مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

روسلان وفادار


روسلان وفادار اثر نویسنده ی روس، گئورگی ولادیموف، داستان شاخصی است از ادبیات اردوگاهی یا گولاگ، با این ویژگی جالب و استثنایی که از نگاه یک حیوان(سگی به اسم روسلان) روایت می شود. حضور حیوانات به عنوان شخصیت های اصلی و محوری در داستان ها، چه از نوعی که مثل قلعه ی حیواناتِ جورج اورول حیوان ها در آن نقش آدم ها را بازی می کنند و چه از گونه ای که مثل سپید دندانِ جک لندن شخصیت اصلی اثر یک حیوان باشد، امری رایج است، اما این که داستان از نگاه یک حیوان روایت شود مطلب دیگری است.

ولادیموف که مادرش تجربه ی حضور در اردوگاه کار اجباری دوره ی استالین را داشته، ایده ی نوشتن روسلان وفادار، که عنوان فرعی آن «فاجعه ی وفاداری در دوران اسارت است» را از ماجرایی عجیب و واقعی گرفته است. در شهرکی در سیبری اردوگاهی بوده که در دوره ی خروشچف برچیده می شود. سگ های نگهبان اردوگاه که بنا به دستور مقامات مسئول می بایستی کشته می شدند، به دلیل ترحم مأمور اجرای حکم یا به هر دلیل دیگر زنده می مانند و در شهرک پراکنده می شوند. آنها که بنا بر تربیت خود قرارنیست جز از دست صاحبانشان ( نگهبانان اردوگاه) غذا بگیرند، به سختی روزگار می گذرانند و قوایشان روز به روز تحلیل می رود، تا آن که صفوف راهپیمایی اول ماه مه در شهرک شکل می گیرد. سگ ها بلافاصله از گوشه و کنار از راه می رسند و بنا به عادتشان در مراقب از صف زندانیان، ستون راهپیمان را محاصره می کنند و با غرش های مهیب خود  به احدی اجازه نمی دهند از صف خارج شود.

ولادیموف داستان را سه بار می نویسد. کتاب ابتدا به صورت زیرزمینی (سامیزدات) بدون ذکر نام نویسنده در شوروی به چاپ می رسد. تا مدتی مردم فکر می کنند نویسنده ی کتاب، ناراضی معروف شوروی، سولژنیتسین است، تا آن که یک موسسه ی انتشاراتی در آلمان کتاب را به اسم  نویسنده ی واقعی آن منتشر می کند.

 روسلان وفادار به رغم آن که داستانی اردو گاهی است، عمدتأ در خارج از اردوگاه می گذرد و بخش های اردو گاهی آن که شامل اتفاقاتی پراکنده و گاه بسیارعجیب و تکان دهنده است، در خارج از زمان روایت به صورت فلاش بک هایی در ذهن روسلان مرور می شود.

در شروع داستان، صاحب روسلان او را به محوطه ی خالی از سکنه ی و تغییر شکل یافته ی اردو گاه می آورد. روسلان نمی فهمد چه اتفاقی افتاده است. اگر زندانیان به صورت جمعی فرارکرده اند چرا از سگ ها برای بازگرداندنشان استفاده نشده است؟ چرا دروازه چارطاق باز است؟ و چرا خبری از برج نگبانی نیست؟ قدری بعد روسلان با بهت و ناباوری می بیند تراکتوری از راه می رسد و تیرک های نگهدارنده ی حصارهای اردو گاه را بر زمین می خواباند. باری نگهبان مسئول روسلان که دستور داشته او را بکشد، آزاد ش می کند و دستور می دهد اردوگاه را ترک کند و دیگر جلوی چشم او ظاهر نشود. بامداد فردا کارکنان راه آهن حدود بیست سگ از جمله روسلان را می بینند که در محل سکوی قطار جمع شده اند و هر قطاری که عبور می کند به آن پارس می کنند. این حادثه روزهای بعد هم تکرار می شود اما به تدریج از تعداد سگ ها کاسته می شود. به نظر می رسد سگ ها به جز روسلان که در دوره ی خدمت سگی نمونه و در بعضی زمینه ها به اصطلاح شاگرد اول بوده به تدریج در جریان زندگی شهرک جذب و هضم می شوند.

 دنیای آدم ها برای روسلان تنها شامل مردان بالغی است که یا صاحب اند یا زندانی، و زن ها و بچه ها را شامل نمی شود. افراد، بسته به این که به گروه زندانیان یا زندانبانان تعلق داشته باشند، صفات نوعی گروه خود را دارا هستند و فاقد ویژگی های فردی اند. در مقابل، سگ ها هرکدام ویژگی های شخصیتی مخصوص به خود را دارند. تفاوت بین سگ ها و آدم ها در اسم گذاری آن ها هم مشهود است. سگ ها هر کدام برای خود اسمی دارند، اما آدمها فاقد اسم اند و با عناوینی مثل صاحب، صاحب کل، و مربی از آن ها یاد می شود. تنها آدم با اسم برای روسلان، خانم استیورا است که ارتباطی با یکی اززندانیان سابق اردوگاه با عنوان ژولیده دارد. روسلان در ماجرایی  تلخ و غیر قابل باور که بین او و صاحبش پیش می آید، اعتمادش به صاحبش را که شهرک را به مقصدی نامعلوم ترک می کند، از دست می دهد. اما در پایان آن ماجرا وظیفه ای برای خودش مقرر می کند و آن جلوگیری از فرار ژولیده( که از قضا در ماجرا حضور داشته و به نفع روسلان نیز اقدام کرده است) از شهرک، تا برقراری دوباره ی اردوگاه است. اساسأ به نظر روسلان بهترین و طبیعی ترین محل زندگی برای آدمها و سگ ها اردوگاه است.

ژولیده در زمان روایت مردی آزاد است. اما ولادیموف می خواهد بگوید وقتی کسی یک بار اردو گاهی شد، همیشه اردو گاهی باقی می ماند. ژولیده آدمی خوش قلب و الکلی است که در خانه ی استیورا زندگی می کند. او که جرأت بازگشت به زندگی سابق و پیوستن به خانواده اش را ندارد، ترک شهرک را به بهانه ساختن بوفه ای برای استیورا، که او احتیاجی هم به آن ندارد، به تعویق می اندازد و وقتی بالآخره بوفه تمام می شود و بهانه ای برای ماندن در شهرک نمی ماند، با تردید بسیارعزم باز گشت می کند. اما در آخرین مرحله منصرف می شود و در شهرک نزد استیورا می ماند.

روسلان وفادار داستانی تراژیک است. در پایان داستان گروهی جوان که به شهرک اعزام شده اند تا در کارخانه ی کاغذ سازی ای که در محل سابق اردوگاه ساخته شده کار کنند، از قطار پیاده می شوند و به صف، به سمت محل مآموریتشان به حرکت در می آیند. روسلان که هرگز شرایط غیر اردو گاهی را نپذیرفته است نخست، و بقیه ی سگ ها که به نظر می رسید به اندازه ی او سختگیر نبوده اند پس از او  سر و کله شان پیدا می شود و بر اساس تجارب قبلی مراقبت از صف زندانیانی که با قطار به اردو گاه اعزام می شده اند، صف تازه واردین را محاصره می کنند. هنگامی که بعضی از کارگران از صف خارج می شوند تا چیزی برای خود بخرند، روسلان و دوستان به آنان حمله ور می شوند و خودشان و کارگران را به مخمصه می اندازند.

روسلان وفادار چندین بار به فارسی ترجمه شده است. کتاب من ترجمه ی روشن وزیری است که اخیرأ مرحوم شده اند و نشر ماهی آن را چاپ و منتشر کرده است.

کینکاس بوربا


کینکاس بوربا یکی از سه رمان برتر ماشادو دآسیس است که مشهور است بزرگترین نویسنده برزیلی و شاخص ترین چهره ی ادبی قرن نوزدهم آمریکای لاتین است. پیش از این در مورد دو رمان دیگر او «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» و «دن کاسمورو»  نوشته ام.

کینکاس بوربا که در این کتاب اسم مشترک یکی از اشخاص فرعی و سگ اوست، از «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» به این اینجا راه پیدا کرده است. در آن کتاب او مرد جوان دیلاق، بی چیز و فیلسوف مشربی از دوستان دوره ی کودکی شخصیت اصلی، براس کوباس، است. دو دوست در فصل پنجاه و نه، پس از سال ها، تصادفأ یکدیگر را ملاقات می کنند. براس کوباس که وضع فلاکت بار دوستش را می بیند مبلغی به او کمک می کند و سعی می کند آدرس منزلش را به او بدهد تا در صورت نیاز به کمک بتواند به وی مراجعه کند . کینکاس بوربا با بزرگ منشی حاضر نمی شود نشانی دوستش را از او بگیرد، اما وقتی آن دو از هم جدا می شوند، براس کوباس متوجه می شود که او ساعت جیبی اش را زده است. 

کینکاس بوربا همچون آن دو رمان دیگر به تعداد زیادی فصل کوتاه ـ گاه تنها یکی دو خطی ـ تقسیم شده و همانند آن ها با زبانی  طنز آمیز و لوده وار روایت می شود. راوی «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» و «دن کاسمورو» اول شخص مفرد است، اما کینکاس بوربا توسط دانای کلی روایت می شود که در عین حال نویسنده ای مداخله گر است؛ راوی که هر کاری انجام می دهد تا به خواننده بفهماند که  اختیار داستان در دستان اوست؛ ولو این کار ایجاد تعمدی گمانی غلط در ذهن خواننده و سپس متهم نمودن او به گیجی و حواس پرتی باشد. مخاطب این داستان، همچون دکامرون، خانم ها  هستند* و دآسیس همانند آن  دو اثر دیگر و به خصوص «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» در اینجا هم تحت تأثیر شاهکار لارنس استرن، تریسترام شندی است.

زمان داستان حدود سه سال در اوایل نیمه ی دوم قرن نوزده است و شخصیت اصلی آن، مرد مجرد جوان تا میانسالی به اسم روبیائو است. در شروع داستان روبیائو روبدوشامبر به تن کنار پنجره ی خانه ی مجللش در ریو دوژانیرو ایستاده و رفاه فعلی اش را با وضعیت مالی ضعیف یک سال پیش خود، هنگامی که معلمی ساده و بی چیز و ساکن شهرستان بود مقایسه می کند. داستان سپس فلاش بکی دارد به سابقه ی دوستی روبیائو و کینکاس بوربا. کینکاس بوربا پیش از زمان روایت خواستگار خواهر بیوه ی روبیائو، پپه داد، بوده است. روبیائو تمام تلاش خود را برای سرگرفتن ازدواج آن دو کرده اما پپه داد تن به ازدواج مجدد نداده و چندی بعد در اثر بیماری فوت کرده است. کمی بعد کینکاس بوربا هم بیمار شده است و چون کسی را نداشته، روبیائو پرستاری از او را به عهده گرفته است.

کینکاس بوربا پیرو فلسفه ی من درآوردی است که بر آن اساس «اومانیتاس» اصل اول و گوهر پنهانی همه ی چیزهاست و در همه جا از جمله در وجود سگ ها حضور دارد. او نام خود را بر روی سگ خود گذاشته تا پس از مرگش که وقوع آن را نزدیک می بیند، مایه ی تداوم بقای او شود.

کینکاس بوربا برای فهماندن فلسفه ی خود به روبیائو مثالی می زند که در آن یک مزرعه ی سیب زمینی بین دو قبیله ی گرسنه ی مهاجر و متخاصم واقع شده است. مقدار سیب زمینی موجود در مزرعه تنها به اندازه ای است که می تواند خوراک یک قبیله را تا عبور از یک رشته کوه که پشت آن سیب زمینی کافی وجود دارد تأمین کند. اگر دو قبیله در صلح و صفا سیب زمینی ها را بین خودشان تقسم کنند تمام افراد دو قبیله پیش از عبور از کوه در اثر گرسنگی تلف خواهند شد. او می گوید در این حالت صلح بر خلاف معنای ظاهری آن به معنی انهدام هر دو قبیله است و جنگ می تواند موجب نجات یکی از دو قبیله شود. کینکاس بوربا در پایان عبارتی را به زبان می آورد که بعدها به دفعات توسط روبیائو استفاده می شود: « سهم فاتح، سیب زمینی.» و در پاسخ دوستش که می پرسد اما آن هایی که در جنگ سیب زمینی نابود شده اند چه نظری دارند؟ اصل اساسی فلسفه اش را برای او تشریح می کند. او می گوید:« هیچ کس نابود نمی شود. پدیده ناپدید می شود اما گوهر(اومانیتاس) همان است که بود. تا حالا جوشیدن آب را دیده ای؟ حتمأ دیده ای که حباب ها یکسره بالا می آیند و می ترکند، اما هر چیزی همان که بود می ماند، آب همان است که بود. تک تک افراد همان حباب ها هستند.»22

باری چندی پس از این فلسفه بافی، کینکاس بوربا که ثروت کلانی را به ارث برده می میرد و چند چیز را برای تنها دوستش روبیائو به ارث می گذارد که عبارتند از: همه ی دارائی نقدی هنگفتش؛ خانه ی مجللی که در ابتدای داستان روبیائو در آن در حال تفکر است؛ سگش که وصیت کرده شرط برخورداری روبیائو از ثروتش نگهداری مادام العمر از آن است؛ و عبارت « سهم فاتح، سیب زمینی.» را.

داستان در فصل بیست و هفت که تنها پنج خط است به نقطه ی شروع بر می گردد. روبیائو اکنون در ریو دو ژانیرو است. او در مسیر آمدن به این شهر در قطار با زن و شوهری جوانی آشنا می شود که دو تن از اشخاص محوری داستان اند. شوهر، پالیا، در ریو دوژانیرو سرپرستی امور مالی او را به عهده می گیرد و روبیائو توأم با احساس عذاب و گناه به زن ، سوفیا، دل می بندد.

در کینکاس بوربا، که در یادداشت ضمیمه ی کتاب به گونه ی تمثیلی از برزیل روزگار خلق اثر تفسیر شده است، آدم ها به دو دسته ی برندگان و بازندگان تقسیم می شوند. برندگان بدون آن که چندان زحمتی به خود بدهند سیب زمینی نصیبشان می شود و سعادتمند می شوند و بازندگان به رغم هر تلاشی محکوم به شکستند. روبیائو فردی از قبیله ی بازنده ها است. او محکوم به شکست و زوال است؛ شکست در حفظ و استفاده از ثروت باد آورده اش و از آن مهم تر، شکست در عشق که سرنوشتی غم انگیز را برایش رقم می زند.

                                                              اسفند ۱۳۹۳

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*دآسیس کتاب را نخستین بار به صورت پاورقی در یک مجله ی زنان منتشر کرده و در جای جای آن نشان می دهد که داستان را برای خانم ها نوشته است. برای مثال در فصل 138:« پس سوفیا چی؟ این را خانم خواننده بی صبرانه می پرسد...»

مشخصات کتاب: کینکاس بوربا، ماشادو دآسیس، ترجمه ی عبداله کوثری،نشر نی، چاپ اول، 1393.

ترجیح می دهم که نه(بارتلبی محرر)


بارتلبی محرر اثر هرمان ملویل در زمره ی شاخص ترین و بحث برانگیزترین داستان های کوتاه آمریکایی است و شخصیت اصلی آن، بارتلبی، از جالب ترین و بیاد ماندنی ترین مخلوقات عالم ادبیات است.

داستان در نیمه ی قرن نوزدهم نوشته شده و غیر تقویمی است. راوی بدون اسم داستان صاحب کار یا رئیس بارتلبی است که وکیل و صاحب دفتر اسناد رسمی است. تا پیش از استخدام بارتلبی تعداد کارمندان دفتر او سه نفر است؛ دو نفر محرر ملقب به بوقلمون و منگنه و یک پادو با عنوان زنجبیل. بوقلمون و منگنه مکمل یکدیگرند. بوقلمون که از صبح تا ظهر حال و روزش خوب است با فرا رسیدن ظهر اوضاعش به کل به هم می ریزد و به موجودی غیر قابل تحمل و به لحاظ کاری پر اشتباه تبدیل می شود و منگنه درست به عکس او صبح را بسیار افتضاح شروع می کند و به ظهر که می رسد تازه وضع و حالش عادی می شود.

با ازدیاد حجم کار دفتر، وکیل  برای استخدام یک محرر جدید آگهی می دهد. در پاسخ به آگهی، مرد جوانی به دفتر مراجعه می کند که راوی ظاهرش را با این عبارات توصیف می کند:« آراستگی رنگ باخته، نزاکت رقت انگیز، تنهایی و پریشانی علاج ناپذیر.» او بارتلبی است.

وکیل، بارتلبی را در پشت یک پرده در نزدیک ترین موقعیت به خودش مستقر می کند. بارتلبی در شروع مقدار خارق العاده ای کار انجام می دهد. شب و روز یک بند می نویسد؛ در سکوت، بی روح و رمق و ماشین وار. وضع بدین منوال است تا آن که یک روز رئیس او را برای مقابله کردن سندی که خودش نوشته فرا می خواند. وکیل آنقدر به اطاعت فوری دستورش مطمئن است که بدون آن که سرش را بلند کند دستش را که سند در آن است دراز می کند تا بارتلبی آن را بگیرد .اما بارتلبی بدون آن که از پس پرده ای که او را از رئیسش جدا می کند تکان بخورد از همان پشت پاسخی می دهد که همه ی شهرتش وابسته به آن است و شخصیتش بدون آن غیر قابل تصور است. اومی گوید :« ترجیح می دهم این کار را نکنم.»

وکیل ابتدا از پاسخ بارتلبی میخکوب می شود و سپس با خودش فکر می کند شاید جواب را درست نشنیده یا شاید بارتلبی متوجه منظورش نشده است. بنابر این هیجان زده از جایش بر می خیزد و خطاب به بارتلبی می گوید: «منظورتان چیست؟ نکند عقلتان ضایع شده! از شما خواهش می کنم این سند را با من مقابله کنیدـ بگیریدش» و سند را به سمتش پرتاب می کند. و بارتلبی چه می کند؟ جمله ی خود را تکرار می کند: « ترجیح می دهم این کار را نکنم.»

در حدس زدن عکس العمل وکیل دچار خطا خواهیم شد اگر وضعیت بارتلبی را حین ادای این جمله ندانیم. او کاملأ خونسرد است وهیچ نشانی از تلاطم درونی در چهره اش دیده نمی شود. نه ذره ای تشویش، نه خشم، نه ناشکیبایی یا گستاخی.هیچ چیز عادی و انسانی که در عدم تمکین یک زیردست از رئیسش ممکن است انتظار برود در حالت و رفتار و گفتار بارتلبی دیده نمی شود. بنابر این رئیس دچار فلج تصمیم گیری می شود و به جای اخراج بارتلبی قدری می ایستد و به او خیره می شود که مشغول نوشتن است و بر می گردد و تصمیم می گیرد که فعلأ قضیه را فراموش کند تا بعدأ سر فرصت به آن بپردازد.

پیش از آن که وکیل فرصت کند تا به قضیه بپردازد بار تلبی بازهم از این عبارت برای نشان دادن عدم تمایلش به اجرای دستور یا پیشنهاد رئیسش استفاده می کند آن هم نه یک بار و دوبار بلکه چندین و چند بار و عکس العمل وکیل هر بار همان است که در نخستین مواجهه با این پاسخ بود، یعنی عصبانیت و دیگر هیچ.

ژیل دلوز در یادداشت مفصلش با عنوان «بارتلبی، یا یک فرمول» که از آخرین نوشته های اوست و یکی از سه ضمیمه ی کتاب در ترجمه ی اخیر است، تجزیه و تحلیل جالب، گاه دشوار و در مجموع خواندنی دارد از پاسخ بارتلبی. برخی از ویژگی های این پاسخ در تفسیر دلوز چنین اند:

ـ این پاسخ در موقعیت خاص آن، یعنی موقعیت مواجهه با دستور رئیس، پاسخی فلج کننده است. اگر بارتلبی بطور ساده از دستور رئیسش سرباز زده بود می شد او را متمرد و سرکش به حساب آورد و اخراجش کرد ولی فرمول بارتلبی مانع از هرگونه واکنشی می شود.

ـ بارتلبی با گفتن « ترجیح می دهم که نکنم» از انجام کاری خودداری نمی کند بلکه او صرفأ کاری را که انجامش را دوست ندارد پس می زند و در عین حال چیز دیگری را هم ترجیح نمی دهد. یعنی برای مثال او نمی گوید «ترجیح می دهم به جای مقابله کردن به رونویسی ادامه بدهم» بلکه تنهامی گوید: ترجیح می دهم این کار را انجام ندهم».

ـ جمله ی بارتلبی مسری است و اندک اندک جایش را در گفتار رئیس و همکاران او باز می کند.

بارتلی موجودی ویژه است. اوآدمی بدون هرگونه گذشته ی قابل ارجاع و بدون آینده است؛ وقتی وارد جایی شد دیگر هرگز به میل و اراده ی خود از آنجا خارج نمی شود؛ تنها و تنها غذایش شیرینی زنجبیلی است؛ و بالاخره در پاسخ هر دستور، پیشنهاد یا درخواستی فقط می گوید ترجیح می دهد آن را انجام ندهد. در مورد او تنها این شایعه ی قابل تأمل وجود دارد که شاید کارمند دون پایه در دفتر نامه های بدون صاحب بوده است.

بارتلبی محرر که اسم کامل آن «بارتلبی محرر: داستانی از وال استریت» است را کاوه ی میر عباسی با عنوان« ترجیح می دهم که نه» به فارسی ترجمه کرده و کتاب نشر نیکا به همراه سه مقاله یا جستار فلسفی چاپ و منتشر کرده است. این داستان چند ترجمه ی فارسی  دیگر هم دارد.

افسانه ی پدران ما


سی و هشت سال پس از پایان جنگ دوم جهانی، مرد جوانی پدرش را که از مباررزین نهضت مقاومت فرانسه در آن جنگ بوده از دست می دهد. مراسم به خاک سپاری با حضور تنها نه نفر، که نشان دهنده ی از دست رفتن اهمیت مبارزات قهرمانان آن جنگ است و سه پرچم برگزار می شود. تعداد دوستان هم رزم قدیمی پدر که در مراسم حاضرند با تعداد پرچم ها برابر است.

 حین برگزاری مراسم توجه راوی به مردی حدود شصت ساله و زن جوانی همراه او جلب می شود که دورتر از آنان ایستاده اند. مرد تسلن بوزابوک است و زن جوان، لوپولین، دختر اوست. آن دو پیش از اتمام مراسم خاکسپاری گورستان را ترک می کنند.

 راوی، روزنامه نگار سابق و زندگی نامه نویس خانوادگی است. کار او گوش دادن به شرح حال آدم ها و تبدیل کردن آن به کتابی با تیراژ محدود در مقابل دریافت دستمزد است.

از جمع شغل راوی و گذشته ی افتخار آمیز پدر او چنین بر می آید که او می بایستی زندگی نامه ی پدرش را نوشته باشد یا بنویسد. اما این اتفاق نیفتاده و نمی تواند بیفتد، چرا که او از گذشته ی پدر خود چیز زیادی نمی داند: « پدرم و من فکر می کردیم فرصت حرف زدن  در مورد آن دوران را خواهیم داشت. درد دل کردن خود را برای زمان مناسب  گذاشته بودیم. در این مورد هرگز بین خودمان چیزی رد و بدل نشده بود. قضیه حتا به صورت نوعی سر به سر گذاشتن همدیگر درآمده بود. به نوعی به خودمان می گفتیم فردا. لوکاس بینایی اش را از دست داد. پدرم برای همیشه در بستر دراز کشید. من نیز منصرف شدم. و مرگ ناگهان ما را از یکدیگر جدا کرد.»15

حدود بیست سال پس از مراسم به خاک سپاری، لوپولین به راوی مراجعه می کند و سفارش نوشتن زندگی نامه ی پدرش، بوزابوک را که او هم از مبارزین قدیمی است به وی می دهد. با قبول سفارش توسط راوی اینطور بنظر می رسد که طرح داستان لو رفته و بناست او گذشته ی پدرش را از خلال خاطرات بوزابوک بازسازی کند. اما چنین نمی شود و داستان به این سادگی ها برگزار نمی شود. بوزابوک به عکس پد ر راوی در دوران کودکی دخترش، طی مراسمی آیینی، هر شب بخشی از خاطراتش از دوران جنگ و مبارزه را برای او تعریف کرده است. حاصل این تعریف ها دفترچه ی یادداشتی است که لوپولینِ کودک شنیده هایش را در آن نوشته است. او دفترچه را به عنوان دستمایه ی اولیه در اختیار راوی می گذارد و ترتیب ملاقات او با پدرش را می دهد.

 راوی بر خلاف قواعد معمول حرفه ای خود به جای آن که به شنیده هایش اکتفا کند، دست به تحقیق در گذشته ی بوزابوک می زند که به نظرش اشکالات و تناقضاتی در روایت آن هست و در این اثنا با یادآوری بخش هایی از گذشته ی پدر خود، به حقایقی در مورد گذشته ی بوزابوک دست میابد.

 افسانه ی پدران ما رمانی کم حجم، روان و معمایی، با روایتی ساده و ساختاری منسجم است که تا پایان کشش خود را حفظ می کند و خواننده را در انتظار اتفاقاتی تازه نگاه می دارد. این کتاب نخستین رمانی است که از سورژ شالاندان به فارسی ترجمه شده است. مترجم اثر مرتضی کلانتریان است و کتاب را انتشارات آگاه چاپ و منتشر کرده است.

                                                            

تورتیا فلت


 یکی از توانایی های مثال زدنی جان اشتاین بک اسطوره سازی است. اسطوره های داستان های او در اغلب موارد افرادی بسیار عامی و عادی و گاه همچون در راسته ی کنسروسازی و تورتیافلت که موضوع این یادداشت است، از آدم های حاشیه ای و (به تعبیری) تفاله های اجتماع اند. اشخاص تورتیا فلت که بنا به گفته ی اشتاین بک در مقدمه ی  داستان قرار است به شاه آرتور و شوالیه های میزگرد پهلو بزنند ـ مثل جمع مک و رفقا در راسته ی کنسروسازی ـ افرادی بیکاره و بی چیز و دم غنیمتی و عشق الکل اند که سر جمع به اسم دانی و دوستان شهرت دارند. دانی یک پیزانو است. پیزانوها آمیزه ای از نژادهای اسپانیایی، مکزیکی و نژادهای گوناگون هند و اروپایی اند که اجدادشان از یکی دو قرن پیش در کالیفرنیا زندگی می کنند و انگلیسی و اسپانیایی را به لهجه ی پیزانویی صحبت می کنند. پیزانوها« با تجارت سر و کاری ندارند، از قید شیوه ی بغرنج بازرگانی آمریکایی آزادند و چون چیزی ندارند که به یغما رود، استثمارگردد یا به رهن گذارده شود، مورد یورش سبعانه ی این شیوه واقع نشده اند.»9

دانی بیست و پنج ساله بود که آمریکایی ها با تأخیر فروان تصمیم گرفتند وارد معرکه ی جنگ اول جهانی شوند. وقتی دانی و دوستش پیون که یکی از شولیه ها است خبر را شنیدند دو گالن مشروب داشتند. بیگ جو پرتاگی، یکی دیگر از شوالیه ها هم که برق شیشه ی آن ها را از لای درخت های کاج می بیند به آن ها ملحق می شود. با خالی شدن شیشه ها حس میهن پرستی در آن سه مرد برانگیخته می شود. آنها بازو در بازوی هم می اندازند و از تپه ها به سوی مونتری ـ همان محل راسته ی کنسروسازی ـ سرازیر می شوند و برای اعزام به خدمت ثبت نام می کنند. دانی به تگزاس می رود تا از قاطرهای سواره نظام مراقبت کند، پیون به عنوان پیاده نظام به ارگون اعزام می شود و بیگ جو اندکی بعد راهی زندان می شود.

وقتی دانی که مانند دوستانش در هفت آسمان یک ستاره هم ندارد از خدمت بر می گردد، می فهمد که به نحوی معجزه آسا صاحب دو خانه ی باز مانده از پدربزرگ مرحومش شده است. یکی از خانه ها را در ازای اجاره بهایی که می داند هرگز یک سنت آن را هم دریافت نخواهد کرد به پیونِ متفکر و فیلسوف مشرب می سپارد و خود در خانه ی دیگر ساکن می شود. پیون که می خواهد شرمنده ی دوستش نباشد خانه ی اجاره ای خود را در ازای دریافت مبلغی ماهانه که تصمیم دارد آن را به دانی بپردازد با یکی دیگر از شوالیه ها، پابلو، شریک می شود. کمی بعد یسوس ماریا هم به جمع این دو می پیوندد. شوالیه های میزگرد تا اینجا سه نفرند و هنوز به شاه آرتورشان، دانی، ملحق نشده اند.

خانه ی اجاره داده شده ی دانی در یک حادثه که به دلیل بی مبالاتی سه رفیق رخ می دهد دچار حریق می شود و از بین می رود. دانی ابتدا از شنیدن خبر خشمگین می شود اما اندکی بعد با خود فکر می کند:« اگر اون خونه هنوزم بود منم حرص کرایه خونه رو داشتم و رفقام، که بهم بدهکار بودن، به سردی باهام رفتار می کردن اما، حالا دیگه می تونیم با هم خوش و بی ریا باشیم.»

باری به این ترتیب سه رفیق به دانی می پیوندند و در همه چیز به جز تختی که او روی آن می خوابد با او شریک می شوند.

نفر بعدی که به جمع ملحق می شود پایرت است. پایرت که از جنسی به جز دانی و دیگر دوستان است تا پیش از پیوستن به شوالیه ها به اتفاق پنج سگ وفادارش در یک لانه ی مرغ زندگی می کند و نذر کرده با دستمزد هزار روزش از فروش هیزم، که روزی یک سکه بیست و پنج سنتی است، یک شمعدان طلایی برای کلیسا بخرد. پایرت شمعدان را برای رفع کسالت از یکی از سگ هایش نذر کرده که چندی پس از بهبودی زیر ماشین رفته و کشته شده است. او تنها کسی از میان جمع است که کاری انجام می دهد و درآمدی دارد.

جمع شواله ها با پیوستن بیگ جو، که قبلأ گفتیم همراه دانی راهی خدمت به میهن شد و سر از زندان درآورد کامل تر می شود. اتهاماتی که او به خاطرشان به زندان افتاد عبارت بوده اند از:«مستی به هنگام انجام وظیفه، مضروب کردن گروهبان با پیت نفتی، انکار هویت(چون نمی توانست آن را به یاد بیاورد ناگزیر همه چیز را انکار می کرد)، دزدیدن دو دیگ لوبیای پخته و سوار شدن بر اسب جناب سرگرد بدون اجازه.»93

تورتیا فلت هفده فصل با نام های طولانیِ گاه تا یکی ـ دو خطی دارد. پیوستن بیگ جو به جمع شوالیه ها  در فصل هشتم اتفاق می افتد که اسمش: «چگونه دوستان دانی در شب سن اندرو به جست و جوی گنجینه ی مرموز پرداختند و چگونه پیون آن را یافت و بعد از آن چگونه یک شلوار فاستونی دوبار تغییر مالکیت داد» است. شلوار فاستونی مزبور تنها چیز بدرد بخور بیگ جو است. هنگامی که او خواب است پیون آن را ارز پایش در می آورد و در ازای ربع گالن مشروب به زن کافه چی می فروشد.

فصل های داستان نسبتأ مستقل از یکدیگرند و در هرکدام اتفاقاتی شرح داده می شود که برای یکی از جمع دانی و دوستان رخ می دهد. نقطه ی اوج داستان جایی است که دوستان دانی که تصممیم گرفته اند برای خوشحال کردن او جشنی راه بیاندازند*، استثنائأ تنها برای یک روز از شیوه ی معمول زندگی خود عدول می کنند و سر کار می روند تا با پاک کردن ماهی پولی بدست بیاورند.

خبر سر کار رفتن دوستان و علت آن بلافاصله در تمام تورتیا فلت پخش می شود. همه ی اهالی تصمیم می گیرند در جشن شرکت کنند:« خانم موراس گرامافونش را تمیز کرد و پرشورترین صفحاتش را کنار گذاشت. کافی بود جرقه ای بجهد تا تورتیا فلت شعله ور گردد... خانم سوتو با یک ساطور از لانه ی مرغی اش بالا رفت. خانم پالوچیکو کیسه ی بزرگی شکر در بزرگترین دیگش ریخت که شیرینی درست کند. دسته ای از نمایندگان دختران به فروشگاه وولورث در مونتری رفتند و تمام موجودی کاغذ رنگی های آن جا را خریدند. صدای تمرین گیتارها و آکاردئون ها در همه ی تورتیافلت طنین انداز بود.»

نمی شود از شاه آرتورسخن گفت و یادی از شمشیر جادویی اش «اکس کالیبور» یا همان شمشیر در سنگ نکرد. باری، دانی در پایان جشن، پایه ی میزی را همچون اکس کالیبور در دست می گیرد و پس از آن که  دنیا را به مبارزه می خواند و هماوردی نمی یابد از خانه بیرون می زند تا تبدیل به افسانه شود.

تورتیا فلت دومین رمان از یازده رمان جان اشتاین بک است و اثریست که او را به شهرت رسانده است. کتاب را صفدر تقی زاده به فارسی برگردانده و شرکت انتشارات علمی و فرهنگی سی سال پس از آخرین چاپ در سال مجددأ 1386 منتشر کرده است. اسم کتاب در چاپ قبل تورتیلا فلت است.

                                                              

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* مک و رفقا در راسته ی کنسروسازی برای ادای دین به یکی از اشخاص اصلی داستان، داک، جشنی راه می اندازند که داستان حول و حوش آن می گذرد.