
میلان کوندرا در مقدمه نمایش نامه خود به نام ژاک و اربابش که اقتباسی است از ژاک قضا و قدری و اربابش، اثر دنی دیدروـ یا به قول خودش، واریاسیون او بر این اثرـ می گوید تاریخ رمان بدون ژاک قضا وقدری ناقص و نا مفهوم خواهد بود. کوندرا در جای دیگری از همان مقدمه در بیان ویژگی بارز اثر دیدرو می گوید، در کل ادبیات دو رمان وجود دارد که مطلقا ساده نشدنی و به کلی غیر قابل باز نویسی اند؛ تریسترام شندی و ژاک قضا و قدری.
پرسشی که این یادداشت قصد پاسخ گفتن به آن را دارد این است که کدام ویژگی ها باعث می شوند نتوان ژاک قضا و قدری را ساده و بازنویسی نمود؟
اول: ژاک قضا و قدری به لحاظ شیوه روایت گری اثری است پیچیده و تو در تو. داستان در کلی ترین تقسیم بندی دارای دو بخش اصلی است. یکی که بخش عمده ای از داستان را شامل می شود، روایت نویسنده در جایگاه دانای کل از ماجرا هایی است که اثر را شکل می دهند.و دوم؛ گفتگوهای مستقیمی است که خارج از روال روایت اصلی، نویسنده با خواننده دارد.
بخش اول چهار راوی دارد که به ترتیب حجمی که از داستان به خود اختصاص میدهند چنین اند: ۱. ژاک، ۲. ارباب، ۳. خانم مهمان خانه دار و ۴. مارکی دزارسی. هر یک از روایتها و به خصوص روایت ژاک و پس از او ارباب، به دفعات قطع می شود و تغییر جریان میابد و دارای چندین زیر روایت یا خرده روایت است.
فشرده ترین و یک دست ترین روایتها به ترتیب مربوط به خانم مهمان خانه دار و مارکی دزارسی است که ناگزیرند به دلیل فرصت کمی که برای همراهی با ژاک وارباب دارند، داستانهای خود را با حد اقل حاشیه و در مدت زمان کوتاهی که دراختیار آن ها است نقل کنند. برخلاف آن دو، ژاک و ارباب هیچ تعجیلی برای به اتمام رساندن روایت ماجراهای خود که داستان عشق ایشان است ندارند و به ویژه ژان که به دفعات تعمدا از این کار سر باز می زند و در توجیه این کار می گوید که خاتمه دادن به داستانش را امری بد شگون می داند.
ویژگی فوق داستان را به شبکه ای تو درتو و در هم تنیده از چهار ماجرای اصلی (شامل عشقهای ژاک، ارباب و مادام دولاپو موره و ماجرای ریشار و پدر هودسن) و ده ها ماجرای فرعی تبدیل نموده است .
در بخش دوم، دیدرو در گفتگوهایی مستقیم با خواننده کرارا نقش خود را به عنوان نویسنده یادآوری می نماید و به دفعات توانایی خود را برای ایجاد هر گونه تغییر در مسیر داستان به خواننده گوشزد می نماید تا بدین طریق مانع از ورود خواننده به فضای داستان وبه تبع آن حفظ آگاهی او نسبت به آن چه می خواند شود. ژاک قضا و قدری در این ویژگی با تریسترام شندی مشترک است.
در بخش دوم دیدرو به علاوه به ذکر ماجراهایی بی ارتباط با رخدادهای اصلی داستان می پردازد که این امر خود بر پیچیدگی اثر می افزاید.
دوم: در داستان نویسی مدرن ـ بر خلاف آثار کلاسیک ـ حتی الاامکان از توصیف مشخصات ظاهری شخصیتها و محیط اجتناب می شود. ژاک قضا و قدری نخستین تجربه از این گونه است و به دلیل فشردگی روایت در واقع چیزی برای کاستن و خلاصه نمودن ندارد.
ژاک قضا و قدری این گونه آغاز می شود:« چطور با هم آشنا شدند؟ مثل همه. اسمشان چیست؟ مگر برای تان مهم است؟ ازکجا می آیند؟ ازهمان دورو بر. کجا می روند؟ مگر کسی هم می داند کجا می رود؟» بعلاوه در چند جای داستان دیدرو از زبان ژاک بیزاری خود را از توصیف ویا تصویر سازی از افراد بیان می دارد. برای مثال درصفحه ۳۱۹:
« ژاک
اگر میلتان است، داستان پدر را ادامه دهید؛ اما ارباب کسی را برایم تصویر نکنید، از این تصویرها متنفرم.
ارباب
چرا متنفری؟
ژاک
چون آن قدر تصویر با اصل توفیر دارد که اگر اتفا قا اصل را ببینید، قابل شناسایی نیست. ماجراها را بگویید، عین حرف هایی را که زده اند برایم بازگو کنید، من خودم می فهمم با چه کسی طرف هستم. یک کلمه یا یک حرکت برایم از تمام وراجی های مردم شهر بیشتر معنی دارد.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: ژاک قضا و قدری و اربابش، دنی دیدرو، ترجمه ی مینو مشیری، فرهنگ و نشرنو.

پل الوآر در مجموعه ی ای آزادی(ترجمه محمد تقی غیاثی) شعری دارد باعنوان: به زنانی که آنان می اندیشند. بخشهایی از این شعر چنین است:
«...
بانوی خوابشان،
نیروی مردانگی به آنان بخش،
بهروزی روی زمین بودن
در این سیاهی بی کران،
لبهای عشقی عطاشان کن،
که به شیرینی فراموشی درد و رنج باشد.
...»
آریل دورفمن داستانی فوق العاده جالب و تأثیر گذار دارد به نام اعتماد که در آن مردی(در اثنای جنگ دوم جهانی در فرانسه) در سن سی وهفت سالگی، به زنی بیست ساله که پیش از آن تنها عکسی از او را دیده، طی مکالمه ای تلفنی که نخستین تماس آنها با یکدیگر است می گوید که او برای بیست و پنج سال بانوی خواب هایش بوده است.
«من اورا به خواب دیدم، ...، زنی که ابتدا زندگی را به من بخشید وبعد پیوسته زندگی را در من دمیده، اول بار همان شبی که دوازده سالم تمام شد به خواب دیدمش...»۵۲
«او مدت ها به انتظار من مانده بود، این را همان شب اول گفت، پیش از تولد من، به انتظار لحظه ای که آماده پذیرش او باشم. و من همان شب اول، با سر افکندگی فهمیدم من نیستم که خواب او را می بینم بلکه اوست که تصمیم گرفته پا به دنیای انزوای درون من بگذارد: می گفت منتظر زمانی بودم که واقعا محتاج من باشی.»۵۳
آنان در پایان مکالمه تلفنی ای که با وقفه ای کوتاه، نه ساعت به طول می انجامد توسط پلیس فرانسه دستگیر می شوند. زن به رغم میل خویش امکان بازگشت به زادگاهش آلمان را نمی یابد و مرد که از مخالفین دولت نازی است به آلمان باز گردانده می شود. مرد در پایان داستان در زندان است و درخواب، در حال گفتگو با بانوی خواب و بیداری خویش است .
و بخشی دیگر از ادامه همان شعر از الوآر:
«...
بانوی خوابشان، برف سیاه شبهای سفید بیداری ،
از خلال آتشی بی جان و بی فروغ
ای سپیده قدسی، با عصای سپید خود، بیرون از زندان تخته ای،
راهی نو نشانشان ده،
...
ای بانوی آسایش اینان
خاتون بیداری شان،
آزادی عطاشان کن
...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: اعتماد، آریل دورفمن، ترجمه ی عبدالله کوثری، انتشارات آگاه.
این بخش عمدتا حاوی برداشتهای آزاد من از هنر رمان ،اثر میلان کوندرا ( ترجمه پرویز همایون پور) است.
مسیر تحول موضوعی رمان را در انطباق با تحولات تارخی آن می توان به طریق زیر ترسیم نمود:
۱. رمان رویداد گرایانه
دن کیشوت را سر آغاز رمان می دانند. رمان رویداد گرایانه از سروانتس آغاز گردیده است.
از آنجائیکه رمان منحصرا نوشتاری است در مورد انسان، و به قول کوندرا همه رمانها به معمای «من» می پردازند، میتوان گفت«من» در رمان های رویدادگرایانه عبات است از؛«ماجراهای «من» . یعنی آنچه «من» انجام می دهم، و به تعبیر دیگر؛ عمل «من». این گونه از رمان به دلیل قدمت آن و تعداد فراوان آن از آشنا ترین گونه های رمان است.
۲. رمان درون گرایانه
این نوع رمان را عموما رمان روان شناختی یا روان شناسانه می نامند. لیکن من عنوان درون گرایانه را ترجیح می دهم.
کوندرا می گوید، جهار قرن پس از بوکاچیو، دیدرو در این که عمل تصویر آن کسی است که عمل می کند، شک می کند. در ژاک قضا و قدری، ژاک نامزد دوست خود را فریب می دهد، از خوشبختی سر مست می شود، پدر او را کتک می زند، از ناراحتی به نظامیانی می پیوندد که از آنجا می گذرند، در اولین جنگ تیری به پایش اصابت میکند، و تا آخر عمر می لنگد. او فکر میکند ماجرایی عاشقانه را شروع کرده ، در واقع به سمت معلول شدن پیش می رفته است.
او می افزاید خصلت تناقض گونه عمل یکی از کشفیات بزرگ رمان است. از این جاست که با فلوبر، استاندال، جویس، پروست و ... رمان درون گرایانه پدید می آید، یعنی این بار «من»، آن چیزی است که می اندیشد یا اندیشیده می شود. یعنی «من» به عنوان اندیشه «من».
اما اگر قرار باشد رمان باز گو کننده اندیشه من باشد یا به عبارت دیگر رمان آن چیزی باشد که اندیشیده میشود، می بایستی در زمان حال بگذرد و این کشف جویس است. ثبت زمان حال. و روش جویس کار گذاشتن میکروفون در مغز قهرمان داستان است، یا به کار گماردن جاسوسی در ذهن او. پس زمینه چنین شخصی، خاطرات اوست، تفکرات متافیزیکی اش، ملاحظاتش در باره دیگران و...
۳. رمان کافکایی یا موقعیت گرایانه
با کافکا رمان در مسیر دیگری می افتد. شخصیت اصلی «محاکمه» اثر کافکا، نه به مناسبت ظاهر جسمانیش، نه به مناسبت خاطراتش، تمایلاتش و باور های درونیش ـ که از هیچ یک چیزی نمی دانیم ـ بلکه صرفا به جهت موقعیت خاص و ویژه ای که در آن قرار دارد، به تصویر کشیده می شود.
رمان کافکایی رمان موقعیت گرایانه است. جهان داستانی کافکا جهانی است که در آن عوامل بیرونی از چنان قدرتی بر خوردارند که محرک های درونی در برابر آن بی وزن و بی مقدارند.
۴. رمان نماد گرایانه یا رمز گشا
کوندرا از قول گمبروویچ می گوید وزن «من»ها به تعداد جمعیت کره زمین بستگی دارد(یا کسری است که صورتش واحد و مخرجش جمعیت جهان است). به این ترتیب دموکریت یکی(یا معرف یکی) از چهارصد میلیون بوده است، برامس یکی از دو میلیارد و...
با تحلیل ارقام بالا مشخص می شود که وزن «من» مرتبا در حال کاهش است و این سیری است به سوی سبک شدن، و از آن جائی که به قول کوندرا از سر حد مقدر ؟! گذشته است، سبکی است که تحمل ناپذیر است.
کوندرا برای تبیین« من» و یا درک معمای وجودی «من»، خود را ناگزیر از درک مفتاح رمز وجودی او می داند. او می گوید با نوشتن «بار هستی»، متوجه شده است که مفتاح رمز این یا آن شخصیت، از چند کلمه کلیدی ترکیب شده است. این کلمه ها برای ترزا عبارتند از: تن، روان، سرگیجه، ضعف، عشق شاعرانه و بهشت، و برای توما: سبکی و سنگینی.
در آثار کوندرا «من» را ماهیت وجودی اش متعین می سازد. یعنی من به مثابه معمای وجود «من».
آبان۱۳۸۹
درجایی خوانده ام که آمریکائیها در آغاز برنامه فرستادن انسان به فضا با این مشکل عجیب و پیش بینی نشده مواجه شدند که در آنجا به دلیل فقدان جاذبه خودکار برای نوشتن قابل استفاده نیست. آنها پس از چند سال تحقیق و صرف میلیونها دلار، موفق به اختراع نوعی خودکار خاص شدند که می شد در محیط بدون جاذبه با آن نوشت. این کار آمریکائی ها در حالی انجام شد که رقبای روس آنها قبلا بدون صرف حتی یک روبل فهمیده بودند راه حل مسئله استفاده از یکی از دم دست ترین لوازم نوشتن، یعنی مداد است.
اخیرا رسم شده که در ابتدای بعضی از اسناد برای جلوگیری از هر گونه سوء تفاهم یا سوء استفاده، واژه نامه ای می آورند که درآن علاوه بر معانی واژه های کلیدی، معادل انگلیسی آن ها راهم می نویسند. گرچه این چیزی که من در حال نوشتن آنم یک سند نیست، با این حال جهت محکم کاری واژه نامه این نوشته چنین است:
۱. در این یادداشت منظور از مداد؛ آن شیئ جادویی مرکب از غلاف چوبی و مغزی گرافیت است و نه اشیای دیگر با خواص مشابه آن مثل قلم گرافیت یا زغال.
۲. با آنکه مطمئن نیستم که روسها در فضا از مداد سیاه استفاده کرده باشند، هدفم از نوشتن این یادداشت ابراز ارادتم به مداد سیاه است، نه سایر انواع مداد.
۳. مداد مصارف مختلفی دارد. آنچه در اینجا مورد نظر است مصرف آن در طراحی و نقاشی است.
مدادها را بر حسب میزان سختی آنها به دونوع نرم (کلاسB ) وسخت (کلاسH) تقسیم می کنند و مداد مشهورHB بین این دو نوع قراردارد. این نوع تقسیم بندی ازاواخر قرن هجدهم باب شده، اما تاریخ مداد از آن هم قدیمی تر است؛ در مداد، گرافیت از قرن شانزدهم جایگزین سرب شده است.
مداد از بهترین وسایل طراحی است، و من با وجود آن که قصد ندارم درمورد تاریخ طراحی چیزی بنویسم برای آن که مدیون شما نباشم لااقل باید بگویم که در مباحث نقاشی، برای نامیدن یک اثر مدادی، هر چند کامل و با هر میزان جزئیات و دقت درانجام کار، از کلمه طراحی«drawing» استفاده می کنند و نه نقاشی «painting»! البته درمورد طرح کامل شده، کلمه «presentation» را ـ لابد از سر لطف ـ به drawing می افزایند و من به رغم سواد اندکم در زبان انگلیسی ـ و شاید به همین دلیل ـ « طرح قابل عرضه» را معادل بهتری برای ترکیب «presentation drawing » می دانم تا «طرح معرف» که دیده ام دربعضی از نوشته ها استفاده شده است.
اینجانب در قید این نیستم که اسم یک اثر کامل هنری که صرفا با استفاده از یک برگ کاغذ و یک مداد سیاه می توان خلق کرد، نقاشی باشد یا طراحی؛ طرح قابل عرضه باشد یا طرح معرف، یا هر چیز دیگر، و می خواهم تأکید کنم که به هیچ عنوان سیاه و سفید بودن یک طرح مدادی را نباید به حساب نقص و کمبود آن گذاشت.
در تئوری رنگها گفته می شود که هر رنگ دارای یک معادل خاکستری است. این یعنی می توان هر تصویر رنگی را به معادل سیاه و سفید آن تبدیل نمود. البته واضح است که عکس این قضیه صادق نیست.
ما در هنگام دیدن فیلمی سیاه و سفید هر گز فکر نمی کنیم که در حال تماشای انسانهای خاکستری در محیطی خاکستری هستیم. ما به کم و بیش رنگ چیزهایی را که در چنین فیلم ها یی می بینیم از پیش می دانیم و دانسته های خود را به آنچه واقعأ می بینیم، می افزاییم.
این که گفتم کما بیش، از آن جهت است که میزان دقت ما در حدس زدن رنگ اشیا در تصاویر سیاه و سفید تابع دو عامل است ـ یا بیش از آن که من ازآن بی اطلاعم اما آن دوتایی که من می دانم این ها هستند ـ نخست؛ تنوع رنگ آن گونه از شیئ و دوم؛ میزان ارتباط رنگ شیئ با سایر مشخصات ظاهری آن.
برای مثال در صورتی که در تصویری سیاه وسفید کاغذی خاکستری رنگ را بر روی میزی چوبی ببینیم که فردی پشت آن نشسته است، قضاوت ما درمورد رنگ کاغذ به مراتب غیر قطعی تر از رنگ میز و در مورد اخیر به دفعات غیر قطعی تر از رنگ پوست فرد است. دلیل این امر آن است که رنگ های محتمل کاغذ به مراتب بیش از چوب اند، واز سوی دیگر بین رنگ پوست و سایر مشخصات ظاهری یک فرد، ازجمله میزان تیرگی چشم یا موی او ارتباط به مراتب مشخص تری وجود دارد، تا مثلا بین نقش و بافت یک قطعه چوب با رنگ آن.
ارتباط تصاویر سیاه و سفید و رنگی تنها وقتی مهم است که برای کاربرد رنگ در نقاشی اهمیتی ویژه قائل باشیم. گرچه ناگزیرم اعتراف کنم که روند تاریخی تحولات نقاشی با کاهش اهمیت طراحی، به طور پیوسته بر اهمیت استفاده از رنگ افزوده است؛ همین جا اعلام می کنم که اگر دست من بود این روند را معکوس می کردم.
این همه را گفتم تا بگویم نترسید! هرچه دوست دارید با مداد سیاه خود بکشید و هر اسمی را که لذت بیشتری به شما می دهد بر کار خود بگذارید.
حالا بالاخره می رسم به پاسخ پرسشی که عنوان این نوشته است؛ چرا مداد سیاه؟
۱. مدادسیاه به همراه یک برگ کاغذ، در دسترس ترین و ارزان ترین وسیله برای نقاشی است.
۲. استفاده از مداد درقیاس با رنگ روغن، آب رنگ، پاستل و حتی عموزاده آن یعنی زغال، بسیار تمیز و بی درد سر است.
۳. نقاشی با مداد سیاه و زغال کاری است سریع و نیازمند صرف وقت زیاد نیست. در جایی درمورد "جان سینگر سارجنت" که در استفاده از رنگ روغن و آب رنگ استادی چیره دست بوده است خواندم که او در پانزده سال آخر عمر به جای نقاشی با رنگ و روغن که کاری وقت گیراست، بطور جدی دست به کار طراحی پرتره با استفاده از زغال زده است. حاصل این دوره از کار سارجنت گنجینه ای با بیش از پانصد اثر به جا مانده از اوست که من آنها را بسیار دوست دارم و از آنها بسیار آموخته ام.
۴. نقاشی با مداد نیازمند فضای خاص و ویژه ای نیست و با اضافه نمودن یک پاک کن و یک مداد تراش به تجهیزات بند۱، در هر کجا می شود از انجام آن لذت برد.
۵. استفاده ازمداد کار بسیار آسانی است. شما اگر ذره ای در درستی این گفته تردید دارید، کافی است یک مداد را به دست یک کودک بدهید و بنشینید تماشا کنید چه بر سر در و دیوار و هر چیز کاغذی تان خواهد آورد.
۶. یکی از تفاوتهای عمده ارگ و پیانو آن است که کیفیت ضربه زدن بر شستی های ارگ، تاثیری بر کیفیت صدای آن ندارد، درحالیکه در پیانو کیفیت صدا با شدت ضربه به شستی ها تفاوت می کند. استفاده از مداد هم مثل نواختن پیانو است، با دامنه تفاوت بسیار زیاد. شما می توانید تنها با استفاده از یک مداد B، از روشن ترین خاکستری تا تیره ترین آن که مشکی است را ایجاد نمایید. برای این کار کافی است تا میزان فشار مداد را بر روی کاغذ تغییر دهید.
۷. اثر مداد بر کاغذ کاملا ماندگار است و کاغذ با وجود آسیب پذیری آن، سالها و قرنها قابل نگهداری است.
۸. با استفاده از مداد بر روی انواع کاغذ یا مقوا، می توان به بافتهای متنوع و گوناگونی دست یافت.
۹. و بالاخره، مداد سیاه می تواند اسم قشنگی برای وبلاگ تان باشد.

تریسترام شندی یا چنانچه لارنس استرن اثر خویش را نامیده است، زندکانی و عقاید آقای تریسترام شندی، در ردیف آثار داستانی کلاسیک تراز اول همچون دن کیشوت، تام جونز و ژاک قضا قدری قرار دارد و پست مدرن ترین همه ی کلاسیک ها است.
از ویژگی های اصلی داستانهای پست مدرن جلو گیری نویسنده از واقعی پنداشتن داستان توسط خواننده و تلاش او برای حفظ فاصله بین خواننده و متن است. نویسندگان پست مدرن برای این کار از تکنیک هایی استفاده می کنند که برخی از آنها در داستهای مدرن نیز ولو با نتایجی متفاوت به کار گرفته شده اند، و تریسترام شندیِ کلاسیک کلکسیونی از آنهاست.
بعضی از تکنیکهای استفاده شده در ترسترام شندی اینها هستند:
. روایت غیر خطی
استرن در روایت تریسترام شندی نه تنها در قید رعایت ترتیب زمانی رخدادها نبوده، بلکه به عکس، گویی خود را مکلف به عدم رعایت آن می دیده است؛ کاری که او خود عنوان انحراف از سخن را بر آن گذاشته و پیشاپیش از احتمال درک نشدن مهارت به کار رفته در آن ابراز نگرانی کرده است.*
استرن درابتکاری بسیار جالب و استثنایی برای درک بهتر مسیرهای پر پیچ و خم و پر از دست انداز و شکست روایتِ تریسترام شندی، درجایی از داستان نقشه آن را ترسیم کرده است:
. نویسنده ی درحال نوشتن داستان
از شایع ترین تکنیک های مورد استفاده در داستانهای پست مدرن نویسنده در حال نوشتن داستان است. استرن از این تکنیک به فراوانی استفاده کرده است؛ برای نمونه:
« من این ماه یک سال تمام مسن ترام از آن چه دوازده ماه پیش در همچون وقتی بودم و چون همان طور که مستحضرید تقریبا در اواسط جلد چهارم کتاب هستم و از روز اول زندگی ام دورتر نرفته ام، لذا ثابت و مسلم است که اکنون سیصد و شست و چهار روز بیش از لحظه ای که به این کار پرداختم برای نوشتن در اختیار دارم. بنا بر این، به عوض این که چون یک نویسنده معمولی پیش رفته باشم، بر عکس چندین جمله از کارم عقب مانده ام ... از آنجایی که با این آهنگ ۳۶۴ بار سریع تر از آن چه باید نوشته باشم زندگی خواهم کرد، لذا نتیجه این خواهد شد که با اجازه سرکار، هر قدر هم که بنویسم، باز باید بیشتر بنویسم، و نتیجتا سرکار عالی هم هر قدر بیشتر بخوانید، باز باید بخوانید.»
. استفاده از خرده روایت
پیش از استرن، سروانتس در دن کیشوت از تکنیک خارج شدن از مسیر داستان اصلی با آوردن خرده روایتهای متعدد بهره گرفته بود. ویژگی خرده روایتها در دن کیشوت این است که گر چه در زمان داستان اصلی رخ نمی دهند، با این وجود به ضمیمه آن و در سلسله مراتب زمانی داستان اصلی نقل می شوند. اما خرده روایتها در تریسترام شندی از داستان اصلی غیر قابل تفکیک اند و بنا بر ترتیبی که نویسنده صلاح می داند و بدون رعایت ترتیب زمانی روایت می شوند.
. در جا زدن و رفت و برگشت در زمان
تریسترام شندی اگر عنوان آن را بپذیریم که گویا قرار است شرح زندکانی و عقاید آقای تریسترام شندی باشد در واقع نمی توان گفت که تا به انتها حتی آغاز شده باشد؛ چنان که تا صفحه سیصد که در حدود نیمه ی داستان است، تریسترام هنوز متولد هم نشده است.
از دیگر کارهای جالب استرن، اسمی است که آشکارا نامناسب بر اثرخود گذاشته شده است. خواننده قرار است در خلال خواندن داستان با زندگی و عقاید تریسترام آشنا شود، درحالی که چنان که گفته شد او تا نیمه کتاب هنوز متولد هم نشده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*« زیرا در این انحراف بلندی که تصادفا در سخن پیش آمد، مانند همه حاشیه پردازی های دیگر... هنر و مهارتی است که می ترسم قدر و ارزشش از نظر خواننده به دور مانده باشد.»۸۰
مشخصات کتاب: تریسترام شندی،لارنس استرن، ترجمه ابراهیم یونسی، انتشارات نگاه، ۱۳۸۸.