
کافکا در کرانه، اثر هاروکی موراکامی، رمانی جذاب و نسبتا طولانی شامل دو داستان مجزا و موازی است. داستان اول ماجرای پسر نوجوان ۱۵ ساله ـ و به مراتب بزرگتراز سن خویش ـ است. پسر که گرفتار نفرین پدری هنرمند و مرموز به دچار شدن به سرنوشت اودیپ است، در ابتدای داستان خانه پدری را در جستجوی مادر و خواهر گمشده خویش ترک می کند. راوی این داستان همان پسر نوجوان، کافکا تامورا، است. کافکا که شخصیت و ماجرای او یاد آور هولدن کالفیلد، شخصیت اصلی ناتور دشت اثر سلینجر است؛ داستان خودرا در زمان حال روایت می کند.
داستان دیگر اما با حادثه ای در گذشته دور در زمان جنگ جهانی دوم آغاز می شود. تعداد شانزده بچه مدرسه ای که به اتفاق معلم خود دریک گردش علمی خارج از مدرسه مشغول جمع آوری قارچ اند؛ لحظاتی پس از دیده شدن شیئی نقره ای در آسمان، همگی از هوش می روند. پس از ساعتی همه بچه ها به جز یک نفر آنها به هوش می آیند، اما بیهوشی آن یک کودک روزها به طول می انجامد. این داستان سپس با پرشی طولانی به زمان وقوع ماجرا ی داستان اول می رسد. راوی داستان دوم دانای کل است. شخصیت محوری داستان دوم مردی به نام ناکاتا است که پس از چند فصل معلوم می شود همان کسی است که در کودکی دچار بیهوشی طولانی مدت شده است . ناکاتا پس از بهوش آمدن حافظه خود را به طور کامل از دست داده و به آدمی کند ذهن و بی سواد اما با توانائیهایی منحصر به فرد تبدیل شده است. او می تواند با گربه ها و سنگ ها (که همان سنگ ها است و نه سگ ها!) سخن بگوید و از آسمان ماهی و زالو بباراند. از دیگر ویژگی های جالب توجه ناکاتا آن است که سایه او نصف سایه سایر آدمها است .
فصول کافکا در کرانه به جز اولین فصل که اسم آن پسر زاغی نام است، با شماره های ۱ تا ۴۹ مشخص شده اند و از این تعداد یک در میان، فصل های با شماره فرد به ماجرای کافکا تامورا و فصل های با شماره زوج به داستان آقای ناکاتا اختصاص دارند.
از ویژگی های بارز کافکا در کرانه آن است که دو داستان تشکیل دهنده آن هیچ نقطه تلاقی ندارند و به علاوه فضاهای فیزیکی مشترک آنها بسیاراندک است. با این وجود این دو داستان با مفاصل قوی متافیزیک چنان به یکدیگر اتصال یافته اند که کلیتی یک پارچه و غیر قابل تفکیک را می سازند .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی، ترجمه ی مهدی غبرایی، انتشارات نیلوفر.

«دوم ژانویه ۱۹۴۲ خبر های خوب و بد داشت.
اول خبر خوب: فهمیدم مرا برای خدمت در نظام وظیفه « نامناسب» تشخیص داده اند و به عنوان بچه سرباز به جبهه جنگ دوم جهانی اعزام نمی شوم. مسئله اصلا بی علاقگی به وطن نبود چون من جنگ جهانی دومم را پنج سال پیش در اسپانیا جنگیده بودم و یک جفت سوراخ گلوله هم در ماتحت ام داشتم که این را ثابت می کرد.
... به هر حال به مردم که می گویی ما تحتت تیر خورده، دیگر تو را به چشم یک قهرمان نمی بینند. جدی ات نمی گیرند، اما این دیگر مسئله من نبود. جنگی که برای باقی آمریکا داشت شروع میشد برای من تمام شده بود.
حالا خبر بد: هفت تیرم یک تیر هم نداشت. سفارشی گرفته بودم و اسلحه لازم را داشتم اما تیر هام تازه ته کشیده بود. مشتری ای که می خواستم آن روز برای اولین بار ملاقات اش کنم از من خواسته بود با اسلحه سر قرار بیایم و می دانستم هفت تیر خالی آن چیزی نیست که مشتری ها می خواهند.»
این شروع متفاوت داستانی متفاوت از ریچارد براتیگان، در رویای بابل است؛ داستانی روان و خوش خوان، که وقتی آن را شروع کنید دیگر نمی توانید رهایش کنید.
در رویای بابل، داستان یک روز از زندگی کارگاه خصوصی آسمان جلِ هپروتی به نام سی.کارد است که آخرین خوش شانسی زندگی او، حادثه ای مربوط به دو سال پیش بوده که ماشینی زیرش گرفته و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ـ به علت شکستگی هر دو پاـ مبلغی بابت رضایت دادن به جیب زده است.
گریزگاه سی. کارد از گرفتاری های زندگی روزمره و همینطور دلیل بسیاری از مشکلات او، فرو رفتن در رویای بابل است. اولین بار او در اثر اصابت توپ بیسبال به سرش به رویایی بابل فرو رفته است و از آن پس این رویا برای او تبدیل به زندگی دومی شده است که در آن، نقش یک کاراگاه خصوصی موفق و مشهور، با دفتری مجلل و منشی زیبا و ارابه ای طلایی در بابل عهد بخت النصر را بازی می کند: « بخش بسیار شیرین هشت سال گذشته را صرف ساخت و پرداخت انواع موقعیت ها و شخصیت ها در بابل کرده بودم، بدبختانه تا حدی که به بهای از دست دادن زندگی واقعی ام، همانی که داشتم، تمام شده بود.زندگی در بابل باستان را بارها به این ترجیح می دادم که در قرن بیستم باشم و هم و غم ام این باشد که یک همبرگر ناقابل برای خودم جفت و جور کنم ...»
در رویا بابل شامل دو داستان موازی است. یک داستان رئال با طنزی نمایان و موثر که در آن سفارش دزدیدن یک جنازه از پزشکی قانونی به سی. کارد داده شده است؛ و داستان دیگر، فانتزی ای به شیوه داستانهای مصور است که در آن سی.کارد با اسم مستعار اسمیت اسمیت در سال ۵۹۶ پیش از میلاد توسط یک دانشمند مشهور استخدام می شود تا مانع از دزدیده شدن اختراع او توسط شخصیت بد داستان پروفسور عبدل فورسایت شیطان صفت شود.
در رویای بابل، به قول مترجم در پشت جلد کتاب،« براتیگان[است]در بهترین براتیگان بازی اش».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: در رویای بابل، ریچارد براتیگان، ترجمه ی پیام یزدانجو، نشر چشمه.

« عصر ما بیش از سده های هجدهم و نوزدهم نیازمند نیروی ایمان است. تصور کنید اگر مردانی مانند گوته و شلی و ولز سالها در [ اردوگاه مرگ] بوخنوالد زندانی می شدند، به چه هیات از آن بیرون می آمدند؟ مسلما نه به صورتی که داخل شده بودند... در روزگار ما مردانی از لحاظ خلق و خوی و استعداد طبیعی مشابه گوته و شلی و ولز، اغلب یا شخصا یا از راه همدردی، چیزهایی را آزموده اند که بیش و کم مانند زندانی شدن در بوخنوالد است. ارول یکی از این مردان بود. او عشق پاک و بی بی غش خویش را به حقیقت نگاه داشت و از آموختن حتی دردناکترین درسها هم روی بر نتافت. اما با این همه از امید دست بر داشت... آنچه در مردانی مانند ارول می یابم نیمی، و تنها نیمی، از چیزی است که جهان بدان نیاز دارد. نیم دیگر را هنوز باید جست.»
برتراند راسل، از مقدمه ی کاتالونیا
کاتالونیای جورج اورول همانند امیدِ آندره مالرو و زنگها برای که به صدا در می آیدِ ارنست همینگوی، حاصل دوره حضور نویسنده در جنگ داخلی سه ساله اسپانیا است. تاریخ انتشار امید و کاتالونیا به ترتیب ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸( سالهای دوم و سوم جنگ) است، و زنگها برای که به صدا در می آید در ۱۹۴۰، یک سال پس از خاتمه جنگ منتشر شده است.
هربرت جورج ولز که راسل نام او را در کنار گوته و شلی آورده است، نویسنده مشهور داستانهای تخیلی از جمله ماشین زمان است. او به علاوه مولف کلیات تاریخ است که از سالهای نوجوانی از منابع تاریخی بسیار مورد علاقه من بوده وهست.
جورج ولز در فصل سی و نهم کلیات تاریخ در ذیل عنوان شور بختی اسپانیا، به طور فشرده به ماجرای جنگ داخلی ۱۹۳۹ ـ ۱۹۳۶ این کشور پرداخته است. او می گوید: «... اسپانیا [در جنگ داخلی] شد صحنه آزمایش سه گروه عمده نیروهای جهان... نخست دلبستگی گروهی بود به سنتها و منافع و شئون و امتیازات گوناگون بسیار... این نیرو را با روحانیانش و سلطنت و سپاهیان و توانگران و تنگدستانش نظام کهن می خوانیم... نیروی دوم میلیتاریسم است که کشورستانان ماجراجو و سربازان راهزن هستند... اینان هیچ اندیشه آفریننده و سازنده ندارند... نظام کهن با روی کار آمدن اینان دیر یا زود جان می گیرد... نیروی سوم از دو نیروی دیگر پیچیده تر و آشفته تر است... اکنون در صحنه پیکار اسپانیا این دسته های گوناکون و پراکنده و سازمان نایافته نیروی سوم به سوی هم روی آوردند تا کوششی برای رسیدن به خواهشهای بزرگ خود به جای آورند. داوطلبان فراوان برای به[دولت] چپهای اسپانیا از هر گوشه جهان سازیر شدند تا در یابند که همه یک روح دارند ولی در عمل و شیوه کار پراکنده و گوناگونند و پنداری چاره ای هم نیست. چنانکه حتی در برابر حمله بی امان و سخت دشمن هم با هم یگانه و هم پشت نمی شدند... »
جورج اورول ـ همانند آندره مالرو و ارنست همینگوی ـ یکی از آن گروه داوطلبانی است که برای کمک به دولت چپگرای اسپانیا، از هر گوشه جهان به آن کشور سرازیر شدند؛ و کاتالونیا، ماجرای پیوستن اورول ـ به قول جورج ولز ـ به کوشش و جوشش نیروی سوم در راه دستیابی به آن خواهشهای بزرگ است؛ کوششی که اورول نتایج موقت آن را چنین بر شمرده است: «بسیاری از انگیزه هایی که معمولا بر زندگی متمدن حکمفرماست مانند تبختر و جلوه فروشی و پول پرستی وترس از رئیس و غیره از بین رفته بود... احدی به اسم ارباب مالک کسی نبود. شک نیست که چنین وضعی نمی توانست ادامه پیدا کند. مرحله ای بود محلی و موقت از بازی عظیمی که در صحنه گیتی جریان داشت. اما به هر حال آنقدر دوام داشت که در کسانی که این این وضع را تجربه و درک کردند تاثیر بگذارد. هر قدر هم کسی در آن هنگام بد گویی و نفرین می کرد، بعدا پی می برد که به چیزی غریب و گرانبها برخورده است. انسان در حوزه ای از جامعه زندگی می کرد که امید رایجتر از دلمردگی و بیدردی و سرد باوری و بی اعتقادی بود... برابری در هوا استنشاق می شد. »۱۴۶
اورول در خط مقدم جبهه از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله قرار می گیرد : « احساسی بود کمابیش مثل اینکه در وسط یک انفجار هستم. از تمام دور و برم صدای مهیبی برخاست و برق کورکننده ای زد و دچار تکان وحشتناکی شدم ـ درد نبود، تکان بسیار شدیدی بود مثل اینکه دست به سیم برق زده باشم، توام با احساس ضعف مفرط، احساس اینکه ضربه ای خورده ام و جمع و مچاله و هیچ شده ام... فکر می کنم مثل احساس کسی بود که صاعقه بر سرش فرود آمده باشد. آنا فهمیدم که تیر خورده ام... لحظه ای بعد زانوانم تا شد و افتادم.»۲۳۹
اورول برای معالجه به پشت جبهه منتقل می شود و در این حین، همان گونه که جورج ولز گفته است، نیروی سوم دچار تفرقه و تشتت می شود و سازمانی که او به آن پیوسته است، توسط همان دولتی که وی برای حمایت از آن جنگیده، غیر قانونی اعلام می شود. در پایان کتاب، اورول بیمناک از سرنوشت خود، پس از چند روز آوارگی در بارسلون، به همراه همسر خویش اسپانیا را ترک می کند: « به نظر سفیهانه می رسد ولی چیزی که هردو[ تنها چند روز پس از خروج از اسپانیا] می خواستیم این بود که دوباره در اسپانیا باشیم. با اینکه این امر به هیچ کس کوچکترین سودی نمی رساند و ای بسا امکان داشت زیانمند باشد، اما هر دو دلمان می خواست مانده بودیم و همراه دیگران به زندان می رفتیم. تصور نمی کنم موفق شده باشم بیش از کمی از ارزش و معنایی را که آن چند ماه در اسپانیا برایم داشت به قالب بیان بیاورم. برخی از رویدادهای برونی را ثبت کرده ام ، اما نمی توانم احساسی را که این رویدادها در درونم گذاشته ثبت کنم: احساسی که سراسر با منظره ها و رایحه ها و صداها در آمیخته است و با نوشتن قابل بیان نیست: بوی سنگرها، منظره طلوع آفتاب کوهستان که دامنه آن به افقهای تصور ناپذیر می کشید، صدای گلوله که به ترک خوردن یخ می ماند، غرش و تابش انفجار بمبها، نور سرد و سفید بامداد بارسلونا، صدای گرپ گرپ پوتینها در محوطه سر باز خانه ...
این جنگ ... اغلب خاطراتی بد و ناگوار برایم گذاشته است اما با این حال دلم نمی خواست در آن شرکت نداشتم. وقتی کسی چنین فاجعه ای را دیده باشد ... حاصل کار لزوما سرخوردگی و سرد باوری نیست. شگفت آنکه این تجربه نه تنها ایمان مرا به پاک نهادی و خوبی آدمیان کاهش نداده است بلکه بیشتر هم کرده است.»۲۹۰
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کاتالونیا، جورج اورول، ترجمه ی عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی

ازهمان شروع کتاب می شود حدس زد که آب کردن داستانی پر رمز و راز است: «مردم آنچه را مارتین پمبرتون به عنوان حقیقت محض می گفت، درست نمی فهمیدند. آخر او رمانتیک تر و زجر کشیده تر از آن بود که رک و راست حرفش را بزند... همین شد که وقتی اینجا و آنجا زیر لبی گفت که پدرش هنوز زنده است، ماها که حرفهایش را شنیدیم و پدرش را یاد داشتیم این طور برداشت کردیم که کلا دارد در باره سلطه ماندگار شر و تبه کاری حرف می زند.»
زمان داستان اواخر قرن نوزدهم و چند سالی پس از جنگهای داخلی آمریکا است و داستان مثل بقیه آثار دکتروف ترکیبی از رخدادهای تاریخی و تخیلی است. داستانهای دکتروف شبیه جدول کلمات متقاطع اند. جدولی که خانه های سیاه آن رخدادهای مستند تاریخی اند و خانه های سفید را نویسنده با قدرت تخیل سرشار خود پر می کند. هر کدام از داستانهای دکتروف در عین حال بخشی از تاریخ شهر زادگاه او یعنی نیویورک اند. دکتروف خود از قول راوی آب کردن می گوید: «باید به شما هشدار بدهم که من با همه بی طرفی ام چیزهایی را گزارش می دهم که خیالات یک پیرمرد است. این ها همه بر روی هم یک شهر را شکل می دهند، یک بندر بزرگ و شهر صنعتی قرن نوزدهم، من به این شهر فرود می آیم و آدم هایی را پیدا می کنم که با آنها آشنا شده ام... مردم این شهر فکر می کنند نیویورک است، اما شما می توانید آن را جای دیگری تصور کنید.»۷۲
مارتین پمبرتون به فاصله کوتاهی پس از آن که اینجا و آنجا اعلام می کند که پدر مرده خود را زنده و سالم به اتفاق چند نفر دیگر سوار بر کالسکه ای دیده است، ناپدید می شود. راوی داستان روزنامه نگاری حرفه ای است و به اقتضای شغل خود اطلاعات وسیعی از دم و دستگاه اداری و شهری نیویورک و مقامات و کله گنده ها ی شهر، که پدر مارتین یکی از آنها بوده، و زد وبند های آنان دارد. او نگران از ناپدید شدن دوست وهمکار خود، به جستجوی او می پردازد و در این کار از یک مامور پلیس کمک می خواهد؛ « نمی توانید تصور کنید که تا چه حد این کار عجیب و غریب بود که من یا هر کس دیگر در شهر نیویورک برای چنان موضوعی به یک مامور پلیس اعتماد کند. شهربانی سازمان دزدهای جواز دار بود. گاه گاهی دزدی هایشان را به خاطر تمرین با باتوم روی کله مردم موقتا تعطیل می کردند. »۱۰۱
جستجوی مشترک روزنامه گار و پلیس نتیجه منجر به کشف محلی می شود که پولدارهای نیویورکی آنجا در شرایطی گلخانه ای و به صورت گیاهی برای دست یابی به نامیرایی آزمایشی نگهداری می شوند، و نهایتا داستان با صحنه هایی ملودرام خاتمه میابد.
پشت جلد کتاب مطلب جالبی از یک نشریه در مورد دکتروف و آب کردن آمده است: « همان نقشی را که چارلز دیکنز نسبت به لندن داشت، اکنون دکتروف نسبت به نیویورک دارد. او مانند دیکنز، ضمن هم دردی با سوژه های خود، به درون اعماق فساد نیشتر می زند.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: آب کردن، ای. ال. دکتروف، ترجمه یابراهیم اقلیدی، انتشارات کند و کاو.

از بیرون سرماست
واز درون گرسنگیَژ
دو دشمن سرسخت
که بی امان بر ما می تازند.
و اینک دشمن سومین:
...
شاندور پتوفی، سگها و گرگها، ترجمه محمود تفضلی و آنگلا بارانی
با وجود آن که گرسنه اولین داستان منتشر شده ی کنوت هامسون است، بسیاری آن را برجسته ترین و با اهمیت ترین اثر داستانی او می دانند.
دلیل اهمیت تاریخی گرسنه آن است که کنوت هامسون با این داستان در واقع گامی جدی و بزرگ در جهت پایه گذاری سبکی در داستان نویسی برداشته است که جریان سیال ذهن نام گرفته است.
این داستان، عمدتا تک گویی درونی مرد جوان نویسنده ایدستخوش فقر و گرسنگی در هوای شهر سرد اسلو است که دائما با پلیس مشکل پیده می کند؛ مردی که نمی تواند کسی جز خود کنوت هامسون باشد و نه به دلیل شباهت های ای زندگی این دو به یکدیگر؛ بلکه، و به ویژه به این جهت که ممکن نیست بدون تجربه مستقیم و عمیق شخصی، بتوان داستانی چنین قوی و جاندار در مورد گرسنگی، وشاید بشود گفت تنها در مورد گرسنگی! نوشت. چرا که جز گرسنگی ادواری و تکراری مرد جوان؛ بزرگترین حوادث این داستان اتفاقاتی کاملا ساده و پیش پا افتاده مثل پذیرفتن گه گاهی مقاله ای ازشخصیت اصلی و پرداخت مبلغ ناچیزی بابت حق التحریر به او، یا اشتباه شاگرد مغازه دار و برگرداندن باقی مبلغ پولی است که او نپرداخته است.
گرسنه بیش از هر داستان پیش از خود، به جنایت و مکافات داستایفسکی شبیه است. البته جنایت و مکافاتی بدون جنایت، بدون مکافات، و چنان که گفته شد، بدون اتفاقات بزرگ و مهم!
گرسنه، من را به یاد شعری از شاعر فرانسوی، ژاک پره ور انداخت. در آن شعر هم مردی هست که چند روز است چیزی نخورده و مرتبا به خود امید می دهد که وضعیت تغییر خواهد کرد چرا که دیگر از حد تحمل او خارج شده است و با این وجود چیزی تغییر نمی کند و او کماکان گرسنه است. در جایی از شعر توجه مرد آواره به یک قوطی کنسرو ـ تا جایی که یادم است ساردین ـ در پشت شیشه یک مغازه جلب می شود. شاعر می گوید مسئولیت حفظ ماهی های کنسروی با قوطی ها است. قوطی های کنسرو را شیشه مغازه ها از دستبرد حفاظت می کنند و در این سلسله مراتب بالاخره این پاسبانها هستند که محافظت از شیشه مغازه ها را به عهده دارند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: گرسنه، کنوت هامسون، ترجمه ی احمد گلشیری، انتشارات نگاه.