
بریزبن رمانی است از نویسنده ی مطرح معاصر روس، یوگنی وادالازکین.
شخصیت اصلی و راوی نیمی از داستان، نوازنده ی گیتار دورگه ی روس ـ اوکراینی است به اسم گلب یانوفسکی. راوی دیگر دانای کل محدود است. فصل های متعدد داستان محدوده های زمانی مجزایی دارند و به صورت یک در میان توسط هر یک از دو راوی روایت می شوند. زمان بخش مربوط به گلب، گذشته ی نزدیک در محدوده ی سال های 2012 تا 2014 و زمان بخش دیگر، سال های 1971 تا2000 است.
داستان را گلب پس از اجرای کنسرتی در المپیا هال پاریس آغاز می کند. او برای نخستین بار در اجرای بخش هایی از قطعاتی که بارها با موفقیت اجرا کرده دچار مشکل می شود اما با مهارتی که دارد نمی گذارد حضار متوجه موضوع شوند. این اتفاق نشانه ی شروع ابتلا به یک بیماری پیش رونده است و داستان حول چگونگی مواجه ی او با این مسئله می گذرد.
خود نویسنده در مقدمه ای که برای خوانندگان ایرانی نوشته است، مطلبی با این مضمون می گوید که داستانش در واقع روایتی است از زندگی هر انسانی که به موفقیت دست میابد و سپس با شرایطی چاره ناپذیر شروع به سقوط می کند. او یقین دارد که در این وضعیت همه چیز به خود شخص بستگی دارد و این همه چیز نه فقط شامل چیزها در آینده بلکه در گذشته هم می شود. اندیشمندی گفته است گذشته ی ما چیزی صلب و تغییر ناپذیر نیست و با هر کنش فعلی ما تغییر می کند و شکل قطعی آن تنها با مرگ ما است که معلوم می شود.
گلب پس از اجرای پاریس، در پرواز به مقصد کاری بعدی، با نویسنده ای به اسم نستور آشنا می شود. نستور که گلب را شناخته به او پیشنهاد می دهد تا زندگی نامه اش را بنویسد. پیش از این نویسندگان دیگری شرح حال هایی از او نوشته اند اما گلب وسوسه می شود پیشنهاد نستور را بپذیرد و بار دیگر زندگی نامه ای این بار با تغییری که در نگرشش نه تنها نسبت به آینده بلکه به گذشته نیز ایجاد شده برای خود ترتیب بدهد. ساختار زمانی روایی داستان و ارتباط آن با ساختار معنایی آن از همین جا است که شکل می گیرد.
بریزبن داستانی معناشناسانه است که در بالاترین سطح به معنای زندگی و در سطوح پایین تر به معانی زوال، مرگ، عشق و مسئولیت می پردازد. اسم داستان نام شهری در استرالیا است که مکان هیچ کدام از رخدادهای داستان نیست بلکه جایی اتوپیایی است که برای مادر گلب زندگی در آنجا در آسایش و فارغ از درد و رنج است.

در میان هشت رمانی که تا کنون از کازئو ایشی گورو منتشر شده ، چهارمین و حجیم ترین آنها، تسلی ناپذیر از همه سخت خوان تر و پیچیده تر است.
مدت زمان داستان سه روز، مکان آن شهری بدون نام و راوی و شخصیت اصلی اش مرد موسیقیدان و نوازنده ی پیانویی بسیار مشهور است به اسم رایدر. رایدر دعوت شده تا در برنامه ای که پنج شنبه شب در تالار اصلی شهر برگزار خواهد شد و همه در انتظار آنند در برنامه ی پرسش و پاسخی شرکت و پس از آن قطعه ای را با پیانو اجرا کند. او در هتلی اقامت می کند که مدیر آن هافمن، مدیریت برنامه را به عهده دارد.
رایدر که گاه به نظر می رسد دچار ضعف حافظه ی مفرط است از بدو ورود به هتل ناخواسته در گیر اموری می شود که ارتباطی به او ندارد. در واقع به نظر می رسد مهمترین ویژگی او این باشد که نه گفتن بلد نیست و همین سبب می شود دیگرانی که انگار از این نقطه ضعف آگاهند او را درگیر مسائل و مشکلاتی بی پایان کنند. باربر هتل از او می خواهد تا با دخترش صحبت کند، و در جمع دوستان باربرش در کافه ی پاتوق آنها سخنرانی کند؛ مدیر هتل می خواهد تا آلبوم همسرش را ببیند؛ فرزند او خواهش می کند تا پیانو نواختنش را بشنود و در مورد آن نظر بدهد و .... علاوه بر این او باید مشکلات خانوادگی اش را رفع و رجوع کند و به برنامه ی بسیار فشرده ای عمل کند که از پیش برایش تدارک دیده شده و در بدو ورود به هتل معلوم می شود تغییری در آن ایجاد شده که خود از آن بی اطلاع است.
تسلی ناپذیر اثری سوررئال و هزار و یک شبی با فضایی کافکایی است. منطق حاکم بر داستان نه منطق اثری واقع گرایانه که در نگاه نخست بنظر می رسد باشد، بلکه منطق، یا به عبارت صحیح تر بی منطقی حاکم بر خواب و رویاست است که از جمله نمودهایش کش آمدن زمان ها و مسافت ها، دیده شدن اشخاص و اشیا در موقعیت هایی غیر قابل انتظار، ذهن خوانی از دور و نزدیک است. ساختار هزار و یک شبی داستان شامل داستان های فرعی یا پاساژ های متعدد ی است که نوعاً پیش از اتمام به پاساژهای دیگری راه می برند که آنها نیز به همین ترتیب از پاساژهای دیگری سر در می آورند. نتیجه آن است که داستان به شکل شبکه ی گسترده و لابیرنت مانند در می آید که گویی راه خروجی از آن متصور نیست. پاساژها عمدتاً مربوط به اشخاص محوری داستانند که راوی ناخواسته درگیر مسائل ایشان می شود. عمده ترین این اشخاص شامل آقای هافمن و پسر او کریستوفر؛ باربر هتل، گوستاو پیر و دختر و نوه ی او سوفی و بوریس که با رایدر نسبت دارند؛ و از همه مهمتر، آقای برودسکی و همسر سابقش خانم کالینزند. برودسکی موسیقیدان و رهبر ارکستری است که در زمان داستان در حال ترک اعتیاد طولانی مدتش به الکل است. برودسکی بناست در برنامه ی پنج شنبه شب رهبری اجرای قطعه ای را به عهده بگیرد که آینده ی شهر بسته به آن است.
مضمون اصلی داستان حسرت گذشته و تلاش برای جبران مافات است. در فصل بیست و پنج، یکی از اعضای شورای شهر داستانی در مورد مرد مسن و آبرومندی تعریف می کند که بسیار شبیه داستان کوتاهی از گی دو موپاسان به اسم حسرت است که در نوجوانی خوانده ام. در آن داستان مرد یاد شده در جوانی ماجرایی با یک خانم داشته که گویا قصد داشته او را اغوا کند. مرد از ترس آبرو ریزی یا به دلیل درستکاری زن را پس زده و به قول معروف بر نفس خود غالب شده است. او اکنون گه گاه که گذشته ی خود را مرور می کند از خود می پرسد اگر در آن ماجرا انتخاب دیگری کرده بود آیا اکنون از زندگی خود راضی تر نبود؟
داستان یادشده تمثیلی از وضعیت همه ی اشخاص محوری داستان و حتی کل شهر است. همه حسرت اشتباهی در گذشته را می خورند و در تلاشند تا آن اشتباه را به طریقی جبران کنند و آب رفته را به جوی بازگردانند. آقای هافمن حسرت اشتباهی را می خورد که در بدو آشنایی با همسرش مرتکب شده؛ جایی که در پاسخ به او در دیدار از اتاق محقرش وقتی پرسیده کجا قطعات موسیقی اش را می نویسد، به جای آن که بگوید موسیقی دان نیست، گفته برای دو سال تصمیم ندارد چیزی بنویسد. کریستوفر در حسرت است که چرا انتظار والدینش را در مورد استعداد موسیقی خود برآورده نکرده است. برودسکی در حسرت گذشته ای است که باعث جدایی او از همسرش شده و بالاخره کل شهر در حسرت این است که یک قرن پیش از شخصی به اسم ساتلر تبعیت نکرده است.

دنیای سه گوش داستان شاعرانه ای سرشار از تأملات هنری و فلسفی است از ناتسومه سوسه کی.
راوی بدون نام داستان مرد نقاش و شاعر سی ساله ای است که در اوایل بهار برای یافتن مناظری به عنوان سوژه ی نقاشی پا به مسیری کوهستانی گذاشته که مقصد نهایی آن چشمه ی آب گرمی است که چند سال قبل مدتی در آنجا اقامت داشته است.
او در بیست سالگی فهمیده دنیا ارزش زندگی کردن را دارد، در بیست و پنج سالگی پی برده که نور و سایه دو روی یک سکه اند و هرکجا نور هست حتماً سایه هم هست و در سی سالگی به این باور رسیده که هرچه شادی بیشتر باشد رنج هم بیشتر خواهد بود و تلاش برای جدا کردن این دو از یکدیگر باعث خواهد شد تا مهار زندگی از دست در برود.
در بیست صفحه ی اول داستان او تنها در حال گشت و گذار در کوهستان و تأمل در باره ی جهان، طبیعت و هنر است. در شروع فصل دوم او که از رگبار بهاری سر تا پا خیس شده با رهنمای آدمی محلی سر از یک چای خانه ی کوچک روستایی در می آورد. در مدت کوتاه حضور در آنجا راوی دو داستان در مورد دو زن جوان می شنود؛ داستان اول او را که همچون خود نویسنده با ادبیات و هنر غرب به خوبی آشناست یاد تابلوی اوفلیا اثر نقاش مشهور مکتب پیشا رافائلی، جان اورت میلی می اندازد که در آن صحنه ی مرگ نامزد هاملت، اوفلیا به تصویر کشیده شده است و از تمرکز راوی بر آن می شود حدس زد که مجدداً از آن سخن گفته خواهد شد. داستان دوم مربوط به عروس جوانی است که چند بهار قبل سوار بر اسب، زیر درخت گیلاسی در کنار چای خانه توقف داشته و در آن اثنا نسیم بهاری بارانی ملایم از شکوفه ی گیلاس بر او بارانده است. شباهت دو داستان این است که اشخاص اصلی آنها همزمان دو عاشق دلداده داشته اند، با این تفاوت که اولی قادر به انتخاب بین دو عاشق نبوده اما دومی نتوانسته با عاشق برگزیده ی خود ازدواج کند و از سر ناچاری به همسری مرد دیگری درآمده است.
شخصیت داستان دوم، اونامی، دختر صاحب مهمانخانه ی چشمه ی آب گرمی است که راوی عازم آنجاست.
اونامی دختری عجیب و می شود گفت اثیری است که سر در آوردن از احوال و کردارش به هیچ وجه آسان نیست. چند بر خورد اول راوی با او در صحنه هایی وهم انگیز که بیشتر به خواب و خیال شبیه است می گذرد. اونامی باعث می شود طبع شعر راوی شکوفا شود و همزمان به صرافت اش می اندازد تا او را سوژه ی نقاشی خود کند. جوهر وجود اونامی اما برای راوی دست نایافتنی است. چهره ی او برای نمایش کمال خود چیزی، و به تعبیری حالتی کم دارد باعث سردرگمی راوی است؛ چیزی که تنها در آخرین صحنه و آخرین سطر های داستان آشکار می شود.
بنا به توضیحات مقدمه، اسم داستان در زبان ژاپنی نه دنیای سه گوش بلکه اصطلاحی است که سفر را تداعی می کند. اسم ترجمه ی فارسی برگرفته از ترجمه ی انگلیسی است که خود از یکی از تأملات راوی در مورد هنر و هنرمندان گرفته شده است: « ... پس از جدا کردن گوشه ی چهارم یا همان عقل سلیم از این دنیای چهار گوش، مثلثی باقی می ماند که محل زندگی هنرمند است.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: دنیای سه گوش، ناتسومه سوسه کی، ترجمه ی آزاده سلحشور، انتشارات فرهنگ معاصر.

طوطی فلوبر رمان زندگی نامه ای جذابی است از جولین بارنز.
راوی داستان پزشک باز نشسته و همسر از دست داده ای انگلیسی است که در پی نگارش زندگی نامه ی گوستاو فلوبر از کانال مانش می گذارد و پا به زادگاه او در فرانسه می گذارد.
کلید راوی برای ورود به دنیای فلوبر نه نامه های متعددش به دیگران و به ویژه به معشوقه ی مشهورش لوئیز کوله، نه داستان هایش، نه مجسمه اش با پاپیون و جلیقه، شلوار گشاد و سبیلی نا مرتب و کله ای تاس که تنها کبوترها تاسی اش را می بینند و بدون توجه به اطراف خود به دوردستها و به سمت شهر زادگاهش می نگرد، بلکه طوطی به ظاهر بی اهمیتی به اسم لولو است که فلوبر در داستان کم اهمیتی به اسم ساده دل از آن یاد کرده است: «وقتی به پرنده خیره شدم به شدت حس کردم دارم به نویسنده ای نزدیک می شوم که به شکل اهانت آمیزی حتی آیندگان را هم از این که دوستش بدارند باز می دارد. مجسمه ی فلوبر مجسمه ای زهوار در رفته بود، خانه اش را ویران کرده بودند، کتاب هایش هم طبیعتاً به حال خود رها شده بودند ـ واکنش به کتاب هایش همچون برخورد با خود او نبودند. اما اینجا، در این طوطی سبز استثنایی که به شیوه ای مرسوم هرچند مرموز نگهداری می شد، چیزی بود که باعث می شد حس کنم نویسنده را از نزدیک می شناسم.»
ساده دل داستان زن پیشخدمت بی سواد و فقیری به اسم فیلیسیته است که به مدت نیم قرن به یک خانم خدمت می کند. او بی دریغ زندگی خود را به پای این و آن می ریزد اما در نهایت همه ترک یا فراموشش می کنند. آخرین دلبستگی او لولو است و وقتی لولو می میرد می دهد آن را خشک کنند و هرگز از خود جدایش نمی کند. فلیسیته لولو را با خود به کلیسا می برد و در خانه برای دعا در مقابلش زانو می زند و به تدریج فکر می کند آیا بهتر نبود روح القدس به جای فاخته به شکل طوطی نشان داده می شد. فلیسیته در پایان داستان می میرد و در واپسین دم حیات خود را در حالی می بیند که دروازه ی بهشت به رویش گشوده شده و یک طوطی غول پیکر بالای سرش پرواز می کند.
اهمیت لولو برای شناخت دنیای فلوبر چیست؟ راوی اجمالاً معتقد است«طوطی مثالی بی نقص و کنترل شده برای گروتسک فلوبری است.»
او پس از شرح و بسط اولیه ی نظریه خود در مورد مسئله ی طوطی، سئوالاتی را در خصوص زندگی و مرگ فلوبر طرح می کند و برای پاسخ دادن به آنها به سراغ زندگی نامه ی یا به قول قدما سوانح احوال او می رود و این کار را با آوردن گاه شماری شروع می کند که گاه شمار دومی از زاویه دیگر آن را تکمیل می کند.
طوطی فلوبر اثری پست مدرن و چند لایه است. بارزترین وجه پست مدرن داستان که از جمله امتیازات آن محسوب می شود تلفیق متنهای مختلف از گاهشماری، شرح حال نویسی، نامه نگاری، تا کیفر خواست و آزمون ورودی دانشکاه به شکلی است که به رغم پراکندگی شکلی و موضوعی، در مجموع اثری یک دست را می سازند. به لحاظ لایه بندی، داستان شامل دولایه اصلی است. لایه ی نخست شامل وجوه مختلف زندگی شخصی و ادبی فلوبر با تنوعی مثال زدنی است. لایه ی دوم اما به زندگی شخصی راوی و همسر او می پردازد که با پیشرفت داستان معلوم می شود بی ارتباط با شاهکار فلوبر، مادام بواری که در داستان به کرات از آن یاد می شود نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: طوطی فلوبر، جولین بارنز، ترجمه ی عرفان مجیب، نشر چشمه

نویسنده، شاعر، نمایش نامه نویس و فیلسوف بزرگ آلمان و جهان، گوته، هشتاد و سه سال عمر کرد که برای زمانه ی او عمری بسیار طولانی است. او در طول زندگانی پر برکت خود آثار متعددی آفرید که هر یک بخشی از میراث فرهنگی و ادبی جهان است، اما تقدیر چنین بود که محبوب ترین اثرش چه در زمان حیات و چه در حدود دوقرنی که از وفاتش می گذرد، رنج های ورتر جوان باشد که در بیست و پنج سالگی نوشت و نه برای مثال شاهکارش فاوست که شصت سال روی آن کار کرد.
رنج های ورتر جوان که سر آغاز ادبیات مدرن آلمان و یکی از قله های ادبیات رمانتیک دانسته می شود، دومین اثر گوته است. گوته برای خلق آن قالب نامه نگاری را انتخاب کرد و آن را با گزارشی آمیخت که بخش دوم داستان را تشکیل می دهد و نگارنده ی آن فردی است که نامه های شخصیت اصلی داستان، ورتر را به ضمیمه ی گزارش خویش منتشر کرده است.
انتشار ورتر جوان در آلمان چنان توجه و علاقه ای برانگیخت که از آن به عنوان تب ورتر یاد می شود. مردان جوان لباس او ـ کت آبی، جلیقه ی زرد رنگ و شلوار کوتاهی به رنگ کت ـ را به تن می کردند و بسیاری به جستجوی لوته، معشوقه اش در داستان و مزار خود او به شهر های مختلف شتافتند. ورتر پس از ترجمه در دیگر نقاط اروپا نیز مورد استقبال قرار گرفت. مشهور است که ناپلئون که در دیدارش با گوته در مورد او گفته بود« این است انسان»، همیشه یک نسخه از آن کتاب را به همراه داشت.
بسیاری از مفسران آثار و زندگی نامه نویسان گوته معتقدند رنج های ورتر جوان حاصل عشق گوته به زن جوانی به اسم شارلوته بوف است. نویسنده ی معروف فرانسوی، آندره موروا از جمله ی ایشان است. اودر اثرش به نام دنیای خیال(1926) شرح خیالی مفصلی بر این اثر شگفت انگیز نوشت و روایتی از آن به دست داد که توماس مان آن را دست مایه ی داستان معروف خود، لوته در وایمار قرارداد که حاصل تعمیم چند صفحه ی پایانی دنیای خیال است. در پایان نوشته ی موروا همسر شارلوته، آلبرت کستنر پس از انتشار رنج های ورتر جوان نامه ای گلایه آمیز به گوته می نویسد و اتز تحریف وقایع و شخصیت خود در داستان به گوته گلایه می کند. پس از آن موروا با پرشی چند ده ای به سال 1816 می رسد که شارلوته بوفِ بیوه در سن پنجاه و نه سالگی به وایمار می رود تا گوته را ببیند و از او که در آن زمان یکی از وزرای بانفوذ است بخواهد تا سفارش پسرانش را برای تحصیل علوم طبیعی بکند.
شخصیت اصلی لوته در وایمار شارلوته بوف است و شروع داستان توماس مان، همان پایان نوشته ی آندره موروآ است. محل داستان وایمار است که گوته سالیان بسیار در آنجا ساکن بود. در شروع داستانی توماس مان لوته به اتفاق دخترش لوتشن و پیشخدمتش به وایمار می آید و در یک مهمان خانه مقیم می شود. قصد او از سفر ظاهراً سر زدن به خواهرش اما در واقع دیدار با گوته و تجدید خاطرات جوانی پس ازچهل و چهار سال است. دست تقدیر مانع از رسیدن ورتر به لوته شده که در زمان آشنایی این دو، نامزد آلبرت کستنر و سپس همسراو بوده است.
هنوز ساعتی از حضور لوته در مهمان خانه نگذشته که خبر آمدن او در شهر می پیچد و بسیاری برای دیدن زنی که الهام بخش گوته ی بزرگ بوده به آنجا می شتابند. داستان نه فصل دارد و می شود به سه بخش تقسیمش کرد. بخش نخست دیدارهای پاپی لوته با چهار تن در اتاقی در مهمانخانه است. توماس مان که مهارتش در نوشتن صحنه های متراکم دهها صفحه ای از گفتگویی نه چندان طولانی با داستایفسکی قابل قیاس است فصل های سوم تا ششم با حجم بیش از دویست صفحه را به گفتگوهای لوته با اشخاص یادشده اختصاص داده که آخرین ایشان آگوست، فرزند گوته است اختصاص داده است. آگوست در پایان ملاقات از سوی پدر خود لوته را به میهمانی ای در منزل او دعوت می کند.
فصل هفتم با حجم حدود نود صفحه ای عمدتا تک گویی درونی گوته است. این فصل در واقع فلاش بکی است که در پایان آن آگوست از سوی پدر مأموریت پیدا می کند تا از لوته برای میهمانی که در پایان فصل قبل از آن یاد شده دعوت به عمل بیاورد.
فصل هشتم، بخش میهمانی است. لوته برای میهمانی به رغم مخالفت دخترش در اقدامی سبک سرانه لباسی از صحنه ی اولین ملاقاتش با ورتر به تن کرده که انتظار دارد مورد توجه گوته قرار بگیرد. لباسی که در آن صحنه ی معروف که ورتر از آن به عنوان زیباترین صحنه ی زندگی خود یاد می کند و به تن داشت در حالی که بین شش کودک دو تا یازده ساله که دورش را گرفته اند نان قسمت می کند. میهمانی عمدتاً بر سر میز شام می گذرد و رفتار گوته با دوست دیرینه اش چندان که او انتظار دارد صمیمانه نیست.
پایان میهمانی اما پایان داستان نیست. لوته در وایمار فیناله یا اختتامیه ای جالب توجه دارد که شروع آن عیناً از نوشته ی موروا گرفته شده و در آن لوته به تنهایی سوار بر درشکه ی شخصی گوته به دیدن تئاتر می رود. توماس مان امّا خیالپردازی را ادامه می دهد و در بازگشت در همان کالسکه وارد گفتگویی خیالی و این بار صمیمانه با گوته می شود که در آن ادیب بزرگ در برابر معشوقه ی سابق پرده از راز درون بر می دارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: لوته در وایمار، توماس مان، ترجمه ی علی اصغر حداد، نشر لاهیتا.