مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

جاده ی کمربندی


جاده ی کمربندی اثر نویسنده و پزشک روانکاو بلژیکی آنری بوشو داستانی روانشناسه در باره ی مرد مسن روانکاوی است که عروسی مبتلا به سرطان و بستری در بیمارستان دارد و همزمان خاطرات قدیمی دوستی از دست رفته را مرور می کند. راوی داستان خود مرد است و روایت ( به جز ارجاعات به گذشته) در زمان حال انجام می شود. زمان روایت چند روز(یا حداکثر دو، سه هفته) است اما زمان داستان شامل سه بخش مجزای حال، گذشته و گذشته ی دور است.

در زمان حال راوی هر روز به ملاقات همسر پسرش، پولین( یا پول*) می رود که پزشکان دارویی جدید را به عنوان آخرین امید درمان برای او تجویز کرده اند. او داستان را با یکی از ملاقات هایش از پولین شروع می کند و پس از چند سطر به گذشته ی دور و سال های دوستی اش با مردی جالب به اسم استفان می رود. راوی و استفان در سال .۱۹۴ با یکدیگر آشنا شده اند و استفان که عضو نهضت مقاومت بوده در سال ۱۹۴۴ دستگیر شده و توسط نازی ها به قتل رسیده است. استفان صخره نوردی فوق العاده ماهر بوده و این کار را به راوی آموخته است. زمان گذشته ی دور داستان از جمله شامل چند ماجرای صخره نوردی مشترک راوی به همراه استفان است که به شکلی بسیار گیرا و مؤثر به تصویر کشیده شده است.

 زمان گذشته ی داستان عمدتاٌ مربوط به ملاقات های راوی با افسر نازی است که استفان را دستگیر کرده و به نحوی غیر معمول به قتل رسانده است. اسم افسر شادو است. شادو سال های آخر عمر خود را در زندان سپری می کند و راوی به دستور دادستان به زندان محل نگهداری او احضار شده است تا در آن جا به خاطرات او از جمله در مورد چگونگی دستگیری و قتل استفان گوش کند.

روایت مربوط به سه زمان داستان به تناوب و گاه بدون فاصله گذاری و تنها از طریق تداعی های ذهن راوی از پی یکدیگر می آیند و در مجموع اثری جذاب و خواندنی را شکل می دهند که به گفته ی پشت جلد کتاب برنده ی جایزه ی بهترین رمان کتاب فروشی های فرانسه شده است.

ترجمه ی کتاب کار روح انگیز مهر آفرین است و انتشارات نیلوفر آن را به چاپ رسانده است.

سفید بی نوا


شروود اندرسون از شاخص ترین و تأثیر گذارترین چهره های داستان نویسی مدرن آمریکا به ویژه در زمینه ی داستان کوتاه است و سفید بی نوا مشهور ترین رمان اوست.

سفید بینوا که اثری واقع گرایانه و اجتماعی است، داستان تبدیل شدن آمریکا به غول صنعت و تجارت در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم را از خلال سرگذشت شخصیت اصلی آن، هیو مکوی روایت می کند. روایت تماماً در زمان گذشته صورت می گیرد و پر از پرش هایی غالبأ به گذشته و گه گاه به آینده است.

راوی اثر دانای کل است و داستان را این گونه آغاز می کند: «هیو مکوی در شهر کوچکی چسبیده به کناره ی آبرفتیِ غرب رود میسی سیپی در ایالت میسوری توی سوراخی ای به دنیا آمد. جای مزخرفی بود برای به دنیا آمدن. جز باریکه ی گل سیاه بر رودخانه، زمین تا ده مایل آن طرف تر از شهرک ـ شهرکی که ساحل نشین ها به مسخره اسمش را فرودگاه گربه ماهی ها گذاشته بودند ـ به قدر یک ارزن محصول نمی داد و به لعنت خدا نمی ارزید. زمین  زرد سنگلاخ کم عمق را زمان هیو جماعتی از مردان تکیده ی درازی که انگار مثل خود زمین بی رمق و بی خاصیت شده بودند شخم می زدند. همیشه بی دل و دماغ بودند و کاسب ها و صنعتگران شهرک هم مثل آنها. کاسب ها توی دکان های مخروبه ی محقرشان نسیه کار می کردند و در مقابل جنسی که دست مردم می دادند پولی گیرشان نمی آمد و صنعتگرها هم ـ پینه دوزها، نجارها، نعل بندها ـ در عوض کاری که می کردند پولی دستشان را نمی گرفت. فقط دو کافه ی شهرک کارشان سکه بود.»

  هیو درکودکی مادرش را از دست می دهد و از بی لیاقتی پدر لاابالی و الکلی اش ناگزیر از وقتی که می تواند روی پای خود بایستد برای سیر کردن شکمش کار می کند. او که اندکی سواد در حد نوشتن اسمش را از دیگر بچه ها آموخته است، در چهارده سالگی و در حالی که در آستانه ی تبدیل شدن به سفیدی بی عار و بی نوا مثل پدرش و دیگر اهالی شهرک است، کاری در ایستگاه راه آهن پیدا می کند و سر از خانه و زندگی رئیسش، هنری شپارد در می آورد. همسر هنری، سارا شپارد، که در سنین میان سالی و بدون فرزند است هیو را تحت حمایت خود می گیرد. سارا که خون آمریکایی های پیشاهنگ سخت کوش را در رگهایش دارد، به هیو آداب زندگی اجتماعی و سواد می آموزد و از همه مهمتر به تدریج رویای تبدیل شدن به آدمی مهم را در وجود او می پروراند. سارا و هنری شپارد بعد از پنج سال اقامت در شهرک آنجا را ترک می کنند و هیو را تنها می گذارند. هیو تا یک سال پس از رفتن خانواده ی شپارد در زادگاهش می ماند و در این اثنا  با یاد آوری اندرزهای سارا، با تمایل ذاتیش به تنبلی و خیال پردازی جدال می کند و سپس بار و بندیلش را می بندد و قدم در راه آینده ای نامعلوم می گذارد. این زمان اواخر قرن نوزدهم است و هیو بیست ساله است. او جوانی بی دست و پا و شدیدأ گوشه گیر و غیراجتماعی است با یک متر و نود و سه سانتیمتر قد، بالاتنه ای پرزور و پاهایی دراز، قناس و بی رمق.

هیو سه سال بعد را در سفر از این آبادی به آن آبادی به سوی شرق و عمدتأ بین مردمی که همه کارگر  یا کشاورز هستند می گذراند و همانند خود نویسنده  کارهای مختلفی را تجربه می کند. او جرئت پا گذاشتن به شهرهای بزرگ سر راهش را ندارد و در خلال این مدت تنها دو ساعت در شیکاگو، و بیشتر در ایستگاه قطار آن شهر می گذراند. هیو پس از این مدت از شهر کوچک بیدول در ایالت اوهایو سر در می آورد و در آنجا ماندگار می شود. این دوره از زندگی هیو مقارن دوره ای است که« همه ی غرب میانه ی آمریکا لحظه شماری می کرد ببیند بعد چه می شود. کشور را [به قول سفیدها] پاک سازی کرده اند و سرخ پوست ها را فرستاده اند جای پرتی که کتره ای اسمش را گذاشته بودند غرب. جنگ داخلی را هم برده بودند و دیگر مسئله ی ملی مهمی نمانده بود که توی زندگی شان تأثیر بگذارد. حالا به فکر فرورفته بودند و توی کوچه و بازار هم صحبت از روح انسان و آخر و عاقبتش می کردند.»41

هیو شغل تلگرافچی ایستگاه راه آهن در یک مایلی شهرک را به دست می آورد و در در همانجاست که مشغول خواندن کتاب و هر جور نوشته ی دیگر در زمینه ی مکانیک می شود. دراین زمان آمریکا همچون هیو در حال تغییر است: « کشاورزهایی که زیر زمینشان نفت بود شب بی پول و بدهکار می خوابیدند و صبح که بلند می شدند پول دار بودند. می رفتند شهر و پول ها را روی کارخانه هایی که همه جا مثل قارچ سبز می شدند سرمایه گذاری می کردند. فقط در یک ناحیه در جنوب میشیگان، ظرف یک سال، بیشتر از پانصد پروانه برای تولید توری سیمی حصار صادر شد؛ و تقریبأ با هر پروانه ای شرکتی به وجود می آمد. پنداری نیروی عظیمی از زیر زمین بیرون می زد و همه را آلوده می کرد. هزاران نفر از کاری ترین مردان ایالات متحده ی آمریکا خودشان را از پا در می آوردند تا شرکتی تأسیس کنند و هر شرکتی کارش نمی گرفت آناً یکی دیگر جانشینش می شد... یک ملت، لبریز از نیروی طبیعی و نشاط زندگی در سرزمینی نو، بدون زیبایی در زندگی یا انگیزه هایش سرآسیمه پا به عصر جدید می گذاشت.»120

 هیو که کماکان آدمی گوشه گیر و منزوی است باعث کنجکاوی اهالی شهرک و پدید آمدن شایعاتی در میان آنان می شود. یکی از این شایعات این فرصت را در اختیار او می گذارد تا بخت خود را برای تبدیل شدن به یک مخترع بیازماید و زندگی او را همچون کشورش آمریکا به کلی دگرگون می کند.

سفید بینوا ترجمه ی حسن افشار است و نشر مرکز آن را به چاپ رسانده است. 

سولا


مزرعه دار سفید پوستی که ساکن دره ای آباد بود، به برده ی سیاه پوستش قول می دهد که اگر از عهده ی کارهای مشکل یومیه به خوبی بر بیاید او را آزاد کند و یک قطعه زمین در باتم (bottom  به معنی پایین، کف و ته) به او بدهد. برده کارهایش را به خوبی انجام داد و از ارباب خواست به به قولش وفا کند. ارباب که دلش نمی خواست هیچ  تکه از زمین مرغوبش در دره را از دست بدهد، یک تکه زمین لم یزرع در بالای تپه به سیاه پوست بخشید. برده به ارباب گفت من فکر می کردم به زمین های پایین دره باتم می گویند. ارباب گفت نه ! باتم آن بالاست و چون خدا از آن بالا که نگاه می کند آن را پایین می بیند، اسمش باتم است. باری برده به زمین بالای تپه رضایت داد و آن بالا اندک اندک برای خودش شهرکی(در حومه ی اوهایو) شد که ماجراهای سولا در آنجا می گذرد.

باتم یک جور میکروکاسم است. جامعه ی کوچکی که با یک شوخی در مورد موقعیت زمین شروع می شود و نمونه ی جامعه ی سیاهپوستان آمریکا در شش، هفت دهه ی  اول قرن بیستم است. داستان یک پیش درآمد و یازده فصل دارد که عنوان هر کدام یک سال است. فصل نخست1919 و فصل پایانی که نسبت به فصل پیش از خود جهشی چهارده ساله دارد 1965 است.

سولا(1973) دومین رمان تونی موریسون و از جمله ی شاخص ترین رمان های اوست. داستان شخصیت های محوری متعددی دارد که مهمترین آن ها زن هستند و فاقد طرحی کلان و یک پارچه است. یکی از تفاوت های سولا با دیگر شاهکارهای بعدی موریسون این است که در آن از شروع های ناگهانی فالکنری خبری نیست. سولا که نام داستان بر گرفته از اسم اوست یکی از اشخاص  محوری است. او مادر بزرگ فوق العاده جالب و با نفوذی دارد از نوع مادربزرگ های دیگر داستان های موریسون مثل دلبند و سرود سلیمان. سولا دوست گرمابه و گلستان نلی است که از دیگر اشخاص  محوری است و نفشی بیش از سایر اشخاص دارد.

داستان پس از معرفی باتم، با شدارک شروع می شود که در سن زیر بیست سال با طعم روژ لب بر لبهایش به جنگ اول جهانی می رود و موج گرفته و نیمه مجنون به باتم باز می گردد. شدارک مبتکر برگزاری روز خودکشی ملی در باتم می شود که سالیان سال ( تا اواخر داستان) تنها شرکت کننده اش خود اوست.

چنان که گفتم سولا فاقد کلان طرح است. فصل های مختلف داستان به اشخاص مختلف اختصاص دارند و نوعأ اتصال نامحسوسی بادیگر فصل ها دارند. داستان همانجایی پایان میابد که آغاز شده بود. فصل پایانی مرور زندگی چند دهه ی گذشته در باتم است که اکنون زمین هایش ارزشی پیدا کرده و سفید پوست ها آن را خریده اند و به فضاهایی مثل زمین گلف تبدیل کرده اند.

سولا را گلرخ سعید نیا به فارسی برگردانده و نشر قله چاپ و منتشر کرده است. چاپ اول کتاب مربوط به سال 1378 است.

روسلان وفادار


روسلان وفادار اثر نویسنده ی روس، گئورگی ولادیموف، داستان شاخصی است از ادبیات اردوگاهی یا گولاگ، با این ویژگی جالب و استثنایی که از نگاه یک حیوان(سگی به اسم روسلان) روایت می شود. حضور حیوانات به عنوان شخصیت های اصلی و محوری در داستان ها، چه از نوعی که مثل قلعه ی حیواناتِ جورج اورول حیوان ها در آن نقش آدم ها را بازی می کنند و چه از گونه ای که مثل سپید دندانِ جک لندن شخصیت اصلی اثر یک حیوان باشد، امری رایج است، اما این که داستان از نگاه یک حیوان روایت شود مطلب دیگری است.

ولادیموف که مادرش تجربه ی حضور در اردوگاه کار اجباری دوره ی استالین را داشته، ایده ی نوشتن روسلان وفادار، که عنوان فرعی آن «فاجعه ی وفاداری در دوران اسارت است» را از ماجرایی عجیب و واقعی گرفته است. در شهرکی در سیبری اردوگاهی بوده که در دوره ی خروشچف برچیده می شود. سگ های نگهبان اردوگاه که بنا به دستور مقامات مسئول می بایستی کشته می شدند، به دلیل ترحم مأمور اجرای حکم یا به هر دلیل دیگر زنده می مانند و در شهرک پراکنده می شوند. آنها که بنا بر تربیت خود قرارنیست جز از دست صاحبانشان ( نگهبانان اردوگاه) غذا بگیرند، به سختی روزگار می گذرانند و قوایشان روز به روز تحلیل می رود، تا آن که صفوف راهپیمایی اول ماه مه در شهرک شکل می گیرد. سگ ها بلافاصله از گوشه و کنار از راه می رسند و بنا به عادتشان در مراقب از صف زندانیان، ستون راهپیمان را محاصره می کنند و با غرش های مهیب خود  به احدی اجازه نمی دهند از صف خارج شود.

ولادیموف داستان را سه بار می نویسد. کتاب ابتدا به صورت زیرزمینی (سامیزدات) بدون ذکر نام نویسنده در شوروی به چاپ می رسد. تا مدتی مردم فکر می کنند نویسنده ی کتاب، ناراضی معروف شوروی، سولژنیتسین است، تا آن که یک موسسه ی انتشاراتی در آلمان کتاب را به اسم  نویسنده ی واقعی آن منتشر می کند.

 روسلان وفادار به رغم آن که داستانی اردو گاهی است، عمدتأ در خارج از اردوگاه می گذرد و بخش های اردو گاهی آن که شامل اتفاقاتی پراکنده و گاه بسیارعجیب و تکان دهنده است، در خارج از زمان روایت به صورت فلاش بک هایی در ذهن روسلان مرور می شود.

در شروع داستان، صاحب روسلان او را به محوطه ی خالی از سکنه ی و تغییر شکل یافته ی اردو گاه می آورد. روسلان نمی فهمد چه اتفاقی افتاده است. اگر زندانیان به صورت جمعی فرارکرده اند چرا از سگ ها برای بازگرداندنشان استفاده نشده است؟ چرا دروازه چارطاق باز است؟ و چرا خبری از برج نگبانی نیست؟ قدری بعد روسلان با بهت و ناباوری می بیند تراکتوری از راه می رسد و تیرک های نگهدارنده ی حصارهای اردو گاه را بر زمین می خواباند. باری نگهبان مسئول روسلان که دستور داشته او را بکشد، آزاد ش می کند و دستور می دهد اردوگاه را ترک کند و دیگر جلوی چشم او ظاهر نشود. بامداد فردا کارکنان راه آهن حدود بیست سگ از جمله روسلان را می بینند که در محل سکوی قطار جمع شده اند و هر قطاری که عبور می کند به آن پارس می کنند. این حادثه روزهای بعد هم تکرار می شود اما به تدریج از تعداد سگ ها کاسته می شود. به نظر می رسد سگ ها به جز روسلان که در دوره ی خدمت سگی نمونه و در بعضی زمینه ها به اصطلاح شاگرد اول بوده به تدریج در جریان زندگی شهرک جذب و هضم می شوند.

 دنیای آدم ها برای روسلان تنها شامل مردان بالغی است که یا صاحب اند یا زندانی، و زن ها و بچه ها را شامل نمی شود. افراد، بسته به این که به گروه زندانیان یا زندانبانان تعلق داشته باشند، صفات نوعی گروه خود را دارا هستند و فاقد ویژگی های فردی اند. در مقابل، سگ ها هرکدام ویژگی های شخصیتی مخصوص به خود را دارند. تفاوت بین سگ ها و آدم ها در اسم گذاری آن ها هم مشهود است. سگ ها هر کدام برای خود اسمی دارند، اما آدمها فاقد اسم اند و با عناوینی مثل صاحب، صاحب کل، و مربی از آن ها یاد می شود. تنها آدم با اسم برای روسلان، خانم استیورا است که ارتباطی با یکی اززندانیان سابق اردوگاه با عنوان ژولیده دارد. روسلان در ماجرایی  تلخ و غیر قابل باور که بین او و صاحبش پیش می آید، اعتمادش به صاحبش را که شهرک را به مقصدی نامعلوم ترک می کند، از دست می دهد. اما در پایان آن ماجرا وظیفه ای برای خودش مقرر می کند و آن جلوگیری از فرار ژولیده( که از قضا در ماجرا حضور داشته و به نفع روسلان نیز اقدام کرده است) از شهرک، تا برقراری دوباره ی اردوگاه است. اساسأ به نظر روسلان بهترین و طبیعی ترین محل زندگی برای آدمها و سگ ها اردوگاه است.

ژولیده در زمان روایت مردی آزاد است. اما ولادیموف می خواهد بگوید وقتی کسی یک بار اردو گاهی شد، همیشه اردو گاهی باقی می ماند. ژولیده آدمی خوش قلب و الکلی است که در خانه ی استیورا زندگی می کند. او که جرأت بازگشت به زندگی سابق و پیوستن به خانواده اش را ندارد، ترک شهرک را به بهانه ساختن بوفه ای برای استیورا، که او احتیاجی هم به آن ندارد، به تعویق می اندازد و وقتی بالآخره بوفه تمام می شود و بهانه ای برای ماندن در شهرک نمی ماند، با تردید بسیارعزم باز گشت می کند. اما در آخرین مرحله منصرف می شود و در شهرک نزد استیورا می ماند.

روسلان وفادار داستانی تراژیک است. در پایان داستان گروهی جوان که به شهرک اعزام شده اند تا در کارخانه ی کاغذ سازی ای که در محل سابق اردوگاه ساخته شده کار کنند، از قطار پیاده می شوند و به صف، به سمت محل مآموریتشان به حرکت در می آیند. روسلان که هرگز شرایط غیر اردو گاهی را نپذیرفته است نخست، و بقیه ی سگ ها که به نظر می رسید به اندازه ی او سختگیر نبوده اند پس از او  سر و کله شان پیدا می شود و بر اساس تجارب قبلی مراقبت از صف زندانیانی که با قطار به اردو گاه اعزام می شده اند، صف تازه واردین را محاصره می کنند. هنگامی که بعضی از کارگران از صف خارج می شوند تا چیزی برای خود بخرند، روسلان و دوستان به آنان حمله ور می شوند و خودشان و کارگران را به مخمصه می اندازند.

روسلان وفادار چندین بار به فارسی ترجمه شده است. کتاب من ترجمه ی روشن وزیری است که اخیرأ مرحوم شده اند و نشر ماهی آن را چاپ و منتشر کرده است.

کینکاس بوربا


کینکاس بوربا یکی از سه رمان برتر ماشادو دآسیس است که مشهور است بزرگترین نویسنده برزیلی و شاخص ترین چهره ی ادبی قرن نوزدهم آمریکای لاتین است. پیش از این در مورد دو رمان دیگر او «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» و «دن کاسمورو»  نوشته ام.

کینکاس بوربا که در این کتاب اسم مشترک یکی از اشخاص فرعی و سگ اوست، از «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» به این اینجا راه پیدا کرده است. در آن کتاب او مرد جوان دیلاق، بی چیز و فیلسوف مشربی از دوستان دوره ی کودکی شخصیت اصلی، براس کوباس، است. دو دوست در فصل پنجاه و نه، پس از سال ها، تصادفأ یکدیگر را ملاقات می کنند. براس کوباس که وضع فلاکت بار دوستش را می بیند مبلغی به او کمک می کند و سعی می کند آدرس منزلش را به او بدهد تا در صورت نیاز به کمک بتواند به وی مراجعه کند . کینکاس بوربا با بزرگ منشی حاضر نمی شود نشانی دوستش را از او بگیرد، اما وقتی آن دو از هم جدا می شوند، براس کوباس متوجه می شود که او ساعت جیبی اش را زده است. 

کینکاس بوربا همچون آن دو رمان دیگر به تعداد زیادی فصل کوتاه ـ گاه تنها یکی دو خطی ـ تقسیم شده و همانند آن ها با زبانی  طنز آمیز و لوده وار روایت می شود. راوی «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» و «دن کاسمورو» اول شخص مفرد است، اما کینکاس بوربا توسط دانای کلی روایت می شود که در عین حال نویسنده ای مداخله گر است؛ راوی که هر کاری انجام می دهد تا به خواننده بفهماند که  اختیار داستان در دستان اوست؛ ولو این کار ایجاد تعمدی گمانی غلط در ذهن خواننده و سپس متهم نمودن او به گیجی و حواس پرتی باشد. مخاطب این داستان، همچون دکامرون، خانم ها  هستند* و دآسیس همانند آن  دو اثر دیگر و به خصوص «خاطرات پس از مرگ براس کوباس» در اینجا هم تحت تأثیر شاهکار لارنس استرن، تریسترام شندی است.

زمان داستان حدود سه سال در اوایل نیمه ی دوم قرن نوزده است و شخصیت اصلی آن، مرد مجرد جوان تا میانسالی به اسم روبیائو است. در شروع داستان روبیائو روبدوشامبر به تن کنار پنجره ی خانه ی مجللش در ریو دوژانیرو ایستاده و رفاه فعلی اش را با وضعیت مالی ضعیف یک سال پیش خود، هنگامی که معلمی ساده و بی چیز و ساکن شهرستان بود مقایسه می کند. داستان سپس فلاش بکی دارد به سابقه ی دوستی روبیائو و کینکاس بوربا. کینکاس بوربا پیش از زمان روایت خواستگار خواهر بیوه ی روبیائو، پپه داد، بوده است. روبیائو تمام تلاش خود را برای سرگرفتن ازدواج آن دو کرده اما پپه داد تن به ازدواج مجدد نداده و چندی بعد در اثر بیماری فوت کرده است. کمی بعد کینکاس بوربا هم بیمار شده است و چون کسی را نداشته، روبیائو پرستاری از او را به عهده گرفته است.

کینکاس بوربا پیرو فلسفه ی من درآوردی است که بر آن اساس «اومانیتاس» اصل اول و گوهر پنهانی همه ی چیزهاست و در همه جا از جمله در وجود سگ ها حضور دارد. او نام خود را بر روی سگ خود گذاشته تا پس از مرگش که وقوع آن را نزدیک می بیند، مایه ی تداوم بقای او شود.

کینکاس بوربا برای فهماندن فلسفه ی خود به روبیائو مثالی می زند که در آن یک مزرعه ی سیب زمینی بین دو قبیله ی گرسنه ی مهاجر و متخاصم واقع شده است. مقدار سیب زمینی موجود در مزرعه تنها به اندازه ای است که می تواند خوراک یک قبیله را تا عبور از یک رشته کوه که پشت آن سیب زمینی کافی وجود دارد تأمین کند. اگر دو قبیله در صلح و صفا سیب زمینی ها را بین خودشان تقسم کنند تمام افراد دو قبیله پیش از عبور از کوه در اثر گرسنگی تلف خواهند شد. او می گوید در این حالت صلح بر خلاف معنای ظاهری آن به معنی انهدام هر دو قبیله است و جنگ می تواند موجب نجات یکی از دو قبیله شود. کینکاس بوربا در پایان عبارتی را به زبان می آورد که بعدها به دفعات توسط روبیائو استفاده می شود: « سهم فاتح، سیب زمینی.» و در پاسخ دوستش که می پرسد اما آن هایی که در جنگ سیب زمینی نابود شده اند چه نظری دارند؟ اصل اساسی فلسفه اش را برای او تشریح می کند. او می گوید:« هیچ کس نابود نمی شود. پدیده ناپدید می شود اما گوهر(اومانیتاس) همان است که بود. تا حالا جوشیدن آب را دیده ای؟ حتمأ دیده ای که حباب ها یکسره بالا می آیند و می ترکند، اما هر چیزی همان که بود می ماند، آب همان است که بود. تک تک افراد همان حباب ها هستند.»22

باری چندی پس از این فلسفه بافی، کینکاس بوربا که ثروت کلانی را به ارث برده می میرد و چند چیز را برای تنها دوستش روبیائو به ارث می گذارد که عبارتند از: همه ی دارائی نقدی هنگفتش؛ خانه ی مجللی که در ابتدای داستان روبیائو در آن در حال تفکر است؛ سگش که وصیت کرده شرط برخورداری روبیائو از ثروتش نگهداری مادام العمر از آن است؛ و عبارت « سهم فاتح، سیب زمینی.» را.

داستان در فصل بیست و هفت که تنها پنج خط است به نقطه ی شروع بر می گردد. روبیائو اکنون در ریو دو ژانیرو است. او در مسیر آمدن به این شهر در قطار با زن و شوهری جوانی آشنا می شود که دو تن از اشخاص محوری داستان اند. شوهر، پالیا، در ریو دوژانیرو سرپرستی امور مالی او را به عهده می گیرد و روبیائو توأم با احساس عذاب و گناه به زن ، سوفیا، دل می بندد.

در کینکاس بوربا، که در یادداشت ضمیمه ی کتاب به گونه ی تمثیلی از برزیل روزگار خلق اثر تفسیر شده است، آدم ها به دو دسته ی برندگان و بازندگان تقسیم می شوند. برندگان بدون آن که چندان زحمتی به خود بدهند سیب زمینی نصیبشان می شود و سعادتمند می شوند و بازندگان به رغم هر تلاشی محکوم به شکستند. روبیائو فردی از قبیله ی بازنده ها است. او محکوم به شکست و زوال است؛ شکست در حفظ و استفاده از ثروت باد آورده اش و از آن مهم تر، شکست در عشق که سرنوشتی غم انگیز را برایش رقم می زند.

                                                              اسفند ۱۳۹۳

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*دآسیس کتاب را نخستین بار به صورت پاورقی در یک مجله ی زنان منتشر کرده و در جای جای آن نشان می دهد که داستان را برای خانم ها نوشته است. برای مثال در فصل 138:« پس سوفیا چی؟ این را خانم خواننده بی صبرانه می پرسد...»

مشخصات کتاب: کینکاس بوربا، ماشادو دآسیس، ترجمه ی عبداله کوثری،نشر نی، چاپ اول، 1393.