
قالب رمان ببر سفید اثر آرویند آدیگا، نامه ای است خطاب به نخست وزیر چین، در آستانه سفر او به بنگلور هند. در اخبار آمده است که نخست وزیر چین در این سفر با چند تن از کار آفرینان هندی دیدار و گفتگو خواهد داشت و به همین مناسبت شخصیت اصلی داستان که خود را ازجمله کارآفرینان موفق می داند، شروع به نوشتن نامه به آقای نخست وزیر می کند :
«حضور:
عالی جناب ون جیا بائو
دفتر نخست وزیری
پکن
پایتخت کشور آزادی پرور چین
از دفتر:
«ببر سفید»
انسانی اندیشمند
و کار آفرین
ساکن مرکز جهانی فناوری و تامین خدمات تخصصی
شهرک الکترونیک...
بنگلور، هندوستان»
ببر سفید لقبی است که در کودکی توسط بازرس مدرسه به بالرام حلوایی، پسر بچه ای از خانواده ای فقیراز کاست شیرینی پزها اعطا شده است :
« بازرس عصایش را مستقیم به طرفم گرفت.«جوون تو وسط این جماعت بی سر و پای ابله، بچه باهوش، درستکار و سرزنده ای هستی. اون کدوم حیوونه که توی هر جنگلی از همه کمتر پیدا میشه ـ موجودی که هر نسل یکی بیشتر ازش دنیا نمیاد؟
کمی به این سئوال فکر کردم و گفتم:
«ببر سفید.»
« تو توی این جنگل همون ببر سفیدی.» بازرس پیش از رفتن گفت: « من به پاتنا نامه می نویسم و برات تقاضای بورس تحصیلی می کنم. تو باید بری به یک مدرسه واقعی ـ یک جایی خیلی دور از اینجا. تو اونیفورم واقعی و آموزش واقعی لازم داری.» »۳۶
کمی بعد از ملقب شدن بالرام به عنوان ببر سفید، خانواده او با قرض گرفتن مبلغ زیادی از یکی از اربابان ده ، ملقب به لک لک، بنا بر رسوم محلی عروسی مفصلی برای دختر عموی بالرام بر گزار می کند، و از آنجائی که امکان باز پرداخت بدهی خود را ندارد ، بالرام ناگزیر مدرسه ده را ترک می کند و به جای رفتن به یک مدرسه واقعی در جایی خیلی دور، به قهوه خانه ده می رود و همانند برادر بزرگ تر خود ـ که او نیز با عروسی دختر عموی قبلی ناگزیر مدرسه را ترک کرده است ـ به عنوان شاگرد قهوه چی مشغول به کار می شود.
بالرام نامه خود را در هشت نوبت در شش شب و دو صبح می نویسد که هر نوبت یک فصل از داستان است.
او در هر فصل، با بیانی شیرین و طنز آمیز و با نگاهی به شدت انتقادی، ازخود و از نیمه خالی بطری هند معاصر می گوید که کشوری در حال رشد و بزرگترین دمکراسی حال حاضر جهان شناخته می شود.
« اگر بنا بود من کشوری درست کنم، اول لوله های فاضلاب را می کشیدم، بعد دمکراسی بر قرار می کردم ،بعد راه می افتادم و به مردم کشورهای دیگر کتابچه و مجسمه گاندی می دادم، ولی مرا چه به این حرفها؟...
من با دمکراسی هیچ مشکلی ندارم آقای جیابائو. نه تنها هیچ مشکلی ندارم، خیلی هم به دمکراسی مدیونم ـ در واقع روز تولدم را هم مدیون آن هستم....
مردی با اونیفورم دولتی ... با دفتری دراز و قلمی سیاه ... از همه دو سئوال می کرد.
«اسم.»
«بالرام حلوایی.»
«سن.»
«معلوم نیست.»
«مگه تاریخ تولد نداری؟»
«نه قربان، پدر و مادرم اون رو هیچ جا ننوشتن.»
نگاهی به من انداخت و گفت: «فکر کنم هجده سالت باشه. فکر کنم همین امروز هجده سالت شده فقط یادت رفته، نه؟»
به او تعظیم کردم. « درسته قربان. یادم ر فته بود. امروز روز تولدم بود.»
«پسر خوب.»
ناچار بودم هجده ساله باشم... این سن قانونی رای دادن بود. انتخاباتی در پیش بود و صاحب قهوه خانه از حالا مارا فروخته بود. اثر انگشت مارا فروخته بود ـ اثر انگشت فرد بی سواد که به نشانه رای خود روی برگه رای می گذارد.»۸۸
همراه شدن با ببر سفید در شش شب و دو صبحی که او در حال نامه نگاری است، فرصتی است برای لذت بردن از داستانی روان و جذاب که بی جهت مفتخر به دریافت جایزه بوکر سال ۲۰۰۸ نشده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: ببر سفید، آرویند آدیگا، ترجمه ی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول،۱۳۸۹.

بنفورد و مارچ دو دختر داستان روباه هستند که درآستانه سی سالگی در مزرعه ای به پرورش طیورمشغول اند. بنفورد اصل سرمایه خرید مزرعه را تأمین کرده است، بنا براین کارهای اصلی مزرعه به عهده مارچ است که بنیه قوی تری دارد و با کارهای مردانه ای مثل نجاری آشناست.
پرورش طیور کار پردردسری است که همه وقت مارچ را می گیرد و مانع از آن است که او به کارهای مورد علاقه خود مثل نقاشی کردن روی چینی آلات و ساختن سپر بخاری بپردازد.
دردسرهای مارچ وقتی بیشتر می شود که سرو کله روباهی در آن حوالی پیدا می شود. روباه مرتبا به مرغدانی دستبرد می زند. مارچ که دائما مراقب است و مسلح کشیک می کشد، بالاخره یک روز با روباه روبرو می شود. با کمال تعجب مارچ به جای شلیک به جانور، مجذوب و مسحور نگاهش می شود، و روباه با استفاده از فرصت گیجی او، پا به فرار می گذارد.
ماجرای مارچ و روباه مقدمه ماجرای دیگری است که مسیر زندگی دو دختر را تغییر می دهد. مرد سرباز جوانی به نام هنری در جستجوی پدر بزرگ خود ـ که مالک قبلی مزرعه بوده است ـ پا به خانه دختران می گذارد. « [هنری] سرشت شکارچی را داشت، نه روحیه کشاورز یا سربازی که در فلان هنگ انجام وظیفه می کند. و می خواست مانند صیادی جوان مارچ را طعمه خود کند ، او را به زنی بگیرد. پس، زیرکانه عزمش را جزم و هوش و حواسش را جمع کرد... هنوز به درستی نمی دانست از چه راه باید وارد شود. و مارچ عین مرغ بدقلق بود. به همین علت، ظاهرا، همچنان خود را جوان غریبه و مهربانی که قرار بود دو هفته ای مهمان باشد نشان داد.»
هنری پس از مدتی علاقه خود را به مارچ علنی و از او خواستگاری می کند. واکنش مارچ به پیشنهاد هنری همانند عکس العمل او در روبرو شدن با روباه است . او این باربه جای نگاه روباه، تحت تاثیر سخنان هنری گیج و مبهوت می شود و منفعل و مردد باقی می ماند.
واکنش بنفورد به این اتفاق اما به هیچ و جه منفعلانه نیست. او کینه هنری را به دل می گیرد و به شدت با ازدواج آن دو مخالفت می کند. مارچ بینوا همچون براده آهنی، تحت تاثیر مغناطیس نیرومند دو رقیب، بین آن دو سرگردان می ماند و داستان از آن پس به صحنه نبرد هنری و بنفورد تبدیل می شود.
روباه رمان کوتاه روانکاوانه ای است با روایتی ساده و خطی و با ترجمه ای خوب و روان که خواندن آن فرصتی است برای آشنایی با نویسنده مطرح و صاحب سبکی که متأسفانه آثار معدودی از او به فارسی ترجمه شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: روباه، دیوید هربرت لارنس، ترجمه ی کاوه میر عباسی.

راوی جالب و استثنایی آغاز کننده ی لاوینیا، درخت پرتقالی است که در زندگی پیشین، زنی از قبایل بومی آمریکای لاتین بوده و قرنها پیش در نبرد با اسپانیائیهای مهاجر و مهاجم به قاره جدید کشته شده است. من اسم این موجود استثنایی که حاصل انتقال کالبد ـ واز آن طریق روحِ ـ یک زن به یک درخت است را درخت بانو! گذاشته ام. درخت بانو در مورد خود می گوید: «... قرنها یکه و تنها در مغاکی از ریشه و خاک خوابیدم و با حیرت پیکرم را نگریستم که آرام آرام به دنیای گیاهان می پیوست... روزهای پیش صدای باران را شنیدم که ابتدا در جویبارهای خرد و سپس در نهرهای بزرگ زیرزمین به خانه چند قرنی من نزدیک شد، دهلیزهایی گشود و مرا با رطوبت و خاک پوشاند... ریشه ها را می دیدم ، دستهای کشیده شده به سویم که مرا صدا می زدند و قدرت و فرمان ها به گونه ای مقاومت ناپذیر مرا جذب می کرد. بدین سان وارد درخت شدم. مانند نوازشی طولانی از خون و زندگی، شکوفایی گلبرگ ها و لرزش شاخه ها، با گردش خونش همراه شدم.»
همان طورکه گفتم، داستان با روایت درخت بانو در مورد مرگ خود ـ و چنانچه نقل قول شد ـ چگونگی حضور و ظهورش در درخت پرتقال حیاط خانه موروثی لاوینیا شروع می شود. پس ازاو، دانای کل روایت ماجرای لاوینیا، که دختری است جوان و تازه فارغ التحصیل در رشته معماری را آغاز می کند. دانای کل پس از چند صفحه، دوباره روایت را به درخت بانو می سپارد، و این تناوب روایت، همچون دوی امدادی، تا به پایان که درخت بانو به داستان خاتمه می دهد، ادامه می یابد.
درخت بانو در ابتدا علاوه بر شرح زندگانی خود، به عنوان ناظر و از زاویه دید درخت پرتقال، ما را از برخی اعمال و حالات لاوینا، در حدودی که در دیدرس اوست مطلع می کند. پس از چندی، هنگامی که پرتقالهای درخت قابل خوردن می شوند؛ درخت بانو در اتفاقی جالب، از طریق میوه خود در جسم لاوینیا حلول می کند: « از راه یک غشاء صورتی رنگ عبور کردم و همچون فواره ای عنبرین به درون پیکر لاوینیا راه یافتم... اکنون در خون او شناورم و فضای وسیع پیکر او را طی می کنم.»
درخت بانو پس از این انتقال یا تناسخ، علاوه بر حفظ موقعیت قبلی خود به عنوان درخت مشاهده گر، این امکان را می یابد که همچون راوی دانای کل از جزئی ترین مکنونات قلبی لاوینیا آگاه شود، و فراتر از آن؛ اندیشه ها و رفتار لاوینیا را تحت تاثیر قرار دهد.
روایت درخت بانو، روایتی است شاعرانه، عاشقانه و زنانه که به رغم حجم اندک آن، نقطه قوت داستان محسوب می شود. نویسنده درخت بانو را به منظور ایفای نقشی اساسی ساخته و پرداخته است؛ نقش ایجاد کننده ی احساس تفاهم و همدلی بین خواننده و لاوینا و دوستان همفکر او که با تبدیل کردن آرزوهایشان به احکام لازم الاجرا، در اجرای آن احکام بر سر زندگی خود و دیگران دست به قمار می زنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: لاوینیا، جیوکوندا بلی، ترجمه ی ملیحه محمدی، نشر چشمه.

سرهنگ سباستیانو پروکولو که عرصه ای جنگلی را از دایی خود به ارث برده از شغل نظامی خود استعفا می دهد و عازم ملک موروثی می شود. او در طی مسیر سه بار عصبانی می شود؛ بار اول وقتی ماشین حامل وی که مباشر دایی مرحومش آن را می راند بنزین تمام می کند و سر یک پیچ در سربالایی متوقف می شود؛ بار دوم هنگامی که مباشر به او می گوید کلاغی که بر یکی از آخرین شاخه های درختی خشکیده و عظیم الجثه فریاد سر می دهد در واقع نگهبانی است که وقتی کسی به سمت خا نه دایی می رود با فریاد خود اهل خانه را خبر می کند؛ و بار سوم زمانی که به ساختمانی قدیمی و کج و کوله می رسند که محل اقامت آینده سرهنگ است.
این خلاصه سه فصل اول داستان راز جنگل پیر اثر دینو بوتزاتی است که با حجمی کمتر از دویست صفحه، چهل فصل دارد. در این سه فصل تنها چیز اندکی غیر عادی و سوء ظن بر انگیز، آن کلاغ نگهبان نشسته بر درخت است. اما از فصل چهارم به بعد داستان پرمی شود از عناصر فانتزی نظیر اجنه و حیوانات سخنگو و اتفاقات عجیب و غریبی مانند آن چه در داستانهای علاء الدّین و غول چراغ جادو و هانسل و گرتل اتفاق می افتد.
به رغم حضور عناصر و حوادث فراوان فانتزی در راز جنگل پیر، این اثر، داستانی کاملا فانتزی نیست. دینو بوتزاتی به منظور جلوگیری از قطع ارتباط داستان خود با واقعیت، تکنیک موثری را به کار بسته است؛ استفاده ازساعت و تقویم!
ـ «صبح روز بعد، حدود ساعت ده و نیم، پنج مرد به خانه آمدند...»
ـ «در اوایل همین قرن کنونی در دره فوندو، ماتئو شهرت بسزایی یافته بود.»
ـ « در سال ۱۹۰۵بود که یکی از باد های عظیم که از خارج کشور به آنجا پا گذاشته بود...»
ـ « روز پانزدهم ماه ژوئن بود که سرهنگ دستور داد قطع کردن درختانی را در جنگل پیر آغاز کنند.»
ـ ...
راز جنگل پیر داستانی است به نحوی جالب توجه شناور بین دو سطح واقعیت و فانتزی که می توان آن را در یک نوبت و با لذت خواند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: راز جنگل پیر، دینو بوتزاتی، ترجمه ی بهمن فرزانه، نشر ثالث.

کیفر آتش رمانی است از نویسنده نوبلیست بلغاری الیاس کانتی.
سروش حبیبی، مترجم کتاب، به جای مقدمه ی کتاب باب یازدهم سفر تکوین را از عهد عتیق آورده است: « و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود و واقع شد که چون از مشرق کوچ می کردند همواره ای در زمین شنعار یافتند و در آنجا سکنی گرفتند و به یکدیگر گفتند بیائید خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم و ایشان را آجر به جای سنگ بود و قیر به جای گچ. و گفتند بیایید شهری برای خود بنا نهیم و برجی که سرش به آسمان برسد تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم. و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا می کردند ملاحظه نماید و خداوند گفت همانا قوم یکی است و جمع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کرده اند و الان هیچ کاری که قصد آن بکنند از ایشان ممتنع نخواهد بود. اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند. پس خدا ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر باز ماندند.»
اشخاص داستان کانتی ولو به زبانی یک سان سخن می گویند، گویی همچون مردمان داستان عهد عتیق گرفتار این نفرین اند که حرف یکدیگر را نفهمند. آنان از فرزانه ترین ایشان، پتر کین، که برجسته ترین دانشمند متخصص در فرهنگ و زبان چینی است تا عامی ترینشان، ترزه، کلفت و همسر پترکین که به قول او کل واژگانش از پنجاه کلمه تجاوز نمی کند، همگی نسبت به گفته های دیگران دچار بد فهمی اند. بدفهمی در این داستان همچون تارهایی است که نویسنده پود رخدادها را یک به یک بر آنها گره زده است.
این داستان علاوه بر بدفهمی ویژگی بارز دیگری ولو با اهمیتی کمتر دارد و آن زن ستیزی کم نظیر آن است. نویسنده در پرداخت شخصیت تمام زنان داستان خود، در موضعی آشکارا منفی نسبت به آنان قراردارد. ترزه زنی است پتیاره و بی سواد. پولدار خانم، فاحشه ای است احمق. همسر فاضلاب پاک کن بخش عمده درآمد همسر خود را از او می رباید و همسر گئورک برای دست یافتن به گئورک زن سابق او را مسموم نموده است و خلاصه در کیفر آتش چنان که پتر کین از قول بودا می گوید زنها همگی زودخشم، حسود ، بخیل و نادانند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کیفر آتش، الیاس کانتی، ترجمه ی سروش حبیبی، انتشارات نیلوفر.