مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

پژواک برانگیز


بیماری نادری هست به اسم کپگرا که در آن فرد مبتلا در اثر نوعی آسیب مغزی اعتقاد پیدا می کند که نزدیکان مورد علاقه ی وی را با ربات های زنده نما، همزادها، یا غریبه ها جایگزین کرده اند. 

شخصیت اصلی داستان پژواک بر انگیز مرد جوانی است به اسم مارک که در شروع داستان به نحوی معجزه آسا از حادثه ی واژگونی کامیونی که خود راننده و تنها سرنشین آن بوده جان سالم به در می برد. در روند بهبودی او اتفاقی پیش بینی نشده رخ می دهد که باعث ابتلای او به کپگرا می شود. نزدیک ترین فرد به مارک و تنها عضو خانواده ی او خواهر بزرگترش کرین است. کرین کار و زندگی اش را رها می کند تا به مراقبت از مارک بپردازد، اما با این مشکل مواجه می شود که مارک حاضر نیست او را به عنوان خواهر واقعی خود بپذیرد.

داستان علاوه بر کرین چند شخصیت محوری دیگر هم دارد که یکی از آنها پزشکی متخصص، محقق و نویسنده ای است که توسط کرین دعوت می شود تا در معالجه ی مارک به پزشکان بیمارستان محلی کمک کند.

پس زمینه ی متفاوت و جالب داستان کوچ سالانه ی نیم میلیون درنای مهاجر از نواحی آلاسکا به مکان رخدادهای آن است؛ کوچی که شصت میلیون سال است که عیناً تکرار می شود و نویسنده مشاهداتی دقیق و مطالعاتی گسترده در مورد آن دارد. آن چه این اتفاق هیجان انگیز طبیعی(که نام داستان برگرفته از آن است)را به ماجراهای علمی ـ معمایی داستان پیوند می دهد مرد جوان عارف مشربی از دوستان قدیمی مارک و کرین است که در نهادی مدنی برای حفظ حق آبه ی زیستگاه درناها مبارزه می کند.

پژواک برانگیز نخستین رمان ترجمه شده به فارسی از ریچارد پاورز است. ترجمه ی کتاب توسط مصطفی مفیدی انجام شده و نشر نیلوفر آن را به چاپ رسانده است.

اعلان قرعه ی 49

اعلان قرعه ی 49 نخستین رمان منتشر شده به فارسی از نویسنده ی سرشناس و انزواطلب آمریکایی تامس پینچن است.

زمان داستان چند هفته در دهه ی 50 قرن بیستم و شخصیت اصلی آن زن جوان متاهلی به اسم ادیپا ماس است. ادیپا در شروع داستان نامه ای از وکیل شریک زندگی سابق تازه درگذشته اش، پیرس اینوراریتی، دریافت می کند که بر آن اساس  او به عنوان وصی دارایی های وی تعیین شده است. انگیزه ی اینوراریتی برای این کار معلوم نیست. آنچه معلوم است این است که از او که به غول املاک و مستغلات کالیفرنیا شهرت داشته، ثروت هنگفتی به شکل ملک و سهام شرکت ها و مؤسسات مختلف باقی مانده است.

ادیپا عازم کالیفرنیا می شود و در آنجا به تدریج  و ظاهراً به طور تصادفی به موارد و نشانه هایی رمز آمیز برخورد می کند که ساختار یا سازمانی احتمالاً مرتبط با فعالیت های پستی به اسم تریسترو با نشانه ی یک شیپور خاموش، در مرکز همه ی آنها قرار دارد. او در تلاش برای سر در آوردن از موضوع با افرادی در تماس قرار می گیرد که هر کدام به نحوی ناپدید می شوند.

شیوه ی روایت داستان ترکیب دانای کل و نقل قول غیر مستقیم آزاد است و داستان به خصوص در بخش های عمده ی ابهام آمیز آن از درون ذهن سردرگم ادیپا روایت می شود.

اعلان قرعه ی 49 اثری پیچیده، رمز آمیز و پارانویایی* است که به قول پیرایو پیتون در مؤخره ی مفصل و جالب توجه  کتاب، در زمان انتشار یک شبه به اثری کلاسیک تبدیل شد و به گواه بسیاری نمادین ترین متن دهه ی شصت آمریکا باقی ماند.

کتاب ترجمه ی طهور آیتی است و نشر چشمه آن را به چاپ رسانده است.

_____________________________________

* اسم یک گروه موسیقی در داستان پارانوئیدهاست.

شکسپیر و شرکا

کتاب فروشی معروفی در پاریس در نزدیکی کلیسای نتردام هست به اسم شکسپیر و شرکا که نامش را از کتابفروشی قدیمی تر آن هم در پاریس گرفته است. سال تاسیس کتاب فروشی  کنونی 1951 و مؤسس آن فردی آمریکایی است به اسم جورج ویتمن. اسم کتاب فروشی از زمان تاسیس تا 1964 لومیسترال بوده اما پس از مرگ صاحب کتاب فروشی قدیمی، برای ادای احترام به او به اسم کنونی تغییر نام داده است.

شکسپیر و شرکای قدیمی پاتوق و حامی نویسنده ها و شاعرهای انگلیسی زبان مثل جیمز جویس، فورد مادوکس فورد، ازررا پاوند، ارنست همینگوی بود و کتاب فروشی کنونی، کانونی ادبی و از آن جالب تر پناهگاه شاعرها و نویسنده هایی آواره و بی چیز از سراسر جهان است.

داستان شکسپیر و شرکا خاطرات اقامت نویسنده ای کانادایی به اسم جرمی مرسر در آن کتاب فروشی است. او که راوی داستان هم هست پیش از عزیمت به پاریس، در کانادا در یک روزنامه خبر نگار بخش حوادث بوده است. او در کشورش کتابی بر اساس زندگی نامه ی خلاف کار حرفه ای مشهوری می نویسد و چندی بعد توسط خلاف کار مزبور تهدید به مرگ می شود. او از ترس جانش به سرعت کشورش را به مقصد پاریس ترک می کند. در پاریس موفق نمی شود کاری پیدا کند و مختصر پس اندازش را به مصرف می رساند. او در آستانه ی فروپاشی مالی از شکسپیر و شرکا سر در می آورد؛ جایی که این شعار بر تابلویی در آن نقشه بسته است: «با غریبه ها نامهربان نباشید. مبادا فرشتگانی باشند در لباس مبدل.»

سکونت در آپارتمان فوقانی کتاب فروشی به عنوان پانسیونی رایگان برای داستان نویس ها و شاعرها آزاد است. داوطلبین تنها باید در بدو حضور زندگی نامه ی خود را بنویسند تا معلوم شود اهل قلم اند و از آنان انتظار می رود در مدت اقامت در به سهم خود در کارهای مغازه کمک کنند.

راوی در شکسپیر و شرکا پذیرفته می شود و مورد توجه خاص صاحب آن، جورج قرار می گیرد و از طرف او ماموریت پیدا می کند که شر شاعرانگلیسی معتادی را که مدت هاست در یکی از بهترین موقعیت های مغازه  لنگر انداخته  را از سر او کم کند.

شکسپیر و شرکا داستانی خوشخوان و جذاب است که جذابیتش را علاوه بر توان بالای قصه گویی نویسنده، مرهون شخصیت فوق العاده جالب و استثنایی مالک کتاب فروشی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: شکسپیر و شرکا، جرمی مرسر، ترجمه ی  پوپه میثاقی، نشر مرکز.

بودنبروک ها



بودنبروک ها که به قول خالقش« سرنوشتش این بود که یکی از موفق ترین آثار ادبی آلمان و یکی از آن کتاب هایی بشود که در خانه ی هر آلمانی یافت بشود»، نخستین رمان توماس مان و یکی از برترین آثار ادبی همه ی زمان هاست.

داستان که عنوان فرعی آن زوال یک خاندان است اثری بر گرفته از سرگذشت خاندان نویسنده و حاوی شرح حال چهار نسل متوالی از یک خانواده ی رو به انحطاط  تجارت پیشه ی آلمانی  با محوریت خواهر و برادری از نسل سوم است.

داستان در سن 8 سالگی خواهر، آنتوان، آغاز می شود. برادر، توماس، که بناست بعدها با ریاست بر تجارتخانه ی موروثی در رأس خاندان قرار بگیرد یک سال بزرگ تر از آنتوان است. فرزندان دیگر خانواده شامل برادر بزرگتری به اسم کریستیان است که آدمی مریض احوال و اهل خوشگذرانی است و خواهری کوچکتر به اسم کلارا. در شروع داستان پدر بزرگ هنوز زنده و خانواده زیر سایه ی او و پدر در اوج ثروت و مکنت است. در اوایل داستان بودنبروک ها به مناسبت خرید خانه ی اشرافی و بسیار مجلل خود مهمانی ترتیب می دهند.

زوال بودنبروک ها که فروش خانه ی مزبور در اواخر داستان بارزترین نشانه ی آن است هم دلایل درونی دارد و هم بیرونی که توماس مان به رغم سن کم ( بیست و دو تا بیست و پنج سالگی) و تجربه ی اندک ادبی در هنگام نوشتن داستان در نشان دادن هردوی آنها چیره دستانه عمل کرده است. دلیل درونی ماجرا این است که در سلسله مراتب خانوادگی از نسل اول به بعد، فرزندان سرپرست خانواده، یا همان میراث بران مدیریت تجارتخانه، از پدران خود ضعیف ترند و نفر آخر آنها، هانو(تنها فرزند توماس) که شوکت خانواده و داستان با مرگ او به پایان می رسد، مزاجی ضعیف و گرایشات روحی لطیفی دارد که هیچ مناسبتی با حرفه تجارت ندارد. چیز دیگری که در مورد هانو گفتنی است این است که او همانند خود توماس مان اهل موسیقی است و حضور او این فرصت را در اختیار نویسنده قرار داده تا در جای جای داستان با مهارت و دقتی مثال زدنی به تجزیه و تحلیل و توصیف برخی قطعات واقعی و خیالی موسیقی بپردازد.

دلایل بیرونی زوال بودنبروک ها مربوط به تحولات اساسی اروپا و به تبع آن آلمان در قرن نوزدهم است. یکی از بارزترین نشانه های این تغییر و تحول، انقلاب 1848 است که همچون طوفانی سراسر اروپا را در نوردید. این انقلاب که کاریکاتوری بسیار جالب از آن در اوایل فصل چهارم به نمایش گذاشته می شود، در دوره ی کنسولی پدر خانواده، یوهان بودنبروک رخ می دهد. در اروپای جدید سیاست و تجارت که بودنبروک ها تا آن زمان در هر دو سرآمد بودند، آدم هایی از جنس و جنمی دیگر می طلبد؛ آدم هایی که هاگن اشتورم، خریدار خانه ی بودنبروک ها نماینده ی آنهاست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: بودنبروک ها، ترجمه ی علی اصغر حداد، نشر ماهی.

شماره صفر


شماره صفر هفتمین و آخرین رمان اومبرتو اکوست.

مکان داستان شهر میلان و زمان آن دهه ی پایانی قرن بیستم است. راوی داستان مرد جوان تا میانسالی به اسم کلونا است. کلونا سفارشی نویس روزنامه های محلی و ویراستار چند موسسه ی انتشاراتی  نه چندان مشهور است.

در شروع داستان راوی با ترس و نگرانی متوجه می شود که آب آپارتمانش قطع شده است. داستان در فصل بعد چهار سال به عقب می رود؛ زمانی که او از فردی به اسم سی می، سفارش نوشتن کتابی به اسم او را با دریافت دستمزدی نسبتا کلان می پذیرذ. کتاب بناست حاوی خاطرات روزنامه نگاری باشد که در روزنامه ای به اسم فردا مشغول به کار است. تامین کننده ی مالی روزنامه مرد ثروتمندی با معاملاتی مشکوک به اسم ویمرکاته است و نکته ی جالب این است که روزنامه ای که او با دست و دلبازی خرجش را خواهد داد، اساساً بنا نیست به انتشار برسد. هدف ویمرکاته تنها چاپ چند نسخه پیش شماره ـ یا همان شماره ی صفرـ  احتمالاً به منظور قدرت نمایی به رقبای تجاری یا باج خواهی از آنهاست.

یکی از اعضای هیئت تحریریه ی فردا آدمی عجیب و توطئه اندیش به اسم براگادوچو است. او به طور محرمانه مشغول کار بر روی پروژه ای به لحاظ سیاسی خطرناک است که ثابت می کند موسیلینی در سال 1945 به دست پارتیزان ها اعدام نشده بلکه زنده مانده و از پشت پرده  رهبری جریانات سیاسی عمده در سطح ایتالیا و بلکه جهان را به عهده گرفته است. او داستانش را با کلونا در میان می گذارد و به این ترتیب علاوه بر خودش او را هم در معرض خطر قرار می دهد؛ خطری که در شروع داستان کلونا قطع آب آپارتمانش را نشانه ی قریب الوقوع بودن آن تلقی می کند.

شماره صفر همچون دیگر داستان های اکو طرحی پیچیده و معمایی دارد و حاوی دیدگاههای نویسنده در مورد تئوری توطئه، سیاست و مطبوعات است. کتاب را رضا علیزاده ترجمه کرده و انتشارات روزنه به چاپ رسانده است.