مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

پایان یک ماموریت


پایان یک ماموریت رمانی است از هاینریش بل.

مترجم پایان یک ماموریت، ناتالی چوبینه، در مقدمه خود این داستان را از جهاتی با دو اثر دیگر نویسنده: «آبروی از دست رفته کاترینا بلوم» و «شبکه امنیتی» مقایسه کرده است. از منظری دیگر اما در میان آثار پر تعداد بل، پایان یک ماموریت بیش از همه به سیمای زنی در میان جمع شبیه است و این شباهت به حدی است که می توان ادعا کرد، او در خلق سیمای زنی در میان جمع، تجربه خود در نوشتن پایان یک ماموریت که اثر بلافاصله پیش از آن است را بسط و گسترش داده است.

چنان که قبلا (در این لینک) نوشته ام؛ راوی سیمای زنی در میان جمع، همانند یک خبرنگار یا یک بازپرس، در جستجوی گذشته شخصیت اصلی آن داستان، لنی فایفر، به سراغ افرادی می رود که به نحوی به او مربوط بوده اند. خواننده از خلال گفتگو های راوی با هریک از آن شهود یا مطلعین، اطلاعات تازه ای در مورد لنی به دست می آورد و به این ترتیب همزمان با پیشرفت داستان، تصویر لنی فایفرـ که نویسنده در ابتدای داستان طرحی کلی و سریع از او به دست داده است ـ در ذهن خواننده کامل تر و دقیق تر می شود.

پایان یک ماموریت، ماجرای محاکمه پدر و پسری است که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، یک خودرو متعلق به ارتش آلمان را در مراسمی شبه آئینی آتش زده اند. در همان صفحه اول داستان، ما ازحکمی که قاضی پرونده ـ در آخرین قضاوت پیش از بازنشستگی خود ـ در مورد متهمین صادر کرده است مطلع می شویم، و بلا فاصله با یک فلاش بک کوتاه در جریان محاکمه قرار می گیریم. در طول مدت محاکمه که با اصرار زیاد در مدت یک روز ـ ولو تا دقایقی پس از نیمه شب ـ به انجام می رسد؛کارشناسان و شهود، یک یک در جایگاه  مخصوص حاضر می شوند و در مورد حادثه و متهمین، گرول پدر و پسر،گواهی می دهند. با هر شهادت یا اظهار نظر کارشناسی، خواننده هر چه بیشتر با گرول ها آشنا می شود و ـ همانند اتفاقی که درمورد لنی فایفر در سیمای زنی در میان جمع می افتد ـ  با آنها احساس تفاهم می کند.

شباهت دیگر دو داستان در تنوع شخصیتهای آن ها است. شخصیتهای پایان یک ماموریت همچون سیمای زنی در میان جمع ـ گرچه در تعدادی کمترـ از طیفی وسیع و متنوع و به گونه ای انتخاب شده اند که بتوانند نماینده تمام آلمان باشند.

انسان دوستی و اخلاق گرایی واغراق دراماتیک در خدمت این دو، که ویژگی مشترک آثار هاینریش بل است؛ در پایان یک ماموریت نیز وضوح به چشم می خورند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پایان یک ماموریت، هاینریش بل، ترجمه ی ناتالی چوبینه، ناشران: سپیده سحر و پیام امروز.


بذر افشان ـ ون گوک

دو چیز بر شیوه هنری ونسان ون گوک تاثیر قاطع گذاشته است؛ آثارنقاش فرانسوی، ژان فرانسوا میه و امپرسیونیسم. ون گوک در نیمه اول زندگی کوتاه ده ساله هنری خود، موضوع آثار عمدتا طراحی اش را به تبعیت از میه، از میان صحنه های زندگی روستایی بر می گزید و در نیمه دوم؛ تابلو های خود را همچون امپرسیونیستها رنگ آمیزی می کرد.

تاثیر ون گوک از میه از همان نخستین طرح هایش چنان آشکار است که بعضی گفته اند که او در اثر دیدن آثار میه، تصمیم گرفته است که به صورت حرفه ای به نقاشی بپردازد. من نمی دانم این گفته چه میزان معتبر است اما آن چه مستند به نامه ای از او به برادرش تئو می توان گفت، آن است که ون گوک میه را مرشد و معلم همه نقاشان جوان و از جمله خود می دانسته و چنان نسبت به این استاد پیشکسوت احساس ارادت توام با صمیمیت داشته که از او با عنوان «بابا میه» یاد می کرده است.    

میه از نقاشان مکتب باربیزون است که پل بین رمانتیسیسم و رئالیسم ـ و به نظر برخی، پایه گذاران مکتب رئالیسم در نقاشی ـ محسوب می شوند. آن چه آثار میه و سایر نقاشان باربیزون را از پیشینیان آنان جدا می کند نه شیوه متفاوت کار، بلکه موضوع متفاوتی است که آنها برای آثار خویش برگزیدند؛ یعنی طبیعت و زندگی دهقانان. در تاریخ نقاشی تا پیش از میه هرگز موضوعات دهقانی از آن اهمیتی برخوردار نبوده است که میه به آن بخشید و صحنه های کار روزانه روستایی مثل دروی محصول، چراندن دام، چیدن میوه و بذر افشانی هرگز با چنان شکوهی به تصویر در نیامده بود که در آثار میه می توان دید.


میه تابلوی مشهوری دارد به نام بذر افشان(sower). در این تابلوی مربوط به سال 1850 (سه سال پیش از تولد ون گوک)، مردی را می بینیم که بر زمینی شیب دار و شخم خورده ، با گامهای بلند رو به پائین در حال حرکت است. مرد کلاه بر سر دارد، توبره بذر را بر شانه چپ خود حمایل کرده و با دست راست گشوده خود مشغول پاشیدن بذر است. خورشید همانند بسیاری دیگر از آثار میه در ساعت پایان کار روزانه در افق در حال غروب کردن است و در پس زمینه در وضعیتی کاملا ضد نور، مردی گاوآهنی را با دو گاو رو به بالا می راند. شیوه قلم زنی بذر افشان، ایمپاستو یا همان رنگ گذاری ضخیم است که امکان نمایش جزئیات را به نقاش نمی دهد.

ژان فرانسوا میه، بذر افشان،۱۸۵۰

ون گوک کار جدی طراحی را از سال ۱۸۸۱ آغاز کرد. از نخستین آثار او، طرحی مدادی است که ون گوک آن را در آوریل آن سال از روی تصویر چاپی بذر افشان میه کشیده و اکنون در موزه ای به نام او در آمستردام نگهداری می شود.

این اولین بذر افشان ون گوک، طرحی نسبتا وفادارانه است. بعضی از جزئیاتی را که در تصاویر موجود از تابلوی میه نمی توان به دقت دریافت ـ ازجمله  مرد و دو گاو در پس زمینه ـ در طرح ون گوک دیده می شوند. از نکات جالب توجه این طرح، شیوه سایه زدن زمین و آسمان است که بی شباهت به روش قلم زنی نیست که ون گوک بعد ها در تابلو های رنگ و روغن خود به کار برد و بیش از هر چیز دیگر به مشخصه آثار او تبدیلشد.

 

 ون گوک، بذر افشان، آوریل۱۸۸۱ 

       

 ون گوک پس از آوریل ۱۸۸۱ و تا آخرین ماههای زندگی خود سی اثر طراحی و نقاشی دیگر با موضوع بذر افشان خلق کرد که تاثیر میه در اکثر آنها قابل ردیابی است. از این سی اثر او به ترتیب نه اثر دیگر را در سال ۱۸۸۱، سه اثر را در۱۸۸۲، سه اثررا در ۱۸۸۳، دو اثررا در ۱۸۸۴، یازده اثر را در ۱۸۸۸، و دو اثر آخر را در اکتبر و نوامبر ۱۸۸۹، یعنی تنها چند ماه پیش از خود کشی منجر به مرگ در ژوئیه ۱۸۹۰ پدید آورده است و جالب آن که ازاین میان، او دو بذر افشان آخر خود را همانند اولین آنها از روی تصویرچاپی تابلوی میه کشیده است.

آخرین بذر افشانهای ون گوک دو تابلوی رنگ و روغن اند که هر دو مربوط به دوره اقامت او در آسایشگاه روانی سنت رمی اند و شیوه قلم زنی خاص ون گوک به خصوص در اولی به وضوح قابل مشاهده است.     

            

ون گوک، بذر افشان، اکتبر۱۸۸۹ 


ون گوک، بذر افشان، نوامبر۱۸۸۹ 


 ون گوک که در طول عمر کوتاه هنری خود با شوری زاید الوصف بیش از۱۱۰۰ طرح و بالغ بر ۹۰۰ تابلوی نقاشی آفرید، مقارن دوره خلق دو بذر افشان آخر خود در نامه ای ازآسایشگاه سنت رمی چنین نوشته است: 

« اگر کسی قطعه ای از بتهوون را بنوازد، این کار را بر اساس برداشت شخصی خود انجام می دهد. در موسیقی، و به خصوص در آواز، این برداشت شخصی را حتما باید به حساب آورد... در هر حال به خصوص اکنون که من بیمارم، تلاش می کنم تا چیزی بیافرینم که به من آرامش دهد. من تصویر سیاه و سفیدی از دلاکروا یا میه را پیش رویم می گذارم تا از آن به عنوان موضوع کارم استفاده کنم بعد رنگها را  بداهه سازی می کنم... اینها [در حقیقت] برداشت های شخصی من از آن آثارند »

                                      

کارشناس


از ر.ک.نارایان، نویسنده برجسته هندی، به همت مهدی غبرایی دو اثر به فارسی ترجمه شده است؛ «راهنما» و «کارشناش»، یا چنان چه نام کامل این داستان است، «کارشناس مالی».

ویژگی مشترک هر دو اثرـ و چنانچه از نقد و نظرات موجود بر می آید تمامی آثار داستانی نارایان ـ به کار گیری نثری روان و طنزی شیرین، در بیان دیدگاه های عمیقا عر فانی نویسنده است .

 در داستان راهنما، شاهد دگردیسی یک مجرم به یک قدیس هستیم ـ و چرا نه؟ مگر به قول هرمان هسه؛ دزد در بودا همان قدر حضور ندارد که بودا در دزد! ـ و در کارشناس، نارایان این آموزه عرفانی، که قناعت پیشگی لازمه داشتن آرامش است را دست مایه خلق داستان خود قرارداده است.

نام شخصیت اصلی کارشناس؛ مارگایا است. مارگایا در شهرخیالی مالگودی، در سایه یک درخت انجیرهندی که روبروی یک بانک رهنی قرار دارد، در مقابل دریافت مبلغ ناچیزی که روستائیان به او می پردازند به آنها کمک کند تا با عبور از موانع اداری از آن بانک وام بگیرند. ابزار کار مارگایا، شامل یک دوات، یک قلم، یک کاغذ خشک کن، یک دفترچه و چند برگه درخواست وام است که در یک صندوقچه حلبی با خود حمل می کند.

رئیس بانک مارگایا را تهدید می کند که علیه او به به پلیس متوسل خواهد شد. مارگایا خسته از شغل کم در آمد و بی ثبات خود، در آرزوی ثروتمند شدن از کاهنی کمک می خواهد و ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: کارشناس، ر.ک.نارایان، مهدی غبرایی، کتاب سرای نیک.

سیمای زنی در میان جمع، یا عکس دسته جمعی با بانو


نشر نشانه در دهه هفتاد مجموعه ای به اسم نسل قلم را منتشر می کرد که هر بخش آن  ترجمه یکی از مقالات دایره المعارف ادبیات جهان در معرفی یک نویسنده  برجسته و آثار او بود. نویسنده هر مقاله پژوهشگری است که به قول خشایار دیهمی در پیشگفتار مجلدات؛ عمری را صرف ادبیات و خصوصا نویسنده مورد نظر کرده است. من از  شش جلدی که از این سری دارم، بعضی را در زمان خریداری آنها خوانده بودم. اخیرا که به جمع تاکسی سواران  پیوسته ام، سه جلد از این مجموعه را که بدلیل قطع کوچک و صفحات کم، مناسب حمل در کیف است " تاکسی خوانی" کرده ام که آخرین آنها شماره ۷ و مربوط به هاینریش بل نویسنده بسیار مورد علاقه ام، با ترجمه خوب خشایار دیهمی است که به علاوه سرپرستی مجمو عه را هم عهده دار بوده است.

رابرت سیکنارد نویسنده ی این مقاله، عمدتا آثار بل را از منظر شخصیت و عقاید او مورد نقد و بررسی قرار داده است و به رغم حجم نسبتا کم مقاله، این کار را به خوبی انجام داده است، اما در خصوص شیوه نگارش رمانهای او که مورد علاقه خاص من است جز بعضی اشارات ـ  البته دقیق و نوعا درخشان ـ چیز زیادی در این مقاله وجود ندارد.

هاینریش بل را من با "سیمای زنی در میان جمع"، در دهه ۶۰ کشف کردم و به فاصله اندکی پس از آن"عقاید یک دلقک" راخواندم، دو اثری که به همراه "و حتی یک کلمه هم نگفت"،سه گانه مورد علاقه خاصم در میان رمانهای بل است که خوشبختانه اکثر قریب به اتفاق آنها به فارسی ترجمه شده اند.

"سیمای زنی در میان جمع" به حق برجسته ترین رمان بل شناخته می شود و به گمان من علاوه بر آن یکی از بهترین آثار داستانی دوران معاصراست؛ اثری که در بیانیه ی اعطای جایزه نوبل ادبیات به بل در سال۱۹۷۲ اثری ممتاز و شایسته ستایش و جامع آثار او عنوان شده است*.

"سیمای زنی در میان جمع" را مرتضی کلانتریان مترجم این اثر، به عنوان معادل برای نام اصلی المانی آن، «Gruppenbild mit Dame  » - یا به انگلیسی :« group portrait with lady »- به کار برده است. عبارتی که ترجمه عین آن؛ « عکس دست جمعی با بانو» است.

"سیمای زنی در میان جمع" دارای یک شخصیت اصلی ـ و چنان چه از اسم اثر بر می آید، شخصیت زن ـ به نام لنی فایفر است که به گرد او:« بیش از ۱۲۵ شخصیت مختلف، که نماینده طبقات مختلف اجتماع و ملیتهای مختلف اند حلقه زده اند. اینها کمونیستها و سرمایه دارها، کارفرمایان وکارگران، فاشیستها و ضد فاشیستها، یهودیان و مسلمانان، ترکها و آلمانیها، ثروتمندان و فقیران، و قدیسان و گناهکاران هستند ـ طیفی کامل از جامعه آلمانی در سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۷۰.» *

تعداد زیاد اشخاص، از نکات جالب شاهکار بل است، اما از آن جالب تر نقشی است که آنها در داستان ایفا می کنند. "سیمای زنی در میان جمع"  دارای یک راویِ نویسنده است که همانند یک بازپرس یا خبرنگار، در جستجوی گذشته لنی به سراغ یک یکِ آن بیش از ۱۲۵ نفری می رود که به نحوی به او مربوط بوده اند. او: «... هیچ وسیله ای برای کشف و جستجوی خصوصی و مستقیم، برای تحقیق در اطراف زندگی جسمانی و روحانی و عاشقانه لنی در اختیار ندارد؛ اما از ناحیه او هر اقدامی که برای جمع آوری آنچه به آن مشاهدات عینی می گویندـ محققا هر اقدام ـ  لازم بوده است و به زندگی لنی مربوط بوده است انجام گرفته است (شهود و مطلعین قضیه به موقع خود نام برده خواهند شد)»**

گفته های هریک از شهود یا مطلعین در مصاحبه با نویسنده، در واقع یک خرده روایت در درون روایت اصلی است که ما از خلال آن اطلاعات تازه ای در باره لنی بدست می آوریم و به این ترتیب هر چه داستان پیش تر می رود، تصویری که در چند صفحه اول ـ با معرفی سریع و فشرده لنی توسط نویسنده ـ در ذهن ما شکل گرفته است، تدریجا وضوح بیشتری پیدا می کند. می توان گفت فرایند شناسایی لنی توسط خواننده، شبیه آن چیزی است که در ظهور تدریجی عکسِ در حین چاپ؛ در ظرف حاوی مایع ظهور اتفاق می افتد.

اما این همه ی ماجرا نیست! که اگر چنین بود؛ انتخاب مترجم فارسی می توانست اسم مناسبی برای داستان باشد و من نیز دلیلی نداشتم تا پس از سالها در باره آن چیزی بنویسم. سیمای زنی در میان جمع تنها داستان لنی نیست. کار بزرگی که بل در این داستان انجام داده آن است که علاوه بر لنی، همه آن بیش از ۱۲۵ نفرِ دیگر را نیز ـ با دقت و ظرافتی تحسین بر انگیزـ از خلال بیان نسبت آنها با زندگی او، به خواننده می شناساند. در واقع نقش لنی در داستان، جمع کردن تعداد زیادی از آدمها برای گرفتن عکس دسته جمعی ای بوده است که تصویری است از جامعه آلمانی ده های ۲۰ تا ۷۰؛ و به همین دلیل است که این داستان را باید به همان نامی خواند که هاینریش بل بر آن گذاشته است: «عکس دسته جمعی با بانو».

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                                                             

* نسل قلم، شماره۷  

** سیمای زنی در میان جمع، ترجمه مرتضی کلانتریان           

قصه جزیره ناشناخته


« دوست داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن.»

                                                                                    قصه جزیره ناشناخته

قصه جزیره ناشناخته، اثر ژوزه ساراماگو، داستانی است کم حجم و موثر با شروعی  قصه وار و به همین مناسبت بی زمان: « مردی  به در قصر پادشاه رفت و گفت، به من یک کشتی بدهید.» و آن جمله در مورد دوست داشتن؛ مربوط به بخشی است که آن مرد درخواست کننده کشتی، در بندرگاه برای نخستین بار کشتی رویا هایش را می بیند: «رئیس بندر گفت، من به تو کشتی مورد نیازت را خواهم داد،کدام یک را،...آن کشتی. زن نظافتچی به محض آن که دید رئیس بندر به کجا اشاره می کند از پشت بشکه ها بیرون پرید و فریاد کشد، آن کشتی مال من است.  ... مرد پرسید، و تو دیگر کی هستی، مرا به خاطر نمی آوری،...من نظافتچی ام، نظافتچی کجا، قصر پادشاه،... پس چرا بر نمیگردی به قصر پادشاه که گردگیری بکنی و درها را باز کنی، چون آن درهایی که من واقعا می خواستم باز کنم اکنون باز شده است و از این به بعد من فقط کشتی تمیز خواهم کرد،... در این صورت برو و نگاهی به کشتی بینداز،... بایستی احتیاج به یک شستشوی حسابی داشته باشد،... نمی خواهی بامن بیایی و ببینی داخل کشتی ات چه شکلی است، توکه گفتی این کشتی مال توست، از این بابت معذرت می خواهم، من فقط منظورم این بود که از این کشتی خوشم می آید، دوست داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن.»

اولاَ؛ فکر نکنید من برای فشرده کردن جملات بالا، معرفی گویندگان جملات را حذف کرده ام؛ خیر این روش ساراماگو است که گفتگوها را به دنبال هم می نویسد و تنها با نشانه ویرگول از هم جدا می کند .

ثانیاَ؛ قصه جزیره ناشناخته به نسبت حجم اندک آن مقدمه ای طولانی و خواندنی دارد که در آن مترجم این داستان را با سه اثر دیگر ساراماگو؛«بالتازار و بلیموندا»،« همه نام ها» و « سال مرگ ریکاردو ریش » مقایسه کرده است و می گوید، وجه مشترک هر چهار داستان نگاه ویژه نویسنده به مقوله عشق است.

ثالثاَ و بالاخره؛ مترجم در مقدمه خود نقل قول جالبی از «جان دان»، شاعر و عارف قرن شانزدهم و هفدهم آورده است که حیف است آن را نیاورم: «هیچ مردی جزیره کاملی نیست؛ همه پاره ای از یک قاره اند، جزئی از یک اصل؛ اگر تکه ای از زمین را آب ببرد اروپا ناقص می شود، حتی اگر این تکه دماغه باشد، حتی اگر خانه دوستان تو یا خانه تو باشد؛ مرگ هر انسانی از وجود من می کاهد، زیرا من وابسته به نوع انسان هستم. پس کسی را نفرست تا بپرسد: ناقوس برای که می زند؛ برای تو می زند. »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: قصه جزیره ناشناخته، ژوزه ساراماگو، ترجمه ی ترجمه محبوبه بدیعی، نشر مرکز.