
چشم را نمی توان بهترین داستان ناباکوف دانست، اما ترجمه یوسف نوری زاده از این داستان به همراه مقدمه کوتاه ولی جانانه بهزاد برکت، وبه خصوص پیش درآمد خود ناباکوف بر آن، فرصت بسیار خوبی برای شناخت نویسنده سرشناس و صاحب نظری است که رمان را تنها سبک و ساختمان می دانست، سخن گفتن از اندیشه ای بزرگ را در آن یاوه گویی می شمرد، و اصرار داشت که کتابهایش فاقد هرگونه دلالت اجتماعی، و ضد اسطوره اند*.
چشم رمانی کوتاه و فاقد فصل بندی با یک راوی اول شخص دو گانه یا بهتر است گفته شود سه گانه است. داستان را به جهت تغییر در ماهیت راوی می توان سه بخش جداگانه در نظر گرفت.
در بخش اول مرد جوانِ معلم سرخانه ای داستان بد فرجام روابط خود با زنی به اسم ماتیلدا را ازنخستین دیدار تا کتک خوردن از شوهر او و اقدام به خود کشی اش می گوید؛ خودکشی ای که درواقع ناموفق از کار در می آید اما می توان فکر کرد که موفق بوده است چرا که راوی از زندگی پس از خود کشی خود مثل تجربه زندگی پس از مرگ سخن می گوید.
زمان داستان چند سالی پس از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، و راوی از مهاجرین روس پناهنده شده به آلمان است.
در پایان بخش اول، راوی پس از دیدار و گفتگو با مرد کتاب فروشی به اسم واینستاگ، از آغاز زندگی تازه خود می گوید:«... از لحظه ی شلیک به بعد ـ همان شلیکی که به نظرم سرنوشت ساز بود ـ به جای همدردی با خود به بازنگری کنجکاوانه ی خود پرداخته بودم، و گذشته دردناکم ـ قبل از شلیک ـ اکنون برایم بیگانه شده بود. این گفت و گو با واینستاگ از قضا آغاز گر زندگی جدیدی برای من شد. حالا مثل یک تماشاچی دقیق همه چیز خود را زیر نظر داشتم. باور به ماهیت شبح گونگی وجودم به من حق می داد با سرگرمی های خاصی دل خوش کنم.»۳۳
شبح گونگی راوی نکته ای کلیدی برای درک شیوه روایت بخش دوم داستان است. شروع بخش دوم محکم و فلسفی است و از موقعیت متفاوت و دست بالای راوی در این بخش حکایت دارد: « اساساَ دنبال یک اصل اساسی گشتن احمقانه است، پیدا کردن آن احمقانه تر... همه چیز بی ثبات است، همه چیز به تصادف بستگی دارد و چه بسا زحمات آن بورژوای بدعنقِ چهار خانه پوش نویسنده ی Das Kapital (مارکس)عبث بود؛ حاصل بی خوابی و سردرد بود... به گذشته ها نگاه کردن و پرسیدن از خود که «چه می شد اگر...» و جانشین سازی حادثه ای با حادثه ای دیگر، لذت تحریک آمیزی دارد... چیز اسرار آمیزی است این ساختار شاخه شاخه ی زندگی ...»۳۴
راوی در بخش دوم در آپارتمانی با همسایگانی هموطن خود ساکن است. شخصیت اصلی بخش دوم مرد جوانی است به اسم اسموروف که با خانواده ای ساکن در طبقه آخر آپارتمان محل زندگی راوی رفت و آمد دارد. اسموروف به یکی از دو دختر جوان خانواده، وانیا، دل می بیندد و در اثر یک سوء تفاهم فکر می کند که دختر هم به او علاقه مند است.
راوی ماجراهای اسموروف را همچون یک شاهد با دقت و توجه کامل و گاه به شکلی پیچیده و پلیسی تا اواخر داستان و ماجرای ابراز علاقه او به وانیا پی می گیرد و پس از آن، شتابزده به آپارتمان محل خودکشی اش باز می گردد که اکنون در اجاره فرد دیگری است.
پیدا شدن اثر خودکشی در آپارتمان و اطمینان راوی از این که آن اتفاق حقیقتا برای او رخ داده، نقطه عطف دیگری در زندگی او است. بخش دوم با خروج راوی از آپارتمان سابق و پس از آن روشن شدن ارتباط راوی با اسموروف به اتمام می رسد.
در بخش سوم و آخر که کمتر از دو صفحه است، صدای ناباکوف را از پس گفتار راوی می شنویم که از وجوه چند گانه انسان، یا شخصیت های چندگانه او( به معنایی که در این پست گفته ام) سخن می گوید و در آخرین کلام، از خوشبختی خود:« من خوشبختم ـ آری، خوشبخت! برای اثبات آن به دیگری چه کاری از من ساخته است، چگونه باید اعلان خوشبختی کنم؟ آه باید چنان فریادی بکشم که بالاخره همه شما باور کنید؛ شما ای مردمان بی رحمِ از خود راضی...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: چشم، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه ی یوسف نوری زاده، نشر مرکز
*از مقدمه و پیشگفتار کتاب.