
شهر دلفت که نقاش مشهور، یان ورمر نامش را با دو تابلوی چشم انداز در تاریخ هنر جاودانه کرد و مارسل پروست یکی از آنها که اکنون در موزه ی مائوریتس هاوس در لاهه نگاهداری می شود را برجسته ترین اثر نقاسی همه ی زمان ها می داند، در سال 1654 در اثر انفجار یک انبار باروت دچار حریق شد و بخش های زیادی از آن در آتش سوخت. انبار یاد شده در نزدیکی خانه ی کارل فابریتیوس نقاش قرار داشت که از چند جهت در تاریخ هنر شناخته شده است. اول این که از برجسته ترین شاگردان رامبراند و استاد ورمر است. دوم این که در حادثه ی انفجار انبار یادشده کشته شد و خانه و کارگاهش که در نزدیکی انبار یادشده بود ویران شد. در این ماجرا بسیاری از آثارش از بین رفت به گونه ای که از او تنها سه تابلو باقی مانده است که یکی از آنها، سهره ی طلایی است، اثری که دانا تارت با آخرین رمان منتشر شده اش با همین نام که جایزه ی پولیتزر سال 2014 را از آن خود کرده است، دوباره آن را بر سر زبانها انداخت.
سهره ی طلایی فابریتیوس تابلوی کوچکی است که بر خلاف انبوه آثار با شکوه و پر زرق و برق عصر طلایی نقاشی هلند، تنها یک سهره ی کوچک را بر روی حلقه ای برنجی که بالای جعبه ی کوچکی چوبی به دیوار نصب شده نشسته را به تصویر کشیده است. سهره موازی با صفحه ی تصویر نشسته و سرش را نود درجه به سمت تماشاگر چرخانده است. به پای راست پرنده حلقه ای فلزی دیده می شود که با زنجیری به طول حدود سی سانتیمتر به حلقه ی دیگری وصل است که نیم دایره ی فلزی از آن عبور کرده است. در زیر نیم دایره ی مذکور و به موازات آن نیم دایره ی دیگر ی با قطری اندکی بیش از اولی به دیوار وصل است. به این ترتیب برد پروازی سهره به طول زنجیر محدود است و امکان نشستن بر روی هر یک از دو نیم دایره را نیز دارد. زمینه ی تابلو دیواری ساده و خالی به رنگ زرد است که نظیر آن، به لحاظ سادگی و نه رنگ، در شاهکار ورمر، زن شیردوش به چشم می خورد.
سهره ی طلایی فابریتیوس در شروع داستان به همراه آثار دیگری از نقاشان برجسته ی هلندی معاصر از جمله فرانتس هالس و رامبراند در موزه ای در نیویورک به نمایش گذاشته شده است.
شخصیت اصلی و راوی داستان تئودور دکر در سن سیزده سالگی مرتکب خلافی می شود که مسئولین مدرسه از آن مطلع می شوند. آنها حضور تئو را معلق می کنند و از او می خواهند تا به همراه یکی از والدنیش در مدرسه حاضر شود. پدر تئو مدتی است که غیبش زده و او با مادرش که از قضا اهل نقاشی هم هست زندگی می کند. در روزی که بناست مادر و پسر به مدرسه بروند فرصتی پیش می آید و آنها قبل از رفتن به مدرسه به موزه ی محل نمایش سهره ی طلایی می روند.
توجه تئو در هنگام تماشای تابلوی کلاس تشریح رامبراند، به دختری هم سن و سال خودش با موهای قرمز جلب می شود که به همراه مردی مسن در سالن حضور دارند. آنها سپس به سهره ی طلایی می رسند که مادر تئو عاشق آن است. حواس تئو در حینی که مادرش مشغول توصیف سهره ی طلایی است به دختر موقرمز است.
در این اثنا مادر با اشاره به سرگذشت فابریتیوس می گوید:« آدم ها همه می میرند. اما این که چطور چیزها را از دست می دهیم، واقعاً غم انگیز و الکی است. از بی احتیاطی محض. آتش، جنگ... به نظرم معجزه شد که توانستیم چیزهایی از گذشته را حفظ کنیم.»
اشاره ی نویسنده به مرگ در این سخنان بی جهت نیست. کمی بعد از این صحنه مادر تئو برای لحظاتی از او جدا می شود تا قبل از رفتن، تابلوی رامبراند را بار دیگر ببیند و در این اثنا انفجار تروریستی مهیبی رخ می دهد. تئو برای دقایقی بی هوش می شود و وقتی به هوش می آید خود را نزدیک مرد مسن ِهمراه دختر می یابد که به شدت آسیب دیده و درحال خونریزی است. مرد ضمن هذیان هایی که می گوید از تئو می خواهد که تابلوی سهره ی طلایی را بر دارد و انگشترش را به او می دهد تا آن را به نشانی که می گوید برساند. به این ترتیب تابلوی سهره ی طلایی از انفجاری دیگر جان سالم به در می برد و وارد زندگی تئو می شود که بناست سرنوشتش برای همیشه با آن آدرس و ساکنیش در هم بیامیزد.
تئو در جستجوی مادر خود تماس هایی می گیرد که دو نتیجه دارد. اول این که در میابد او را از دست داده و دوم، بنا به تصمیم مقامات ذیصلاح تا یافتن کفیل قانونی به خانه ی یکی از دوستان هم کلاسی خود به اسم اندی باربر نقل مکان می کند. خانواده ی اندی برخلاف تئو و مادرش خانواده ای مرفه اند و با روی گشاده تئو را می پذیرند. تئو در اتاق اندی جاگیر می شود.
چندی بعد سر وکله ی پدر اندی پیدا می شود. او که با زنی به اسم زاندرا در لاس وگاس در یک خانه ی بزرگ ویلایی زندگی می کند، اندی را نزد خود می برد. اندی بدون اطلاع پدرش سهره ی طلایی را همراه دارد که رد شدنش از کنترل پلیس فرودگاه ماجرایی هیجان انگیز را رقم می زند. اندی در مدرسه ی جدید خود در لاس وگاس با پسری اوکراینی به اسم بوریس آشنا می شود. بوریس پسری عجیب با ذهنیات و تجاربی به مراتب فراتر از سن و سال خود است. او پدری الکلی دارد و خود نیز کمابیش الکلی است و به علاوه تجربه ی استعمال بعضی از انواع مواد مخدر را هم دارد. بوریس و تئو به دوستان یک دل و یک جان تبدیل می شوند.
اقامت تئو در لاس وگاس دو سالِ پر ماجرا به طول می انجامد. پس از این دوره او دوباره سر از نیویورک و این بار خانه و مغازه ی پیرمرد حاضر در صحنه ی انفجار در می آورد. ساکن خانه مرد میانسال سلیم النفس و بسیار دوست داشتنی است به اسم هابی که همکار پیرمرد در اداره ی مغازه ی عتیقه فروشی بوده است. به واسطه ی هابی، دختر مو قرمز که به سختی از صحنه ی انفجار جان به در برده نیز وارد داستان می شود تا جمع اشخاص محوری نسبتاً پر تعداد آن را کامل کند.
ایده ی اصلی سهره ی طلایی، تصادف و نقش آن در سرنوشت آدم ها و اشیا است. در تحلیل نهایی به نظر می رسد هر اتفاق، حاصل زنجیره ای از تصادفات منتهی به آن است. تصادفی که باعث مرگ فابریتیوس شد، تصادفی که باعث شد سهره ی طلایی سر از نیویورک درآورد، تصادفی که منجر به مرگ مادر تئو، ملاقاتش با پیرمرد و تصاحب سهره ی طلایی شد و زنجیره ای از تصادفات بعدی که حول این تابلو شکل می گیرد و داستانی هزار و دویست صفحه ای و بسیار پر ماجرا را می سازد که به برکت معلومات گسترده و مهارت داستان نویسی خالقش، جذابیت خود را تا آخرین صفحه ها و سطرها حفظ می کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: سهره ی طلایی، دانا تارت، ترجمه ی مریم مفتاحی، نشر قطره.

زن جوان تا میانسالی به اسم کله لیا که راوی داستان هم هست در سال های بعد از جنگ دوم جهانی پس از چند سال دوری از زادگاهش تورین ایتالیا، در ایام کارناوال از شهر محل اقامتش، رم، به آنجا سفر می کند تا شعبه ای از برند معروف پوشاکی که یکی از طراحان و خیاطان مشهور آن است را در آن شهر راه اندازی کند.
او که خبر آمدنش را به هیچ یک از دوستان و آشنایان قدیمی نداده، از ایستگاه قطار مستقیماً به هتل می رود و بنا ندارد در اثنای حضورش در تورین با کسی معاشرت کند. در بدو ورود کله لیا دو اتفاق می افتد که علی رغم میلش او را به زندگی جاری در تورین وصل می کند. اول، دختر جوانی به اسم روزتا که در اتاق دیگری در هتل دست به خوکشی زده را میابند و برای نجاتش اقدام می کنند؛ دوم، مرد میانسالی از دوستان قدیمی کله لیا به اسم مورلی بی خبر به دیدارش می آید و خواه ناخواه او را در جریان زندگی طبقه ی مرفه شهر می گذارد و عامل ارتباط او، به ویژه با زنان و دختران جوان این طبقه می شود که روزتا یکی از آنهاست.
مورلی خانواده ی دختر را می شناسد و پیش بینی می کند که او بار دیگر دست به خودکشی خواهد زد. کله لیا علت خودکشی دختر را می پرسد، اما مورلی چیز زیادی در آن باره نمی داند. همین قدر می داند که دختر یادداشتی در این مورد از خود به جا نگذاشته و حدس می زند که خانواده اش کلی پول خرج کرده اند تا سر و صدای قضیه را بخوابانند. کله لیا که کنجکاوی اش تحریک شده، شب همان روز ملاقات با مورلی، به اتفاق او به یک میمهانی رقص در خانه ی یکی از مرفهین شهر می رود و به این ترتیب پایش به محافل سطح بالای شهر باز می شود که خانواده ی روزتا در زمره ی ایشان است و در ادامه از آن میان دوستانی برای خود برمی گزیند. کله لیا دو ویژگی دارد که با عث می شود فاصله ی انتقادی خود را با دوستان جدیدش حفظ کند؛ اول این که او اصولاً آدم محتاطی است که در دلش را راحت به روی هر کسی باز نمی کند و دوم این که او از خانواده ای به لحاظ مالی ضعیف و سطح پایین است و در جمع دوستان همگی متعلق به طبقه ی مرفه جدیدش احساس راحتی نمی کند.
داستان از آن پس فضایی کاملاً زنانه دارد که مردها افراد حاشیه ای و موقتی آنند. وضعیت جامعه ی ایتالیا و به خصوص زنان طبقه ی مرفه در چند سال منتهی به زمان داستان تغییراتی اساسی کرده است. دختران این طبقه اکنون بر خلاف مادرانشان آزادند تا با هرکس که مایلند معاشرت کنند، هر دوستی اعم از زن و مرد که می پسندند برای خود انتخاب کنند، به هر مجلس و محفلی که مایلند بروند، هر گونه که مایلند خوش بگذرانند و حتی در صورت تمایل (به رغم ثروت و رفاهی که از آن برخوردارند) دست به گناه نابخشودنی خودکشی بزنند.
خودکشی مفهومی کلیدی در داستان است که آغاز و پایان آن را به هم وصل می کند. اهمیت موضوع وقتی بیشتر می شود که بدانیم نویسنده که از چهره ای درخشان ادبیات ایتالیاست در چهل و دو سالگی در اوج شهرت و محبوبیت در هتلی به نام رم در شهر تورین به زندگی خود پایان داده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: در جمع زنان، چزاره پاوه زه، ترجمه ی مجتبی ویسی، نشر ثالث.

سانشیرو پسر جوان پاک طینت و کم رویی است که از پس از اتمام دبیرستان در شهرستان زادگاه خود، برای ادامه ی تحصیل در رشته ی ادبیات در دانشگاه سلطنتی، عازم توکیو می شود. زمان داستان پس از پیروزی ژاپن بر روسیه در نبرد معروف دریایی تسوشیما در 1905 است؛ نبردی که دنیا را با این واقعیت مواجه کرد که ژاپن با اصلاحات گسترده ی می جی از کشوری کوچک با مناسبات فئودالی تبدیل به ابر قدرتی صنعتی شده است.
کلید ورود به دنیای ذهنی و عاطفی سانشیرو صحنه ای است که در ابتدای داستان او با زن جوانی که مدت هاست از شوهرش بی خبر است همسفر می شود و تصادفأ شبی را با او در یک اطاق در یک مهمانسرا به صبح می رساند. زن در چندین صحنه تلاش می کند تا سانشیرو را اغوا کند اما او بر حسب شخصیت و تربیت خود خویشتنداری نشان می دهد و صبح روز بعد از سوی زن ترسو خطاب می شود.
در روز دوم سفر سانشیرو با مردی سبیلو و سیگاری با عقایدی خاص به اسم هیروتا هم کوپه می شود که از اشخاص محوری داستان است. هیروتا معتقد است ژاپنی ها مردمانی افسرده حال اند که می توانند ابر قدرتی مثل روسیه را شکست دهند، اما همیشه همانی خواهند ماند که اکنون هستند. عجیب تر این که به رغم پیشروی های علمی و صنعتی ژاپن و پیروزی آن کشور بر روسیه، او معتقد است ژاپن پا در مسیر نابودی گذاشته است. هیروتا معلم زبان انگلیسی است. او خانه شاگردی دانشجو دارد به اسم یوجیرو که جوانی پرشور و بی پروا است. یوجیرو هم دانشکده ای و هم رشته ی سانشیرو است و نزدیک ترین دوست او خواهد بود.
با این زمینه سازی سانشیرو پا به توکیو ی مدرن با خطوط تراموا و مراکز بزرگ تجاری می گذارد که برای او پر از شگفتی است. او به مجرد ورود به دانشگاه به سفارش مادرش نزد یکی از بستگان او به اسم نونومیا می رود که در لابراتواری مشغول تحقیق بر روی نیروی حاصل از نور است. او نماینده ی ژاپنِ در حال پیشرفت های علمی و فنی است.
علاوه بر افراد نام برده شده، دو زن جوان هم در زمره ی اشخاص محوری داستانند. یکی از آنها یوشیکو، خواهر کوچکتر لوس و نازپررورده ی نونومیا و دیگری مینه کو است؛ دختر زیبایی شهری و تحصیل کرده که با دیگر اشخاص داستان مناسبات دوستانه ای دارد.
سانشیرو داستان واقع گرایانه ای اجتماعی و عاشقانه است که وجه اجتماعی آن بر سویه ی عاشقانه اش غلبه دارد. سوسه کی از بنیان گذاران ادبیات مدرن ژاپن و فردی حساس به تحولات اجتماعی کشور زادگاه خویش است. در داستان های دیگر او هم نگاه نوستالژیک اش را به ژاپن پیش از اصلاحات می جی و صنعتی شدن دیده ایم. در سانشیرو تمرکز داستان بر آثار و تبعات گسترش فردگرایی مدل سرمایه داریِ غربی بر حیات اجتماعی و فرهنگی ژاپن است. در زمان داستان ازدواج سنتی میان طبقه ی شهر نشین می رود که از مد بیفتد و دخترها کم کم به خود حق می دهند شوهرانشان را خود انتخاب کنند. مادر سانشیرو در زادگاهش به روش سنتی دختری را برای ازدواج با او کاندید کرده و هر از گاهی هدایایی از طرف دختر برای او می فرستد. سانشیرو اما در روند داستان اندک اندک دلبسته ی مینه کو می شود. رفتار متقابل مینه کو این ذهنیت را در وی ایجاد می کند که دلبستگی اش یک سویه نیست و آنچه در این بین مانع شفاف شدن موضوع و توأماً عامل ایجاد کشش در داستان است، خویشتنداری سنتی دو سویه ی این دو و کم رویی و معصومیت شهرستانی سانشیرو است که در ماجرای مسافرخانه نشانه اش را دیده ایم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: سانشیرو، ناتسومه سوسکی، ترجمه ی هاشم رجب زاده، انتشارات فرهنگ معاصر.

ویکتور پلوین(متولد1962) یکی از شاخص ترین چهره های داستان نویسی روسیه ی پسا شوروی است و نسل پی شناخته شده ترین داستان اوست.
نسل پی اثر پست مدرنی پوچ گرایانه، طنز آمیز، چند لایه و کمابیش علمی ـ تخیلی است. اسم داستان اشاره به نسلی دارد که در اثر گشایشی کوچک در شوروی در دهه ی هفتاد از میان همه ی محصولات آمریکایی تنها توانستند پپسی کولا را تجربه کنند. « نظریه پردازان جماهیر شوروی معتقد بودند تنها یک حقیقت وجود دارد بنابر این در عمل گزینه ای برای آن نسل باقی نمانده بود و بچه های دهه ی هفتاد شوروی انتخاب شان پپسی شد؛ درست همان طور که والدین شان برژنف را برگزیدند.»
زمان داستان حوالی 1990( ریاست جمهوری یلتسین) و راوی آن، مرد جوان تنهایی به اسم ببیلن تاتارسکی است. تاتارسکی یکی از نسل پی ها است. اسم کوچک او ترکیبی است از ببی یار که اسم یکی از اشعار شاعر روس، یفتوشنکو است و لنین. تاتارسکی پیش از فروپاشی شوروی و پس از تحصیل در رشته ی ساخت کوره های برقی به ادبیات رو می آورد و کارش می شود ترجمه ی آثاری از زبان های مختلف اهالی شوروی. کمی بعد درست زمانی که او تصمیم می گیرد شغل دیگری برای خود دست و پا کند، «اتحاد شوروی که رهبرانش برایش نقشه ی پیشرفت و نوسازی کشیده بودند آن قدر پیش رفت که دیگر چیزی برایش باقی نماند.»
تاتارسکی پس از فروپاشی شوروی در دکه ی مردی چچن به اسم حسین مشغول به کار می شود که آدم صوفی مسلکی است با گاوصندوقی پر از پول، یک مسلسل کلاشنیکف و نارنجک اندازی که زیر دکه جاسازی شده است. کمی بعد او در حین کار در دکه به دوستی از دوره ی پژوهشکده ی ادبیات به اسم مورو کووین بر می خورد. موروکوین پس از فروپاشی شوروی وارد دنیای تبلیغات شده و تاتارسکی را تشویق می کند تا با او همکار شود.
درون مایه ی اصلی داستان تبلیغات است. سیل کالاهای غربی و به خصوص آمریکایی پس از فروپاشی شوروی به روسیه سرازیر می شود. موروکوین و دوستانش فرصت را مغتنم می شمرند و شروع به نوشتن سناریوی فیلم های تبلیغاتی تلویزیونی برای کالاهای آمریکایی موجود در بازار و حتی آنهایی که هنوز به روسیه راه نیافته اند بر اساس سلیقه و ضائقه ی روس ها می کنند. تاتارسکی در همکاری با موروکوین از خود ذوقی نشان می دهد و به تدریج در این کار رشد می کند.
داستان پر از امور غریبه و تجربه ی مواد مخدر و توهم زا از قارچی به اسم قارچ مگس تا کوکائین و ال اس دی است و به علاوه ارجاعاتی فراوانی به اسطوره های بین النهرین دارد که معلوم می شود اسم بابیلن هم بی ارتباط با آن نیست. ایزد بانو ایشتر مهمترین عنصر اساطیری داستان است. در اساطیر آمده که کاهنان معبد ایشتر مسابقه ای ادواری را برای مردان داوطلب به منظور مزاوجت با ایشتر ترتیب می داده اند. شرکت کنندگان قارچ مگس مصرف می کردند و در صعود از زیگورات مسکن ایشتر باید به سه معما پاسخ می دادند.
تاتارسکی پس از ورود به دنیای تبلیغات سر از فروشگاه ی در می آورد که در آن اشیایی عمدتاً مربوط به امور غریبه می فروشند. او تخته ای مخصوص به احضار ارواح می خرد و در خلوت روح چگوارا را احضار می کند که تا به او در مورد تبلیغات و راز و رمز موفقیت در آن بگوید. حاصل کار بیش از ده صفحه متن کابوس وار است که مقدمه ی آن بی شباهت به دید گاه تئودور آدورنو در یکی از مقالات مجموعه ی دیالکتیک روشنگری در مورد رسانه ی تلویزیون نیست. آدورنو در آن مقاله می گوید وقتی ما به تماشای تلویزیون می نشینیم از سوژه ی اندیشمند تبدیل به ابژه ای می شویم که تحت تاثیر آنچه در حال تماشای آن است قرار می گیرد. روح چگوارا همین مضمون را به بیانی دیگر مطرح می کند. او دو وضعیت برای تلویزیون قائل است که از آن به عنوان ابژه ی نوع اول و دوم یاد می کند. تلویزیون خاموش ابژه ی نوع اول است که هیچ تفاوتی با هر شئی دیگری که انسان از دیربازمی شناخته مثل تکه ای سنگ، قطره ای شبنم ندارد. اما به محض آن که روشن می شود از ابژه ی نوع اول بدل به ابژه ی نوع دوم می شود؛ ابژه ای که کیفیات مادی اش را از دست می دهد و در نتیجه تماشاگر را درگیر احساس حضور در فضایی کاملاً متفاوت می کند و به این ترتیب انسان از سوژه ی نوع اول که پیش از اختراع تلویزیون بود تبدیل به سوژه ی نوع دوم می شود که تمام احساسات و افکارش به فرمان عاملی خارجی در خواهد آمد و بر اساس محاسبات فرد دیگری کار خواهد کرد.
کارکرد اصلی تلویزیون تبلیغ و عمده ترین هدف تبلیغ مصرف است. « سوژه ی شماره ی دو از هیچ طبیعت درونی خاصی بهرمند نیست، تنها جواب ممکن برای او با تعریفی از خودش به عنوان ترکیبی از ابژه های مادی که در تلویزیون نشان داده شده همراه است... برای سوژه ی شماره دو تنها جواب ممکن به این سئوال که من چی هستم؟ این است که من کسی هستم که چنین و چنان ماشینی می راند، در چنین و چنان خانه ای ساکن است و چنین و چنان لباسی می پوشد. خودشناسی تنها با تهیه ی لیستی از چیزهایی که مصرف می کنیم ممکن است و هر تغییر شکلی با تغییر در این لیست ممکن خواهد بود.
روح چگوارا سپس رسانه را به سیستم عصبی مجازی تشبیه می کند که پیام هایش را در سه دسته ی وای ـ تکانه ی دهانی، تحتانی و جابه جاگر منتقل می کند که از مفاهیم پر تکرار داستانند. وای ـ تکانه ی دهانی سلولی را تحریک می کند که تشنه ی پول است. وای ـ تکانه ی تحتانی تحریک کننده ی سلولی هستند که پول را با خرج کردن از بین می برد. این وای ـ تکانه مخفیانه کار می کند و هرکس در باطن فکر می کند لذتی که می برد نه از خرج کردن پول بلکه مربوط به به دست آوردن شیئی خاص است. و بالاخره وای ـ تکانه ی جابجا گر کارش تبدیل کردن وضعیت دهانی به تحتانی است. تحت تاثیر این وای ـ تکانه فرهنگ و هنر به شکلی خاص به محتویاتی دهانی و تحتانی تنزل پیدا کرده که به طور خلاصه می شود آن را «دهان ما تحت وارگی» نامید و تمثیلش ماری است که دم خود را به دهان گرفته است.
تاتارسکی که به عنوان سناریو نویس فیلم های تبلیغاتی به خدمت شرکتی با ساختاری شبه مافیایی در آمده به تدریج در کار خود ترقی می کند در این مسیر ضمن آگاهی از حقایقی علمی ـ تخیلی در مورد تبلیغات و شخصیت های مجازی دنیای رسانه ها، سر از ماجرایی در می آورد که بی ارتباط با داستان الهه ایشتار نیست و ایفای نقش اصلی در آن ناخواسته به عهده ی خود او گذاشته شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: نسل پی، ویکتور پلوین، ترجمه ی محمد رزازیان، نشر نیماژ.

نبوغ آخرین و برجسته ترین اثر به زبان روسی از ناباکوف و یکی از آثار سخت خوان اوست.
مکان داستان شهر برلین در دهه ی بیست قرن بیستم و شخصیت اصلی آن جوان مهاجر روسی به اسم فیودور چردینتسف است. نبوغ در واقع شبه خود زندگی نامه ی ناباکوف است. فئودور مثل خود ناباکوف فردی از خانواده ای سرشناس با تباری اشرافی است که پس از انقلاب روسیه، ناگزیر به ترک آن کشور شده است. او باز هم مثل خود ناباکوف شاعر و نویسنده ای با معلومات قابل ملاحظه ی جانورشناسی به خصوص در مورد پروانه ها و همانند او علاقه مند به مسائل شطرنج است.
نبوغ که تاثیر «در جستجوی زمان از دست رفته» و «اولیس» جیمزجویس بر آن آشکار است، داستان بلوغ عاطفی و هنری فئودور است. در شروع داستان او محل اقامت سابقش را ترک کرده و در خانه ای نزد زن و شوهری میانسال پانسیون می شود. زن از شوهر سابق خود دختر جوانی دارد به اسم زینا که از اشخاص محوری داستان است.
فئودور که وضع مالی مساعدی ندارد به تازگی با هزینه ی شخصی مجموعه شعری منتشر کرده که شرح و بسط بخش هایی از آن در فصل اول، تصویری از کودکی شادکام او به دست می دهد. کتاب با استقبال چندانی مواجه نشده و اکثر نسخ آن در انتشاراتی خاک می خورد. او درآمد اندکی از محل تدریس زبان انگلیسی دارد؛ کاری که آن را فروش مازاد تربیت اشرافی خود می داند و دوستش ندارد.
فئودور که معاشرانش همگی از روس های مهاجر و عمدتاً از اهالی ادبیات اند با تشویق زینا تصمیم به نوشتن شرح حال انتقادی نویسنده ی متفکر و انقلابی بزرگ هم وطنش، چرنیشفسکی می گیرد که کل فصل چهارم را به خود اختصاص داده است. اقدام فئودور به این کار فرصتی در اختیار ناباکوف قرار می دهد تا ضمن بیان تفصیلی دیدگاههایش در مورد ادبیات میهنش (که به قول یکی از اشخاص داستان تاریخش از صد سال و حجمش از سه هزار و پانصد صفحه تجاوز نمی کند) حسابش را با روشنفکران عمدتاً انقلابی و با انقلاب بلشویکی تسویه کند.
نابابکوف داستان را در 1937 و 1938 به صورت پاورقی در مجله ای فرانسوی منتشر می کرد. وقتی کار به فصل چهارم رسید ناشر به دلیل اهمیت و اعتبار چرنیشفسکی از ادامه ی انتشار آن خودداری کرد و کتاب تا سال ها به طور کامل منتشر نشد.
فصل پنجم که آخرین فصل داستان است با نقدهای مثبت و منفی که انتشار شرح حال چرنیشفسکی در پی داشته آغاز می شود و در حالی به پایان می رسد که فئودور تحت تأثیر عشقش به زینا تصمیم به خلق داستانی می گیرد که خواننده به پایان آن رسیده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: نبوغ، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه ی بابک شهاب، نشر نیماژ.