
بارتلبی محرر اثر هرمان ملویل در زمره ی شاخص ترین و بحث برانگیزترین داستان های کوتاه آمریکایی است و شخصیت اصلی آن، بارتلبی، از جالب ترین و بیاد ماندنی ترین مخلوقات عالم ادبیات است.
داستان در نیمه ی قرن نوزدهم نوشته شده و غیر تقویمی است. راوی بدون اسم داستان صاحب کار یا رئیس بارتلبی است که وکیل و صاحب دفتر اسناد رسمی است. تا پیش از استخدام بارتلبی تعداد کارمندان دفتر او سه نفر است؛ دو نفر محرر ملقب به بوقلمون و منگنه و یک پادو با عنوان زنجبیل. بوقلمون و منگنه مکمل یکدیگرند. بوقلمون که از صبح تا ظهر حال و روزش خوب است با فرا رسیدن ظهر اوضاعش به کل به هم می ریزد و به موجودی غیر قابل تحمل و به لحاظ کاری پر اشتباه تبدیل می شود و منگنه درست به عکس او صبح را بسیار افتضاح شروع می کند و به ظهر که می رسد تازه وضع و حالش عادی می شود.
با ازدیاد حجم کار دفتر، وکیل برای استخدام یک محرر جدید آگهی می دهد. در پاسخ به آگهی، مرد جوانی به دفتر مراجعه می کند که راوی ظاهرش را با این عبارات توصیف می کند:« آراستگی رنگ باخته، نزاکت رقت انگیز، تنهایی و پریشانی علاج ناپذیر.» او بارتلبی است.
وکیل، بارتلبی را در پشت یک پرده در نزدیک ترین موقعیت به خودش مستقر می کند. بارتلبی در شروع مقدار خارق العاده ای کار انجام می دهد. شب و روز یک بند می نویسد؛ در سکوت، بی روح و رمق و ماشین وار. وضع بدین منوال است تا آن که یک روز رئیس او را برای مقابله کردن سندی که خودش نوشته فرا می خواند. وکیل آنقدر به اطاعت فوری دستورش مطمئن است که بدون آن که سرش را بلند کند دستش را که سند در آن است دراز می کند تا بارتلبی آن را بگیرد .اما بارتلبی بدون آن که از پس پرده ای که او را از رئیسش جدا می کند تکان بخورد از همان پشت پاسخی می دهد که همه ی شهرتش وابسته به آن است و شخصیتش بدون آن غیر قابل تصور است. اومی گوید :« ترجیح می دهم این کار را نکنم.»
وکیل ابتدا از پاسخ بارتلبی میخکوب می شود و سپس با خودش فکر می کند شاید جواب را درست نشنیده یا شاید بارتلبی متوجه منظورش نشده است. بنابر این هیجان زده از جایش بر می خیزد و خطاب به بارتلبی می گوید: «منظورتان چیست؟ نکند عقلتان ضایع شده! از شما خواهش می کنم این سند را با من مقابله کنیدـ بگیریدش» و سند را به سمتش پرتاب می کند. و بارتلبی چه می کند؟ جمله ی خود را تکرار می کند: « ترجیح می دهم این کار را نکنم.»
در حدس زدن عکس العمل وکیل دچار خطا خواهیم شد اگر وضعیت بارتلبی را حین ادای این جمله ندانیم. او کاملأ خونسرد است وهیچ نشانی از تلاطم درونی در چهره اش دیده نمی شود. نه ذره ای تشویش، نه خشم، نه ناشکیبایی یا گستاخی.هیچ چیز عادی و انسانی که در عدم تمکین یک زیردست از رئیسش ممکن است انتظار برود در حالت و رفتار و گفتار بارتلبی دیده نمی شود. بنابر این رئیس دچار فلج تصمیم گیری می شود و به جای اخراج بارتلبی قدری می ایستد و به او خیره می شود که مشغول نوشتن است و بر می گردد و تصمیم می گیرد که فعلأ قضیه را فراموش کند تا بعدأ سر فرصت به آن بپردازد.
پیش از آن که وکیل فرصت کند تا به قضیه بپردازد بار تلبی بازهم از این عبارت برای نشان دادن عدم تمایلش به اجرای دستور یا پیشنهاد رئیسش استفاده می کند آن هم نه یک بار و دوبار بلکه چندین و چند بار و عکس العمل وکیل هر بار همان است که در نخستین مواجهه با این پاسخ بود، یعنی عصبانیت و دیگر هیچ.
ژیل دلوز در یادداشت مفصلش با عنوان «بارتلبی، یا یک فرمول» که از آخرین نوشته های اوست و یکی از سه ضمیمه ی کتاب در ترجمه ی اخیر است، تجزیه و تحلیل جالب، گاه دشوار و در مجموع خواندنی دارد از پاسخ بارتلبی. برخی از ویژگی های این پاسخ در تفسیر دلوز چنین اند:
ـ این پاسخ در موقعیت خاص آن، یعنی موقعیت مواجهه با دستور رئیس، پاسخی فلج کننده است. اگر بارتلبی بطور ساده از دستور رئیسش سرباز زده بود می شد او را متمرد و سرکش به حساب آورد و اخراجش کرد ولی فرمول بارتلبی مانع از هرگونه واکنشی می شود.
ـ بارتلبی با گفتن « ترجیح می دهم که نکنم» از انجام کاری خودداری نمی کند بلکه او صرفأ کاری را که انجامش را دوست ندارد پس می زند و در عین حال چیز دیگری را هم ترجیح نمی دهد. یعنی برای مثال او نمی گوید «ترجیح می دهم به جای مقابله کردن به رونویسی ادامه بدهم» بلکه تنهامی گوید: ترجیح می دهم این کار را انجام ندهم».
ـ جمله ی بارتلبی مسری است و اندک اندک جایش را در گفتار رئیس و همکاران او باز می کند.
بارتلی موجودی ویژه است. اوآدمی بدون هرگونه گذشته ی قابل ارجاع و بدون آینده است؛ وقتی وارد جایی شد دیگر هرگز به میل و اراده ی خود از آنجا خارج نمی شود؛ تنها و تنها غذایش شیرینی زنجبیلی است؛ و بالاخره در پاسخ هر دستور، پیشنهاد یا درخواستی فقط می گوید ترجیح می دهد آن را انجام ندهد. در مورد او تنها این شایعه ی قابل تأمل وجود دارد که شاید کارمند دون پایه در دفتر نامه های بدون صاحب بوده است.
بارتلبی محرر که اسم کامل آن «بارتلبی محرر: داستانی از وال استریت» است را کاوه ی میر عباسی با عنوان« ترجیح می دهم که نه» به فارسی ترجمه کرده و کتاب نشر نیکا به همراه سه مقاله یا جستار فلسفی چاپ و منتشر کرده است. این داستان چند ترجمه ی فارسی دیگر هم دارد.

سی و هشت سال پس از پایان جنگ دوم جهانی، مرد جوانی پدرش را که از مباررزین نهضت مقاومت فرانسه در آن جنگ بوده از دست می دهد. مراسم به خاک سپاری با حضور تنها نه نفر، که نشان دهنده ی از دست رفتن اهمیت مبارزات قهرمانان آن جنگ است و سه پرچم برگزار می شود. تعداد دوستان هم رزم قدیمی پدر که در مراسم حاضرند با تعداد پرچم ها برابر است.
حین برگزاری مراسم توجه راوی به مردی حدود شصت ساله و زن جوانی همراه او جلب می شود که دورتر از آنان ایستاده اند. مرد تسلن بوزابوک است و زن جوان، لوپولین، دختر اوست. آن دو پیش از اتمام مراسم خاکسپاری گورستان را ترک می کنند.
راوی، روزنامه نگار سابق و زندگی نامه نویس خانوادگی است. کار او گوش دادن به شرح حال آدم ها و تبدیل کردن آن به کتابی با تیراژ محدود در مقابل دریافت دستمزد است.
از جمع شغل راوی و گذشته ی افتخار آمیز پدر او چنین بر می آید که او می بایستی زندگی نامه ی پدرش را نوشته باشد یا بنویسد. اما این اتفاق نیفتاده و نمی تواند بیفتد، چرا که او از گذشته ی پدر خود چیز زیادی نمی داند: « پدرم و من فکر می کردیم فرصت حرف زدن در مورد آن دوران را خواهیم داشت. درد دل کردن خود را برای زمان مناسب گذاشته بودیم. در این مورد هرگز بین خودمان چیزی رد و بدل نشده بود. قضیه حتا به صورت نوعی سر به سر گذاشتن همدیگر درآمده بود. به نوعی به خودمان می گفتیم فردا. لوکاس بینایی اش را از دست داد. پدرم برای همیشه در بستر دراز کشید. من نیز منصرف شدم. و مرگ ناگهان ما را از یکدیگر جدا کرد.»15
حدود بیست سال پس از مراسم به خاک سپاری، لوپولین به راوی مراجعه می کند و سفارش نوشتن زندگی نامه ی پدرش، بوزابوک را که او هم از مبارزین قدیمی است به وی می دهد. با قبول سفارش توسط راوی اینطور بنظر می رسد که طرح داستان لو رفته و بناست او گذشته ی پدرش را از خلال خاطرات بوزابوک بازسازی کند. اما چنین نمی شود و داستان به این سادگی ها برگزار نمی شود. بوزابوک به عکس پد ر راوی در دوران کودکی دخترش، طی مراسمی آیینی، هر شب بخشی از خاطراتش از دوران جنگ و مبارزه را برای او تعریف کرده است. حاصل این تعریف ها دفترچه ی یادداشتی است که لوپولینِ کودک شنیده هایش را در آن نوشته است. او دفترچه را به عنوان دستمایه ی اولیه در اختیار راوی می گذارد و ترتیب ملاقات او با پدرش را می دهد.
راوی بر خلاف قواعد معمول حرفه ای خود به جای آن که به شنیده هایش اکتفا کند، دست به تحقیق در گذشته ی بوزابوک می زند که به نظرش اشکالات و تناقضاتی در روایت آن هست و در این اثنا با یادآوری بخش هایی از گذشته ی پدر خود، به حقایقی در مورد گذشته ی بوزابوک دست میابد.
افسانه ی پدران ما رمانی کم حجم، روان و معمایی، با روایتی ساده و ساختاری منسجم است که تا پایان کشش خود را حفظ می کند و خواننده را در انتظار اتفاقاتی تازه نگاه می دارد. این کتاب نخستین رمانی است که از سورژ شالاندان به فارسی ترجمه شده است. مترجم اثر مرتضی کلانتریان است و کتاب را انتشارات آگاه چاپ و منتشر کرده است.

یکی از توانایی های مثال زدنی جان اشتاین بک اسطوره سازی است. اسطوره های داستان های او در اغلب موارد افرادی بسیار عامی و عادی و گاه همچون در راسته ی کنسروسازی و تورتیافلت که موضوع این یادداشت است، از آدم های حاشیه ای و (به تعبیری) تفاله های اجتماع اند. اشخاص تورتیا فلت که بنا به گفته ی اشتاین بک در مقدمه ی داستان قرار است به شاه آرتور و شوالیه های میزگرد پهلو بزنند ـ مثل جمع مک و رفقا در راسته ی کنسروسازی ـ افرادی بیکاره و بی چیز و دم غنیمتی و عشق الکل اند که سر جمع به اسم دانی و دوستان شهرت دارند. دانی یک پیزانو است. پیزانوها آمیزه ای از نژادهای اسپانیایی، مکزیکی و نژادهای گوناگون هند و اروپایی اند که اجدادشان از یکی دو قرن پیش در کالیفرنیا زندگی می کنند و انگلیسی و اسپانیایی را به لهجه ی پیزانویی صحبت می کنند. پیزانوها« با تجارت سر و کاری ندارند، از قید شیوه ی بغرنج بازرگانی آمریکایی آزادند و چون چیزی ندارند که به یغما رود، استثمارگردد یا به رهن گذارده شود، مورد یورش سبعانه ی این شیوه واقع نشده اند.»9
دانی بیست و پنج ساله بود که آمریکایی ها با تأخیر فروان تصمیم گرفتند وارد معرکه ی جنگ اول جهانی شوند. وقتی دانی و دوستش پیون که یکی از شولیه ها است خبر را شنیدند دو گالن مشروب داشتند. بیگ جو پرتاگی، یکی دیگر از شوالیه ها هم که برق شیشه ی آن ها را از لای درخت های کاج می بیند به آن ها ملحق می شود. با خالی شدن شیشه ها حس میهن پرستی در آن سه مرد برانگیخته می شود. آنها بازو در بازوی هم می اندازند و از تپه ها به سوی مونتری ـ همان محل راسته ی کنسروسازی ـ سرازیر می شوند و برای اعزام به خدمت ثبت نام می کنند. دانی به تگزاس می رود تا از قاطرهای سواره نظام مراقبت کند، پیون به عنوان پیاده نظام به ارگون اعزام می شود و بیگ جو اندکی بعد راهی زندان می شود.
وقتی دانی که مانند دوستانش در هفت آسمان یک ستاره هم ندارد از خدمت بر می گردد، می فهمد که به نحوی معجزه آسا صاحب دو خانه ی باز مانده از پدربزرگ مرحومش شده است. یکی از خانه ها را در ازای اجاره بهایی که می داند هرگز یک سنت آن را هم دریافت نخواهد کرد به پیونِ متفکر و فیلسوف مشرب می سپارد و خود در خانه ی دیگر ساکن می شود. پیون که می خواهد شرمنده ی دوستش نباشد خانه ی اجاره ای خود را در ازای دریافت مبلغی ماهانه که تصمیم دارد آن را به دانی بپردازد با یکی دیگر از شوالیه ها، پابلو، شریک می شود. کمی بعد یسوس ماریا هم به جمع این دو می پیوندد. شوالیه های میزگرد تا اینجا سه نفرند و هنوز به شاه آرتورشان، دانی، ملحق نشده اند.
خانه ی اجاره داده شده ی دانی در یک حادثه که به دلیل بی مبالاتی سه رفیق رخ می دهد دچار حریق می شود و از بین می رود. دانی ابتدا از شنیدن خبر خشمگین می شود اما اندکی بعد با خود فکر می کند:« اگر اون خونه هنوزم بود منم حرص کرایه خونه رو داشتم و رفقام، که بهم بدهکار بودن، به سردی باهام رفتار می کردن اما، حالا دیگه می تونیم با هم خوش و بی ریا باشیم.»
باری به این ترتیب سه رفیق به دانی می پیوندند و در همه چیز به جز تختی که او روی آن می خوابد با او شریک می شوند.
نفر بعدی که به جمع ملحق می شود پایرت است. پایرت که از جنسی به جز دانی و دیگر دوستان است تا پیش از پیوستن به شوالیه ها به اتفاق پنج سگ وفادارش در یک لانه ی مرغ زندگی می کند و نذر کرده با دستمزد هزار روزش از فروش هیزم، که روزی یک سکه بیست و پنج سنتی است، یک شمعدان طلایی برای کلیسا بخرد. پایرت شمعدان را برای رفع کسالت از یکی از سگ هایش نذر کرده که چندی پس از بهبودی زیر ماشین رفته و کشته شده است. او تنها کسی از میان جمع است که کاری انجام می دهد و درآمدی دارد.
جمع شواله ها با پیوستن بیگ جو، که قبلأ گفتیم همراه دانی راهی خدمت به میهن شد و سر از زندان درآورد کامل تر می شود. اتهاماتی که او به خاطرشان به زندان افتاد عبارت بوده اند از:«مستی به هنگام انجام وظیفه، مضروب کردن گروهبان با پیت نفتی، انکار هویت(چون نمی توانست آن را به یاد بیاورد ناگزیر همه چیز را انکار می کرد)، دزدیدن دو دیگ لوبیای پخته و سوار شدن بر اسب جناب سرگرد بدون اجازه.»93
تورتیا فلت هفده فصل با نام های طولانیِ گاه تا یکی ـ دو خطی دارد. پیوستن بیگ جو به جمع شوالیه ها در فصل هشتم اتفاق می افتد که اسمش: «چگونه دوستان دانی در شب سن اندرو به جست و جوی گنجینه ی مرموز پرداختند و چگونه پیون آن را یافت و بعد از آن چگونه یک شلوار فاستونی دوبار تغییر مالکیت داد» است. شلوار فاستونی مزبور تنها چیز بدرد بخور بیگ جو است. هنگامی که او خواب است پیون آن را ارز پایش در می آورد و در ازای ربع گالن مشروب به زن کافه چی می فروشد.
فصل های داستان نسبتأ مستقل از یکدیگرند و در هرکدام اتفاقاتی شرح داده می شود که برای یکی از جمع دانی و دوستان رخ می دهد. نقطه ی اوج داستان جایی است که دوستان دانی که تصممیم گرفته اند برای خوشحال کردن او جشنی راه بیاندازند*، استثنائأ تنها برای یک روز از شیوه ی معمول زندگی خود عدول می کنند و سر کار می روند تا با پاک کردن ماهی پولی بدست بیاورند.
خبر سر کار رفتن دوستان و علت آن بلافاصله در تمام تورتیا فلت پخش می شود. همه ی اهالی تصمیم می گیرند در جشن شرکت کنند:« خانم موراس گرامافونش را تمیز کرد و پرشورترین صفحاتش را کنار گذاشت. کافی بود جرقه ای بجهد تا تورتیا فلت شعله ور گردد... خانم سوتو با یک ساطور از لانه ی مرغی اش بالا رفت. خانم پالوچیکو کیسه ی بزرگی شکر در بزرگترین دیگش ریخت که شیرینی درست کند. دسته ای از نمایندگان دختران به فروشگاه وولورث در مونتری رفتند و تمام موجودی کاغذ رنگی های آن جا را خریدند. صدای تمرین گیتارها و آکاردئون ها در همه ی تورتیافلت طنین انداز بود.»
نمی شود از شاه آرتورسخن گفت و یادی از شمشیر جادویی اش «اکس کالیبور» یا همان شمشیر در سنگ نکرد. باری، دانی در پایان جشن، پایه ی میزی را همچون اکس کالیبور در دست می گیرد و پس از آن که دنیا را به مبارزه می خواند و هماوردی نمی یابد از خانه بیرون می زند تا تبدیل به افسانه شود.
تورتیا فلت دومین رمان از یازده رمان جان اشتاین بک است و اثریست که او را به شهرت رسانده است. کتاب را صفدر تقی زاده به فارسی برگردانده و شرکت انتشارات علمی و فرهنگی سی سال پس از آخرین چاپ در سال مجددأ 1386 منتشر کرده است. اسم کتاب در چاپ قبل تورتیلا فلت است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مک و رفقا در راسته ی کنسروسازی برای ادای دین به یکی از اشخاص اصلی داستان، داک، جشنی راه می اندازند که داستان حول و حوش آن می گذرد.

پیش از این در یادداشتم در باره ی دیزی میلر گفتم که تفاوت های فرهنگی و رفتاری آمریکا های ساده و معصوم با اروپایی های پیچیده، درون مایه ی تعداد زیادی از آثار داستانی هنری جیمز است. او برای نشان دادن این تفاوت ها، دراکثر داستان هایش، از جمله تصویر یک زن ، سفیران، و دیزی میلر، آمریکایی های مسافر یا مهاجر را در محیط اروپا به تصویر کشیده است، اما استثنائأ در اروپایی ها که پیش از آن سه داستان دیگر نوشته شده، عکس این کار انجام داده و دو اروپایی را به آمریکای اواخر قرن نوزده آورده است.
اروپایی های داستان، خواهر و برادرند و به گونه ای انتخاب شده اند که نماینده ی کل اروپا باشند و نه کشوری خاص. محل تولد پدر این دو سیسیل بوده است. پسر، فلیکس، در فرانسه بدنیا آمده و خواهرش یوجینیا، متولد وین است. یوجینا متأهل است و همسر یک شاهزاده ی آلمانی است.
خواهر و برادر که اولی آدمی بسیار باهوش، سختگیر و متوقع و دومی فردی دم غنیمتی و خوشدل است، به آمریکا آمده اند تا بخت خود را در این قاره بیازمایند. یوجینیا که ازدواجش مورد تأیید خانواده ی همسرش نیست، عنوان بارونس دارد و در شرف طلاق است و فلیکس نقاش آماتور است. این دو به بستون وارد شده اند و قصد پیوستن به دایی شان را دارند که آدمی جاسنگین، ثروتمند و در عین حال ساده زیست است. فلیکس که به عنوان پیش قراول به تنهایی به خانه ی دایی شان می رود، پس از بازگشت آقای ونتورث را برای خواهرش این گونه توصیف می کند: « پیرمرد خیلی محترمی است؛ او شبیه کسی است که دارد به شهادت می رسد؛ البته نه از طریق سوختن بلکه از طریق منجمد شدن.»50
دایی مزبور، دو دختر به اسامی شارلوت و گرترود و یک پسر به اسم کلیفورد دارد که هر سه مجردند. گرترود که به نسبت خواهر و برادرش نقش بیشتری در داستان بازی می کند دختر کوچک تر است. او شخصیتی جسور و خیال پرداز دارد و بلافاصله مجذوب اروپایی ها می شود. خواهر بزرگتر، شارلوت، که می شود گفت همان است که از زنِ مجردِ جوانِ آمریکایی اواخر قرن نوزده انتظار می رود، با اروپایی ها مهربان است و در عین حال نگران تأثیرشان به خصوص بر اخلاق و رفتار گرترود است. کلیفورد جوانی بسیار خام و ساده دل است که در زمان داستان به دلیل افراط در نوشیدن الکل برای مدت شش ماه از دانشگاه اخراج شده است. او در مواجهه با اروپایی ها خجالتی و کناره گیر است.
داستان علاوه بر شش نفری که عنوان شد، سه شخصیت محوری دیگر هم دارد؛ عموزاده های آقای ونتورث، آقای اکتونِ ثروتمند، دنیا دیده و متشخص و خواهر زیبارویش لیزی، و کشیش دوست خانوادگی ونتورث ها، آقای براند عصا قورت داده و بسیار مبادی آداب.
پیش از ورود اروپایی ها به زندگی خانواده ی ونتورث، قرار بوده ـ یا شاید بهتر است گفته شود این گونه انتظار می رفته ـ که کلیفورد با دختر عموی پدرش، لیزی، و گرترود با آقای براند ازدواج کنند.
ورود اروپایی ها به خانه ی آقای ونتورث با عث بر هم خوردن معادلات موجود بین آمریکایی های داستان می شود و ماجراهایی جالب و خواندنی را رقم می زند که آخرین شان سه ازدواج است.
ای. ام. فورستر، که این روزها از او زیاد نقل قول می کنم می گوید:« من نمی دانم اگر زناشویی و مرگ نمی بود رمان نویس معمولی چگونه داستان را تمام می کرد.» و می افزاید:« این امر تا آنجا که می توان فهمید یک نقص درونی و ذاتی رمان هاست[که] در پایان به سستی می گرایند.»
به رغم آن که هنری جیمز حتی در زمان نوشتن اروپایی ها که از نخستین آثار اوست هم نویسنده ای معمولی نیست و اثبات نموده که بناست برجسته ترین نویسنده ی آمریکایی روزگار خود باشد، با این وجود ازدواج هایی که اروپایی ها را به شکلی شاد و فرح انگیز به پایان می رساند، عمده ترین نقطه ی ضعف این داستان است که از طرحی خوب، ریتمی مناسب و روایتی بسیار جذاب و پرکشش برخوردار است.
داستان های هنری جیمز نکات تأمل برانگیز و آموزشی زیادی دارند که یکی از آنها میزانسن های به دقت فکر شده و بسیار خوب طراحی شده است. اروپایی ها نیزاز این ویژگی بی بهره نیست. برای مثال در صحنه ی ملاقات فلیکس با دختر دایی اش گرترود، که در فصل دوم اتفاق می افتد، دختر دایی که چنان که گفته شد آدمی خیال پرداز است، پس از سر باز زدن از رفتن به کلیسا ، تنها در خانه ـ که به رسم آمریکایی آن روزگار درش بسته نیست ـ مشغول خواندن داستان عشق شاهزاده قمرالزمان و شاهزاده خانم بدوره از مجموعه ی هزار و یک شب است. او پس از یک ربع ساعت مطالعه سرش را بلند می کند و ناگهان می بیند شاهزاده ی قصه ( که همان فلیکس است) در برابرش ایستاده است.
پایان بندی فصل دوم هم مثال خوبی برای پایان بندی دقیق و حساب شده ی فصل های یک داستان(و نه کل داستان) است. در صحنه ی پایانی این فصل گرترود در معرفی فلیکس به اعضای خانواده، دستپاچه می شود و او را به اشتباه شاهزاده ی سیلبرشتات ـ شرنکشتاین معرفی می کند که عنوان شوهر یوجینیاست. فلیکس شلیک خنده را سر می دهد، اعضای خانواده از پس آقای براند در چهارچوب در ظاهر می شوند و ماجرای آشنا شدن فلیکس با آمریکایی ها به پایان می رسد.
اروپایی ها توسط فرشته ی داوران و عباس خلیلی به فارسی ترجمه شده و نشر مرکز آن را به چاپ رسانده است.

زنی که گریخت رمان کوتاه، یاداستان کوتاه بلندِ اثر دیوید هربرت لارنس، داستان زنی است که همسر و دو فرزندش را رها می کند و به سوی آینده ای ناشناخته و هولناک می گریزد.
مکان داستان مکزیک است. زن سی و سه ساله و آمریکایی است. همسرش که بیست سال از او بزرگتر است، مرد خود ساخته ای است که صاحب معدن نقره است و زن را تا سرحد مرگ می پرستد. او همسرش را چون گوهری گرانبها در میان کوههایی که معدنش در آن واقع شده است نگهداری می کند و بارها و بارها گفته است که نسبت به او به اندازه ی معدنش حساسیت دارد.
زن از هر جهت تحت نفوذ شوهرش است. آن دو نه از نظر جسمانی و نه از نظر روحی با یکدیگر هماهنگی ندارند. و نفوذ مرد بر زن صرفأ نفوذی اخلاقی و عرفی است. زندگی آن ها سال ها بدون هر گونه فراز و نشیبی سپری می شود و زن سال به سال افسرده تر می شود، تا آن که یک روز گفتگوی دومرد میهمان شان در باره ی سرخ پوستان توجهش را به خود جلب می کند. سرخ پوستان بومی مکزیک مردمانی نیمه وحشی اند که در پشت کوهها مسکن دارند، هنوز از تیر و کمان استفاده می کنند و دین و آئین اسرار آمیز و کهنی دارند. حرف های میهمان ها بارقه ی فکری را در ذهن زن روشن می کند. او با استفاده از فرصت غیبت شوهرش، خانه و زندگی خود را رها می کند و سوار بر اسب می رود تا دنیای ناشناخته ی سرخپوستان را کشف کند.
ممکن است درک رفتار زن برای کسانی که دنیای داستانی لارنس را نمی شناسند آسان نباشد. پیش از این در یادداشتم در باره ی اثر دیگر او، باکره و کولی، جمله ای را از لارنس نقل کردم که به کار این یادداشت، و توجیه رفتار زن این داستان می آید. او گفته است: « باور خلل ناپذیرم این است که خون و گوشت از عقل خردمند ترند[...] چیزی نمی خواهم جز آن که فرمانبردار جسمم باشم، بی واسطه، بدون مداخله عبث فهم وادراک ، اخلاقیات یا چه می دانم! هر چیز دیگر.»
چنان که نویسندگان مقاله ی «رمان قرن بیستم» می گویند: مضمون تمام رمان های لارنس روابط انسان هاست و او سرتاسر دوران زندگی اش را کم و بیش وقف کاوش در باره ی صورت آرمانی این روابط کرده است. به اعتقاد او عرف های بی روح جامعه، روابط انسان ها را به سهولت از محتوای آن تهی می کنند.* لارنس در داستان هایش بر این روابط عرفی و قراردادی می شورد و چنان که خود گفته است اصالت را به جای محاسبات عقلانی، به انگیزش های بر آمده از خون و گوشت و جسم، و به بیان دیگر، غریزه ی بدون واسطه می دهد.
زن این داستان همانند زن های بیشتر داستان های لارنس، و همچون همسرش فریدا، که شوهر سابق و سه فرزندش را رها کرد و به اتفاق او از انگلستان به آلمان گریخت، به حکم غریزه، به راهی بر خلاف عقل و عرف می رود و سرنوشتی غریب را برای خویش رقم می زند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: زنی که گریخت، دی. اچ. لارنس، ترجمه ی ثریا خوانساری، نشر فردا، چاپ اول.
*رمان های قرن بیستم، دیوید دیچز و جان اتلوردی، نظریه های رمان، ترجمه ی حسین پاینده، انتشارات نیلوفر، چاپ اول.