
داستان دو لایه، یا شاید بهتر است بگوییم دو رویه دارد: یک رویه اسطوره ای و یک رویه ی رئال. در رویه ی اسطوره ای که داستان با آن شروع و تمام می شود سنتائوری به نام شیرون که معلم آشیل بوده، در کلاس درس در اثر شیطنت بچه ها دچار جراحت و راهی تعمیرگاه می شود تا رب النّوع صنعت کار، هفائستوس، درد او را چاره کند. درپایان این بخش(اسطوره ای)، زئوس که عاشق دوست قدیمی خود است، او را به شکل یک صورت فلکی به آسمان سنجاق و جاودانی می کند تا او «گاهی بر فراز و گاهی در زیر افق» در تعیین مقدرات آدمیان مشارکت کند.
در رویه ی رئال، دو روز از زندگی یک معلم افسرده و خودکم بین به نام جورج کالدول و پسر نوجوان او به نام پیتر، که به یک بیماری پوستی موروثی بسیار نادر مبتلا است، روایت می شود.
سنتائور به جز فصل کوتاه پنجم که یادنامه جورج کالدول و نوشته یکی از شاگردان او است، دو راوی دارد؛ دانای کل و پیتر. بخشهای سوررئال توسط دانای کل روایت می شود و راوی بخش رئال پیتر است.
پیتر داستان را در زمانی دورتر نه برای ما بلکه برای شریک زندگی اش روایت می کند:« پدر و مادرم حرف می زدند. حالا اغلب اوقات در دل سکوت از خواب بیدار می شوم ... اما آن روزها همیشه وقتی بیدار می شدم، صدای حرف زدن پدر و مادرم در گوشم بود، صدایی که حتی در زمان توافق و سازش هم چاشنی بحث و جدل داشتند و لبریز از حیات بودند... پانزده ساله بودم و سال ۱۹۴۷ بود.»
پدر و پسر ـ که شاگرد همان مدرسه ای است که پدر در آن معلم علوم است ـ یک روز صبح زمستانی مطابق معمول با عجله به قصد مدرسه از خانه، که جایی در یک مزرعه در حومه شهر است، خارج می شوند؛ آنها در برگشت دچار مشکلاتی می شوند و ناگزیر دو شب را خارج از خانه ـ یک شب در یک هتل و شب دوم در منزل یکی از آشنایان ـ به صبح می رسانند. و در این اثنا بین آن دو اتفاقاتی می افتد که باعث تغییر در نگرش و احساس پسر نسبت به پدر می شود.
تغییر نگاه پیتر به پدرش دلایلی دارد که باید داستان را خواند و آنها را دریافت ونتایجی نیز دارد که یکی از آنها به خصوص جالب توجه است و آن، تغییر در شیوه همراهی آن دو است.
شب اول جورج و پیتر ماشین قدیمی را که خراب شده ترک می کنند و قدم زنان به سمت شهر می روند. پیتر با عجله از پی پدر می رود اما هر چه تلاش می کند نمی تواند آن یک قدمی که بین او و پدرش فاصله می اندازد را پر کند و در کنار او قرار بگیرد.
شب دوم آنها که در بوران برف گیر کرده اند باز ناگزیر می شوند ماشین را ترک کنند اما این بار« پیتر از ماشین خارج می شود و تا مدتی، جلوتر از پدرش راه می رود ... برای پیتر سخت است که پایش را درست روی جای پای پدرش [در برف] بگذارد، کاری که می گفتند سرخپوستها انجام می داده اند.»(۲۷۶) این وضعیت تنها لحظاتی کوتاه دوام می آورد؛ پس از آن پدر در کنار پسر ـ و نه جلوتر از او ـ قرار می گیرد، بدنش را در مقابل باد سپر سر و صورت پسر می کند و کلاه خود را بر می دارد و بر سر او می گذارد.
آنها سومین شب ماشین را کنار بزرگراه ـ که مسیر تنها تا آنجا برف روبی شده ـ پارک می کنند و از میان جاده فرعی پوشیده از برف به سمت خانه می روند. پیتر همانند شب اول پشت سر پدر است؛ اما در این فاصله چنان که گفتم چیزی تغییر کرده است؛ اواین بار دیگر نه تلاش می کند همانند شب اول به پدر برسد و نه همانند شب دوم سعی می کند تا از او پیش بیافتد؛ اوتنها می خواهد پای خود را که تا قوزک در برف فرو می رود جای پای پدرش بگذارد، گرچه این کار مانعی دارد و آن بلندی زیاد گامهای پدر است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: سنتائور، جان آپدایک، ترجمه ی سهیل سمّی، انتشارات مروارید.