
« وقتی نابغه ای حقیقی در دنیا پیدا می شود می توانید اورا از این نشانه بشناسید: تمام ابلهان علیهش متحد می شوند» جاناتان سوئیفت، افتتاحیه ی اتحادیه ابلهان.
از میان تعریف های متنوعی که در باره ی اتحادیه ی ابلهان اثر نویسنده آمریکایی جان کندی تول در منابعی مثل ویکی پدیا و آمازون و بعضی مقالات فارسی موجود در وب آمده و آن چه مترجم کتاب، پیمان خاکسار درمقدمه از قول دیگران آورده یا خود گفته، تنها چیزی که با اطمینان می توانم تکرار کنم این گفته ی خاکسار است که اتحادیه ابلهان یکی از بامزه ترین کتاب های تاریخ ادبیات است.
اتحادیه ابلهان در واقع نه یک داستان واحد، بلکه مجموعه ای از یک داستان اصلی و چند داستان فرعی و مستقل از یکدیگر است که درساختاری شبه سینمایی* در یک یا چند نقطه با یکدیگر و با داستان اصلی تلاقی می کنند. هر کدام از داستانها اشخاص اصلی و محوری خود، ماجراهای خود و پایان خود را دارد.
زمانِ اتحادیه ابلهان چند روز در اوایل نیمه ی دوم قرن بیستم و مکان آن شهر نیورلئان، زادگاه نویسنده است. شخصیت اصلی داستانِ اصلی ایگنیشس رایلی است؛ همان شخصی که عمدتاَ گفته می شود اتحادیه ابلهان داستان او است. ایگنیشس جوانی سی و چند ساله، بسیار تنومند، فوق لیسانس متخصص قرون وسطی، منزوی و بیکاره است. مهمترین مشغله ی ذهنی ایگنیشس بعد از نگرانی دائمی او از بهم خوردن تنظیم دریچه های بالا و پایین تخلیهِ گاز معده، نجات جهان از ابتلائات دوران مدرن از طریق احیای شیوه ی زندگی و ارزشهای از دست رفته ی قرون وسطی است.
کتاب ( و من عمداَ نمی گویم داستان) با ایگنیشس شروع می شود؛ البته نه با خود او بلکه با کلاه شکاری سبز رنگش که از اجزای جدایی ناپذیر او است. ایگنیشس جلوی یک فروشگاه ـ که اکنون مجسمه ی برنزی او در آنجا نصب شده ـ ایستاده و منتظر مادرش، خانم ایرن رایلی است. در حالی که ایگنیشس در انتظار مادر خود مشغول تاملات سیاسی در باب دستگاههای سکه ای بیس بال است، پلیس مخفی ای به اسم مانکوزو به او نزدیک می شود و از او گواهی نامه می خواهد. ایگنشس از این که در شهر نیورلئان که به قول او پایتخت فسق و فجور دنیای متمدن است و به قمار بازها و بدکاره ها و عورت نماها و دجال ها و الکلی ها و کودک نوازها و معتادها و... مشهور است، پلیس همه را ول کرده و مزاحم او شده که بی آزار در یک گوشه منتظر مادرش ایستاده، عصبانی و با مانکوزو درگیر می شود. پیرمردی به اسم کلود روبیشا از شاهدان ماجرا به نفع ایگنشس دخالت می کند و اوضاع به هم می ریزد. مادر ایگنیشس خانم رایلی بعد از حضور در صحنه با استفاده از فرصتی که درگیری پلیس با پیر مرد ایجاد کرده است به اتفاق او از مهلکه به یک کافه شبانه به اسم شب شادی می گریزند.
پلیس پیرمرد را دستگیر می کند و به پاسگاه می برد. در پاسگاه پیر مرد به مرد جوان سیاه پوستی به اسم جونز بر می خورد که به جرم ولگردی دستگیر شده و شخصیت اصلیِ یکی از داستان های فرعی است.
در بازگشت از کافه به خانه، خانم رایلی مست و پاتیل پشت فرمان می نشیند و ماشین را به یک ساختمان می کوبد. بالکن ساختمان در اثر برخورد ماشین با ستون نگهدارنده آن( که در ترجمه یا شاید هم در اصل گفته شده تیرنگهدارنده) فرو می ریزد. صاحب خانه علیه خانم رایلی طرح دعوا و ادعای خسارت می کند و خانم رایلی برای تامین مبلغ خسارت، شاه پسر فیلسوف مشرب و انزوا طلب خود را همچون حسن کچل قصه ی معروف خودمان در پی کار راهی خیابان می کند.
خارج شدن ایگنیشس (که به قول خودش یک نابهنگامی، و خطایی تاریخی است) از خانه، اتفاقاتی را رقم می زند که به درد ساخت یک فیلم کمدی سفر با ماشین زمان به آینده می خورد. ایگنیشس در جستجوی کار از بخش اداری یک کارخانه تولید شلوار سر در می آورد که مالک آن آقای لوی شخصیت اصلی یکی دیگر از داستانهای فرعی است.
سه داستانی که گفتم نه همه ی داستانهای اتحادیه ابلهان بلکه با اهمیت ترین آنها هستند. کتاب داستانهای فرعی دیگری هم دارد که کم حجم ترین آنها داستان دکتر تاک، استاد سابق ایگنیشس در دانشگاه است.
همه ی داستانهای اتحادیه ابلهان در اواخر کتاب (در پایان فصل دوازدهم) در اثر یک اتفاق که سوژه ی جراید می شود، یا به تبع آن اتفاق به یکدیگر مرتبط می شوند. اتفاق مورد نظر نقطه عطف همه ی داستانها و از قضا نقطه ی آغاز افول کتاب است که مهم ترین نقطه ی ضعفش پایان غیر منتظره و سرهم بندی شده آن است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: اتحادیه ابلهان، جان کندی تول، ترجمه ی پیمان خاکسار،نشر چشمه.