
از بیرون سرماست
واز درون گرسنگیَژ
دو دشمن سرسخت
که بی امان بر ما می تازند.
و اینک دشمن سومین:
...
شاندور پتوفی، سگها و گرگها، ترجمه محمود تفضلی و آنگلا بارانی
با وجود آن که گرسنه اولین داستان منتشر شده ی کنوت هامسون است، بسیاری آن را برجسته ترین و با اهمیت ترین اثر داستانی او می دانند.
دلیل اهمیت تاریخی گرسنه آن است که کنوت هامسون با این داستان در واقع گامی جدی و بزرگ در جهت پایه گذاری سبکی در داستان نویسی برداشته است که جریان سیال ذهن نام گرفته است.
این داستان، عمدتا تک گویی درونی مرد جوان نویسنده ایدستخوش فقر و گرسنگی در هوای شهر سرد اسلو است که دائما با پلیس مشکل پیده می کند؛ مردی که نمی تواند کسی جز خود کنوت هامسون باشد و نه به دلیل شباهت های ای زندگی این دو به یکدیگر؛ بلکه، و به ویژه به این جهت که ممکن نیست بدون تجربه مستقیم و عمیق شخصی، بتوان داستانی چنین قوی و جاندار در مورد گرسنگی، وشاید بشود گفت تنها در مورد گرسنگی! نوشت. چرا که جز گرسنگی ادواری و تکراری مرد جوان؛ بزرگترین حوادث این داستان اتفاقاتی کاملا ساده و پیش پا افتاده مثل پذیرفتن گه گاهی مقاله ای ازشخصیت اصلی و پرداخت مبلغ ناچیزی بابت حق التحریر به او، یا اشتباه شاگرد مغازه دار و برگرداندن باقی مبلغ پولی است که او نپرداخته است.
گرسنه بیش از هر داستان پیش از خود، به جنایت و مکافات داستایفسکی شبیه است. البته جنایت و مکافاتی بدون جنایت، بدون مکافات، و چنان که گفته شد، بدون اتفاقات بزرگ و مهم!
گرسنه، من را به یاد شعری از شاعر فرانسوی، ژاک پره ور انداخت. در آن شعر هم مردی هست که چند روز است چیزی نخورده و مرتبا به خود امید می دهد که وضعیت تغییر خواهد کرد چرا که دیگر از حد تحمل او خارج شده است و با این وجود چیزی تغییر نمی کند و او کماکان گرسنه است. در جایی از شعر توجه مرد آواره به یک قوطی کنسرو ـ تا جایی که یادم است ساردین ـ در پشت شیشه یک مغازه جلب می شود. شاعر می گوید مسئولیت حفظ ماهی های کنسروی با قوطی ها است. قوطی های کنسرو را شیشه مغازه ها از دستبرد حفاظت می کنند و در این سلسله مراتب بالاخره این پاسبانها هستند که محافظت از شیشه مغازه ها را به عهده دارند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: گرسنه، کنوت هامسون، ترجمه ی احمد گلشیری، انتشارات نگاه.

ویکتوریا نام رمانی تغزلی است از کنوت هامسون. این داستان واریاسیون دیگری است بر تم مورد علاقه نویسنده، عشق نافرجام. در اثر عاشقانه ی دیگر او پان، گره های روانی دختر، ادواردا است که مانع پیوستن او و معشوقش به یکدیگر است. اما در ویکتوریا این خاستگاههای اجتماعی به شدت متفاوت یوهانس و ویکتوریا است که مانع اصلی است. یوهانس پسر آسیابان و ویکتوریا دختر ارباب و قصر نشین است.
کنوت هامسون نویسنده ای شاعر است. کلام او در ویکتوریا گاه چنان اوج می گیرد و چنان شاعرانه می شود که خواننده فراموش می کند در حال خواندن داستان است و نه شعر:
« عشق چیست؟ نسیمی که در میان گلها می وزد ؟…آه ! نه، تابندگی طلایی رنگی که خون را در می نوردد. عشق نوایی گرم و شیطانی است که حتی دل سالخوردگان را به تپش در می آورد . عشق چون گل مینایی است که با رسیدن شب کاملا گشوده می شود و شقایقی است که دمی آن را فرو می بندد و کمترین تماس سبب نابودی اش می شود.»
آه! عشق شبی تابستانی است که آسمانی پرستاره و زمینی عطر آگین دارد ولی از چه رو سبب می شود که جوان راه های پنهانی را در پیش گیرد و از چه رو مرد پیر را بر آن می دارد که در اتاق خود در کنج انزوا قد برافرازد؟ آه!عشق قلب انسانها را به قارچ زاری ، به باغی پر بار و گستاخ بدل می کند که در آن قارچ های مرموز بی شرم می روید.»
« عشق نخستین سخن خداوند است ... هنگامیکه گفته:« روشنایی باشد»، عشق زاده شده است و هر چه که او آفریده بسیار خوب بوده است و او نخواسته چیزی را تغییر دهد و عشق منشا جهان و ارباب دنیا بوده است. »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: ویکتوریا، کنوت هامسون، ترجمه ی قاسم صنعوی، انتشارات گل آذین.

شهرهای ناپیدا اثر ایتالو کالوینو کتابی بسیار جذاب و خواندنی است که نمی توان نامی بر آن گذاشت. این اثر در واقع "شهرانه"های کالوینو است. شهرهای ناپیدا، مجموعه شعر نیست اما بیش از هر چیز به یک مجموعه شعر شبیه است. کالوینو خود در مورد آن می گوید: «این کتاب قطعه به قطعه بوجود آمد؛ بعضی مواقع فاصله زمانی بین قطعات آن نیز بسیار طولانی بود، همانند اشعاری که بر روی صفحات می نوشتم، احساسات پراکنده خود را گرد میآوردم. در نویسندگی، روش طبقه بندی را انتخاب کردهام: کلاسور های متعددی دارم که اوراق نوشته و حتی چرکنویس ها و دستنویس هایـی که در آینده خواهم نوشت را طبق آنچه در سر دارم، درون آنها همانند پوشه نگهداری می کنم. پوشه ای دارم از اشیاء، پوشه ای دیگر در مورد حیوانات، پوشه ای برای انسانها، ... در یکی از آنها، صفحاتی در مورد شهرها و برداشت خودم از آنها را جمع آوری می کنم و در پوشه دیگری شهرهای تخیلی، مدینه های فاضله که خارج از فضا و زمان هستند را متصور می شوم. وقتی پوشه ها به اندازه کافی پر ورق شدند، شروع می کنم به فکر کردن در مورد اینکه از میان آنها چه معجونی می توانم بیرون بیاورم. بدین طریق، نوشته های پراکنده شهرها را در طول سالهای اخیر و تا مدت مدیدی به دنبال خود بردم و اینجا و آنجا، نوشته ای بر آنها افزودم. برای مدتی فقط شهر های مملو از غم و اندوه در نظرم مجسم می شد و برای مدتی دیگر، فقط شهرهای شاد و سرزنده.
زمانی رسیده بود که شهر ها را با ستارگان آسمان مقایسه می کردم، زمانی دیگر چشمم بر آشغالدانی های هرچه بیشتری دوخته می شد که روز به روز، حومه شهرها را در خود فرو می برند. گویـی دفترچه خاطراتی شده بود که احوال و احساسات درونی مرا، روزانه دنبال می کرد؛ همه چیز بالاخره به تصویر شهرهایی خیالی تبدیل می شد... برای ما، شهر امروزی چه چیزی است؟ فکر می کنم در این کتاب چیزی همانند آخرین عاشقانه خود در مورد شهرها را نوشته باشم، البته این کار را زمانی انجام داده ام که زندگی در آنها مشکل تر از همیشه شده است.»
قالب شهرهای ناپیدا، گزارش مارکو پولو به خان مغول، قوبلای خان، از شهرهایی است که در طول سفر خود دیده است: «معلوم نیست که قوبلای خان سخنان سفیرش را در باره شهر هایی که به آنها سفر کرده است را باور دارد یا نه. اما مسلما امپراطور مغول به گزارشات جوان ونیزی با ولع و کنجکاوی بیشتری گوش می دهد تا به سخنان دیگر سفیران یا فرستدگان ویژه خود.»
تمام شهرهای این گزارش اسم های زنانه دارند و هر کدام در یک گروه پنج تایی با عنوانی جداگانه دسته بندی شده اند. برای مثال پنج شهر، گروه "شهرها و حافظه" یک تا پنج را تشکیل می دهند و پنج شهر دیگر در گروه "شهرها وآرزو" قرار دارند. اسامی بعضی از گروهای دیگر؛ شهرها و نشانه ها، شهرهای بلند بالا، شهرها و داد و ستدها، شهر های پیوسته ... وبالاخره شهرهای پنهان است. کتاب مجموعا نه فصل دارد که در هر فصل تعدادی شهر از گروها ی مختلف بدون رعایت شماره از پی هم آمده اند. در ابتدا و انتهای هر فصل مارکوپولو و قوبلای خان را در موقعیتهای مختلف از جمله در حال تفکر و گفتگو با یکدیگر می بینیم.
پایان کتاب گفته ای از مارکوپولو است ـ که نویسنده می گوید تقریبا تمام منتقدین کوشیده اند آن را به عنوان جمع بندی کتاب به حساب بیاورند؛ نظری که کالوینو چندان با آن موافق نیست: « جهنم آدمها مربوط به آینده آنها نیست؛ ... همین است که در مقابل ما است، جهنمی که هر روز در آن زندگی می کنیم و با در کنار هم بودن آن را تشکیل می دهیم. برای رنج نبردن از این وضع ، دو راه حل وجود دارد. راه اول برای بسیاری از آدمها آسان است: جهنم را قبول می کنند، جزئی از آن می شوند و دیگر آن را نمی بینند. دومی راهی است پر خطر که نیازمند توجه ، شناخت و استمرار است: جستجو و توانایی تشخیص اینکه چه کسی و چه چیزی، در میان جهنم، جهنمی نیست، و اینکه آن را تداوم بخشید و برای آن جا باز کرد.»
تعداد شهرهای ناپیدا و رویایی کالوینو پنجاه و پنج تا است. داستان هر کدام از این شهرها که دو ـ سه صفحه بیشتر نیست را می توان از هر کجای کتاب به طور تصادفی ا نتخاب کرد و خواند و لذت برد.
ـ « می گویند [شهر زبیده] چنین بنا شده است: مردانی از ملل مختلف جملگی و در یک شب خوابی یکسان دیده اند: در دل شب، در شهری ناشناخته، زنی را به خواب دیدند که می دوید، با گیسوانی بلند و تنی فریبا. به دنبالش رفتند و در آخر همه او را گم کردند. پس از این خواب، آنها تصمیم گرفتند تا شهری بسازند همچون شهر رویاهایشان. هر یک در ساخت کوی و برزن از مسیر تعقیب آن زن در رویا پیروی کرد و در نقطه ای که رد زن را گم کرده بود فضا و دیوارها را متفاوت از رویا چنان ساخت که دیگر نتواند بگریزد.»(شهرها و آرزو۵)
ـ « واقعیت آن است که این شهر[آرمیلا] نه دیوار دارد نه سقف و نه کف: هیج چیز در آن نیست که آن را به یک شهر شباهت دهد مگر لوله های آب رسانی که به جای دیوار خانه ها به طور عمودی بالا می روند و در محلی که سقف طبقات باید باشد از هم جدا و شاخه شاخه می شوند: جنگلی از لوله ها که به شیرهای آب، دوشها، سیفونها و سرریزها منتهی می شوند. در برابر آسمان سفید، چینی دستشویی ، وان حمام یا چینی های دیگر می درخشند. مثل میوه هایی دیررس بر روی شاخه های بی برگ.»(شهرهای بلند بالا۳)
ـ« این شالوده شهر [اکتاویا] است: توری که به عنوان محل عبور و حائل استفاده می شود. مابقی به جای این که به طرف بالا بروند، به زیرآویزان هستند: پله های طنابی، ننوها، خانه های کیسه ای شکل، چوب رختی ها، ایوان های شبیه قایق، مشک های آب ... تیرچراغ برق و گلدانها با برگ های آویزان.
معلق بر فراز پرتگاه، زندگی ساکنان اکتاویا بی ثباتی کمتری نسبت به دیگر شهرها دارد. آنها میدانن که مقاومت توری شان حدی دارد.»(شهرهای بلند بالا ۵)
ـ خدایانی از دو نوعُ شهر لآندرا را حمایت می کنند. ... نوع اول آنهایی هستند که دم در خانه ها، در ورودی ها ، نزدیک جالباسی ها و در محل نگهداری چترها جای دارند، در اسباب کشی خانواده را همراهی می کنند و به هنگام تحویل کلید، در خانه های جدید مستقر می شوند.
نوع دوم، در آشپزخانه ها جای دارند و ترجیح می دهند زیر قابلمه هایا در لوله دودکش اجاق ها یا درون پستوی انبارها پنهان می شوند. آنها جزئی از خانه اند و وقتی خانواده ای آنجا را ترک می کند، پیش ساکنان جدید می مانند.»(شهرها و اسامی۲)
_________________________________________
مشخصات کتاب: شهرهای ناپیدا، ایتالو کالوینو، ترجمه بهمن رئیسی، انتشارات کتاب خورشید.
اسپانیایی ها مردمی صمیمی، خون گرم، و اهل گشت و گذارند. محل هتل ما در مادرید، در مرکز شهر، در یکی از خیابانهای اصلی و پر رفت و آمد به فاصله ی دویست، سیصد متری میدان معروف سُل(puerta del sol) است.
شنبه و یک شنبه هفته پیش این میدان یکی از مراکز اصلی تجمع و تظاهرات اعتراضی علیه بانک ها و دیگر مسببین وضعیت وخیم اقتصادی کنونی اسپانیا بود. مردم برای حضور در تظاهرات از نقاط مختلف کشور به مادرید آمده بودند و تعداد زیادی شب یکشنبه را در گروههای چند نفری در پارک ها و فضا های سبز اطراق کرده بودند.
شلوغی امشب اما از نوع دیگری بود. در شمال میدان، گروهی در حمایت از مردم سوریه جمع شده بودند و در دیگر نقاط مردم دسته دسته دور افراد و گروههای مشغول هنر نمایی حلقه زده بودند. در سمتی از میدان که مسیر ما بود، یک گروه ارکستر مکزیکی مشغول اجرای برنامه بود.
بعد از شنیدن دو قطعه موسیقی شاد و گوش نواز مکزیکی به سمت هتل در حرکت بودیم که به نظرم رسید نویسنده مشهور و مورد علاقه ام، ماریو بارگاس یوسا، از کنارم گذشت. دقت کردم و فهمیدم که اشتباه نکرده ام. همسرم را که به همراه دخترم دو سه قدمی عقب تر از من بود صدا کردم و با بردن اسم یوسا او را نشان دادم. آقای نویسنده که دست بر پشت کمر به همراه خانمی در حال قدم زدن بود، با شنیدن اسم خود ایستاد و متوجه من شد. بلافاصله به او ملحق شدم و به انگلیسی گفتم ایرانی هستم و تعدادی از رمان های شما را به فارسی خوانده ام. یوسا سری تکان داد و از ترجمه چند اثر از خود به فارسی اظهار اطلاع کرد و پرسید آیا شغل ام نویسندگی است؟ پاسخ منفی دادم، گفتم علاقه مند به ادبیاتم و از دیدارش ابراز خوشحالی کردم. او دست مرا فشرد، خداحافظی کرد و به خانم همراهش که چند قدمی دورتر منتظر ایستاده بود پیوست. در توضیحی که به آن خانم می داد کلمه ایرانی را شنیدم.
مرداد ۱۳۹۰

زمانی که یک اثر هنری بودم رمانی است عرفانی و ملودرام از اریک مانوئل اشمیت. در ابتدای داستان مرد جوانی را می بینیم که پس از چند تجربه قبلی ناموفق، به قصد خودکشی بر بالای صخره ای ایستاده است. چرا جوان تصمیم به خود کشی گرفته ؟ به این دلیل که همیشه در سایه برادران دوقلوی زیبا و مشهور خود بوده و هرگز به اندازه کافی مورد توجه قرار نگرفته است .
جوان در آخرین لحظه صدایی از پشت سر می شنود که از او می خواهد دست نگه دارد، و به او 24 ساعت فرصت دهد. صاحب صدا هنرمندی مشهور و جنجالی به نام زئوس پتر لا ما ست. دلیل انتخاب اسم زئوس برای این شخصیت آن است که به او نقش قادر مطلق داده شده است. باید بگویم یکی از مشکلاتم با مانوئل اشمیت در این داستان این است که او هوش خواننده اش را دست کم می گیرد و برای فهماندن منظور خود به روشهای ابتدایی مثل همین شیوه اسم گذاری متوسل می شود؛ یا با گفتن چیزهایی که خواننده خود امکان فهمیدن آنها را دارد لذت کشف بعضی نکات را از او دریغ می کند.
زئوس پترلاما، جوان را به ویلای خود می برد وبا در یافت رضایت نامه ای از او، به کمک یک پزشک جراح متخصص پزشکی قانونی، او را به یک شئ هنری تبدیل می کند؛ یک مجسمه زنده! متن رضایت نامه چنین است: «من خود را به دست زئوس پتر لاما می سپارم تا هر چه می خواهد از من بسازد. خواست و اراده او جانشین خواست و اراده من است. با همه نیرو و اراده ای که در خود سراغ دارم، آزادانه تصمیم می گیرم که کاملا از آن او باشم. امضا: من. »
پترلاما طی یک مراسم پر زرق و برق با اعلام این که «باری این اولین بار است که در تاریخ بشرت مجسمه زنده ای را به شما نشان می دهم»، از مخلوق جدید هنری خود پرده برداری می کند. نفسها در سینه ها حبس می شود و هنرمند خطاب به مجسمه که بر صندلی نشسته است فریاد می زند که بایست!
ـ «به کندی و خیلی سخت طرح چند قدم را ریختم. «راه رفتن» عبارت مناسبی نبود. جا بجا شدن عبارت مناسب تری بود. زیرا بعد از مداخله ناجی ام یعنی بعد از عمل جراحی من کمی مشکل داشتم در ... بگذریم.»
این سه نقطه ای که در آخر جمله آمده، چند بار دیگر و هر کجا که خواننده مشتاقانه در انتظار توصیف وضعیت ظاهر و چگونگی حرکات این شیئ جدید هنری است، تکرار شده است. در واقع ما با مجسمه ای روبروییم که تا پایان داستان در هیچ کجا ظاهر او توصیف نمی شود. حد اکثر چیزی که می دانیم این است که جوان در این دگر دیسی با استفاده از پروتزهای مختلفی که در تمام اعضا و جوارح او کار گذاشته شده چنان تغییر کرده که وضعیت پیش از عمل او دیگر قابل شناسایی نیست. تنها چیزی که در این فرایند بدون تغییر باقی مانده چشمهای او است؛ وصدا، و از همه مهمتر آگاهی او!
شیئ تازه هنری مورد استقبال همگانی قرار می گیرد. جوان تغییر شکل یافته، اکنون به تیتر اول اخبار تبدیل می شود و اهمیتی بیش برادران دوقلوی خود میابد. اما او در واقع بیش از یک شی هنر است. اندک اندک نیرویی از درون ـ به قول مولانا ـ به او یاد آوری می کند که: « ای برادر تو همه اندیشه ای// مابقی خود استخوان و ریشه ای ».
جوان از پذیرش سرنوشت خود سر باز می زند و تلاش می کند تا از آن بگریزد. او در این راه چنان که رسم داستانهای عارفانه است از کمکهای مرشد خود، که نقاشی نابینا! وـ دوست سابق، و شخصیت مقابل زئوس پتر لاما است ـ استفاده می کند؛ و البته از نیروی عشق.
نویسنده در این داستان موضوعات مهم و متعددی را مطرح می کند:
ـ خودکشی؛ که به قول آلبرکامو تنها مسئله جدی فلسفی است .
ـ شیئ وارگی انسان مدرن؛ که خود موضوع مباحث فراوان روشنفکری بوده و هست.
ـ مسئله چیستی و هویت انسان که از موضوعات مهم فلسفی ـ عرفانی است.
هر یک از این موضوعات به تنهایی می تواند دست مایه ی داستانی به مراتب مفصل تر از، زمانی که یک اثر هنری بودم، باشد. به نظر من اصلی ترین چیزی که مانع تبدیل شدن این داستان به یک اثر درجه یک است؛ گستردگی موضوعات مهم و جالب آن است. باز هم به قول مولانا: «دشمن طاووس آمد پر او// ای بسی شه را بکشته فر او.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: زمانی که یک اثر هنری بودم، اریک مانوئل اشمیت، ترجمه ی فرامرز ویسی و آسیه حیدری، انتشارات افراز.