مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

سیمای زنی در میان جمع، یا عکس دسته جمعی با بانو


نشر نشانه در دهه هفتاد مجموعه ای به اسم نسل قلم را منتشر می کرد که هر بخش آن  ترجمه یکی از مقالات دایره المعارف ادبیات جهان در معرفی یک نویسنده  برجسته و آثار او بود. نویسنده هر مقاله پژوهشگری است که به قول خشایار دیهمی در پیشگفتار مجلدات؛ عمری را صرف ادبیات و خصوصا نویسنده مورد نظر کرده است. من از  شش جلدی که از این سری دارم، بعضی را در زمان خریداری آنها خوانده بودم. اخیرا که به جمع تاکسی سواران  پیوسته ام، سه جلد از این مجموعه را که بدلیل قطع کوچک و صفحات کم، مناسب حمل در کیف است " تاکسی خوانی" کرده ام که آخرین آنها شماره ۷ و مربوط به هاینریش بل نویسنده بسیار مورد علاقه ام، با ترجمه خوب خشایار دیهمی است که به علاوه سرپرستی مجمو عه را هم عهده دار بوده است.

رابرت سیکنارد نویسنده ی این مقاله، عمدتا آثار بل را از منظر شخصیت و عقاید او مورد نقد و بررسی قرار داده است و به رغم حجم نسبتا کم مقاله، این کار را به خوبی انجام داده است، اما در خصوص شیوه نگارش رمانهای او که مورد علاقه خاص من است جز بعضی اشارات ـ  البته دقیق و نوعا درخشان ـ چیز زیادی در این مقاله وجود ندارد.

هاینریش بل را من با "سیمای زنی در میان جمع"، در دهه ۶۰ کشف کردم و به فاصله اندکی پس از آن"عقاید یک دلقک" راخواندم، دو اثری که به همراه "و حتی یک کلمه هم نگفت"،سه گانه مورد علاقه خاصم در میان رمانهای بل است که خوشبختانه اکثر قریب به اتفاق آنها به فارسی ترجمه شده اند.

"سیمای زنی در میان جمع" به حق برجسته ترین رمان بل شناخته می شود و به گمان من علاوه بر آن یکی از بهترین آثار داستانی دوران معاصراست؛ اثری که در بیانیه ی اعطای جایزه نوبل ادبیات به بل در سال۱۹۷۲ اثری ممتاز و شایسته ستایش و جامع آثار او عنوان شده است*.

"سیمای زنی در میان جمع" را مرتضی کلانتریان مترجم این اثر، به عنوان معادل برای نام اصلی المانی آن، «Gruppenbild mit Dame  » - یا به انگلیسی :« group portrait with lady »- به کار برده است. عبارتی که ترجمه عین آن؛ « عکس دست جمعی با بانو» است.

"سیمای زنی در میان جمع" دارای یک شخصیت اصلی ـ و چنان چه از اسم اثر بر می آید، شخصیت زن ـ به نام لنی فایفر است که به گرد او:« بیش از ۱۲۵ شخصیت مختلف، که نماینده طبقات مختلف اجتماع و ملیتهای مختلف اند حلقه زده اند. اینها کمونیستها و سرمایه دارها، کارفرمایان وکارگران، فاشیستها و ضد فاشیستها، یهودیان و مسلمانان، ترکها و آلمانیها، ثروتمندان و فقیران، و قدیسان و گناهکاران هستند ـ طیفی کامل از جامعه آلمانی در سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۷۰.» *

تعداد زیاد اشخاص، از نکات جالب شاهکار بل است، اما از آن جالب تر نقشی است که آنها در داستان ایفا می کنند. "سیمای زنی در میان جمع"  دارای یک راویِ نویسنده است که همانند یک بازپرس یا خبرنگار، در جستجوی گذشته لنی به سراغ یک یکِ آن بیش از ۱۲۵ نفری می رود که به نحوی به او مربوط بوده اند. او: «... هیچ وسیله ای برای کشف و جستجوی خصوصی و مستقیم، برای تحقیق در اطراف زندگی جسمانی و روحانی و عاشقانه لنی در اختیار ندارد؛ اما از ناحیه او هر اقدامی که برای جمع آوری آنچه به آن مشاهدات عینی می گویندـ محققا هر اقدام ـ  لازم بوده است و به زندگی لنی مربوط بوده است انجام گرفته است (شهود و مطلعین قضیه به موقع خود نام برده خواهند شد)»**

گفته های هریک از شهود یا مطلعین در مصاحبه با نویسنده، در واقع یک خرده روایت در درون روایت اصلی است که ما از خلال آن اطلاعات تازه ای در باره لنی بدست می آوریم و به این ترتیب هر چه داستان پیش تر می رود، تصویری که در چند صفحه اول ـ با معرفی سریع و فشرده لنی توسط نویسنده ـ در ذهن ما شکل گرفته است، تدریجا وضوح بیشتری پیدا می کند. می توان گفت فرایند شناسایی لنی توسط خواننده، شبیه آن چیزی است که در ظهور تدریجی عکسِ در حین چاپ؛ در ظرف حاوی مایع ظهور اتفاق می افتد.

اما این همه ی ماجرا نیست! که اگر چنین بود؛ انتخاب مترجم فارسی می توانست اسم مناسبی برای داستان باشد و من نیز دلیلی نداشتم تا پس از سالها در باره آن چیزی بنویسم. سیمای زنی در میان جمع تنها داستان لنی نیست. کار بزرگی که بل در این داستان انجام داده آن است که علاوه بر لنی، همه آن بیش از ۱۲۵ نفرِ دیگر را نیز ـ با دقت و ظرافتی تحسین بر انگیزـ از خلال بیان نسبت آنها با زندگی او، به خواننده می شناساند. در واقع نقش لنی در داستان، جمع کردن تعداد زیادی از آدمها برای گرفتن عکس دسته جمعی ای بوده است که تصویری است از جامعه آلمانی ده های ۲۰ تا ۷۰؛ و به همین دلیل است که این داستان را باید به همان نامی خواند که هاینریش بل بر آن گذاشته است: «عکس دسته جمعی با بانو».

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                                                             

* نسل قلم، شماره۷  

** سیمای زنی در میان جمع، ترجمه مرتضی کلانتریان           

قصه جزیره ناشناخته


« دوست داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن.»

                                                                                    قصه جزیره ناشناخته

قصه جزیره ناشناخته، اثر ژوزه ساراماگو، داستانی است کم حجم و موثر با شروعی  قصه وار و به همین مناسبت بی زمان: « مردی  به در قصر پادشاه رفت و گفت، به من یک کشتی بدهید.» و آن جمله در مورد دوست داشتن؛ مربوط به بخشی است که آن مرد درخواست کننده کشتی، در بندرگاه برای نخستین بار کشتی رویا هایش را می بیند: «رئیس بندر گفت، من به تو کشتی مورد نیازت را خواهم داد،کدام یک را،...آن کشتی. زن نظافتچی به محض آن که دید رئیس بندر به کجا اشاره می کند از پشت بشکه ها بیرون پرید و فریاد کشد، آن کشتی مال من است.  ... مرد پرسید، و تو دیگر کی هستی، مرا به خاطر نمی آوری،...من نظافتچی ام، نظافتچی کجا، قصر پادشاه،... پس چرا بر نمیگردی به قصر پادشاه که گردگیری بکنی و درها را باز کنی، چون آن درهایی که من واقعا می خواستم باز کنم اکنون باز شده است و از این به بعد من فقط کشتی تمیز خواهم کرد،... در این صورت برو و نگاهی به کشتی بینداز،... بایستی احتیاج به یک شستشوی حسابی داشته باشد،... نمی خواهی بامن بیایی و ببینی داخل کشتی ات چه شکلی است، توکه گفتی این کشتی مال توست، از این بابت معذرت می خواهم، من فقط منظورم این بود که از این کشتی خوشم می آید، دوست داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن.»

اولاَ؛ فکر نکنید من برای فشرده کردن جملات بالا، معرفی گویندگان جملات را حذف کرده ام؛ خیر این روش ساراماگو است که گفتگوها را به دنبال هم می نویسد و تنها با نشانه ویرگول از هم جدا می کند .

ثانیاَ؛ قصه جزیره ناشناخته به نسبت حجم اندک آن مقدمه ای طولانی و خواندنی دارد که در آن مترجم این داستان را با سه اثر دیگر ساراماگو؛«بالتازار و بلیموندا»،« همه نام ها» و « سال مرگ ریکاردو ریش » مقایسه کرده است و می گوید، وجه مشترک هر چهار داستان نگاه ویژه نویسنده به مقوله عشق است.

ثالثاَ و بالاخره؛ مترجم در مقدمه خود نقل قول جالبی از «جان دان»، شاعر و عارف قرن شانزدهم و هفدهم آورده است که حیف است آن را نیاورم: «هیچ مردی جزیره کاملی نیست؛ همه پاره ای از یک قاره اند، جزئی از یک اصل؛ اگر تکه ای از زمین را آب ببرد اروپا ناقص می شود، حتی اگر این تکه دماغه باشد، حتی اگر خانه دوستان تو یا خانه تو باشد؛ مرگ هر انسانی از وجود من می کاهد، زیرا من وابسته به نوع انسان هستم. پس کسی را نفرست تا بپرسد: ناقوس برای که می زند؛ برای تو می زند. »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: قصه جزیره ناشناخته، ژوزه ساراماگو، ترجمه ی ترجمه محبوبه بدیعی، نشر مرکز. 

ببر سفید


قالب رمان ببر سفید اثر آرویند آدیگا، نامه ای  است خطاب به نخست وزیر چین، در آستانه سفر او به بنگلور هند. در اخبار آمده است که نخست وزیر چین در این سفر با چند تن از کار آفرینان هندی دیدار و گفتگو خواهد داشت و به همین مناسبت شخصیت اصلی داستان که خود را ازجمله کارآفرینان موفق می داند، شروع به نوشتن نامه به آقای نخست وزیر می کند :

«حضور:

عالی جناب ون جیا بائو

دفتر نخست وزیری

پکن

پایتخت کشور آزادی پرور چین

از دفتر:

«ببر سفید»

انسانی اندیشمند

و کار آفرین

ساکن مرکز جهانی فناوری و تامین خدمات تخصصی

شهرک الکترونیک...

بنگلور، هندوستان»

ببر سفید لقبی است که در کودکی توسط بازرس مدرسه به بالرام حلوایی، پسر بچه ای از خانواده ای فقیراز کاست شیرینی پزها اعطا شده است :

« بازرس عصایش را مستقیم به طرفم گرفت.«جوون تو وسط این جماعت بی سر و پای ابله، بچه باهوش، درستکار و سرزنده ای هستی. اون کدوم حیوونه که توی هر جنگلی از همه کمتر پیدا میشه ـ موجودی که هر نسل یکی بیشتر ازش دنیا نمیاد؟

کمی به این سئوال فکر کردم و گفتم:

«ببر سفید.»

« تو توی این جنگل همون ببر سفیدی.» بازرس پیش از رفتن گفت: « من به پاتنا نامه می نویسم و برات تقاضای بورس تحصیلی می کنم. تو باید بری به یک مدرسه واقعی ـ  یک جایی خیلی دور از اینجا. تو اونیفورم واقعی و آموزش واقعی لازم داری.» »۳۶

کمی بعد از ملقب شدن بالرام به عنوان ببر سفید، خانواده او با قرض گرفتن مبلغ زیادی از یکی از اربابان ده ،  ملقب به لک لک، بنا بر رسوم محلی عروسی مفصلی برای دختر عموی بالرام بر گزار می کند، و از آنجائی که امکان باز پرداخت بدهی خود را ندارد ، بالرام ناگزیر مدرسه ده را ترک می کند و به جای رفتن به یک مدرسه واقعی در جایی خیلی دور، به قهوه خانه ده می رود و همانند برادر بزرگ تر خود ـ که او نیز با عروسی دختر عموی قبلی ناگزیر مدرسه را ترک کرده است ـ به عنوان شاگرد قهوه چی مشغول به کار می شود.

بالرام نامه خود را در هشت نوبت در شش شب و دو صبح می نویسد که هر نوبت یک فصل از داستان است.

او در هر فصل، با بیانی شیرین و طنز آمیز و با نگاهی به شدت انتقادی، ازخود و از نیمه خالی بطری هند معاصر می گوید که کشوری در حال رشد و بزرگترین دمکراسی حال حاضر جهان شناخته می شود.

« اگر بنا بود من کشوری درست کنم، اول لوله های فاضلاب را می کشیدم، بعد دمکراسی بر قرار می کردم ،بعد راه می افتادم و به مردم کشورهای دیگر کتابچه و مجسمه گاندی می دادم، ولی مرا چه به این حرفها؟...

من با دمکراسی هیچ مشکلی ندارم آقای جیابائو. نه تنها هیچ مشکلی ندارم، خیلی هم به دمکراسی مدیونم ـ در واقع روز تولدم را هم مدیون آن هستم....

مردی با اونیفورم دولتی ... با دفتری دراز و قلمی سیاه ... از همه دو سئوال می کرد.

«اسم.»

«بالرام حلوایی.»

«سن.»

«معلوم نیست.»

«مگه تاریخ تولد نداری؟»

«نه قربان، پدر و مادرم اون رو هیچ جا ننوشتن.»

نگاهی به من انداخت و گفت: «فکر کنم هجده سالت باشه. فکر کنم همین امروز هجده سالت شده فقط یادت رفته، نه؟»

به او تعظیم کردم. « درسته قربان. یادم ر فته بود. امروز روز تولدم بود.»

«پسر خوب.»

ناچار بودم هجده ساله باشم... این سن قانونی رای دادن بود. انتخاباتی در پیش بود و صاحب قهوه خانه از حالا مارا فروخته بود. اثر انگشت مارا فروخته بود ـ اثر انگشت فرد بی سواد که به نشانه رای خود روی برگه رای می گذارد.»۸۸

همراه شدن با ببر سفید در شش شب و دو صبحی که او در حال نامه نگاری است، فرصتی است برای لذت بردن از داستانی روان و جذاب که بی جهت مفتخر به دریافت جایزه بوکر سال ۲۰۰۸ نشده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: ببر سفید، آرویند آدیگا، ترجمه ی مژده دقیقی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول،۱۳۸۹.


روباه


بنفورد و مارچ دو دختر داستان روباه هستند که درآستانه سی سالگی در مزرعه ای به پرورش طیورمشغول اند. بنفورد اصل سرمایه خرید مزرعه را تأمین کرده است، بنا براین کارهای اصلی مزرعه به عهده مارچ است که  بنیه قوی تری دارد و با کارهای مردانه ای مثل نجاری آشناست.

پرورش طیور کار پردردسری است که همه وقت مارچ را می گیرد و مانع از آن است که او به کارهای مورد علاقه خود مثل نقاشی کردن روی چینی آلات و ساختن سپر بخاری بپردازد.

دردسرهای مارچ وقتی بیشتر می شود که سرو کله روباهی در آن حوالی پیدا می شود. روباه مرتبا به مرغدانی دستبرد می زند. مارچ که دائما مراقب است و مسلح کشیک می کشد، بالاخره یک روز با روباه روبرو می شود. با کمال تعجب مارچ به جای شلیک به جانور، مجذوب و مسحور نگاهش می شود، و روباه با استفاده از فرصت گیجی او، پا به فرار می گذارد.

ماجرای مارچ و روباه مقدمه ماجرای دیگری است که مسیر زندگی دو دختر را تغییر می دهد. مرد سرباز جوانی به نام هنری در جستجوی پدر بزرگ خود ـ که مالک قبلی مزرعه بوده است ـ پا به خانه دختران می گذارد. « [هنری] سرشت شکارچی را داشت، نه روحیه کشاورز یا سربازی که در فلان هنگ انجام وظیفه می کند. و می خواست مانند صیادی جوان  مارچ را طعمه خود کند ، او را به زنی بگیرد. پس، زیرکانه عزمش را  جزم و هوش و حواسش را جمع کرد... هنوز به درستی نمی دانست از چه راه باید وارد شود. و مارچ عین مرغ بدقلق بود. به همین علت، ظاهرا، همچنان خود را جوان غریبه و مهربانی که قرار بود دو هفته ای مهمان باشد نشان داد.»

هنری پس از مدتی علاقه خود را به مارچ علنی و از او خواستگاری می کند. واکنش مارچ به پیشنهاد هنری همانند عکس العمل او در روبرو شدن با روباه است . او این باربه جای نگاه روباه، تحت تاثیر سخنان هنری گیج و مبهوت می شود و منفعل و مردد باقی می ماند.

واکنش بنفورد به این اتفاق اما به هیچ و جه منفعلانه نیست. او کینه هنری را به دل می گیرد و به شدت با ازدواج آن دو مخالفت می کند. مارچ بینوا همچون براده آهنی، تحت تاثیر مغناطیس نیرومند دو رقیب، بین آن دو سرگردان می ماند و داستان از آن پس به صحنه نبرد هنری و بنفورد تبدیل می شود.   

روباه رمان کوتاه روانکاوانه ای است با روایتی ساده و خطی و با ترجمه ای خوب و روان که خواندن آن فرصتی است برای آشنایی با نویسنده مطرح و صاحب سبکی که متأسفانه آثار معدودی از او به فارسی ترجمه شده است.  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: روباه، دیوید هربرت لارنس، ترجمه ی کاوه میر عباسی. 

لاوینیا



راوی جالب و استثنایی آغاز کننده ی لاوینیا، درخت پرتقالی است که در زندگی پیشین، زنی از قبایل بومی آمریکای لاتین بوده  و قرنها پیش در نبرد با اسپانیائیهای مهاجر و مهاجم به  قاره جدید کشته شده است. من اسم این موجود استثنایی که حاصل انتقال کالبد ـ واز آن طریق روحِ ـ یک زن به یک درخت است را درخت بانو! گذاشته ام. درخت بانو در مورد خود می گوید: «... قرنها یکه و تنها در مغاکی از ریشه و خاک خوابیدم و با حیرت پیکرم را نگریستم که آرام آرام به دنیای گیاهان می پیوست... روزهای پیش صدای باران را شنیدم که ابتدا در جویبارهای خرد و سپس در نهرهای بزرگ زیرزمین به خانه چند قرنی من نزدیک شد، دهلیزهایی گشود و مرا با رطوبت و خاک پوشاند... ریشه ها را می دیدم ، دستهای کشیده شده به سویم که مرا صدا می زدند و قدرت و فرمان ها به گونه ای مقاومت ناپذیر مرا جذب می کرد. بدین سان وارد درخت شدم. مانند نوازشی طولانی از خون و زندگی، شکوفایی گلبرگ ها و لرزش شاخه ها، با گردش خونش همراه شدم.»

همان طورکه گفتم، داستان با روایت درخت بانو در مورد مرگ خود ـ و چنانچه نقل قول شد ـ چگونگی حضور و ظهورش در درخت پرتقال حیاط خانه موروثی لاوینیا شروع می شود. پس ازاو، دانای کل روایت ماجرای لاوینیا، که دختری است جوان و تازه فارغ التحصیل در رشته معماری را آغاز می کند. دانای کل  پس از چند صفحه، دوباره روایت را به درخت بانو می سپارد، و این تناوب روایت، همچون دوی امدادی، تا به پایان که درخت بانو به داستان خاتمه می دهد، ادامه می یابد.

درخت بانو در ابتدا علاوه بر شرح زندگانی خود، به عنوان ناظر و از زاویه دید درخت پرتقال، ما را از برخی اعمال و حالات لاوینا، در حدودی که در دیدرس اوست مطلع  می کند. پس از چندی، هنگامی که پرتقالهای درخت قابل خوردن می شوند؛ درخت بانو در اتفاقی جالب، از طریق میوه خود در جسم لاوینیا حلول می کند: « از راه یک غشاء صورتی رنگ عبور کردم و همچون فواره ای عنبرین به درون پیکر لاوینیا راه یافتم... اکنون در خون او شناورم و فضای وسیع پیکر او را طی می کنم.»

درخت بانو پس از این انتقال یا تناسخ، علاوه بر حفظ موقعیت قبلی خود به عنوان درخت مشاهده گر، این امکان را می یابد که همچون راوی دانای کل از جزئی ترین مکنونات قلبی لاوینیا آگاه شود، و فراتر از آن؛ اندیشه ها و رفتار لاوینیا را تحت تاثیر قرار دهد.

روایت درخت بانو، روایتی است شاعرانه، عاشقانه و زنانه که به رغم حجم اندک آن، نقطه قوت داستان محسوب می شود. نویسنده درخت بانو را به منظور ایفای نقشی اساسی ساخته و پرداخته است؛ نقش ایجاد کننده ی احساس تفاهم و همدلی بین خواننده و لاوینا و دوستان همفکر او که با تبدیل کردن آرزوهایشان   به احکام لازم الاجرا، در اجرای آن احکام بر سر زندگی خود و دیگران دست به قمار می زنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: لاوینیا، جیوکوندا بلی، ترجمه ی ملیحه محمدی، نشر چشمه.