مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

لوته در وایمار


نویسنده، شاعر، نمایش نامه نویس و فیلسوف بزرگ آلمان و جهان، گوته، هشتاد و سه سال عمر کرد که برای زمانه ی او عمری بسیار طولانی است. او در طول زندگانی پر برکت خود آثار متعددی آفرید که هر یک بخشی از میراث فرهنگی و ادبی جهان است، اما تقدیر چنین بود که محبوب ترین اثرش چه در زمان حیات و چه در حدود دوقرنی که از وفاتش می گذرد، رنج های ورتر جوان باشد که در بیست و پنج سالگی نوشت و نه برای مثال شاهکارش فاوست که شصت سال روی آن کار کرد.

  رنج های ورتر جوان که سر آغاز ادبیات مدرن آلمان و یکی از قله های ادبیات رمانتیک دانسته می شود، دومین اثر گوته است. گوته برای خلق آن قالب نامه نگاری را انتخاب کرد و آن را با گزارشی آمیخت که بخش دوم داستان را تشکیل می دهد و نگارنده ی آن فردی است که نامه های شخصیت اصلی داستان، ورتر را به ضمیمه ی گزارش خویش منتشر کرده است.

انتشار ورتر جوان در آلمان چنان توجه و علاقه ای برانگیخت که از آن به عنوان تب ورتر یاد می شود. مردان جوان لباس او ـ کت آبی، جلیقه ی زرد رنگ و شلوار کوتاهی به رنگ کت ـ  را به تن می کردند و بسیاری به جستجوی لوته، معشوقه اش در داستان و مزار خود او به شهر های مختلف شتافتند. ورتر پس از ترجمه در دیگر نقاط اروپا نیز مورد استقبال قرار گرفت. مشهور است که ناپلئون که در دیدارش با گوته در مورد او گفته بود« این است انسان»، همیشه یک نسخه از آن کتاب را به همراه داشت.

بسیاری از مفسران آثار و زندگی نامه نویسان گوته معتقدند رنج های ورتر جوان حاصل عشق گوته به زن جوانی به اسم شارلوته بوف است. نویسنده ی معروف فرانسوی، آندره موروا از جمله ی ایشان است. اودر اثرش به نام دنیای خیال(1926) شرح خیالی مفصلی بر این اثر شگفت انگیز نوشت و روایتی از آن به دست داد که  توماس مان آن را دست مایه ی داستان معروف خود، لوته در وایمار قرارداد که حاصل تعمیم چند صفحه ی پایانی دنیای خیال است. در پایان نوشته ی موروا همسر شارلوته، آلبرت کستنر پس از انتشار رنج های ورتر جوان نامه ای گلایه آمیز به گوته می نویسد و اتز تحریف وقایع و شخصیت خود در داستان به گوته گلایه می کند. پس از آن موروا با پرشی چند ده ای به سال 1816 می رسد که شارلوته بوفِ بیوه در سن پنجاه و نه سالگی به وایمار می رود تا گوته را ببیند و از او که در آن زمان یکی از وزرای بانفوذ است بخواهد  تا سفارش پسرانش را برای تحصیل علوم طبیعی بکند.

شخصیت اصلی لوته در وایمار شارلوته بوف است و شروع داستان توماس مان، همان پایان نوشته ی آندره موروآ است. محل داستان وایمار است که گوته سالیان بسیار در آنجا ساکن بود. در شروع داستانی توماس مان لوته به اتفاق دخترش لوتشن و پیشخدمتش به وایمار می آید و در یک مهمان خانه مقیم می شود. قصد او از سفر ظاهراً سر زدن به خواهرش اما در واقع دیدار با گوته و تجدید خاطرات جوانی  پس ازچهل و چهار سال است. دست تقدیر مانع از رسیدن ورتر به لوته شده که در زمان آشنایی این دو، نامزد آلبرت کستنر و سپس همسراو بوده است.

 هنوز ساعتی از حضور لوته در مهمان خانه نگذشته که خبر آمدن او در شهر می پیچد و بسیاری برای دیدن زنی که الهام بخش گوته ی بزرگ بوده به آنجا می شتابند. داستان نه فصل دارد و می شود به سه بخش تقسیمش کرد. بخش نخست دیدارهای پاپی لوته با چهار تن در اتاقی در مهمانخانه است. توماس مان که مهارتش در نوشتن صحنه های متراکم دهها صفحه ای از گفتگویی نه چندان طولانی با داستایفسکی قابل قیاس است فصل های سوم تا ششم با حجم بیش از دویست صفحه را به گفتگوهای لوته با اشخاص یادشده اختصاص داده که آخرین ایشان آگوست، فرزند گوته است اختصاص داده است. آگوست در پایان ملاقات از سوی پدر خود لوته را به میهمانی ای در منزل او دعوت می کند.

فصل هفتم با حجم حدود نود صفحه ای عمدتا تک گویی درونی گوته است. این فصل در واقع فلاش بکی است که در پایان آن آگوست از سوی پدر مأموریت پیدا می کند تا از لوته برای  میهمانی که در پایان فصل قبل از آن یاد شده دعوت به عمل بیاورد.

فصل هشتم، بخش میهمانی است. لوته برای میهمانی به رغم مخالفت دخترش در اقدامی سبک سرانه لباسی از صحنه ی اولین ملاقاتش با ورتر به تن کرده که انتظار دارد مورد توجه گوته قرار بگیرد. لباسی که در آن صحنه ی معروف که ورتر از آن به عنوان زیباترین صحنه ی زندگی خود یاد می کند و  به تن داشت در حالی که  بین شش کودک دو تا یازده ساله که دورش را گرفته اند نان قسمت می کند. میهمانی عمدتاً بر سر میز شام می گذرد و رفتار گوته با دوست دیرینه اش چندان که او انتظار دارد صمیمانه نیست.

پایان میهمانی اما پایان داستان نیست. لوته در وایمار فیناله یا اختتامیه ای جالب توجه دارد که شروع آن عیناً از نوشته ی موروا گرفته شده و در آن لوته به تنهایی سوار بر درشکه ی شخصی گوته به دیدن تئاتر می رود. توماس مان امّا خیالپردازی را ادامه می دهد و در بازگشت در همان کالسکه وارد گفتگویی خیالی و این بار صمیمانه با گوته می شود که در آن ادیب بزرگ در برابر معشوقه ی سابق پرده از راز درون بر می دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: لوته در وایمار، توماس مان، ترجمه ی علی اصغر حداد، نشر لاهیتا.

خانه ی شادی


ماکس وبر در بحث بسیار جالب خود در زمینه ی قشر بندی منزلتی و شرایط اقتصادی و پیامدهای آن می گوید ناشایست تلقی کردن اشتغال برای کسب درآمد نتیجه ی مستقیم اصل قشر بندی مبتنی بر منزلت در میان اشرافیت شکل گرفته در میان ثروت مندان است. نوکیسگانی که با کار و تلاش خود به ثروت رسیده اند جایی در میان این گروه منزلتی ندارند.

نویسنده ی برجسته ی آمریکایی، ادیت وارتون، فرزند خانواده ای از گروه منزلتی اشراف ثروتمند آمریکایی است. او رمانی دارد به نام خانه ی شادی که در نیویورک اوایل قرن بیستم می گذرد و محیط اجتماعی آن، محیط گروه منزلتی خانوادگی اوست.

 شخصیت اصلی فراموش نشدنی داستان زن زیبای جوان مجردی است به اسم لی لی بارت.

لیلی فرزند خانواده ای ثروتمند است که از بد حادثه ثروت خود را از دست داده است. لیلی در زمان روایت سالهاست که پدر و مادر خود را از دست داده و تحت سرپرستی خاله ی خود زندگی می کند. معاشران لی لی همه از ثروتمندان اشرافی شده اند و او به رغم ضعف بنیه ی مالی خود که امکان هم چشمی با ایشان را برایش بسیار دشوار کرده، نمی تواند از آن گروه جدا شده و زندگی ای در خور وضعیت اقتصادی  واقعی اش را در پیش بگیرد.

در شروع داستان او عازم منزل ویلایی صمیمی ترین دوست خود است که به مرد جوانی به اسم سلدن بر می خورد. سلدن از اشخاص عمده ی داستان است. او وکیلی تیز هوش و با تجربه است که دورادور تعلق خاطری نسبت به لی لی دارد. شخصیت عمده ی دیگری که در نخستین صفحات داستان ظاهر می شود مرد پول دار تازه به دوران رسیده ای به اسم روزدیل است که در تلاش است تا به هر ترتیبی شده خود را به جامعه ی ثروتمندان اشرافی نیویورک تحمیل کند و وضعیتش دقیقاً همانی است که وبر گفته است. جامعه ی مورد نظر حاضر به پذیرشش نیست چرا که او برای کسب ثروت، کار و تلاش می کند.

داستان خانه ی شادی شاید بهترین اثر ادبی برای آموزش نظریه ی قشر بندی منزلتی ماکس وبر است که به طور اجمال به آن اشاره شد. لیلی که در مرز گروه منزلتی مورد علاقه ی خود قرار دارد دائماً در تهدید خارج یا اخراج شدن از آن است و روزدیل در تلاش است تا به هر ترتیب راهی به آن بیابد.

خانه ی شادی اثر تراژیکی اجتماعی و در عین حال عمیقاً درون کاوانه است. کم و کیف گشت و گذار وارتون در روح و روان اشخاص داستانش در این اثر، با دوست و استادش هنری جیمز قابل مقایسه است.

سهره ی طلایی



شهر دلفت که نقاش مشهور، یان ورمر نامش را با دو تابلوی چشم انداز در تاریخ هنر جاودانه کرد و مارسل پروست یکی از آنها که اکنون در موزه ی مائوریتس هاوس در لاهه نگاهداری می شود را برجسته ترین اثر نقاسی  همه ی زمان ها می داند، در سال 1654 در اثر انفجار یک انبار باروت دچار حریق شد و بخش های زیادی از آن در آتش سوخت. انبار یاد شده در نزدیکی خانه ی کارل فابریتیوس نقاش قرار داشت که از چند جهت در تاریخ هنر شناخته شده است. اول این که از برجسته ترین شاگردان رامبراند و استاد ورمر است. دوم این که در حادثه ی انفجار انبار یادشده کشته شد و  خانه و کارگاهش که در نزدیکی انبار یادشده بود ویران شد. در این ماجرا بسیاری از آثارش از بین رفت به گونه ای که از او تنها سه تابلو باقی مانده است که یکی از آنها، سهره ی طلایی است، اثری که دانا تارت با  آخرین رمان منتشر شده اش با همین نام که جایزه ی پولیتزر سال 2014 را از آن خود کرده است، دوباره آن را بر سر زبانها انداخت.

سهره ی طلایی فابریتیوس تابلوی کوچکی است که بر خلاف انبوه آثار با شکوه و پر زرق و برق عصر طلایی نقاشی هلند، تنها یک سهره ی کوچک را بر روی حلقه ای برنجی که بالای جعبه ی کوچکی چوبی به دیوار نصب شده نشسته را به تصویر کشیده است. سهره موازی با صفحه ی تصویر نشسته و سرش را نود درجه به سمت تماشاگر چرخانده است. به پای راست پرنده حلقه ای فلزی دیده می شود که با زنجیری به طول حدود سی سانتیمتر به حلقه ی دیگری وصل است که نیم دایره ی فلزی از آن عبور کرده است. در زیر نیم دایره ی مذکور و به موازات آن نیم دایره ی دیگر ی با قطری اندکی بیش از اولی به دیوار وصل است. به این ترتیب برد پروازی سهره به طول زنجیر محدود است و امکان نشستن بر روی هر یک از دو نیم دایره را نیز دارد. زمینه ی تابلو دیواری ساده و خالی به رنگ زرد است که نظیر آن، به لحاظ سادگی و نه رنگ، در شاهکار ورمر، زن شیردوش به چشم می خورد.

سهره ی طلایی فابریتیوس در شروع داستان به همراه آثار دیگری از نقاشان برجسته ی هلندی معاصر از جمله فرانتس هالس و رامبراند در موزه ای در نیویورک به نمایش گذاشته شده است.

شخصیت اصلی و راوی داستان تئودور دکر در سن سیزده سالگی مرتکب خلافی می شود که مسئولین مدرسه از آن مطلع می شوند. آنها حضور تئو را معلق می کنند و از او می خواهند تا به همراه یکی از والدنیش در مدرسه حاضر شود. پدر تئو مدتی است که غیبش زده و او با مادرش که از قضا اهل نقاشی هم هست زندگی می کند. در روزی که بناست مادر و پسر به مدرسه بروند فرصتی پیش می آید و آنها قبل از رفتن به مدرسه به موزه ی محل نمایش سهره ی طلایی می روند.

توجه تئو در هنگام تماشای تابلوی کلاس تشریح رامبراند، به دختری هم سن و سال خودش با موهای قرمز جلب می شود که به همراه مردی مسن در سالن حضور دارند. آنها سپس به  سهره ی طلایی می رسند که مادر تئو عاشق آن است. حواس تئو در حینی که مادرش مشغول توصیف سهره ی طلایی است به دختر موقرمز است.

در این اثنا مادر با اشاره به سرگذشت فابریتیوس می گوید:« آدم ها همه می میرند. اما این که چطور چیزها را از دست می دهیم، واقعاً غم انگیز و الکی است. از بی احتیاطی محض. آتش، جنگ... به نظرم معجزه شد که توانستیم چیزهایی از گذشته را حفظ کنیم.»

اشاره ی نویسنده به مرگ در این سخنان بی جهت نیست. کمی بعد از این صحنه مادر تئو برای لحظاتی از او جدا می شود تا قبل از رفتن، تابلوی رامبراند را بار دیگر ببیند و در این اثنا انفجار تروریستی مهیبی رخ می دهد. تئو برای دقایقی بی هوش می شود و وقتی به هوش می آید خود را نزدیک مرد مسن ِهمراه دختر می یابد که به شدت آسیب دیده و درحال خونریزی است. مرد ضمن هذیان هایی که می گوید از تئو می خواهد که تابلوی سهره ی طلایی را بر دارد و انگشترش را به او می دهد تا آن را به نشانی که می گوید برساند. به این ترتیب تابلوی سهره ی طلایی از انفجاری دیگر جان سالم به در می برد و وارد زندگی تئو می شود که بناست سرنوشتش برای همیشه با آن آدرس و ساکنیش در هم بیامیزد.

تئو در جستجوی مادر خود تماس هایی می گیرد که دو نتیجه دارد. اول این که در میابد او را از دست داده و دوم، بنا به تصمیم مقامات ذیصلاح تا یافتن کفیل قانونی به خانه ی یکی از دوستان هم کلاسی خود به اسم اندی باربر نقل مکان می کند. خانواده ی اندی برخلاف تئو و مادرش خانواده ای مرفه اند و با روی گشاده تئو را می پذیرند. تئو در اتاق اندی جاگیر می شود.

چندی بعد سر وکله ی پدر اندی پیدا می شود. او که با زنی به اسم زاندرا در لاس وگاس در یک خانه ی بزرگ ویلایی زندگی می کند، اندی را نزد خود می برد. اندی بدون اطلاع پدرش سهره ی طلایی را همراه دارد که رد شدنش از کنترل پلیس فرودگاه ماجرایی هیجان انگیز را رقم می زند. اندی در مدرسه ی جدید خود در لاس وگاس با پسری اوکراینی به اسم بوریس آشنا می شود. بوریس پسری عجیب با ذهنیات و تجاربی به مراتب فراتر از سن و سال خود است. او پدری الکلی دارد و خود نیز کمابیش الکلی است و به علاوه تجربه ی استعمال بعضی از انواع مواد مخدر را هم دارد. بوریس و تئو به دوستان یک دل و یک جان تبدیل می شوند.

اقامت تئو در لاس وگاس دو سالِ پر ماجرا به طول می انجامد. پس از این دوره  او دوباره سر از نیویورک و این بار خانه و مغازه ی پیرمرد حاضر در صحنه ی انفجار در می آورد. ساکن خانه مرد میانسال سلیم النفس و بسیار دوست داشتنی است به اسم هابی که همکار پیرمرد در اداره ی مغازه ی عتیقه فروشی بوده است. به واسطه ی هابی، دختر مو قرمز که به سختی از صحنه ی انفجار جان به در برده نیز وارد داستان می شود تا جمع اشخاص محوری نسبتاً پر تعداد آن را کامل کند.

ایده ی اصلی سهره ی طلایی، تصادف و نقش آن در سرنوشت آدم ها و اشیا است. در تحلیل نهایی به نظر می رسد هر اتفاق، حاصل زنجیره ای از تصادفات منتهی به آن است. تصادفی که باعث مرگ فابریتیوس شد، تصادفی که باعث شد سهره ی طلایی سر از نیویورک درآورد، تصادفی که منجر به مرگ مادر تئو، ملاقاتش با پیرمرد و تصاحب سهره ی طلایی شد و زنجیره ای از  تصادفات بعدی که حول این تابلو شکل می گیرد و داستانی هزار و دویست صفحه ای و بسیار پر ماجرا را می سازد که به برکت معلومات گسترده و مهارت داستان نویسی خالقش، جذابیت خود را تا آخرین صفحه ها و سطرها حفظ می کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: سهره ی طلایی، دانا تارت، ترجمه ی مریم مفتاحی، نشر قطره.

 

 

در جمع زنان ـ چزاره پاوه زه


زن جوان تا میانسالی به اسم کله لیا که راوی داستان هم هست در سال های بعد از جنگ دوم جهانی پس از چند سال دوری از زادگاهش تورین ایتالیا، در ایام کارناوال از شهر محل اقامتش، رم، به آنجا سفر می کند تا شعبه ای از برند معروف پوشاکی که یکی از طراحان و خیاطان مشهور آن است را در آن شهر راه اندازی کند.

او که خبر آمدنش را به هیچ یک از دوستان و آشنایان قدیمی نداده، از ایستگاه قطار مستقیماً به هتل می رود و بنا ندارد در اثنای حضورش در تورین با کسی معاشرت کند. در بدو ورود کله لیا دو اتفاق می افتد که علی رغم میلش او را به زندگی جاری در تورین وصل می کند. اول، دختر جوانی به اسم روزتا که در اتاق دیگری در هتل دست به خوکشی زده را میابند و برای نجاتش اقدام می کنند؛ دوم، مرد میانسالی از دوستان قدیمی کله لیا  به اسم مورلی بی خبر به دیدارش می آید و خواه ناخواه او را در جریان زندگی طبقه ی مرفه شهر می گذارد و عامل ارتباط او، به ویژه با زنان و دختران جوان این طبقه می شود که روزتا یکی از آنهاست.

مورلی خانواده ی دختر را می شناسد و پیش بینی می کند که او بار دیگر دست به خودکشی خواهد زد. کله لیا علت خودکشی دختر را می پرسد، اما مورلی چیز زیادی در آن باره نمی داند. همین قدر می داند که دختر یادداشتی در این مورد از خود به جا نگذاشته و حدس می زند که خانواده اش کلی پول خرج کرده اند تا سر و صدای قضیه را بخوابانند. کله لیا که کنجکاوی اش تحریک شده، شب همان روز ملاقات با مورلی، به اتفاق او به یک میمهانی رقص در خانه ی یکی از مرفهین شهر می رود و به این ترتیب پایش به  محافل سطح بالای شهر باز می شود که خانواده ی روزتا در زمره ی ایشان است و در ادامه از آن میان دوستانی برای خود برمی گزیند. کله لیا دو ویژگی دارد که با عث می شود فاصله ی انتقادی خود را با دوستان جدیدش حفظ کند؛ اول این که او اصولاً آدم محتاطی است که در دلش را راحت به روی هر کسی باز نمی کند و دوم این که او از خانواده ای به لحاظ مالی ضعیف و سطح پایین است و در جمع دوستان همگی متعلق به طبقه ی مرفه جدیدش احساس راحتی نمی کند.

داستان از آن پس فضایی کاملاً زنانه دارد که مردها افراد حاشیه ای و موقتی آنند. وضعیت جامعه ی ایتالیا و به خصوص زنان طبقه ی مرفه در چند سال منتهی به زمان داستان تغییراتی اساسی کرده است. دختران این طبقه اکنون بر خلاف مادرانشان آزادند تا با هرکس که مایلند معاشرت کنند، هر دوستی اعم از زن و مرد که می پسندند برای خود انتخاب کنند، به هر مجلس و محفلی که مایلند بروند، هر گونه که مایلند خوش بگذرانند و حتی در صورت تمایل (به رغم ثروت و رفاهی که از آن برخوردارند) دست به گناه نابخشودنی خودکشی بزنند.

خودکشی مفهومی کلیدی در داستان است که آغاز و پایان آن را به هم وصل می کند. اهمیت موضوع وقتی بیشتر می شود که بدانیم نویسنده که از چهره ای درخشان ادبیات ایتالیاست در چهل و دو سالگی در اوج شهرت و محبوبیت در هتلی به نام رم در شهر تورین به زندگی خود پایان داده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: در جمع زنان، چزاره پاوه زه، ترجمه ی مجتبی ویسی، نشر ثالث.

سانشیرو


سانشیرو پسر جوان پاک طینت و کم رویی است که از پس از اتمام دبیرستان در شهرستان زادگاه خود، برای ادامه ی تحصیل در رشته ی ادبیات در دانشگاه سلطنتی، عازم توکیو می شود. زمان داستان  پس از پیروزی ژاپن بر روسیه در نبرد معروف دریایی تسوشیما در 1905 است؛ نبردی که  دنیا را با این واقعیت مواجه کرد که ژاپن با اصلاحات گسترده ی می جی از کشوری کوچک با مناسبات فئودالی تبدیل به ابر قدرتی صنعتی شده است.

کلید ورود به دنیای ذهنی و عاطفی سانشیرو صحنه ای است که در ابتدای داستان او با زن جوانی که مدت هاست از شوهرش بی خبر است همسفر می شود و تصادفأ شبی را با او در یک اطاق در یک مهمانسرا به صبح می رساند. زن در چندین صحنه تلاش می کند تا سانشیرو را اغوا کند اما او بر حسب شخصیت و تربیت خود خویشتنداری نشان می دهد و صبح روز بعد از سوی زن  ترسو خطاب می شود.

در روز دوم سفر سانشیرو با مردی سبیلو و سیگاری با عقایدی خاص به اسم هیروتا هم کوپه می شود که از اشخاص محوری داستان است. هیروتا معتقد است ژاپنی ها مردمانی افسرده حال اند که می توانند ابر قدرتی مثل روسیه را شکست دهند، اما همیشه همانی خواهند ماند که اکنون هستند. عجیب تر این که به رغم پیشروی های علمی و صنعتی ژاپن و پیروزی آن کشور بر روسیه، او معتقد است ژاپن پا در مسیر نابودی گذاشته است. هیروتا معلم زبان انگلیسی است. او خانه شاگردی دانشجو دارد به اسم یوجیرو که جوانی پرشور و بی پروا است. یوجیرو هم دانشکده ای و هم رشته ی سانشیرو است و نزدیک ترین دوست او خواهد بود.

با این زمینه سازی سانشیرو پا به توکیو ی مدرن با خطوط تراموا و مراکز بزرگ تجاری می گذارد که برای او پر از شگفتی است. او به مجرد ورود به دانشگاه به سفارش مادرش نزد یکی از بستگان او به اسم نونومیا می رود که در لابراتواری مشغول تحقیق بر روی نیروی حاصل از نور است. او نماینده ی ژاپنِ در حال پیشرفت های علمی و فنی است.

علاوه بر افراد نام برده شده، دو زن جوان هم در زمره ی اشخاص محوری داستانند. یکی از آنها یوشیکو، خواهر کوچکتر لوس و نازپررورده ی نونومیا و دیگری مینه کو است؛ دختر زیبایی شهری و تحصیل کرده که با دیگر اشخاص داستان مناسبات دوستانه ای دارد.

سانشیرو داستان واقع گرایانه ای  اجتماعی و عاشقانه است که وجه اجتماعی آن بر سویه ی عاشقانه اش غلبه دارد. سوسه کی از بنیان گذاران ادبیات مدرن ژاپن و فردی حساس به تحولات اجتماعی کشور زادگاه خویش است. در داستان های دیگر او هم نگاه نوستالژیک اش را به ژاپن پیش از اصلاحات می جی و صنعتی شدن دیده ایم. در سانشیرو تمرکز داستان بر آثار و تبعات گسترش فردگرایی مدل سرمایه داریِ غربی بر حیات اجتماعی و فرهنگی ژاپن است. در زمان داستان ازدواج سنتی میان طبقه ی شهر نشین می رود که از مد بیفتد و دخترها کم کم به خود حق می دهند شوهرانشان را خود انتخاب کنند. مادر سانشیرو در زادگاهش به روش سنتی دختری را برای ازدواج با او کاندید کرده و هر از گاهی هدایایی از طرف دختر برای او می فرستد. سانشیرو اما در روند داستان اندک اندک دلبسته ی  مینه کو می شود. رفتار متقابل مینه کو این ذهنیت را در وی ایجاد می کند که دلبستگی اش یک سویه نیست و آنچه در این بین مانع شفاف شدن موضوع و توأماً عامل ایجاد کشش در داستان است، خویشتنداری سنتی دو سویه ی این دو و کم رویی و معصومیت  شهرستانی سانشیرو است که در ماجرای مسافرخانه نشانه اش را دیده ایم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: سانشیرو، ناتسومه سوسکی، ترجمه ی هاشم رجب زاده، انتشارات فرهنگ معاصر.