مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

نسل پی


ویکتور پلوین(متولد1962) یکی از شاخص ترین چهره های داستان نویسی روسیه ی پسا شوروی است و نسل پی شناخته شده ترین داستان اوست.

نسل پی اثر پست مدرنی پوچ گرایانه، طنز آمیز، چند لایه و کمابیش علمی ـ تخیلی است. اسم داستان اشاره به نسلی دارد که در اثر گشایشی کوچک در شوروی در دهه ی هفتاد از میان همه ی محصولات آمریکایی تنها توانستند پپسی کولا را تجربه کنند. « نظریه پردازان جماهیر شوروی  معتقد بودند تنها یک حقیقت وجود دارد بنابر این در عمل گزینه ای برای آن نسل باقی نمانده بود و بچه های دهه ی هفتاد شوروی انتخاب شان پپسی شد؛ درست همان طور که والدین شان برژنف را برگزیدند.»

زمان داستان حوالی 1990( ریاست جمهوری یلتسین) و راوی آن، مرد جوان تنهایی به اسم ببیلن تاتارسکی است. تاتارسکی یکی از نسل پی ها است. اسم کوچک او ترکیبی است از ببی یار که اسم یکی از اشعار شاعر روس، یفتوشنکو است و لنین. تاتارسکی پیش از فروپاشی شوروی و پس از تحصیل در رشته ی ساخت کوره های برقی به ادبیات رو می آورد و کارش می شود ترجمه ی آثاری از زبان های مختلف اهالی شوروی. کمی بعد درست زمانی که او تصمیم می گیرد شغل دیگری برای خود دست و پا کند، «اتحاد شوروی که رهبرانش برایش نقشه ی پیشرفت و نوسازی کشیده بودند آن قدر پیش رفت که دیگر چیزی برایش باقی نماند.»

تاتارسکی پس از فروپاشی شوروی در دکه ی مردی چچن به اسم حسین مشغول به کار می شود که آدم صوفی مسلکی است با گاوصندوقی پر از پول، یک مسلسل کلاشنیکف و نارنجک اندازی که زیر دکه جاسازی شده است. کمی بعد او در حین کار در دکه به دوستی از دوره ی  پژوهشکده ی ادبیات به اسم مورو کووین بر می خورد. موروکوین پس از فروپاشی شوروی  وارد دنیای تبلیغات شده و تاتارسکی را تشویق می کند تا با او همکار شود.

درون مایه ی اصلی داستان تبلیغات است. سیل کالاهای غربی و به خصوص آمریکایی پس از فروپاشی شوروی به روسیه سرازیر می شود. موروکوین و دوستانش فرصت را مغتنم  می شمرند و شروع به نوشتن سناریوی فیلم های تبلیغاتی تلویزیونی برای کالاهای آمریکایی موجود در بازار و حتی آنهایی که هنوز به روسیه راه نیافته اند بر اساس سلیقه و ضائقه ی روس ها می کنند. تاتارسکی در همکاری با موروکوین از خود ذوقی نشان می دهد و به تدریج در این کار رشد می کند.

داستان پر از امور غریبه  و تجربه ی مواد مخدر و توهم زا از قارچی به اسم قارچ مگس تا کوکائین و ال اس دی است و به علاوه ارجاعاتی فراوانی به اسطوره های بین النهرین دارد که معلوم می شود اسم بابیلن هم بی ارتباط با آن نیست. ایزد بانو  ایشتر مهمترین عنصر اساطیری داستان است. در اساطیر آمده که کاهنان معبد ایشتر مسابقه ای ادواری را برای مردان داوطلب  به منظور مزاوجت با ایشتر ترتیب می داده اند. شرکت کنندگان قارچ مگس مصرف می کردند و در صعود از زیگورات مسکن ایشتر باید به سه معما پاسخ می دادند.

تاتارسکی پس از ورود به دنیای تبلیغات سر از فروشگاه ی در می آورد که در آن اشیایی عمدتاً مربوط به امور غریبه می فروشند. او تخته ای مخصوص به احضار ارواح می خرد و در خلوت روح چگوارا را احضار می کند که تا به او در مورد تبلیغات و راز و رمز موفقیت در آن بگوید. حاصل کار بیش از ده صفحه متن کابوس وار است که مقدمه ی آن بی شباهت به دید گاه تئودور آدورنو در یکی از مقالات مجموعه ی دیالکتیک روشنگری در مورد رسانه ی تلویزیون نیست. آدورنو در آن مقاله می گوید وقتی ما به تماشای تلویزیون می نشینیم از سوژه ی اندیشمند تبدیل  به ابژه ای می شویم که تحت تاثیر آنچه در حال تماشای آن است قرار می گیرد. روح چگوارا همین مضمون را به بیانی دیگر مطرح می کند. او دو وضعیت برای تلویزیون قائل است که از آن به عنوان ابژه ی نوع اول و دوم یاد می کند. تلویزیون خاموش ابژه ی نوع اول است که هیچ تفاوتی با هر شئی دیگری که انسان از دیربازمی شناخته مثل تکه ای سنگ، قطره ای شبنم ندارد. اما به محض آن که روشن می شود از ابژه ی نوع اول بدل به ابژه ی نوع دوم می شود؛ ابژه ای که کیفیات مادی اش را از دست می دهد و در نتیجه تماشاگر را درگیر احساس حضور در فضایی کاملاً متفاوت می کند و به این ترتیب انسان از سوژه ی نوع اول که پیش از اختراع تلویزیون بود تبدیل به سوژه ی نوع دوم می شود که تمام احساسات و افکارش به فرمان عاملی خارجی در خواهد آمد و بر اساس محاسبات فرد دیگری کار خواهد کرد.

کارکرد اصلی تلویزیون تبلیغ و عمده ترین هدف تبلیغ مصرف است. « سوژه ی شماره ی دو از هیچ طبیعت درونی خاصی بهرمند نیست، تنها جواب ممکن برای او با تعریفی از خودش  به عنوان ترکیبی از ابژه های مادی که در تلویزیون نشان داده شده همراه است... برای سوژه ی شماره دو تنها جواب ممکن به این سئوال که من چی هستم؟ این است که من کسی هستم که چنین و چنان ماشینی می راند، در چنین و چنان خانه ای ساکن است و چنین و چنان لباسی می پوشد. خودشناسی تنها با تهیه ی لیستی از چیزهایی که مصرف می کنیم ممکن است و هر تغییر شکلی با تغییر در این لیست ممکن خواهد بود.

روح چگوارا سپس رسانه را به سیستم عصبی مجازی  تشبیه می کند که پیام هایش را در سه دسته ی وای ـ تکانه ی دهانی، تحتانی و جابه جاگر منتقل می کند که از مفاهیم پر تکرار داستانند. وای ـ تکانه ی دهانی  سلولی را تحریک می کند  که تشنه ی پول است. وای ـ تکانه ی تحتانی تحریک کننده ی سلولی هستند که پول را با خرج کردن از بین می برد. این وای ـ تکانه مخفیانه کار می کند و هرکس در باطن فکر می کند لذتی که می برد نه از خرج کردن پول بلکه مربوط به به دست آوردن شیئی خاص است. و بالاخره وای ـ تکانه ی جابجا گر کارش تبدیل کردن وضعیت دهانی به تحتانی است. تحت تاثیر این وای ـ تکانه فرهنگ و هنر به شکلی خاص به محتویاتی دهانی و تحتانی تنزل پیدا کرده که به طور خلاصه می شود آن را «دهان ما تحت وارگی» نامید و تمثیلش ماری است که دم خود را به دهان گرفته است.

تاتارسکی که به عنوان سناریو نویس فیلم های تبلیغاتی به خدمت شرکتی  با ساختاری شبه مافیایی در آمده به تدریج در کار خود ترقی می کند در این مسیر ضمن آگاهی از حقایقی علمی ـ تخیلی در مورد تبلیغات و شخصیت های مجازی دنیای رسانه ها، سر از ماجرایی در می آورد که بی ارتباط با داستان الهه ایشتار نیست و ایفای نقش اصلی در آن ناخواسته به عهده ی خود او گذاشته شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: نسل پی، ویکتور پلوین، ترجمه ی محمد رزازیان، نشر نیماژ.

نبوغ


نبوغ آخرین و برجسته ترین اثر به زبان روسی از ناباکوف و یکی از آثار سخت خوان اوست.

مکان داستان شهر برلین در دهه ی بیست قرن بیستم و شخصیت اصلی آن جوان مهاجر روسی به اسم فیودور چردینتسف است. نبوغ در واقع شبه خود زندگی نامه ی ناباکوف است. فئودور مثل خود ناباکوف فردی از خانواده ای سرشناس با تباری اشرافی است که پس از انقلاب روسیه، ناگزیر به ترک آن کشور شده است. او باز هم مثل خود ناباکوف شاعر و نویسنده ای با معلومات قابل ملاحظه ی جانورشناسی به خصوص در مورد پروانه ها و همانند او علاقه مند به مسائل شطرنج است.

نبوغ که تاثیر «در جستجوی زمان از دست رفته» و «اولیس» جیمزجویس بر آن آشکار است، داستان بلوغ عاطفی و هنری فئودور است. در شروع داستان او محل اقامت سابقش را ترک کرده و در خانه ای نزد زن و شوهری میانسال پانسیون می شود. زن از شوهر سابق خود دختر جوانی دارد به اسم زینا که از اشخاص محوری داستان است.

فئودور که وضع مالی مساعدی ندارد به تازگی با هزینه ی شخصی مجموعه شعری منتشر کرده که شرح و بسط بخش هایی از آن در فصل اول، تصویری از کودکی شادکام او به دست می دهد. کتاب با استقبال چندانی مواجه نشده و اکثر نسخ آن در انتشاراتی خاک می خورد. او درآمد اندکی از محل تدریس زبان انگلیسی دارد؛ کاری که آن را فروش مازاد تربیت اشرافی خود می داند و دوستش ندارد.

فئودور که معاشرانش همگی از روس های مهاجر و عمدتاً از اهالی ادبیات اند با تشویق زینا تصمیم به نوشتن شرح حال انتقادی نویسنده ی متفکر و انقلابی بزرگ هم وطنش، چرنیشفسکی می گیرد که کل فصل چهارم را به خود اختصاص داده است. اقدام فئودور به این کار فرصتی در اختیار ناباکوف قرار می دهد تا ضمن بیان تفصیلی دیدگاههایش در مورد ادبیات میهنش (که به قول یکی از اشخاص داستان تاریخش از صد سال و حجمش از سه هزار و پانصد صفحه تجاوز نمی کند) حسابش را  با روشنفکران عمدتاً انقلابی و با انقلاب بلشویکی تسویه کند.

نابابکوف داستان را در 1937 و 1938 به صورت پاورقی در مجله ای فرانسوی منتشر می کرد. وقتی کار به فصل چهارم رسید ناشر به دلیل اهمیت و اعتبار چرنیشفسکی از ادامه ی انتشار آن خودداری کرد و کتاب تا سال ها به طور کامل منتشر نشد.

فصل پنجم که آخرین فصل داستان است با نقدهای مثبت و منفی که انتشار شرح حال چرنیشفسکی در پی داشته آغاز می شود و در حالی به پایان می رسد که فئودور تحت تأثیر عشقش به زینا تصمیم به خلق داستانی می گیرد که خواننده به پایان آن رسیده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: نبوغ، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه ی بابک شهاب، نشر نیماژ.

 

اشباح داروین


اشباح داوین رمان متفاوتی است از آریل دورفمن.

شخصیت اصلی و راوی داستان مرد جوانی آمریکایی است به اسم فیستروی فاستر. زمان شروع داستان مقارن روز تولد چهارده سالگی فیستروی است. در آن روز پدر فیستروی که از مدیران ارشد کارخانه ی دوربین سازی پولاروید است با استفاده از یکی از مدل های پولاروید که از اختراعات خود اوست عکسی فوری  از فیستروی و مادر و دو برادرش می گیرد که زندگی او را برای همیشه تغییر می دهد:« یک کلیک دوربین که هستی مرا دو نیم می کند. قبل از کلیک و بعد از کلیک.»

عکس از دوربین خارج و به تدریج ظاهر می شود. پدر از دیدن آن حیرت می کند و دستپاچه آن را در جیبش می چپاند. او که فکر می کند اشکالی در دوربین مورد علاقه اش پیش آمده دوباره خانواده را جمع می کند و عکس دیگری می گیرد. نتیجه ی دومین کلیک به بدی اولی و شاید بدتر از آن است. پدر این بار مجبور می شود عکس را به مادر نشان دهد. مادر از دیدن عکس دچار اشمئزاز می شود و فیستروی آن را از دستش می قاپد و با فاجعه روبرو می شود. در عکس، دیگران همه خودشانند اما جای او را یک مرد جوان غریبه گرفته است.

پدر چندین عکس دیگر از فیستروی در حالات مختلف می گیرد اما نتیجه عیناً تکرار می شود. خانواده نگران از بلایی که بر سر فرزندشان آمده او را در خانه حبس می کنند تا مبادا داستانش بر ملا شود و تبدیل به سوژه ای برای مطبوعات و موسسات تحقیقاتی شود که بیم آن می رود او را ایزوله و تبدلیل به موش آزمایشگاهی کنند.

فیستروی دانش آموزی موفق است و دوست دختری جذاب و مثل خودش درس خوان دارد به اسم کامیلا وود ملقب به کامی . کامی به جز اعضای خانواده تنها کسی است که عکس تولد فیستروی را می بینید.  فیستروی عاشق کامی است اما با ایزوله شدنش رابطه اش با او قطع می شود.

مادر فیتسروی برای کشف حقیقت و چرایی آن به تحقیقات وسیعی برای شناسایی جوانی می زند که تصویرش جایگزین فرزندش شده است. او پس از تلاش فراوان عکسی مربوط به صد سال قبل از جوانی میابد که گمان می رود از اهالی قبیله ای در آمازون بوده و شباهتی نه چندان روشن به جوان جایگزین فیستروی دارد. او تصمیم می گیرد به آمازون سفر کند و با کمک رؤسا و جادوگران قبیله ای که گمان می برد جوان یکی از ایشان بوده روح او را از جسم فرزندش خارج کند. قایق حامل مادر در آمازون غرق  می شود و او جان خود را از دست می دهد. خانواده فاجعه را به حساب جوان و نفرین او می گذارند و به این ترتیب داستان پیچیده تر از قبل می شود.

اشباح داروین داستانی معمایی و پرماجراست. ایده ی اصلی داستان ایده ای ضد استعماری و مبتنی بر مسئولیت ما در قبال اعمال اجدادمان است. کامی که در 14 سالگی از زندگی فیستروی خارج شده بود، در بیست و پنج سالگی به آن باز می گردد. او اکنون دانشمندی زیست شناس است که معتقد است « هر انسانی، زن یا مرد، در درون خودش همه ی اجدادش رو حمل می کنه، گنجینه ای از هرچی رو که دیده و شنیده و بوییده و لمس کرده ان. ته نشین بعضی تجربه ها که بیشترین تأثیر رو روشون گذاشته، در عمق وجودشون نشسته و هویتشون رو نشون می ده. ما یه گوشه ی دی ان ای خودمون این ژن خاموش از گذشته ی پنهانی و پیوسته ی خودمون  رو جا داده ایم...»

کامی با این اعتقاد شبه علمی و داروینی جایگزین مادر مرحوم فیستروی می شود  و  وظیفه ی حل معمای او را به عهده می گیرد. او دست به سفری اودیسه وار، پرماجرا و هیجان انگیز می زند  تا ریشه های خانوادگی فیستروی  را کشف کند و ارتباط احتمالی اجداد او با جوان حاضر در عکس ها را بیابد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: اشباح داروین، آریل دورفمن، ترجمه ی فرزانه دوستی، نشر خوب

 

چهار سرباز


چهار سرباز رمان نه چندان بلندی است از نویسنده ی معاصر فرانسوی اوبر مینگارللی.

داستان در روسیه ی 1919 می گذرد؛ یک سال پس از انقلاب اکتبر و زمانی که جنگ داخلی در آن کشور بی داد می کرد.

راوی داستان، بنیا، یک سرباز داوطلب است؛ جوانی بی سواد و بی کسی که شغلش در یک کارخانه ی چوب بری را رها می کند و بدون دلیلی روشن به ارتش سرخ می پیوندد.

در آغاز خدمت او با پاول آشنا می شود و آنها قرار می گذارند کنار یکدیگر بمانند. کمی بعد مرد ازبک گردن کلفتی به اسم کیابین به آن دو ملحق می شود و قدری بعد تر مرد جوان توداری به اسم شیفرا به آنها می پیوندد تا گروه چهار نفره شان تکمیل شود.

یگان خدمتی آنها زمستان را در یک جنگل سردسیری در حوالی مرز رومانی اردو می زند و آنها در انتظار بهار و پیوستن به بقیه ی هنگ می مانند. گروه دوستان به همت پاول سرپناهی با هر چه در دسترس است می سازند که از همه ی سرپناه های دیگر بهتر و گرم تر است.

آنها برکه ای را در فاصله ای نه چندان دور پیدا می کنند که  اوقات آزادشان را بدون اطلاع دیگر اعضای یگان در آنجا می گذرانند. این برکه حریمی خصوصی برای جمع چهار نفره ی اشخاص داستان محسوب می شود و نقشی اساسی در تحکیم مناسبات جمع ایفا می کند.

در واقع بخش عمده ی داستان نه در جنگ بلکه در وقفه ی می گذرد که در آن پدید آمده است. در این اثنا آنها با همدیگر عمدتاً بر سر سیگار یا پول خرید آن تاس بازی می کنند. پاول از همه حرفه ای تر و کیابین از همه ناشی تر و بد شانس تر است. آنها ساعت جیبی با تصویر زن زیبایی در پشت در آن دارند که مثل طلسمی به نوبت آن را برای یک روز نزد خود نگه می دارند و وقتی چیز دیگری برای برد و باخت در تاس بازی نیست بر سر نوبت نگه داشتنش بازی می کنند.

در نیمه های داستان نفر پنجمی به جمع اضافه می شود. او پسر بچه ی کم سن و سال به اسم اودوکیم ملقب به کوچولو است. اودوکیم کتابچه ی یادداشتی دارد که آن را از خود جدا نمی کند. او در هر فرصتی دفترچه اش را به دست می گیرد و در آن چیزهایی می نویسد.

حضور پسرک حال و هوای جمع و داستان را تغییر می دهد. وقتی گروه می فهمند او در حال یادداشت وقایع روزانه است کم کم به صرافت می افتند که بناست چه چیزی در موردشان نوشته شود. آنها  شروع می کنند مطالبی را در مورد خودشان و دیگری به اودوکیم دیکته کنند و اودوکیم ظاهراً بدون هر گونه مقاومتی به خواست شان تن می دهد. موضوع اما چیز دیگری است.

تنها چند صفحه ی پایانی داستان در جنگ می گذرد. یگان خدمتی سربازان در حین جابجایی زیر آتش دشمن قرار می گیرد. تلفات سنگینی به بار می آید و  پس از آن محتوای غیر منتظره ی یادداشت های اودوکیم آشکار می شود.

چهار سرباز داستانی ساده و خوش خوان با شیوه ی روایتی متناسب با راوی بی سواد و خوش قلب آن است. تمرکز داستان نه بر جنگ بلکه بر رفاقت خاص آدم هایی به ظاهر خشن و ناهنجار است که حیات و ممات هرکدام به نحوی وسیع وابسته به دیگری است.

کارگردان کانادایی، رابرت مورین بر اساس چهار سرباز فیلمی به همین نام ساخته که در 2013  اکران شده و جایزه ی بهترین فیلم کانادایی را به خود اختصاص داده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: چهار سرباز، اوبر مینگارللی، ترجمه ی ابوالفضل الله دادی، نشر افق

خانه ی روز، خانه ی شب


خانه ی روز، خانه ی شب نخستین اثر داستانی بلند اولگا توچوک و سر آغازی است بر سبک خاصی که بعدتر در اثر شاخصش گریزها نیز از آن استفاده کرد و با وام گرفتن از خود او در آن اثر( شاید تحت تاثیر حلقه های زحل، اثر گران سنک و. گ. زیبالت) می توان عنوان منظومه نویسی را به آن اطلاق نمود.

داستان شامل قطعات متعدد ی گاه منفرد و گاه مرتبط با قطعه یا قطعاتی دیگر با موضوعات متنوعی از خاطره نویسی، خواب نگاری، شرح حال قدیسین، دستور العمل طبخ غذا، قارچ شناسی و ..... است. مکان اکثر قطعات، روستایی مرزی در بخش سیلزی لهستان در مجاورت جمهوری چک است. ساکنان روستا لهستانی هایی هستند که ازمناطق شرقی که پس از جنگ دوم جهانی ضمیمه شوروی شدند به آنجا کوچ کرده اند. آنان جایگزین سکنه ی آلمانی قبلی شده اند که پس از شکست در آن جنگ خانه و کاشانه ی خود را ترک کرده و به آلمان مهاجرت کرده اند.

در آمد داستان شعری از جبران خلیل جبران است:

« خانه ی شما بدن بزرگتر شماست.

زیر نور آفتاب رشد می کند و در خاموشی شب می خوابد؛

و خواب هم می بیند...»

داستان به دو بخش  کوچک و بزرگ به اسامی  خواب، و خواب ها تقسیم شده  که هرکدام شامل چندین فصل با نام است. راوی داستان زن جوانی است که به اتفاق همسرش«ر» از سه سال قبل در یکی از خانه های روستا ساکن است که همچون دیگر خانه ها به دست آلمانی ها ساخته شده و محل سکونت آنها بوده است. او سال پیش از آغاز روایت آگهی منتشر کرده با این مضمون که قصد دارد کلکسیونی از خواب های افراد تهیه کند اما بعد از آن کار منصرف شده چرا که داوطلبان در مقابل تعریف کردن خواب هایشان پول طلب می کردند. او در گام بعدی به عضویت گروهی اینترنتی درآمده که خواب هایشان را با یکدیگر به اشتراک می گذارند.

در واقع خواب، موضوع و موتیف اصلی داستان است و مسئله وقتی جالب تر می شود که به بدانیم توکارچوک دانش آموخته ی روان شناسی است و چنان که مشهور است خواب در روان شناسی کلید ورود به روح و روان، و به تعبیر فرویدی ضمیر ناخودآگاه انسان است. داستان با یک خواب شروع می شود و جابه جا به  شرح برخی خواب های خود راوی و دیگر اعضای شبکه ی اینترنتی می پردازد.

موتیف عمده ی دیگر داستان خانه است. آلمانها که ذکرشان رفت، خانه هایشان را با آه و حسرت ترک کرده اند و برخی وسایلشان را جا به جا دفن کرده اند که یافتن آنها از تفریحات و منابع در آمدی برخی اهالی روستا است. خانه از منظر داستان با خواب بی ارتباط نیست و این را می شود از شعر جبران خلیل جبران در درآمد کتاب دریافت. در واقع به نظر می رسد که خانه ها افکار و خواب های مخصوص به خودشان را دارند؛ خواب هایی که به مالکین و ساکنین قبلی شان مرتبط است و به بعدی ها منتقل می شود. خانه های روستا  از این نظر شبیه کلاه گیس اند و بی جهت نیست که عمده ترین شخصیت داستان، مارتا، کلاه گیس ساز است. مارتا زنی مسن در همسایگی راوی است و معتقد است کلاه گیس بر سر گذاشتن شجاعت می خواهد چرا که موها در بردارنده ی افکار صاحبانشان اند و کسی که از کلاه گیس استفاده می کند باید آدمی قوی باشد که آمادگی روبرو شدن با افکار صاحب اصلی موها را داشته باشد. او ضمنأ معتقد است که رنگ کردن مو و به خصوص دکلره کردن، آن را از خاصیت می اندازد و بهتر است چنین موی عاری از فکر و به تعبیری مرده را دور ریخت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانه ی روز، خانه ی شب، اولگا توکارچوک، ترجمه ی رضوان برزگر حسینی، نشرگویا.