X
تبلیغات
رایتل

مدادسیاه

1396/07/22 ساعت 15:06

ادام بید


جورج الیوت پیش از آن که به تشویق شریک زندگی اش جورج هنری لوئیس به داستان نویسی رو آورد، روشنفکری با اشتغالات جدی فلسفی بود که تجربه ی سردبیری یک نشریه معتبر و ترجمه ی چند اثر فلسفی، از جمله سرشت مسیحیت اثر فوئرباخ را در کارنامه ی خود داشت. او که با نخستین داستان های دنباله دارش به نام صحنه هایی از زندگی کشیشان به شهرت رسیده بود، با اولین رمانش ادام بید، به قول نشریه ی تایمز، بلافاصله در زمره ی استادان فن قرار گرفت.

ادام بید داستانی با محوریت مرد جوانی به همین نام در منطقه ای روستایی در انگلستان اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم است.

ادام بید نجاری ماهر، ساده دل و خوش طینت است که در طول داستان به دوزن دل می بندد. عشق نخست او به دختری زیبارو و از این جهت مثال زدنی به اسم هتی، با دخالت ارثر دانیتورن، ارباب جوانی از دوستان ادام بی نتیجه می ماند. عشق دوم او به دختری به اسم دایاناست که همچون دورتا بروک در شاهکار نویسنده، میدل مارچ، نقشی مهم در زندگی دیگر اشخاص داستان ایفا می کند. دایانا واعظ متدیست است. او به زبان انجیل سخن می گوید و به این ترتیب این امکان را به الیوت می دهد تا دانش وسیعش از مسیحیت را جای جای داستان بکار گیرد.

ادام بید رمانی نسبتا حجیم در شش بخش و پنجاه و پنج فصل با نام است. فصل های داستان به تناوب به اشخاص محوری و ماجراهای ایشان اختصاص یافته است.

یکی از ویژگی های جالب توجه ادام بید این است که الیوت در آن در خلال داستان و در یک فصل مجزا که عنوان آن «وقفه ای در داستان» است به تفصیل دیدگاه هاش را در مورد انسان، هنر به طور عام و ادبیات به طور خاص بیان می کند.

او که فصل قبل را با گفتگوی کشیش منطقه، آقای اروین با ارثر دانیتورن به پایان رسانده، در آغاز این فصل از قول یکی از خوانندگان فرضی داستان، خطاب به خود می گوید:« بسیار آموزنده تر می بود اگر کاری می کردی که جناب کشیش با چند کلمه حرف حساب در عالم دین و مذهب به ارثر دانیتورن پند و اندرزی می داد. می توانستی قشنگ ترین حرف ها را در دهانش بگذاری... حرف هایی به خوبی وعظ و خطابه.» و چنین پاسخ می دهد:« ای منتقد منصف من، مسلما می توانستم همین کار را بکنم، به شرط این که رمان نویس زیرک تری می بودم و مجبور تمی شدم وفادارانه و چهار دست و پا از طبیعت و واقعیت تبعیت کنم. بلکه قدرت می داشتم همه چیز را طوری نمایش بدهم که هرگز نه بوده اند و نه خواهند بود. بله، در این صورت، شخصیت های داستانم یکسره در اختیار خودم می بودند و می توانستم بی عیب و ایرادترین نوع کشیش را انتخاب کنم ... اما لابد تا این جا متوجه شده ای که من چنین رسالت والایی را به عهده نگرفته ام و دلم می خواهد فقط شرح آدم ها و چیزها ارائه بدهم، آن طور که در آینه ی ذهنم انعکاس میابد... انگار که در جایگاه شهود نشسته ام و با سوگندی که یاد کرده ام دیده ها و شنیده هایم را بازگو می کنم. » و می افزاید« من اگر حق انتخاب می داشتم، حاضر نمی بودم که بشوم آن رمان نویس زیرک که می تواند دنیایی بسازد و بپردازد بهتر از این دنیایی که در آن من و تو صبح ها از خواب بیدار می شویم تا به کار روزانه مان بپردازیم... به این ترتیب، من خرسندم از بازگویی داستان ساده ام، و نمی کوشم قضایا را بهتر از آنچه هست جلوه بدهم. من نگران هیچ چیز نیستم جز کذب و تحریف... گفتن کذب بسیار آسان است، گفتن حقیقت بسیار دشوار.قلم راحتی سرخوشانه ای دارد هنگامی که شیردالی ترسیم می کند... هرچه پنجه ها بلندتر و بال ها بزرگ تر باشند چه بهتر. اما آن راحتی شگفت آوری که ما آن را با استعداد یا نبوغ اشتباه می گیریم، ممکن است ما را تنها بگذارد هنگامی که می خواهیم شیر واقعی بی بال و پر را نقاشی کنیم.*»

پیش از این در جایی از دین هاولز نقل کرده ام که هنری جیمز و جورج الیوت شبیه ترین نویسندگان در تحلیل انگیزش های شخصیت های داستان و دقت نظر در باره ی تغییرات ناگهانی آنها چه قبل و چه بعد از بروز حقایق داستانند؛ با این تفاوت که برای جیمز هدف هنری و برای الیوت هدف اخلاقی مهم تر است.

هدف اخلاقی الیوت از نوشتن به شیوه ای که خود در فصل یادشده به تفصیل از آن سخن گفته چیست؟ هدف او در یک کلام جلب حس هم دردی در آدم ها نسبت به یکدیگر است. ادام در عشق اولش شکست می خورد. احساس نخست او در مواجهه با این مسئله درد توام با نفرت از دوست دیرنه اش ارثر دانیتورن است. او در کوره ی این درد و نفرت گداخته می شود تا به بلوغ ذهنی و عاطفی برسد. پس از ماجرای هتی او دیگر آن آدم خوش خیال سابق نیست. ادام با خود فکر می کند:«[ارثر دانیتورن] دیگر برای من آن آدم قبلی نیست و من نمی توانم احساس سابق را به او داشته باشم. خدا به دادم برسد! نمی دانم که احساس سابق را به هیچ کس دیگر هم دارم یا نه. انگار کارم را از جای اشتباه اندازه می گرفتم و حالا باید همه چیز را دوباره اندازه بگیرم»*اما او در این مرحله نمی ماند و از درد  به همدردی گذر می کند که به قول الیوت «برترین نگرش و برترین عشق ما را درخود جای می دهد.»666


                                                           مهر1396

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*صفحه 440

مشخصات کتاب: ادام بید، جورج الیوت، ترجمه ی رضا رضایی، نشر نی. 

برچسب‌ها: جورج الیوت
نظرات (6)
+ سامورایی http://samuraii84.blogsky.com
بخوایم اسم کتاب رو براساس حروف فینگلیش که روش نوشته بخونیم میشه "آدَم بَده"

رمانی درباره‌ی آدم‌های معمولی
1396/07/25 ساعت 11:28
پاسخ:
اشخاص داستان های الیوت همگی آدم های معمولی اند. اتفاقا در همین داستان او به تفصیل از این سخن می گوید که چرا شخصیت های آثارش این قبیل آدم ها هستند .
+ داود صباغ
باسلام به سامورایی عزیز.
اتفاقا آنچه را که خواندن فینگلیش نوشتیدازبعضی ترجمه های منتشره ادیبانه تراست.
1396/07/27 ساعت 22:38
+ مجید مویدی http://majidmoayyedi.blogsky.com
درود بر مداد خانِ گرامی
+ چیزی از این نویسنده نخوندم، و فکر نمی کنم که به زودی هم فرصت کنم که کارهاش رو توی برنامه م بذارم، اما یادداشتت رو تا آخر خوندم و لذت بردم ازش.
ممنونم.
1396/07/29 ساعت 21:45
پاسخ:
پیشنهاد میکنم جورج الیوت را در برنامه بگذارید و با شاهکارش میدل مارچ آغاز کنید.
ممنون از توجه شما.
سلام
چه مطلب خوبی بود
خیلی خوب با شیوه نوشتن نویسنده تا حدودی آشنامون کردید و بنظرم باید از این نویسنده بخونم .
خواستم از شما راهنمایی بگیرم برای شروع که در کامنت مجید جوابم را گرفتم .
متشکرم .
1396/08/02 ساعت 13:48
پاسخ:
ممنون از توجه و لطف شما.
+ سحر
یعنی تا قبل از پرداختن شما به جرج الیوت فکرشو هم نمی کردم تا این اندازه برجسته و قابل تامل باشه. به نظرم اون "آسیاب کنار فلوس" رو که در نوجوانی خواندم، باید بگذارم کنار و دوباره برم سراغ این نویسنده.
این وسعت دانشی که شما بهش اشاره می کنید، حیرت انگیزه.
جالبه که وقفه ی داستان در آن میانه نچسب و خسته کننده درنیامده است.
1396/08/03 ساعت 21:37
پاسخ:
خود الیوت نظر چندان مساعدی نسبت به آسیاب کنار فلوس ندارد. همانطور که به دوستان دیگر هم توصیه کرده ام پیشنهاد اولم برای الیوت خوانی میدل مارچ است.
الیوت هر بار از جمله به دلیل وسعت دانش و عمق شناختش از آدم ها من را شگفت زده می کند.
+ میله بدون پرچم
سلام
مدتی دور بودم از این صفحات مجازی البته زیاد جای دوری نبودم...
این قسمتهایی که از متن کتاب آورده بودید مرا به وسوسه‌های خاصی انداخت اما به غیر از وسوسه به یاد تریسترام شندی افتادم که در آغاز هر فصل مختصری از برق شمشیرش را به منتقدین نشان می‌داد.
من از الیوت آسیاب کنار فلوس را دارم که الان با چیزی که در کامنت سحر نوشتید تکلیفش مشخص شد
1396/09/04 ساعت 13:55
پاسخ:
سلام و درود
رسیدن به خیر.
قدیم ها نشان دادن برق شمشیر به مخالفین و منتقدین فرضی امری معمول بوده. در این زمینه هنری فیلدینگ از پیشروان است و ضمنا مسئله را به سادگی و ادب الیوت و استرن هم هم برگزار نکرده و در تام جونزهرچه توانسته منقدین مفروضِ مزبور را را مرعوب و منکوب کرده است.
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :