مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

نه فرشته نه قدیس


«صبر کردم.

دیشب شوهرم را کشتم. با مته ی دندان پزشکی کاسه ی سرش را سوراخ کردم. صبر کردم ببینم از جمجه اش کبوتر می پرد بیرون یانه، اما به جای کبوتر یک کلاغ سیاه بزرگ بیرون پرید.»

این شروع تکان دهنده و مؤثر رمان نه فرشته نه قدیس اثر ایوان کلیما است.

مکان داستان شهر پراگ و زمان رخدادهای اصلی  آن، سال های پس از فروپاشی شوروی و برچیده شدن حکومت کمونیستی چک اسلواکی(ده ی نود قرن بیستم) است.

داستان از سه روایت متداخل از زبان سه راوی شخصیت تشکیل شده است. تنوع تیپ، سن و سال و موقعیت اجتماعی راوی ها و همپوشانی روایت های آنها با یکدیگر به داستان حجم داده و این امکان را برای خواننده فراهم کرده تا به آدم ها و اتفاقات از زوایای مختلف بنگرد.

جمله ی آغاز داستان، یکی از کابوس های شخصیت اصلی آن، کریستینا است. کریستینا زنی میانسال و مبتلا به افسردگی است. او که در همزمانی نمادین، در روز فوت جوزف استالین به دنیا آمده، دندان پزشک است و چند سالی است که از همسرش جدا شده است. همسر سابق کریستینا معلم دبیرستان بوده و در زمان روایت مبتلا به سرطان است. افسردگی کریستینا ریشه های عمیقی خانوادگی و تاریخی دارد. مادر بزرگ و بسیاری از بستگان مادری او به جرم یهودی بودن در دوره ی اشغال چک اسلواکی توسط نازی ها کشته شده اند. او معتقد است بعد از دوش های گاز اردوگاههای مرگ نازی ها، جهان دیگر نمی توانست و نمی تواند به شکل سابق باشد.

کریستینا دختر پانزده ساله ای دارد به اسم یانا که یکی دیگر از راوی هاست. یانا که شاگرد دبیرستان است با پانک ها معاشرت دارد  و به تدریج به انواع مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده است. یانا دروغگویی حرفه ای است و اعتیادش را از مادرش پنهان کرده است.

داستان چنان که گفته شد سه راوی دارد. راوی سوم، مرد جوانی از شاگردان سابق همسر سابق کریستینا ست به اسم یان. یان ( که مذکر یاناست) در همزمانی نمادینی دیگر متولد بهار پراگ(1968) و در آستانه ی سی سالگی است. یان زمانی که در بیمارستان به ملاقات همسر سابق کریستینا می رود کریستینا را می بیند و به او دل می بازد. یان به دلیل اختلاف سن زیاد می تواند فرزند کریستینا باشد، با این وجود کریستینا برای گریز از تنهایی و ترمیم اعتماد به نفس آسیب دیده از طلاقش، گرچه با تردید و احتیاط عشق او را می پذیرد. یان عضو کمیسیون مسئول رسیدگی به  جنایات دوره ی حکومت کمونیست هاست. او برای جدی گرفتن شغل خود انگیزه ای قوی دارد چرا که پدرش از ناراضیان و زندانیان سیاسی دوره ی کمونیستی بوده. پدر کریستینا به عکس، از کمونیست های وفادار و از مقامات حکومت سابق بوده است.

نه فرشته نه قدیس داستانی تلخ، سرد و خاکستری است که درونمایه ی اصلی آن تنهایی آدم هاست. همه ی اشخاص داستان، چه آنها که مثل مادر کریستینا و همسر او تنها زندگی می کنند و چه آنهایی که مثل کریستینا و دخترش، و یان و مادرش در یک سقف با دیگری شریک اند، عملاً و در اصل تنها هستند. آنها چنان که کشیش دوست داشتنی تحت معالجه ی کریستینا می گوید، فاقد اراده یا هنر کنار آمدن با اوضاع و احوال و دچار فقدان ایمان، امید و از همه مهمتر دچار کمبود عشق اند.

بسیاری از حوادث داستان برگرفته از زندگی پر فراز و نشیب خود کلیماست. او در کودکی چند سالی را در اردوگاه نازی ها به سر برده، در جوانی طرفدار حکومت کمونیستی بوده، سپس به صفوف مخالفین پیوسته، به زندان افتاده و انتشار آثارش در کشورش ممنوع بوده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: نه فرشته نه قدیس، ایوان کلیما، ترجمه ی فروغ پوریاوری، نشر آگه.

پی نوشت: این رمان با همین نام با ترجمه ی حشمت کامرانی نیز به چاپ رسیده است.

  

قهرمان عصر ما


شانزدهمین رمان ماریو بارگاس یوسا، قهرمان عصر ما، داستانی معمایی ـ پلیسی و مثل دیگر کارهای او پر جنب‌وجوش و پرماجراست.

داستان دو روایت مجزا دارد که یک‌درمیان در فصل‌های فرد و زوج آمده‌اند و در پایان فصل 16 با یکدیگر تلاقی می‌کنند. روایت اول در شهر کوچک پیورا در پرو و روایت دوم در پایتخت آن کشور می‌گذرد. یوسا بخش‌های زیادی از داستان را به‌صورت فلاش‌بک و به‌این‌ترتیب روایت می‌کند که ماجرای اول را تا آستانه‌ی ماجرای دوم پیش می‌برد، اما بعد به‌جای پرداختن به ماجرای دوم، به سراغ ماجرای سوم می‌رود و در خلال روایت این ماجرای جدید، با پرش‌هایی به قبل، ماجرای دوم را روایت می‌کند.

هر دو روایت شروعی کلاسیک دارند. فیلیسیتو یانکه شخصیت اصلی روایت اول که صاحب یک بنگاه ترابری است مثل هر صبح دیگر پس از ورزش، گرفتن دوش و خوردن صبحانه خانه را به مقصد محل کارش ترک می‌کند. همه‌چیز مثل همیشه است به‌جز یک‌چیز؛ کسی نامه‌ای را به در چسبانده؛ نامه‌ای که حاوی باج‌خواهی توأم با تهدید فیلیسیتو است و پای آن به‌جای امضا طرح کج‌وکوله‌ای به شکل عنکبوت گذاشته‌شده است. فلیسیتو تنها فرزند مردی فقیر و زحمتکش است که پیش از مرگ از پسرش قول گرفته که به هیچ ترتیب زیر بار زور نرود. فیلیسیتو که قصد ندارد خلاف وصیت پدر خود عمل کند به‌رغم آن‌که در نامه از او خواسته‌شده موضوع را باکسی در میان نگذارد مصمم به دفتر پلیس می‌رود و موضوع را با افسر مربوطه در میان می‌گذارد.

فیلیسیتو همسری دارد که سال‌ها پیش در ماجرایی که یادآور داستان پانسیون جیمز جویس است، مجبور به ازدواج با او شده است. او از همسرش دو پسر جوان دارد که اولین آن‌ها که سبب‌ساز ازدواج فلیسیتو با مادرش بوده، کمترین شباهتی به وی ندارد. فیلیسیتو به‌منظور پیچیده‌تر شدن طرح داستان، زندگی عشقی مخفی هم دارد که راز آن در ماجرای باج‌خواهی از پرده بیرون می‌افتد.

در روایت دوم دون اسماعیل کاره را، مالک ثروتمند یک شرکت بیمه، پیرانه‌سر تصمیم می‌گیرد تا با خدمتکارش ازدواج کند. اسماعیل دو پسر رذل و بدنام دارد که برای مردن او و تصاحب میراث کلانش روزشماری می‌کنند. اسماعیل برای ثبت ازدواج خود به دو شاهد فداکار و قابل‌اعتماد نیاز دارد، چراکه می‌داند پسرانش آن‌ها را آسوده نخواهند گذاشت. او برای این کار دو تن را در نظر گرفته است؛ راننده‌ی مورد اعتمادش و دوست و کارمند عالی‌رتبه‌ی شرکتش ریگوبرتو که شخصیت اصلی روایت دوم است. ریگوبرتو مردی ظریف اندیش و هنرشناس است که بار روشنفکری داستان بر دوش اوست. او دو بار ازدواج‌کرده و از همسر نخست مرحومش پسر نوجوانی بسیار باهوش، خوش سروشکل و حساسی دارد به اسم فونچیتو.

 ریگوبرتو در شروع داستان و پیش از درگیر شدن در ماجرای اسماعیل در آستانه‌ی بازنشستگی است و برای شروع بازنشستگی سفری رؤیایی به اروپا را تدارک دیده است. مشکلات ریگوبرتو در طول داستان اما منحصر به مواردی مثل ممنوعیت خروج از کشور نیست که پسرهای اسماعیل در پی ازدواج پدرشان برای او ایجاد می‌کنند و سفر رؤیایی او را به تعویق می‌اندازد. او مشکل بسیار بزرگ‌تر و دردناک‌تری دارد که فونچتو موجب آن است؛ مشکلی که نه روانشناس و نه کشیش مورد اعتماد ریگوبرتو هیچ‌کدام قادر به حل آن نیستند.

قهرمان عصر ما که می‌توانست هم‌اسم اثر مشهور تورگنیف، پدران و پسران باشد، داستانی خوش‌عاقبت است که تمامی گره‌های آن پس از پیوستن دو روایت به یکدیگر به نفع شخصیت‌های اصلی آن گشوده می‌شود. این رمان ساده و خوش‌خوان در قیاس با آثار دوره‌ی اوج یوسا چیز زیادی برای گفتن ندارد و بعید است کسانی که با اثر قبلی او، رؤیای سلت، به بازگشتش به‌روزهای اوج امید بستند را راضی کند.

                                          بهمن 1395

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: قهرمان عصر ما، ماریو بارگاس یوسا، ترجمه ی خجسته کیهان، کتاب پارسه.

شام آخر


اخیراً در حاشیه‌ی یک سفر کاری جمعی به اروپا، دو شب در میلان اقامت داشتم. از پیش با خودم قرار گذاشته بودم که در آن شهر حداقل دو چیز را حتماً ببینم؛ دومو، کلیسای جامع عظیم و تاریخی آن شهر و از آن مهم‌تر، شام آخر داوینچی.

 کلیسای جامع را به‌ اتفاق دوستان حوالی ساعت چهارتا پنج عصر روز ورود دیدیم. روز بعد از دوستان که برای خرید به‌ جایی در خارج از شهر می‌رفتند عذرخواهی کردم تا به دیدن جاذبه های میلان و در رأس آنها شام آخر بروم. پیش از آن‌ که از هم جدا شویم از یکی از کارکنان هتل نشانی کلیسای سانتا ماریا گراتسیا، که شام آخر در یکی از ساختمان‌های جنبی آن قرار دارد را پرسیدم. پس ‌از آن که چگونگی دسترسی با مترو به آنجا را نشانم داد پرسید آیا بلیطم را رزرو کرده ام؟ پاسخ دادم خیر. گفت متأسفانه باید بلیط را از پیش رزرو کرد و گاه باید این کار را حداقل از یک ماه قبل انجام داد.

به رغم گفته ی کارمند هتل، به مقصد کلیسا که چهار ایستگاه با هتل مان فاصله داشت به راه افتادم. در راه احتمالات مختلف را مرور می‌کردم و به خودم امید می‌دادم که در این فصل سرد (اواخر پاییز و در آستانه‌ی کریسمس) آن‌قدر توریست در میلان نیست که نشود بلیط شام آخر را تهیه کرد.

حوالی ساعت نه به کلیسا رسیدم. ابتدا گشتی در سالن اصلی آن زدم و بیرون که آمدم سراغ شام آخر را گرفتم. به ساختمانی در مجاورت سالن اصلی راهنمایی ام کردند. وارد ساختمان که شدم  صفی کوتاه عمدتاً از چشم‌بادامی‌ها را دیدم که پس از کنترل بلیط هایشان توسط یک خانم نگهبان، از دری عبور می‌کردند. ساعت حدود نه و ربع بود و من آخرین نفر بودم. نوبت من که شد به نگهبان گفتم می‌خواهم شام آخر را ببینم. گفت باید به ساختمان مجاور بروم و بلیط تهیه کنم. به ساختمان دیگر که می‌رفتم فکر کردم لابد هان طور که کارمند هتل گفت بلیط را تنها به افرادی می‌دهند که از پیش از طریق اینترنت ثبت‌نام کرده باشند. داخل ساختمان جدید که شدم دیدم دو نفر با نشان دادن برگه ای بلیط‌های خود را گرفتند. فکر کردم آن برگه لابد چاپ رزرو اینترنتی بوده و راه دیگری برای تهیه‌ی بلیط وجود ندارد. نوبت من که شد خیلی از خود مطمئن به خانم متصدی گفتم یک بلیط می‌خواهم و در کمال تعجب شنیدم که گفت بلیط برای ساعت نه و چهل‌وپنج دقیقه موجود است. باورم نمی‌شد. پرسیدم برای نیم ساعت دیگر؟ پاسخ مثبت داد و گفت قیمت آن 10 یوروست. از شادی در پوستم نمی‌گنجیدم. بلیط را گرفتم و به گشت‌وگذار در اطراف کلیسا رفتم تا زمان بازدید برسد.

دیدن شام آخر تشریفات خاصی دارد. این کار به‌ صورت جمعی، در جمع‌های کوچک حدوداً بیست‌نفری و در نوبت‌های پانزده‌ دقیقه‌ای انجام می‌شود. یکی، دو دقیقه مانده به زمان مقرر، بلیط‌ها را کنترل می‌کنند و دری را که مراجعین ازآنجا وارد شده‌اند پشت سرشان می‌بندند. پس از بسته شدن این در، در دومی به‌پیش فضایی دیگر باز می‌شود. وقتی تمام افراد به این پیش فضا وارد شدند، در دوم نیز بسته می‌شود و سپس در ورودی به سالنی مستطیل شکل باز می‌شود که شام آخر بر روی یکی از دیوارهای عرضی آن در ارتفاعی در حدود دو متر از کف نقاشی شده است.

بر روی دیوارهای طولی سالن و سقف آن نقاشی‌هایی وجود داشته که به مرور زمان و بیشتر در اثر اصابت بمبی که در جنگ دوم جهانی بخش های عمده ای از بنا را تخریب کرده ار بین رفته اند. اما بر روی دیوار عرضی مقابل شاهکار داوینچی، اثری وجود دارد که زیر سایه ی اهمیت شام آخر، کمتر از آن اسم برده می شود؛ اثری با موضوع مصلوب نمودن عیسی مسیح، اثر جیوانی دوناتو مونتورفانو.

شام آخر داستانی دارد به قول قدما پر آب چشم. آن چه امروز از این اثر دیده می شود حاصل مرمت های متعددی است که در گذر زمان بر روی کار اصلی صورت گرفته است.

مهمترین علت آسیب دیدن اثر، روش تجربه نشده ای بوده که داوینچی برای کار خود برگزید. نقاشی روی دیوار(فرسک) را به طور معمول بر روی ملات مرطوب کار می کردند. نقاش در هر نوبت کار روزانه به اندازه ای که فرصت می کرده کار را رنگ آمیزی کند، روی زیر کار خشک شده را با ملات تازه می پوشاند. حلال رنگ های مورد استفاده آب بوده و این امر باعث می شده تا رنگ در ملات مرطوب نفوذ کند و جسمی سخت و رنگی حاصل شود. داوینچی اما طریق دیگری را برای کار خود برگزید. او که نمی خواست خود را مقید به کار سریع در اندازه های مشخص روزانه کند از رنگ تمپرای روغنی که ترکیب آن هنوز ناشناخته است بر روی ملات خشک استفاده کرد. حاصل کار فاجعه ای تمام عیار از کار درآمد و اثر در زمان حیات داوینچی چنان رو به خرابی گذاشت که یک نسل بعد چیزی از آن قابل تشخیص نبود. شام آخر را در قرن 18 از نو نقاشی کردند. کار اخیر در جریان اشغال ایتالیا توسط ناپلئون آسیب هایی دید، به علاوه مسئولین کلیسا برای برقراری ارتباط بین سالن شام آخر و فضای جنبی آن، دری در میان دیوار گشودند که بخشی از قسمت پائینی و مرکزی اثر را در محلی که پای مسیح و حواریون مجاور او قرار داشت از بین برد.

این سالن، محل غذاخوری کلیسا بوده است. این که موضوع اثر را سفارش دهندگان انتخاب کرده اند یا داوینچی خود آن را برگزیده دانسته نیست. هرچه هست شام آخر موضوع جالبی برای سالن غذاخوری یک کلیساست.

پرسپکتیو شام آخر در عرض چنان است که گویی فضای دیوارنگاره امتداد فضای سالن است اما در ارتفاع، نقطه ی گریز اثر در جایی به مراتب بالاتر از دید تماشاچی قرار دارد. ترکیب بندی شام آخر که تفسیرهای فراوانی را برانگیخته، از نوع ترکیب بندی متقارن است. مسیح در مرکز تصویر و در محل نقطه ی گریز قرار گرفته و دوازده حواری او در چهار دسته ی سه تایی در دو سوی او قرار دارند. داوینچی در کار خود روایت انجیل لوقا را اساس قرار داده و دو لحظه ی متوالی را در یک صحنه با یکدیگر ترکیب نموده است. بر اساس روایت مزبور، مسیح ابتدا اعلام می کند که یکی از جمع حاضرین،(با لو دادن او به رومیان) به او خیانت خواهد کرد. حواریون آشفته و غمگین به تکاپو می افتند و از خود، دیگران و مسیح می پرسند خائن کیست؟ و مسیح پاسخ می دهد آن کس که با من دست در سفره دارد. فرد مورد نظر چنان که می دانیم یهوداست؛ نفر سوم از افراد سمت راست مسیح که تن پوشی آبی به تن دارد. او دستش را برای برداشتن نان دراز کرده و رویش را از تماشاچی برگردانده است. حالت او آشکارا با حالت دیگر حواریون تفاوت دارد و چهره اش تنها چهره ی تاریک صحنه است.

شام آخر سرآغاز شیوه ای نوین در نقاشی و نخستین اثر دوره ی موسوم به رنسانس متعالی است. داوینچی در این اثر شکوهمند که به رغم آسیب های فراوانی که دیده هنوز قادر است بیننده را مبهوت کمال بی نظیر خود کند، موفق شده است انسجام تصنعی و کسالت آور آثار رنسانس اولیه را به حفظ اصول کلی آن به چیزی عالی و رویاگونه تبدیل کند.

 

بیراه


بیراه، اثر نویسنده ی فرانسوی، ژوریس کارل اوئیسمانس، که از آن به عنوان شاخص ترین اثر ادبی غیر منظوم مکتب انحطاط یاد می شود، نه تنها با معیارهای زمانه ی خود(ربع آخر قرن نوزده)، بلکه با ملاک های روزگار ما نیز داستان عجیبی است.

شخصیت اصلی داستان مرد اشراف زاده ی میانسال، افسرده حال و اجتماع گریز به اسم داسنت است که خود را در خانه ای اشرافی در مکانی پرت افتاده و بدون همسایه در حومه ی دور پاریس حبس کرده است.

 داسنت عقایدی مشعشع از این دست دارد که حرکت امری کاملاً بیهوده  است و سفر چیزی جز اتلاف وقت نیست. او باور دارد که  تخیل را به راحتی می توان جایگزین واقعیت نمود که چیزی است بی ارزش و پیش پا افتاده و معتقد است عمر طبیعت به سر آمده و هیچ یک از ابداعات آن نیست که بشر قادر نباشد بهترش را پدید آورد.

او چنان ایمان راسخی به ترجیح چیزهای مصنوع بر طبیعی دارد که به نظرش لوکوموتیو از زن، که به قول  او بدیع ترین و کاملترین زیبایی را در میان تمام موجودات دارد، زیبا تر است:« آیا در هیچ کجای این عالم خاکی موجودی پیدا می توان کرد که ... از نظر شکل و نوع بتوان آن را چشمگیر تر و خیره کننده تر از دو لوکوموتیوی دانست که که در خط آهن شمال رفت و آمد می کنند؟ یکی از آنها کرامپتون، زیبارویی است زرین گیسو، با صدایی زیر، اندامی کشیده و شکننده، محبوس در کرستی براق از مس و حرکاتی موزون و گربه مانند... دیگری انگرت، مشکین مویی است با ابهت و موقر که ... کفل های برجسته و ورزیده اش در جوشنی تنگ از آهن ریختگی اسیرند.»73

عجیب بودن بیراه اما نه به علت عقاید عجیب شخصیت اصلی آن، بلکه به دلیل وفور مطالب غیر داستانی در آن است.

زمان انتشار بیراه (1884)، زمان حاکمیت بی چون و چرای ناتورالیسم بر ادبیات اروپاست. از اوئیسمانس که از مریدان مخلص امیل زولا بوده تا پیش از بیراه چندین اثر ناتورالیستسی  منتشر شده بود. او در مقدمه ای که سی سال پس از نگارش بیراه نوشته و ضمیمه ی ترجمه ی فارسی است می گوید وقتی تصمیم به نوشتن این داستان گرفته به نظرش می رسیده ناتورالیسم به بن بست رسیده و از آن، چیزی بیش از آنچه نبوغ زولا موفق به خلق آن شده بود نمی شد انتظار داشت. او که به دنبال هنری باریک بینانه تر و حقیقی تر بوده، زولا را دور می زند و خودش را به فلوبر متصل می کند که آرزوی نوشتن رمانی در باره ی هیچ داشت و در تربیت احساساتش که اوئیسمانس آن را بسیار تحسین می کند گامهایی در جهت تحقق آن آرزو برداشته بود*. او می گوید بیراه را برای ارضای میل شدید خود به متزلزل ساختان پیش داوری ها و در هم شکستن حصارهای رمان به منظور گشودن راه برای طرح مضامین جدی تر نظیر هنر، علم و تاریخ نوشته است. اصلی ترین دلمشغولی او در آن زمان این بوده که ماجرا را به شکل سنتی اش از داستان حذف کند و به هر قیمتی که شده طرحی نو در افکند.

وحاصل کار اوچیست؟ داستانی بدون ماجرا که مهمترین اتفاق آن از دست رفتن اشتهای شخصیت اصلی اش برای چند روز است، همراه با مقادیر فراوانی مطالب غیر داستانی که بیش از نیمی از حجم کتاب را شامل می شود و در آنها با تفصیلی باور نکردنی به موضوعات متنوعی ، نظیر تئوری رنگ ها، عطر شناسی، ارتباط بین نغمه های موسیقی و طعم ها، گیاه شناسی، نقد ادبی و ... پرداخته می شود.

                                                                دی 1395

_______________________________________

مشخصات کتاب: بیراه، ژوریس کارل اوئیسمانس، ترجمه ی کاوه ی میر عباسی، چاپ نشر نی.

* پیش از این در این پست به اهمیت تاریخی تربیت احساسات پرداخته ام.

آفرینش


آفرینش رمانی تاریخی است از نویسنده، نمایش نامه نویس و فعال سیاسی روشنفکر آمریکایی، گور ویدال.

شخصیت اصلی و راوی داستان سیروس(یا همان کورش)اسپیتمه، نوه ی خیالی زرتشت ـ ازپدری ایرانی و مادری یونانی ـ و سفیر ایران در آتن است. زمان داستان سالهای سلطنت داریوش کبیر، خشایارشا و اردشیر اول(ربع آخر قرن ششم و نیمه ی اول قرن پنجم پیش از میلاد) و زمان روایت، اواخر عمر اسپیتمه، در دوره ی حاکمیت پریکلس بر آتن است. در این زمان او هفتاد و پنج ساله (و در اثر ابتلا به بیماری آب مروارید) نابیناست.

 سیروس داستان را نه برای خواننده، بلکه برای فیلسوف معروف یونانی دموکریت، که از بستگان مادری او و در سنین جوانی است، روایت می کند. در شروع داستان، آن دو از مراسمی در ادئون به خانه باز می گردند. در آن مراسم هرودوتِ مشهور، به مدت شش ساعت، تاریخ خود را برای مستمعین قرائت کرده است. سیروس مدعی است که گفته های هرودوت در باره ی جنگ معروف سالامیس نادرست و اغراق آمیز است. دموکریت از او می خواهد علاوه بر شرح واقعی جنگ های ایران و یونان، خاطرات خود از سفر به هند و چین را هم برای او تعریف کند. سیروس می پذیرد و داستان پرماجرا و شگفت انگیزش را با خاطره ی خود از حادثه ی کشته شدن زرتشت در آتشکده ی بلخ به دست تورانیان مهاجم شروع می کند. او که از معدود بازماندگان آن ماجراست در آن زمان هفت ساله بوده و آخرین کلمات زرتشت (و به تعبیر او، اهورامزدا) را به گوش خود شنیده است. حاکم یا ساتراپ بلخ، گشتاسپ، پدر داریوش کبیر است. او که از پیروان زرتشت است، مهاجمین را سرکوب می کند و سیروس را که به جهت خویشی با زرتتشت و شنیدن آخرین سخنان او مورد احترام است، به همراه مادرش لائیس، به دربار داریوش می فرستد.

سیروس در دربار، با کمک آتوسا، همسر قدرتمند و با نفوذ داریوش، به مدرسه ی مخصوص شاهزادگان راه میابد و در آنجا با خشایارشا و مردونیه که هم سن و سال او هستند دوستی به هم می رساند که تا پایان عمر آن دو پابرجا می ماند.

سیروس در جوانی و در دوره ی سلطنت داریوش، به عنوان سفیر عازم هند می شود؛ در میانسالی به دستور خشایارشا به سفارت چین منصوب می گردد و مقارن اوایل سلطنت اردشیر اول، چنان که گفته شد، سفیر ایران در آتن است.

ویدال بی جهت دموکریت را به عنوان طرف صحبت سیروس برنگزیده است. سیروس فردی عقل گرا و شکاک است که به دلیل تربیت زرتشتی خود علاقه ی ویژه ای به دانستن حقایق غایی و آگاهی یافتن از چگونگی آفرینش و فرجام جهان دارد. او در طول مأموریت هایش علاوه بر آشنایی با شیوه های زندگی و عقاید مردمان گوناگون، در هند جینیزم و بودیسم را مستقیمأ از مهاویرا و بودا فرا گرفته و در چین پس از آموختن تائوئیزم از لائوتسه(استادلی)، از محضر کنفسیوس بهره ی فراوان برده است. انتخاب دموکریت که از برجسته ترین فیلسوفان پیش از سقراط و مشهور به ماده گرایی است، این فرصت را در اختیار ویدال قرار داده تا نظریات ادیان و اندیشیه های شرقی در امور گوناگون را با آراء فلاسفه ی یونان، به عنوان آباء اندیشه های فلسفی مغرب زمین مقایسه کند و قوت و ضعف هر یک را در ترازوی عقل دوگانه و دوگونه ی سیروس ـ دموکریت بسنجد.

آفرینش رمانی نسبتاً حجیم و شامل نه بخش، یا کتاب، از قول اسپیتمه، در حال دیکته کردن خاطرات خود به دموکریت و یک مؤخره ی کوتاه از زبان دموکریت است. تنوع و تعدد مباحثی که در طول داستان مطرح می شود، نشان دهنده ی آگاهی وسیع ویدال از تاریخ عمومی و تاریخ فلسفه و ادیان است. از او رمان دیگری به نام کتاب یولیانوس نیز به فارسی ترجمه و منتشر شده که در آن به ایران عهد ساسانی و برخورد میترائیزم و مسیحیت در زمان شاپور دوم پرداخته است.

                                                            دی 1395

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: در مورد محل و زمان ولادت زرتشت نظریات مختلفی وجود دارد. ویدال روایت سنتّی زرتشتیان را برگزیده است که زمان زندگی او را در حدود سیصد سال پیش از حمله ی اسکندر به ایران می داند. در این نظریه ویشتاسپ، پدر داریوش کبیر، همان کوی ویشتاسپ(یا کی گشتاسپ) مذکور در اوستا فرض می شود. در یسنه، هات 53، بندهای اول و دوم، در این باره آمده است که بهترین خواست زرتشت سپیتمان بر آورده شده و کی گشاسپ و (وزیر او و پدر همسر زرتشت) فرشوشتر، دین او را برگزیده اند.

مشخصات کتاب: آفرینش، گور ویدال، ترجمه ی عبدالحمید سلطانیه، انتشارات نیلوفر.