
ستاره باز اثر رومن گاری داستان دیکتاتوری نیمه بومی و خرافاتی از آمریکای لاتین به اسم ژنرال آلمایو است که تلاش می کند تا به هر طریق ممکن شیطان را ملاقات کند، چرا که بنا به درک خود از تعالیم مسیحیت باور دارد که استعدادها و توانایی ها ی کسب شهرت، قدرت و ثروت نزد شیطان است.
گذشته ی آلمایو و چگونگی دست یابی او به قدرت از طریق دوخط داستانی برای خواننده روشن می شود. یکی از این خط ها را راوی دانای کل به طور مستقیم پیش می برد و در دیگری، دوست دختر آمریکایی آلمایو در دوره ی اسارت ماجرای ارتباطش با او را برای یک کشیش تعریف می کند. چنان که از تعریف های دختر بر می آید ترسناک ترین تهدید برای آلمایو این است که کسی بگوید برایش دعا خواهد کرد، به خصوص که محل دعا در کلیسا یا از آن هراسناک تر در بهشت باشد.
آلمایو استعدادیابی را به خدمت گرفته که سرتاسر عالم را برای یافتن آدم های خارق العاده زیر پا می گذارد. هدف او از این کار یافتن راههای ارتباط با شیطان از طریق آن ها است. در شروع داستان تعدادی از این آدم ها، از جمله دلقکی که وارونه روی سر خود می ایستد و قطعه ای از باخ را با ویولون می نوازد، یک عروسک گردان، شخصی که می تواند با نه گوی تردستی کند، به همراه کشیشی آمریکایی که سخنرانی های بسیار مشهوری در مورد شیطان دارد و ممکن است بتواند سر نخ هایی در مورد شیطان به آلمایو بدهد، دوست دختر آمریکایی دیکتاتور و تعدادی دیگر از جمله مادر پیر آلمایو در ماشین های تشریفاتی به عنوان میهمانان ویژه ی دیکتاتور از فرودگاه عازم پایتخت اند. در مسیر یک دسته ی نظامی کاروان ماشین ها را متوقف می کند. سروان فرمانده ی دسته برای تعیین تکلیف با دفتر دیکتاتور تماس می گیرد و در کمال تعجب دستور تیرباران همه ی سرنشینان از جمله مادر او را از یکی از نزدیکان آلمایو دریافت می کند. سروان از شنیدن دستور بهت زده می شود و برای اطمینان می خواهد فرمان را از زبان خود دیکتاتور بشنود. دیکتاتور فرمان را تأیید می کند و خواستار اجرای فوری آن می شود.
سروان که کشورش کودتاهای فراوانی را به خود دیده ترجیح می دهد قدری تأمل کند تا ببیند جریان امور به کدام سمت و سو می رود، به خصوص که برای او باور کردنی نیست که بشود آمریکایی های موجود در میان میهمانان را بدون تحمل عقوبت آن به قتل رساند.
تردید سروان این فرصت را به خواننده می دهد تا یک یک میهمانان را بشناسد و چنان که گفته شد از زبان دختر آمریکایی با گذشته ی دیکتاتور آشنا شود. رومن گاری نیز از این فرصت استفاده می کند تا نشان دهد قرار گرفتن در آستانه ی مرگ شرایطی استثنایی است که در آن آدم ها می توانند بر جدی ترین محدودیت هایشان غلبه کنند و اساسی ترین مرزهایشان را پشت سر بگذارند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: ستاره باز، رومن گاری، ترجمه ی مهدی نسرین، نشر مرکز، چاپ اول،۱۳۹۴.

مهر کن مرا با چشمانت
ببر به هر کجا که هستی
حفظ کن مرا با چشمانت
مرا ببر مثل تکه ای بازمانده از کاخ اندوه
مرا ببر مثل عروسکی
مثل خشتی از خانه
تا کودکانمان بازگشت را به یاد آرند.
«شعر محمود درویش از پیش درآمد کنستانسیا»
کنستانسیا اثر کارلوس فوئنتس داستان بلندِ پیچیده و اسرار آمیزی است با شروعی عجیب که در آن مردی به اسم پلوتنیکوف که بازیگر سابق تئاتر روس و ساکن آمریکا است در روز مرگش به سراغ همسایه اش که دکتر جراحی آمریکایی است می رود تا به او اطلاع دهد که پس از سال ها، او ( یعنی جراح) نیز روز مرگش به سراغ وی خواهد رفت.
جراح که راوی داستان هم هست همسری اسپانیایی و اهل آندلس دارد که اسم کتاب برگرفته از نام اوست و این سه، اشخاص محوری داستان اند. داستان در زمان گذشته روایت می شود و مکان اصلی آن شهر ساوانا در آمریکاست. راوی بلافاصله پس از شروع و بعد از گریزی مختصر به وضعیت شهرسازی و تاریخ ساوانا، از سابقه ی ملاقات هایش با پلوتنیکوف می گوید. ملاقات های پراکنده ای در کنار کیوسک دستگاه عکاسی خود کار، در گورستان و چند مکان دیگر که در هر کدام بحث و گفتگوی مختصری بین راوی و پلوتنیکوف در می گیرد و پلوتنکوف سخنان نغز و تأمل بر انگیزی به زبان می آورد.
در فصل پنجم کتاب، که به رغم حجم کم نوزده فصل دارد، زمان داستان به تاریخی برمی گردد که پلوتنیکوف خبر مرگ خود را به راوی داده است. شب هنگام ناگهان همه ی چراغ های خانه ی پلوتنیکوف با هم روشن می شوند. راوی به همسرش می گوید انگار در خانه ی پلوتنیکوف خبری شده و کنستانسیا با نگاهی ترسناک پاسخ می دهد که خبر نه در خانه ی همسایه بلکه در خانه ی خود آنهاست. او دوان دوان به اتاق خودش می شتابد در آنجا در مقابل محراب خانگی خود زانو می زند و به زمین می افتد. در همین زمان چراغ های خانه ی پلوتنیکوف به یکباره خاموش می شوند. کنستانسیا که ظاهرأ بی هوش شده بود به هوش می آید، اما معلوم می شود که او از هوش نرفته بلکه برای لحظاتی از لحاظ پزشکی مرده است.
راوی و کنستانسیا در زمان داستان چهل سال است که با یکدیگر زندگی می کنند. آنان در اسپانیا با هم آشنا شده اند و ازدواج کرده اند. ماجرای مردن و زنده شدن کنستانسیا و احتمال ارتباط آن با مرگ پلوتنیکوف، حال و هوای داستان را تغییر می دهد و راوی را به صرافت تحقیق در گذ شته ی همسرش می اندازد. او به اسپانیا سفر می کند و در آن جا با کنستانسیایی آشنا می شود که چند سال پیش از ازدواج آن دو، به اتفاق مردی به اسم پلوتنیکوف و فرزند خردسالشان، در اثر یک سوء تفاهم در جنگ داخلی اسپانیا کشته شده اند.
انتخاب شعر محمود درویش که موضوعش آوارگی است به عنوان پیش در آمد کنستانسیا بی مناسبت نیست. کنستانسیا را می شود گفت داستان مهاجرت اجباری و آوارگی است. فوئنتس در جایی از داستان از مردمان آواره و بی پناه تاریخ سخن می گوید؛ پلوتنیکوف یک آواره ی روس است و علاوه بر این ها در پایان غیر منتظره ی داستان راوی در بازگشت از جستجوی گذشته ی کنستانسیا، با مرد و زن و کودک آواره ای روبرو می شود که در زیرزمین خانه اش پناه گرفته اند. کنستانسیا را عبدالله کوثری از یک مجموعه داستان به طور جداگانه به فارسی ترجه کرده و نشر ماهی منتشر نموده است.

جاده ی کمربندی اثر نویسنده و پزشک روانکاو بلژیکی آنری بوشو داستانی روانشناسه در باره ی مرد مسن روانکاوی است که عروسی مبتلا به سرطان و بستری در بیمارستان دارد و همزمان خاطرات قدیمی دوستی از دست رفته را مرور می کند. راوی داستان خود مرد است و روایت ( به جز ارجاعات به گذشته) در زمان حال انجام می شود. زمان روایت چند روز(یا حداکثر دو، سه هفته) است اما زمان داستان شامل سه بخش مجزای حال، گذشته و گذشته ی دور است.
در زمان حال راوی هر روز به ملاقات همسر پسرش، پولین( یا پول*) می رود که پزشکان دارویی جدید را به عنوان آخرین امید درمان برای او تجویز کرده اند. او داستان را با یکی از ملاقات هایش از پولین شروع می کند و پس از چند سطر به گذشته ی دور و سال های دوستی اش با مردی جالب به اسم استفان می رود. راوی و استفان در سال .۱۹۴ با یکدیگر آشنا شده اند و استفان که عضو نهضت مقاومت بوده در سال ۱۹۴۴ دستگیر شده و توسط نازی ها به قتل رسیده است. استفان صخره نوردی فوق العاده ماهر بوده و این کار را به راوی آموخته است. زمان گذشته ی دور داستان از جمله شامل چند ماجرای صخره نوردی مشترک راوی به همراه استفان است که به شکلی بسیار گیرا و مؤثر به تصویر کشیده شده است.
زمان گذشته ی داستان عمدتاٌ مربوط به ملاقات های راوی با افسر نازی است که استفان را دستگیر کرده و به نحوی غیر معمول به قتل رسانده است. اسم افسر شادو است. شادو سال های آخر عمر خود را در زندان سپری می کند و راوی به دستور دادستان به زندان محل نگهداری او احضار شده است تا در آن جا به خاطرات او از جمله در مورد چگونگی دستگیری و قتل استفان گوش کند.
روایت مربوط به سه زمان داستان به تناوب و گاه بدون فاصله گذاری و تنها از طریق تداعی های ذهن راوی از پی یکدیگر می آیند و در مجموع اثری جذاب و خواندنی را شکل می دهند که به گفته ی پشت جلد کتاب برنده ی جایزه ی بهترین رمان کتاب فروشی های فرانسه شده است.
ترجمه ی کتاب کار روح انگیز مهر آفرین است و انتشارات نیلوفر آن را به چاپ رسانده است.

شروود اندرسون از شاخص ترین و تأثیر گذارترین چهره های داستان نویسی مدرن آمریکا به ویژه در زمینه ی داستان کوتاه است و سفید بی نوا مشهور ترین رمان اوست.
سفید بینوا که اثری واقع گرایانه و اجتماعی است، داستان تبدیل شدن آمریکا به غول صنعت و تجارت در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را از خلال سرگذشت شخصیت اصلی آن، هیو مکوی روایت می کند. روایت تماماً در زمان گذشته صورت می گیرد و پر از پرش هایی غالبأ به گذشته و گه گاه به آینده است.
راوی اثر دانای کل است و داستان را این گونه آغاز می کند: «هیو مکوی در شهر کوچکی چسبیده به کناره ی آبرفتیِ غرب رود میسی سیپی در ایالت میسوری توی سوراخی ای به دنیا آمد. جای مزخرفی بود برای به دنیا آمدن. جز باریکه ی گل سیاه بر رودخانه، زمین تا ده مایل آن طرف تر از شهرک ـ شهرکی که ساحل نشین ها به مسخره اسمش را فرودگاه گربه ماهی ها گذاشته بودند ـ به قدر یک ارزن محصول نمی داد و به لعنت خدا نمی ارزید. زمین زرد سنگلاخ کم عمق را زمان هیو جماعتی از مردان تکیده ی درازی که انگار مثل خود زمین بی رمق و بی خاصیت شده بودند شخم می زدند. همیشه بی دل و دماغ بودند و کاسب ها و صنعتگران شهرک هم مثل آنها. کاسب ها توی دکان های مخروبه ی محقرشان نسیه کار می کردند و در مقابل جنسی که دست مردم می دادند پولی گیرشان نمی آمد و صنعتگرها هم ـ پینه دوزها، نجارها، نعل بندها ـ در عوض کاری که می کردند پولی دستشان را نمی گرفت. فقط دو کافه ی شهرک کارشان سکه بود.»
هیو درکودکی مادرش را از دست می دهد و از بی لیاقتی پدر لاابالی و الکلی اش ناگزیر از وقتی که می تواند روی پای خود بایستد برای سیر کردن شکمش کار می کند. او که اندکی سواد در حد نوشتن اسمش را از دیگر بچه ها آموخته است، در چهارده سالگی و در حالی که در آستانه ی تبدیل شدن به سفیدی بی عار و بی نوا مثل پدرش و دیگر اهالی شهرک است، کاری در ایستگاه راه آهن پیدا می کند و سر از خانه و زندگی رئیسش، هنری شپارد در می آورد. همسر هنری، سارا شپارد، که در سنین میان سالی و بدون فرزند است هیو را تحت حمایت خود می گیرد. سارا که خون آمریکایی های پیشاهنگ سخت کوش را در رگهایش دارد، به هیو آداب زندگی اجتماعی و سواد می آموزد و از همه مهمتر به تدریج رویای تبدیل شدن به آدمی مهم را در وجود او می پروراند. سارا و هنری شپارد بعد از پنج سال اقامت در شهرک آنجا را ترک می کنند و هیو را تنها می گذارند. هیو تا یک سال پس از رفتن خانواده ی شپارد در زادگاهش می ماند و در این اثنا با یاد آوری اندرزهای سارا، با تمایل ذاتیش به تنبلی و خیال پردازی جدال می کند و سپس بار و بندیلش را می بندد و قدم در راه آینده ای نامعلوم می گذارد. این زمان اواخر قرن نوزدهم است و هیو بیست ساله است. او جوانی بی دست و پا و شدیدأ گوشه گیر و غیراجتماعی است با یک متر و نود و سه سانتیمتر قد، بالاتنه ای پرزور و پاهایی دراز، قناس و بی رمق.
هیو سه سال بعد را در سفر از این آبادی به آن آبادی به سوی شرق و عمدتأ بین مردمی که همه کارگر یا کشاورز هستند می گذراند و همانند خود نویسنده کارهای مختلفی را تجربه می کند. او جرئت پا گذاشتن به شهرهای بزرگ سر راهش را ندارد و در خلال این مدت تنها دو ساعت در شیکاگو، و بیشتر در ایستگاه قطار آن شهر می گذراند. هیو پس از این مدت از شهر کوچک بیدول در ایالت اوهایو سر در می آورد و در آنجا ماندگار می شود. این دوره از زندگی هیو مقارن دوره ای است که« همه ی غرب میانه ی آمریکا لحظه شماری می کرد ببیند بعد چه می شود. کشور را [به قول سفیدها] پاک سازی کرده اند و سرخ پوست ها را فرستاده اند جای پرتی که کتره ای اسمش را گذاشته بودند غرب. جنگ داخلی را هم برده بودند و دیگر مسئله ی ملی مهمی نمانده بود که توی زندگی شان تأثیر بگذارد. حالا به فکر فرورفته بودند و توی کوچه و بازار هم صحبت از روح انسان و آخر و عاقبتش می کردند.»41
هیو شغل تلگرافچی ایستگاه راه آهن در یک مایلی شهرک را به دست می آورد و در در همانجاست که مشغول خواندن کتاب و هر جور نوشته ی دیگر در زمینه ی مکانیک می شود. دراین زمان آمریکا همچون هیو در حال تغییر است: « کشاورزهایی که زیر زمینشان نفت بود شب بی پول و بدهکار می خوابیدند و صبح که بلند می شدند پول دار بودند. می رفتند شهر و پول ها را روی کارخانه هایی که همه جا مثل قارچ سبز می شدند سرمایه گذاری می کردند. فقط در یک ناحیه در جنوب میشیگان، ظرف یک سال، بیشتر از پانصد پروانه برای تولید توری سیمی حصار صادر شد؛ و تقریبأ با هر پروانه ای شرکتی به وجود می آمد. پنداری نیروی عظیمی از زیر زمین بیرون می زد و همه را آلوده می کرد. هزاران نفر از کاری ترین مردان ایالات متحده ی آمریکا خودشان را از پا در می آوردند تا شرکتی تأسیس کنند و هر شرکتی کارش نمی گرفت آناً یکی دیگر جانشینش می شد... یک ملت، لبریز از نیروی طبیعی و نشاط زندگی در سرزمینی نو، بدون زیبایی در زندگی یا انگیزه هایش سرآسیمه پا به عصر جدید می گذاشت.»120
هیو که کماکان آدمی گوشه گیر و منزوی است باعث کنجکاوی اهالی شهرک و پدید آمدن شایعاتی در میان آنان می شود. یکی از این شایعات این فرصت را در اختیار او می گذارد تا بخت خود را برای تبدیل شدن به یک مخترع بیازماید و زندگی او را همچون کشورش آمریکا به کلی دگرگون می کند.
سفید بینوا ترجمه ی حسن افشار است و نشر مرکز آن را به چاپ رسانده است.

مزرعه دار سفید پوستی که ساکن دره ای آباد بود، به برده ی سیاه پوستش قول می دهد که اگر از عهده ی کارهای مشکل یومیه به خوبی بر بیاید او را آزاد کند و یک قطعه زمین در باتم (bottom به معنی پایین، کف و ته) به او بدهد. برده کارهایش را به خوبی انجام داد و از ارباب خواست به به قولش وفا کند. ارباب که دلش نمی خواست هیچ تکه از زمین مرغوبش در دره را از دست بدهد، یک تکه زمین لم یزرع در بالای تپه به سیاه پوست بخشید. برده به ارباب گفت من فکر می کردم به زمین های پایین دره باتم می گویند. ارباب گفت نه ! باتم آن بالاست و چون خدا از آن بالا که نگاه می کند آن را پایین می بیند، اسمش باتم است. باری برده به زمین بالای تپه رضایت داد و آن بالا اندک اندک برای خودش شهرکی(در حومه ی اوهایو) شد که ماجراهای سولا در آنجا می گذرد.
باتم یک جور میکروکاسم است. جامعه ی کوچکی که با یک شوخی در مورد موقعیت زمین شروع می شود و نمونه ی جامعه ی سیاهپوستان آمریکا در شش، هفت دهه ی اول قرن بیستم است. داستان یک پیش درآمد و یازده فصل دارد که عنوان هر کدام یک سال است. فصل نخست1919 و فصل پایانی که نسبت به فصل پیش از خود جهشی چهارده ساله دارد 1965 است.
سولا(1973) دومین رمان تونی موریسون و از جمله ی شاخص ترین رمان های اوست. داستان شخصیت های محوری متعددی دارد که مهمترین آن ها زن هستند و فاقد طرحی کلان و یک پارچه است. یکی از تفاوت های سولا با دیگر شاهکارهای بعدی موریسون این است که در آن از شروع های ناگهانی فالکنری خبری نیست. سولا که نام داستان بر گرفته از اسم اوست یکی از اشخاص محوری است. او مادر بزرگ فوق العاده جالب و با نفوذی دارد از نوع مادربزرگ های دیگر داستان های موریسون مثل دلبند و سرود سلیمان. سولا دوست گرمابه و گلستان نلی است که از دیگر اشخاص محوری است و نفشی بیش از سایر اشخاص دارد.
داستان پس از معرفی باتم، با شدارک شروع می شود که در سن زیر بیست سال با طعم روژ لب بر لبهایش به جنگ اول جهانی می رود و موج گرفته و نیمه مجنون به باتم باز می گردد. شدارک مبتکر برگزاری روز خودکشی ملی در باتم می شود که سالیان سال ( تا اواخر داستان) تنها شرکت کننده اش خود اوست.
چنان که گفتم سولا فاقد کلان طرح است. فصل های مختلف داستان به اشخاص مختلف اختصاص دارند و نوعأ اتصال نامحسوسی بادیگر فصل ها دارند. داستان همانجایی پایان میابد که آغاز شده بود. فصل پایانی مرور زندگی چند دهه ی گذشته در باتم است که اکنون زمین هایش ارزشی پیدا کرده و سفید پوست ها آن را خریده اند و به فضاهایی مثل زمین گلف تبدیل کرده اند.
سولا را گلرخ سعید نیا به فارسی برگردانده و نشر قله چاپ و منتشر کرده است. چاپ اول کتاب مربوط به سال 1378 است.