
پیاد گرد رمانی است ساده و خوشخوان، و صمیمانه و دوست داشتنی از نویسنده ی سویسسی، کریستف سیمون.
شخصیت اصلی و راوی داستان مرد هشتاد و چند ساله ای است به اسم لوکاس زبیندن. او که داستان را عمدتاً برای مرد جوانی به اسم کاظم، که مأمور جدید سپاهی خدمات اجتماعی است تعریف می کند، چند سالی است که همسر محبوبش را از دست داده و در زمان روایت ساکن خانه ی سالمندان است. زمان روایت کمتر از دو هفته و زمان داستان به اندازه ی طول عمر راوی است.اسم اصلی داستان زبیندنِ پیاده گرد، یا چنان که مترجم در مقدمه گفته است«زبیندن کسی که پیاده می رود» است.
پیاده گردی که بنا به قول نویسنده در مصاحبه ی کوتاهی که مترجم فارسی با او انجام داده از علایق جدی مردمان سوییس است، برای راوی نه فعالیتی ورزشی یا تفریحی بلکه شیوه ای است برای زیستن و اندیشیدن. زبیندن معتقد است«بزرگترین مشکل زندگی ما رخوت ما است. چشم ها، گوش ها و شامه ی ما با انواع محرک های یکنواخت کرخت شده اند. جهان بی شکوه و جلال و بی فرم و حاشیه است. مات، خاکستری و مه آلود»65 و راه حل غلبه بر این رخوت پیاده گردی است.
پیاده گرد روایتی کاملأ تک صدایی به شیوه ای خاص دارد که در داستان نویسی کمتر معمول است. خواننده ی داستان همه چیز را تنها از فیلتر تک گویی درونی یا از زبان راوی است که درمیابد. برای مثال وقتی زبیندن از کسی سئوالی می کند، خواننده پاسخ را نمی شنود و باید آن را از صحبت بعدی خود او یا دیگر قراین بفهمد. برای مثال:« چه می گویید؟ آخرین پله؟ دیدید با چه بی باکی و اطمینانی به پایین پله ها رسیدیم؟ ماشاءالله، ماشاءالله، هشتاد و هفت سال و هنوز انگار نه انگار. مادام روزا! این طرف، ما اینجا هستیم! همین الساعه صحبت شما بود. احوال شما چطور است؟ ـ یک خبر جدید از فرزندانتان؟ چقدر خوب.».
مهر1395
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: پیاده گرد، کریستف سیمون، ترجمه ی امید جندقی، نشر لمی، چاپ اول:1391.

«[ در مقایسه با هنری جیمز] هیچ رمان نویس دیگری جز جورج الیوت تا این اندازه به تحلیل انگیزش شخصیت های داستان نپرداخته و با چنین دقت نظری در باره ی تغییرات رفتاری ناگهانی آنها چه قبل و چه بعد از بروزحقایق داستان توضیح نداده است. این دو بیش از هر رمان نویس دیگری در روند داستان نویسی به یکدیگر شبیهند. اما برای الیوت هدف اخلاقی و برای جیمز هدف هنری مهمتر است ...» ویلیام دین هاولز*
سایلاس مارنر شاهکار دیگری است از خالق میدل مارچ، جورج الیوت. این اثر نه چندان حجیم، داستان مردی است همنام کتاب که در کلبه ای محقر در حاشیه ی دهکده ای به اسم ریولو در انگلستان اوایل قرن نوزدهم زندگی و کار می کند. او که در شروع روایت چهل ساله است، پانزده سال پیش از شهری دور در شمال به این محل مهاجرت کرده و کسی چیزی از گذشته اش نمی داند. همسایگان سایلاس، او را مردی مرموز و حتی ـ به دلیل اطلاعش از خواص برخی گیاهان دارویی ـ جادوگر می دانند و بچه ها از او می ترسند.
الیوت داستان را با نمایی دور از سینه کش تپه ها و گذرگاهها و به شکلی جذاب، که از شگردهای اوست شروع می کند، سپس به کلبه ی سایلاس که صدای دستگاه پارچه بافی بی وقفه از آن به گوش می رسد نردیک می شود و بعد از نمایی نزدیک به خود او می پردازد. سایلاس برخلاف اهالی منطقه که سبزه رو و گندم گونند، مردی است رنگ پریده با چشمانی درشت، ورقلمبیده و نزدیک بین. او گهگاه دچار حالتی خلسه مانند می شود که مدتی نسبتا طولانی دوام می آورد و طی آن ارتباطش با جهان بیرون به کل قطع می شود.
در یکی از معدود فلاش بک های داستان به گذشته ی پیش از زمان روایت، معلوم می شود سایلاس در شهر خود عضو فعال یکی از گروههای اخوت مذهبی بوده و در آنجا در اثر دسیسه ی نزدیکترین دوستش متهم به دزدی و ناگزیر از ترک یار و دیار شده است. گذشته ی سایلاس و باورهای دینی برخی اشخاص محوری داستان که خانم وینتروپ یکی از مهمترین و دوست داشتنی ترین آنهاست، این امکان را برای الیوت که مطالعات و تالیفاتی در زمینه ی مسیحیت داشته فراهم می کند که در طول داستان به نحوی چشمگیر عبارات، تمثیل ها و قصص عهد قدیم و جدید را به شکل مستقیم یا غیر مستقیم (با ارجاع به آنها) مورد استفاده قرار دهد.
ارتباط سایلاس با اهالی ده منحصراً به گرفتن سفارش بافت پارچه و دریافت دستمزد در مقابل انجام آن خلاصه می شود. او به نسبت هزینه های اندک زندگی فقیرانه اش، در آمد خوبی دارد که عمده ی آن را پس انداز می کند. تنها دلخوشی او در زندگی این است که شب ها سکه های طلا و نقره ی پس اندازش را که به طرزی ناشیانه در جایی در کف خانه پنهان کرده در می آورد و با شوقی زایدالوصف در ستونهایی رویهم می گذارد.
همه چیز چنان است که هست تا آن که در آستانه ی جشن کریسمس سال پانزدهم حضور سایلاس در ریولو، اتفاقی می افتد که به قول الیوت سرنوشت سایلاس را با همسایگانش در هم می آمیزد؛ و آن اتفاق چیزی نیست جز به سرقت رفتن کل پس انداز او توسط شخصی که برای خواننده آشنا، اما برای اشخاص داستان ناشناس است.
دین هاولز در جمله ای که در ابتدا از او نقل شد به درستی می گوید که هدف الیوت از کاویدن روح و روان شخصیت های داستان هایش هدفی اخلاقی است. به نظر الیوت همدردی یکی از پایه ای ترین و مؤثر ترین عواطف انسانی است و عمده ی تلاش او در داستان هایش معطوف به تحریک همین حس است.
سرقتی که از سایلاس صورت می گیرد حس همدردی همسایگان را نسبت به او تحریک می کند. سایلاس اما هنوز از مردم گریزان است و بدتر از سابق در حالتی از یأس و بهت دائمی بسر می برد، تا آن که در آستانه ی کریسمسی دیگر و در زمانی که یکی از آن حالات خلسه او را فرا گرفته، به قول حافظ، ستاره ای می درخشد و ماه مجلس و انیس و مونس دل رمیده ی او می شود. این ستاره دخترکی یتیم، خردسال و زیباست که سایلاس او را به فرزندی می پذیرد و اسم مادر و خواهر محبوب درگذشته اش، هیپزیا (به طور مخفف اپی) را بر او می گذارد.**
نقطه ی اوج داستان ورود اپی به زندگی سایلاس است. الیوت که خود تجربه ی سرپرستی مادرانه و عاشقانه ی فرزندان شریک زندگی اش، جورج هنری لوئیس را داشته تمثیل جالبی را برای بیان آثار شگرف این حضور معصومانه در زندگی سایلاس برگزیده است: « در روزگاران قدیم، فرشتگانی بودند که می آمدند و دست کسانی را می گرفتند و آنان را از شهر هلاک***خارج می کردند. امروزه دیگر فرشتگان سپیدبال را نمی بینیم، اما هنوز کسانی از هلاک و هلاکت خارج می شوند... دستی در دستشان قرار می گیرد که آنان را مهربانانه به وادی آرامش و نورمی کشاند، به گونه ای که دیگر به پشت سر نمی نگرند. این دست شاید دست کوچک کودک باشد.»197
مهر1395
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: سایلاس مارنر، جورج الیوت، ترجمه ی رضا رضایی،نشر نی، چاپ اول،1395.
* نقل از تونی تنر زندگی نامه نویس و منتقد آثار هنری جیمز، نسل قلم شماره ی 77.
** از اسامی عهد عتیق به معنی مطلوب، در مقابل متروک.
***منظور سدوم و عموره است که فرشتگان پیش از نازل شدن عذاب الهی، لوط و خانواده اش را از آنجا خارج کردند.
پی نوشت: این کتاب پیش از این با عنوان «سیلاس مارنر» به فارسی منتشر شده است.

وقتی یک داستان در کشوری مثل کلمبیا که به جنگ های طولانی داخلی و قاچاق مواد مخدر شهرت دارد، باخبر کشته شدن یک اسب آبی از باغ وحشی متعلق به پابلو اسکوبار، مشهورترین و ثروتمند ترین قاچاقچی مواد مخدر تاریخ، به ضرب گلوله شروع می شود، باید انتظار داشت که داستانی همراه با مواد مخدر و آدمکشی باشد. صدای افتادن اشیا اثر نویسنده ی کلمبیایی خوان گابریل واسکس چنین داستانی است.
راوی و شخصیت اصلی داستان استاد دانشگاهی(در رشته ی حقوق) است به اسم آنتونیو یامارا. او در شروع داستان خبر کشته شدن اسب آبی مذکور را در یک مجله می خواند. این ماجرا او را به یاد مردی به اسم ریکاردو لاورده می اندازد که حادثه ای مربوط به او زندگی اش را زیر و رو کرد. آنتونیو که در آستانه ی چهل سالگی است تصمیم می گیرد ماجرای آن مرد و آن حادثه که چهارده سال پیش رخ داده است را بازگو کند. آنتونیو بر این باور است که داستان او همانطور که در افسانه های جن و پری ها می گویند پیش تر نیز اتفاق افتاده و باز هم اتفاق خواهد افتاد. داستان از آن پس یکسره فلاش بکی است به آن ماجرا و عواقب آن.
لاورده که جز این که خلبان است کسی چیزی زیادی در موردش نمی دانسته، پس از آزادی از حبسی بیست ساله، در آغاز سال 1996 در یکی از خیابان های بوگوتا به ضرب گلوله به قتل می رسد. آنتونیو که در یک باشگاه بیلیارد با او آشنا شده بود در ماجرای قتل در صحنه حضور داشته و خود نیز مورد اصابت گلوله قرار می گیرد. جراحت آنتونیو جدی بوده و او تا سال ها بعد با عوارض جسمی و بیش از آن روحی آن ماجرا دست به گریبان بوده است.
حادثه پس از آن رخ می دهد که لاورده به همراه آنتونیو به یک مرکز فرهنگی می رود و آنجا به تنهایی محتویات نوار کاستی را که به همراه داشته گوش می کند و سپس با حالی پریشان محل را ترک می کند. آنتونیو که متوجه خروج او نشده دوان دوان به جستجویش می رود و زمانی به وی می رسد که دو موتور سوار او را مورد حمله ی مسلحانه قرار می دهند. آخرین کلمات لاورده این بوده که همسرش داخل هواپیمایی بوده که اخیراً سقوط کرده است. نوار کاست که نام داستان برگرفته از آن است، نوار مکالمات داخل کابین خلبان همان هواپیماست.
آنتونیو تا بیش از دوسال پس از آن حادثه و بهبودی نسبی، قادر نیست به زندگی عادی بازگردد. او شبها با چراغ روشن می خوابد و دائماً کابوس می بیند تا آن که کمابیش به طور اتفاقی به نوار کاست کذایی دست پیدا می کند. آنتونیو شروع به تحقیق در باره ی لاورده و علت قتل او می کند و سر از خانه ی تنها فرزند او که زنی است به اسم مایا در می آورد.
نقطه ی اوج داستان ملاقات آنتونیو با مایا و دسترسی او به مدارکی در مورد زندگی و گذشته ی لاورده است. از آن پس مرحله ی گره گشایی است که در آن راز زندگی لاورده بر آنتونیو و خواننده آشکار می شود و همزمان شخصیت آنتونیو نیز دستخوش تغییر و تحول می شود.
صدای افتادن اشیا داستانی معمایی و تا اندازه ای مستند، با طرحی پیچیده و دقیق است. نماد پردازی خوب و شخصیت پردازی قوی از نقاط قوت این اثر خوش ساختند که جوایز متعددی را به خود اختصاص داده است.
شهریور1395
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: صدای افتادن اشیا، خوآن گابریل واسکس، ترجمه ی ونداد جلیلی، نشر چشمه، چاپ دوم.
پی نوشت: در اثنای نوشتن این پست، در اخبار آمد که شورشیان فارک پس از52 سال به صلحی تاریخی با دولت کلمبیا دست پیدا کردند.

دو زن اثرآلبرتو موراویا به طور خلاصه داستان زنی است که تلاش می کند تا از دختر نوجوانش در برابر مخاطرات مستقیم و غیر مستقیم جنگ محافظت کند.
زمان داستان حدود یک سال در اواخر جنگ دوم جهانی است و راوی آن زن شخصیت اصلی، چزیرا ست. چزیرا زنی روستازاده و کم سواد است و به همین دلیل زبان داستان زبانی ساده و عوامانه است. از آنجایی که ذهن و زبان ساده ی چزیرا نمی توانسته بیان کننده ی تمامی دیدگاههای موراویا در مورد جنگ و تبعات آن باشد، او برای جبران این کمبود مرد جوان تحصیل کرده ی روشنفکر و شبه قدیسی به اسم میکله را در جمع اشخاص مؤثر داستان قرار داده است.
مادر و دختر در زمان شروع داستان ساکن رم هستند. چزیرا در آنجا مغازه بقالی به ارث مانده از شوهر مرحومش را اداره می کند. محل زندگی آنها طبقه ی بالای مغازه است. دختر که اسمش روزتاست دختری بسیار ساده و معصوم است و تمام هم وغم چزیرا تأ مین امنیت و آسایش اوست.
به دلیل طولانی شدن جنگ، رم به تدریج دچار کمبود مواد غذایی و سپس قحطی می شود. از طرف دیگر بیم آن می رود تا شهر مورد هجوم همه جانبه ی بمب افکن ها قرار گیرد. چزیرا که از طریق معاملاتش در بازار سیاه پول و پله ای به هم رسانده تصمیم می گیرد برای حفظ روزتا از گرسنگی و دیگر خطرات، مغازه و منزلش را به همسایه ی مورد اعتمادش( که روابط جالبی با چزیرا دارد) بسپارد و عازم روستای زادگاهش شوند. او بر این باور است ـ یا سعی می کند این را باور کند و به دخترش نیز بقبولاند ـ که در روستا همیشه چیزی برای خوردن پیدا می شود.
مادر و دختر پا در راه سفری پر ماجرا می گذراند که چیزی در حدود یک سال به طول می انجامد. نقطه ی اوج داستان ماجرایی است که چزیرا پیشاپیش در چند جا به آن اشاره می کند؛ اتفاقی که در واپسین روزهای جنگ و از قضا توسط نیروهای مراکشی تحت امر فرانسوی ها که بناست به همراه دیگر متفقین ناجی ایتالیا از شر فاشیست های بومی و نازیهای اشغالگر باشند رخ می دهد و روزتا را به موجودی به کلی متفاوت(به تعبیر چزیرا از سفید به سیاه) مبدل می کند.
محل رخدادهای اصلی داستان روستاهای مناطق کوهستانی ایتالیاست که موراویا تجربه ی زندگی در آنجا را داشته است. شرح و توصیفات کتاب از شیوه ی زندگی و افکار و احوال روستاییان موشکافانه و همراه با جزئیات فراوان است.
جان کلام نویسنده در دوزن این است که بزرگترین آسیب جنگ نه خسارات جانی و مالی آن، بلکه بلایی است که بر سر ارزش های انسانی می آورد. او به وضوح نشان می دهد که جنگ روز به روز ممنوعیت ها را می کاهد و تحلیل می برد تا آنجا که سر انجام زشت ترین و شنیع ترین اعمال به کارهای توجیه پذیر و مجاز، و بلکه قابل توصیه به دیگران بدل می شود.
باور موراویا به انسان اما در نهایت خوشبینانه است. پایان بندی جالب و تاًثیر گذار داستان، و همینطور آن چه او از زبان چزیرا در یکی از مشاجراتش با کونچتا که یکی از منفی ترین و منفورترین اشخاص داستان است از نشانه های این خوشبینی اند: « همه چیز عوض شده؟ آشغال، این تو هستی که منتظر یک جنگ بودی، تو و پسرهایت و آن کلوریندوی فاسد و هرزه و دزد و آن مراکشیهای قاتل، همه ی شما. تو حالا به خودت اجازه می دهی که بروی و هر کاری را جرأت انجامش را در زمان های عادی نداری بکنی، ای آشغال، به تو می گویم این وضع مدت زیادی طول نخواهد کشید و یکی از این روزها همه چیز درست می شود و تو پسرهایت و کلورینو خودتان را در گرفتاری خواهید دید، یک گرفتاری بد. و می فهمید که هنوز اخلاقیات و دین و قانون وجود دارند و مردم درستکار بیشتر از دزدهاو تبهکارها هستند.» *
شهریور1395
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*صفحه ی352
مشخصات کتاب: دوزن، آلبرتو موراویا ،ترجمه ی فریدون زاهدی، نشر البرز، 1369.
پی نوشت: ویتوریو دسیکا بر اساس این رمان فیلمی با بازیگری سوفیا لورن در نقش چزیرا و ژان پل بلموندو در نقش میکله ساخته است. سوفیا لورن برای بازی در این نقش بیست و دوجایزه ی بین المللی از جمله نخستین جایزه ی اسکار برای یک بازیگر غیرانگلیسی و بهترین بازیگر نقش اول زن جشنواره ی کن سال1961 را از آن خود کرده است.

نوه ی آقای لین داستان بلندِ شاعرانه، صلح طلبانه و انسان دوستانه ای است از نویسنده ی معاصر فرانسوی، فیلیپ کلودل.
شخصیت اصلی داستان پیرمردی است از کشوری در جنوب شرق آسیا(احتمالاً ویتنام) به اسم آقای لین. او که پسر و عروسش را در جنگ از دست داده در شروع داستان با نوزاد دختری کوچک و زیبا در بغل در قسمت عقب یک کشتی ایستاده است. او علاوه بر نوزاد که نوه اش سانگ دی یو است، چمدانی را با خود حمل می کند که حاوی کیسه ای از خاک روستایش و عکسی قدیمی از او و همسرش است.
کشتی پس از چندین و چند روز در مقصد که فرانسه* است لنگر می اندازد. پیر مرد را به اتفاق چند خانواده ی هموطن وی در جایی موقتی اسکان می دهند. پیر مرد جز به سلامت و امنیت نوه ی دلبندش که جانش بسته به اوست به هیچ چیز نمی اندیشد. روزها می گذرد تا بالاخره پیرمرد محل اقامتش را به منظور هواخوری ترک می کند. او که حتی یک کلمه از زبان کشور میزبانش نمی داند دائماً در هول و هراس است که گم نشود. او برای استراحت روی نیمکتی می نشیند که کمی بعد متوجه می شود پیر مردی تنومند روی آن نشسته است. پیرمرد دوم آقای بارک است. مردی خوشدل، مهربان و تنها. آقای بارک بدون آن که اهمیتی بدهد که آیا مخاطبش سخنانش را می فهمد یا نه سر صحبت را با او باز می کند. او خودش را به آقای لین معرفی می کند و اسم او را می پرسد. آقای لین متقابلاً نوه اش را معرفی می کند و به جای معرفی خودش می گوید تائو ـ لایی که به زبان مادری اش نوعی سلام است. به این ترتیب دوستی جالب بین دو مرد شکل می گیرد؛ دوستی که تنها کلام مشترک آن "روز بخیر" است که پیر مرد پس از اولین ملاقات از مترجم هموطن خود یاد می گیرد.
محل ملاقات دو مرد همان نیمکت دیدار نخست است. آقای لین که دوستش او را تائو لائی صدا می کند از جلسه ی دوم، سهمیه ی سیگاری را که از اداره ی مهاجرین دریافت می کند به آقای بارک می دهد و آقای بارک متقابلأ گهگاه آقای لین را به کافه یا رستورانی با نوشیدنی ها و غذاهای شگفت انگیز و خوش طعم دعوت می کند. آنها از زندگی و خاطرات خوب و بد خود برای یکدیگر می گویند بدون این که کمترین کمبودی از بابت نداشتن زبان مشترک احساس کنند. علاوه بر این ها هر گاه آقای بارک غمگین است آقای لین لالایی را که گهگاه برای نوه ی دلبندش زمزمه می کند برای او می خواند:
همیشه صبح می آید
همیشه روشنایی می آید
همیشه فردایی هست
یک روز تو هستی که مادر می شوی.
نوه ی آقای لین اثری لطیف، دراماتیک و مینیمال است. مینیمال بودن داستان متناسب با عدم امکان هرگونه بر قراری ارتباط کلامی بین آقای لین و مردمان کشور میزبان اوست. داستان به بیست فصل کوتاه تقسیم شده و پایانی تأثر برانگیز و غیر منتظره دارد که خواننده را وادار به مرور دوباره و چند باره ی گذشته می کند.
شهریور 1395
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: نوه ی آقای لین، فلیپ کلودل، ترجمه ی پرویز شهدی، چاپ کتاب پارسه.
*جایی از کتاب از فرانسه اسم برده نمی شود. از زیر نویس ها معلوم می شود آقای بارک فرانسوی است. وطن آقای لین را هم می شود از تاریخ مداخله ی فرانسه در ویتنام حدس زد.