مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

حباب شیشه


نقره ای رنگ و دقیق ام. هیچ تصور قبلی ندارم.

هر چه را که می بینم، بی درنگ می بلعم.
درست همان طور که هست، بی غبار به واسطه ی عشق یا بیزاری.
بی رحم نیستم، فقط راستگویم

....

                             سیلویا پلات، آینه، ترجمه فروغ پرهوده *

 

حباب شیشه ، شبه خود زندگی نامهی شاعر سرشناس آمریکایی سیلویا پلات در مقطع اولین اقدام او به خودکشی در سن بیست و یک سالگی است. این اثر تنها رمان سیلویا پلات است و او آن را یک ماه پیش از خودکشی منجر به فوت در سن سی و یک سالگی، با نام مستعار ویکتوریا لوکاس منتشر کرده است. شواهدی، چه در زندگی نامه های سیلویا پلات، و چه در حباب شیشه هست که بر آن اساس، می توان فرض کرد که او با انتشار این کتاب  قصد اعلام تصمیم به خاتمه دادن به زندگی خویش را داشته است.

شخصیت اصلی حباب شیشه، یا همان شخصیت موازی و ایفا کننده نقش سیلویا پلات، دختری نوزده ساله اهل شهرستانی در حومه بوستون به نام استر گرین وود است. راوی داستان شخصیت اصلی است. در ابتدای داستان او که در مسابقه یک مجله معتبر برنده شده، به دعوت و هزینه مجله برای نخستین بار به نیویورک آمده است. استر روایت خود را این گونه آغاز می کند: « تابستان دم کرده غریبی بود، همان تابستانی که روزنبرگ ها را با صندلی برقی اعدام کردند، و من نمی دانستم در نیویورک چه می کنم. در مورد اعدام چیزی نمی دانم. تصور اعدام شدن با صندلی برقی حالم را به هم می زند، و این تنها مطلبی بود که می شد در روزنامه ها خواند ... »

شروع عجیب و تکان دهنده ای است. استر به جای آن که یک اتفاق جالب و دوست داشتنی را به عنوان مبدا تقویمِ روایت انتخاب کند، حادثه ای تلخ و ناراحت کننده مثل اعدام با صندلی الکتریکی را برگزیده است.

چنان که از شروع داستان می توان دریافت، نیویورک بر استر تاثیری ناخوشایند داشته است. او خود در این باره می گوید: « نیویورک به خودی خود بد بود. صبح، هنوز ساعت نه نشده، خنکی قلابی و رطوبت ییلاقی هوا، که نمی دانم شبانه چطور به درون تراویده بود همچون دنباله رویایی شیرین بخار می شد. خیابانهای داغ، به خاکستری سراب ، در ته دره هایی از خارا زیر آفتاب، پیچ و تاب می خورد و سقف ماشینها برق می زد و بخار می کرد، و غباری خشک و گرم به چشمها و حلقم فرو می رفت.»

« قرار بود آن روزها بهترین ایام زندگی ام باشد.

...

می گفتند، ببین در این مملکت چه اتفاقاتی که نمی افتد. دخترکی، نوزده سال تمام در یک شهر کوچک گمنام زندگی می کند، به حدی فقیر که قدرت خرید یک مجله را ندارد، بعد یک بورس تحصیلی از یک دانشگاه می گیرد، برنده جایزه ای از این جا و آن جا می شود و سر انجام کارش به جایی می رسد که نیویورک را به راحتی ماشین شخصی اش هدایت می کند.

ولی من چیزی را هدایت نمی کردم، حتی خودم را.»

استر چنان که گفته شد نیویورک را با بحران روحی ترک می کند. شب پیش از ترک نیویورک، او که در وضعیتی نامتعادل بر لبه جانپناهِ بام هتلِ محل اقامت خود ایستاده، لباسهای چمدانش را یک به یک به دست باد می سپارد.

در باز گشت به خانه خبر ناخوشایند دیگری تعادل روانی استر را یکسره از بین می برد. او مطلقا نمی تواند بخوابد، نمی تواند چیزی بخواند، و از همه عجیب تر، دیگر دستخط خود را نمی شناسد. روان پزشک معالج، برای درمان او از شوک الکترکی استفاده می کند. معالجه با شوک الکتریکی نه تنها کمکی به بهبود استر نمی کند، بلکه چنان تاثیر مخربی بر ذهن و روانش بر جا می گذارد که او از بیم تکرار آن، به طور قطع تصمیم به خودکشی می گیرد.

اگر اساسا در شاهکاری مثل حباب شیشه چیزی بتواند تصادفی باشد؛ تصمیم استر به خودکشی، و علت آن که تجربه شوک الکتریکی است، نشان می دهد که نویسنده، ماجرای اعدام بوسیله صندلی الکتریکی را به هیچ وجه تصادفی در ابتدای داستان نیاورده است.

با وجود پیش آگاهی ما از زندگی سیلویا پلات و خودکشی اول او، حباب شیشه تا آخرین کلمات خواننده را کنجکاو و علاقه مند نگه می دارد و خود، جذاب و پر کشش باقی می ماند. نقطه اوج داستان، در پایان آن است؛ آنجا که حباب شیشه ای سر پوش مانندی که استر همواره خود را در زیر آن تصور می کند، اندکی بالا می رود و هوای تازه به درون آن راه پیدا می کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: حباب شیشه، ترجمه ی گلی امامی، انتشارات باغ نو.

نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد