مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

دفترهای مالده لائوریس بریگه


 دفترهای مالده لائوریس بریگه، تنها رمان شاعر شهیر آلمانی راینر ماریا ریلکه است.

این اثر که به اختصار دفترها گفته می شود، رمانی است شاعرانه، اپیزودیک، و بسیار دشوار. مترجم دفترها، مهدی غبرایی، در مقدمه کتاب می گوید در کمتر مجموعه یا گزیده اشعار یا ترجمه های گوناگون از آثار ریلکه است که نامی از دفترها نبرند یا قسمتی از آن را نقل نکنند، زیرا عصاره و چکیده بینش او در باره شعرو شاعری، تئاتر و موسیقی، مرگ و زندگی و خلاصه همه جلوه های هستی، که در کتابهای شعر و نثر او دیده می شود، در این کتاب به اختصار و فشردگی تمام آمده است.

به این گفته غبرایی در مورد وسعت و تنوع مضامین دفترها و اختصار و فشردگی متن، توصیف دیگر او از کتاب را بیفزایید تا دلیل دشواری آن را بدانید: « لطافت نثر و غرابت تصاویر[در دفترها] چنان است که مجال دامن گستری به پرواز خیال می دهد. تصاویر واقعی و فرا واقعی چنان در بعضی صحنه ها در هم می آمیزد که خواننده را در برخی صحنه ها میخکوب می کند... تصاویر گاه به قدری نامتعارف است که شاعر خود بدل به آینه یا تابلو نقاشی می شود. در قالب دیگری زمان را به چشم می بیند و حرکت زمین را می شنود و ...»

جدای از ویژگیهای بارز کتاب که مترجم در مقدمه به بسیاری از آنها اشاره کرده است؛ دفترها  برای خواننده فارسی زبان از جهت دیگری نیز اثری در خور توجه  است؛ و آن پاراگرافی است که صادق هدایت در  شاهکار خود بوف کور به طور خلاصه از دفترها آورده است و طرح آن، بحث و جدل های فراوانی را بر انگیخته است.

« زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کس را بخودش ظاهر می سازد، گویا هرکسی چندین صورت با خودش داردـ بعضی ها فقط یکی از این صورتکها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین و چروک میخورد. این دسته صرفه جو هستند ـ دسته دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می دارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ولی همین که پا به سن گذاشتند می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و بزودی مستعمل و خراب می شود، آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.»*

پاراگراف بوف کور چیزی کلیدی در داستان نیست و از آن مهم تر، ارتباطی با قبل و بعد آن ندارد و همین باعث شده که بعضی برداشت هدایت از دفترها را کم اهمیت بدانند ـ و به نظر من نیز چنین است ـ اما موضوع  صورتها در دفترها فراتر از این ها است. ریلکه آنجا که از اصراف بعضی از از آدمها در مصرف صورتهاشان می گوید، آن چیزی را که از پس آخرین صورت سوراخ سوراخ شده نمایان می شود، ناصورت! می نامد: «... این دیگر غم انگیز است آنان هوای صورتهاشان را ندارند، آخرین صورتشان هفت روز بیشتر دوام نمی آورد. سوراخ سوراخ می شود و جا به جا به نازکی کاغذ است. سپس، لایه زیرین، ناصورت، نم نم پیدا می شود و آنها با آن می روند و می آیند.»۲۴

چنان که پیداست به نظر ریلکه، صورت همان است که قابل تعویض است؛ چیزی که هدایت آن را صورتک (گونه ای ماسک قابل برداشت) می خواند. در عوض، آن دیگری که هدایت صورت حقیقی می نامد، در نظر ریلکه ناصورت است. ریلکه پیش از طرح نظریه صورتها دو بار با فاصله ای اندک می گوید:« دیدن را یاد می گیرم» و پس از آن، نظریه خود را در مورد زنی که جایی در پاریس دیده به کار می بندد:

 « اما آن زن، آن زن یکسره در خود مچاله شده بر دست هایش فرو افتاده بود. همین که دیدمش، پا سست کردم. وقتی بینوایی غرق فکر است نباید مزاحمش شد. شاید سر انجام چیزی را که به فکرش می رسد بیابد.

خیابان بسیار خلوت بود، خلوتی ملال انگیز؛ چنان که کامهایم را از پاهایم می قاپید و تلغ تلغ، انگار با کفش چوبی، به این سو و آن می برد. زن یکه خورد و چنان به سرعت و شدت از خود رها شد که صورتش در میان دو دستش ماند. صورت را توی دستهایش دیدم، آن شکل تو خالی را. به قیمت تلاشی باور نکردنی توانستم تنها به دستها نگاه کنم، نه به چیزی که از آن کنده شده بود. با دیدن صورتی از درون به خود لرزیدم، اما از پوست کنده بی صورت بسی بیشتر می ترسیدم.»۲۵

من بوف کور را آخرین بار  شاید پانزده سال پیش خوانده ام؛ اما این قدر از آن به خاطر دارم که با اطمینان بگویم تاثیر هدایت از دفترها، تنها در جملاتی که گفته می شود از آن نقل کرده خلاصه نمی شود. دفترها اساسا اثری نیست که شخصی مثل هدایت با آن نگرشی که بی شباهت به اندیشه های دفترها نیست بخواند و بتواند از تاثیر آن به دور بماند. این تاثیر به نظرم چیزی از اهمیت هدایت، و بوف کور او که بلند ترین قله ادبیات داستانی ما است کم نمی کند.

گفتم دفترها شاعرانه است؛ چند نمونه  کوتاه می آورم و می روم تا کتاب را تمام کنم:

« ... قدیسه را در پانتئون دیده ام، زن تنها و مقدس را و بام را و در را و آن چراغ را با هاله محقر نور، و شهر خفته آن سوتر را و دوردست روشن مهتاب را. قدیسه شهر خفته را می پاید. »۸۱

« اکنون که در خود آرام گرفته ای، ببین که چگونه پیشاروی خود در دستهایت تمام می شوی، دم به دم به حرکتهای مبهم رد خط های چهره ات را می گیری. و در درونت به ندرت جای خالی پیدا می شود.»۸۳

« چرا ناگهان دل انگیز ترین و شبانگاهی ترین کلمات را  ابداع می کنم و صدایم آرام میان قلب و گلویم گیر می کند؟... این عروسکها را که زندگی آغوش بر گشاده برای هیچ و پوچ، بهاران از پی بهاران، چنان با آنها بازی کرده است که دیگر رمقی در شانه هاشان نمانده است؟ هرگز از اوج هیچ امیدی سقوط نکرده اند، و از این رو نشکسته اند... » ۲۰۳

« معشوقها مسکینند و در خطر. زنهار که از خود فراتر روند و بدل به عاشقان شوند. حریم عشاق امنیت محض است... راز در درونشان منزه شده است و همانند بلبلان، آن را یکریز سر می دهند، زیرا تقسیم ناشده است.»۲۲۲                                           

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: دفترهای مالده لائوریس بریگه، راینر ماریا ریلکه، ترجمه ی مهدی غبرایی، انتشارات دشتستان.

نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد