مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

آوازهای کافه ی غم بار


آوازهای کافه غم بار، اثر کارسون مک کالرز، داستان رونق گرفتن و تعطیل شدن کافه ای است در شهرکی پرت و دورافتاده در جنوب آمریکا.

صاحب کافه زن عجیبی است به اسم میس آملیا اونس. میس آملیا خانه ای را که کافه بخشی از آن است به ارث برده است.  او زنی  درشت اندام، خشن و کاری است که اهالی شهرک از مرد و زن از او حساب می برند. اوضاع مالی میس آملیا مساعد است و ضمنا" دستی هم در دوا و درمان به روش های سنتی دارد. او پیش از راه افتادن کافه جز دوره ی کوتاه  زناشویی با ماروین میسی، تنها زندگی می کرده است. ماروین میسی که معلوم نیست چرا و چگونه عاشق میس آملیا شده بود خوش تیپ ترین و شرورترین جوان منطقه بود. او تحت تاثیر عشقش به میس آملیا دست از شرارت برداشت اما زندگی زناشویی ناموفقش چند هفته ای بیشتر به طول نینجامید و در پایان پس از کتک خوردن از میس آملیا شهرک را ترک کرد و به دلیل ارتکاب خلاف هایی بزرگتر از پیش، دستگیر و زندانی شد.

شروع ماجرای رونق کافه به روزی بر می گردد که مرد گوژپشت بد ترکیب و ژنده پوشی به اسم لایمون پا به آنجا می گذارد. میس آملیا به دلایلی باز هم نامعلوم در همان نگاه اول عاشق لایمون می شود « قبل از هر چیز، عشق تجربه‌ای است مشترک میان دو نفر؛ اما این موضوع به این معنا نیست که هر دو طرف تجربه‌ای مشابه را از سر می‌گذرانند. یکی عاشق است و دیگری معشوق، اما از دو دیار متفاوت. بیشتر وقت‌ها معشوق صرفاً محرکی است برای اندوخته‌ی عشقی که از مدت‌ها قبل به‌آرامی در دل عاشق انباشت شده است و هر عاشقی یک جورهایی به این مساله آگاه است؛ در دل، عشقش را چیزی یگانه می‌بیند؛ کم‌کم با تنهایی تازه و غریبی آشنا می‌شود و این آگاهی  عذابش می‌دهد. پس در مواجهه با این عشق تنها یک کار از دستش ساخته است؛ این که عشقش را هرقدر که می‌تواند در دل خودش نگه دارد. باید برای خودش جهانی درونی بسازد، سراپا تازه؛ جهانی پرشور و شگرف که در درونش کامل می‌شود.»

لایمون که نسبتی فامیلی با میس آملیا دارد در خانه ی او ساکن می شود و تحت حمایت های همه جانبه اش قرار می گیرد.عشق میس آملیا به لایمون عشقی یک طرفه است و چنان نمودی دارد که اندک اندک اهالی کنجکاو را به کافه جذب می کند. کافه با پیشنهادهای خوبی که لایمون می دهد روز به روز رونق بیشتری می گیرد و به نقطه ی کانونی شهرک مبدل می شود.

ماجرای اصلی داستان امّا هنوز در راه است؛ ماجرایی که با حضور زمینه چینی شده ی ماروین می سی در شهرک و کافه رخ می دهد و لایمون در آن نقشی شوکه کننده و غیر قابل باور ایفا می کند.

آوازهای کافه ی غم بار از آثار شاخص مک کالرز و دارای اقتباسی سینمایی به همین نام است. از نکات تأمل برانگیز داستان، راوی خاص آن است که چیزی است بین راوی شخصیت از هر دو نوع فردی و جمعی و دانای کل که ضمیمه ی کتاب به آن اختصاص یافته است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب:  آوازهای کافه غم بار، کارسون مک کالرز، ترجمه ی حانیه پدرام، انتشارات بیدگل.

خیابان تمساح


خیابان تمساح مجموعه ی شانزده داستان کوتاه به هم پیوسته است از نویسنده و نقاش لهستانی برونو شولتز.

شولتز که تباری یهودی داشت در نوزدهم نوامبر 1942 در شهر کوچک زادگاهش که در آن زمان جزو خاک لهستان بود مورد اصابت گلوله ی مأمورین گشتاپو قرار گرفت و کشته شد. شب همان روز یکی از دوستانش جسد او را به گورستان یهودی منطقه برد و دفن نمود. از آن گورستان اثری باقی نمانده و دست نوشته های شولتز که دست کسی سپرده شده بود نیز ناپدید شده است. از شولتز دو اثر در زمان حیات و پیش از جنگ دوم جهانی منتشر شد که خیابان تمساح یکی از آنهاست. نام اثر دیگر آسایشگاه با سردر شنی است که سه سال پس از خیابان تمساح منتشر شده است. به رغم تعداد کم آثار باقی مانده از شولتز، کیفیت این آثار چنان است که خالقشان یکی از برجسته ترین نویسندگان معاصر لهستان شناخته می شود.

خیابان تمساح اسم یکی از داستان های مجموعه است که مترجم انگلیسی آن را به عنوان نام کتاب برگزیده است. اسم کتاب در نسخه ی اصلی مغازه های دارچینی است که اسم یکی دیگر از داستان هاست.

جرزی فیکوفسکی که پیش گفتار کتاب از اوست در توضیح چگونگی خلق خیابان تمساح می گوید شولتز داستان ها را در واقع به عنوان نامه خطاب به  دوستی می نوشت و به تشویق همان دوست آنها را به عنوان کتاب به چاپ سپرد.

داستان های مجموعه از نوع خاطره نگاری و با اشخاصی مشتر ک اند. زبان داستان ها بسیار غنایی، نمادین، استعاری، توصیفی و تصویری است و آنچه کتاب را در مجموع به شاهکاری ادبی تبدیل می کند علاوه بر کیفیت زبان، روشی است که نویسنده با آن ساده ترین چیزها را به اسطوره تبدیل می کند:

«در آن صبح های درخشان، وقتی آدلا از بازار برمی گشت، انگار پومونا[الاهه ی میوه و درختان میوه در یونان باستان] از میان شراره های روز سربرآورده باشد. سبدش پر بود از زیبایی رنگارنگ خورشید، توت های شفاف صورتی و تابناک و آبدار، آلو های سیاه و رازآلود که عطرشان از مزه شان بهتر بود و زرد آلوهایی که انگار بعد از ظهر های کشدار تابستان در گوشت طلایی شان آرام گرفته بود.»

«میدان بازار، خلوت و به داغی آهن مذاب بود. مثل بیابانی در انجیل که متعلقاتش را بادهای گرم روفته بودند. اقاقیاهای خاردار، سر برآورده در این پوچی، با آن برگ های روشن همچون نقش و نگاری روی یک فرشینه بودند. اگر چه باد دیگر نفس نمی کشید، اما درختان اقاقیا برگ هایشان را انگار در نمایشی می رقصاندند، گویی شکوه حاشیه های نقره ای برگ ها را با سربلندی به رخ می کشیدند و برگ ها به خز پالتوی یک نجیب زاده می ماندند.»

« یکی از این رخ کرکس ها را به یاد دارم، پرنده ای غول پیکر با گردنی بدون پر و صورتی پر چین و چروک و پر از برجستگی. مرتاضی گرسنگی دیده بود، کشیشی بودایی، دنباله رو آیین سرسختانه ی اجدادش ... با منش بت های جاودان مصری و لایه ی آب مروارید شیری رنگ روی چشم هایش که پایین می گرفتشان تا غرق در تفکر تنهایی موقرش شود و با آن وجهه ی سنگی ، انگار برادر بزرگتر پدر بود.»

 داستان ها مر بوط به دوران کودکی راوی اند و پدر او که در نقل قول آخر ذکرش رفت، شخصیت اصلی غالب آنهاست. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: خیابان تمساح، برونو شولتز، ترجمه ی شروین جوانبخت، انتشارات خوب.

یادداشت های آدم زیادی


آدم زیادی پدیده ای تمام روسی است که گریبایدوف، پوشکین و لرمانتوف از او سخن گفته اند. این پدیده امّا توسط تورگنیف و با رمان کوتاهش، یادداشت های آدم زیادی ساخته و پرداخته و تبدیل به یک تیپ شد؛ تیپی که مارشال برمن در تجربه ی مدرنیته  این گونه توصیفش کرده است:« به لحاظ دماغی غنی و با استعداد ولی محروم از اراده و عزم لازم برای کار و عمل». آدم زیادی را قدری بعد از تورگنیف، داستایفسکی در سن پترزبورگ در یک زیر زمین یافت و او را دست مایه ی خلق داستان معروفش، یادداشت های زیرزمین قرار داد.

آدم زیادی داستان تورگنیف مرد سی ساله ای است به اسم چولکاتورین. او آدم مریضی رو به موت است و داستانش با این جمله شروع می شود: « طبیب همین الآن از پیشم رفت.*». دکتر پیش از رفتن به چولکاتورین اطلاع داده که به زودی ( تاحدود دو هفته ی دیگر)خواهد مرد.

چولکاتورین که می داند حدود دو هفته بیشتر به پایان عمرش باقی نمانده تصمیم می گیرد به مرور زندگی خود بپردازد. او به صورت فشرده کودکی تا جوانی خود را مرور می کند و می رسد به جایی که به قول خودش بهترین کلمه را برای توصیف خودش اختراع می کند: «زیادی».

« آدم ها بد، خوب، عاقل، ابله، دلچسب یا زننده هستند، اما زیادی نیستند... جهان بدون این انسان ها هم می تواند سر کند... شکی نیست اما بی فایده بودن مشخصه ی اصلی و وجه تمایز آنان نیست و زمانی که از آنان سخن می گویید ، «زیادی» نخستین صفتی نیست که بر زبانتان جاری می شود. ولی من... در باره ی من حرف دیگری نمی توان زد: زیادی ام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامه ام، همین و بس. ظاهراً طبیعت برنامه ای برای حیات من نداشته و در نتیجه با من مانند میهمانی سرزده و ناخوانده رفتارکرده است».

چولکاتورین پس از آن که اثبات کرد آدمی زیادی است در تکمیل ادعایش به مهمترین اتفاق زندگی خود می پردازد. او چند سال پیش برای انجام کاری بسیار پیش پا افتاده شش ماه را در شهرستانی بدقواره و دورافتاده با هشتصد نفر جمعیت مقیم می شود. آنحا ناچار به خانه ی آژوگین می رود که از متمولین منطقه است. آژو گین و همسرش هیچ بهره ای از زیبایی نبرده اند اما دختری دارند به اسم یلیزاوتا کریولونا که بسیار زیبا و شاداب است و چولکاتورین از همان دیدار نخست به او دل می بازد.

چولکاتورین درست پیش از شرح ماجرای سفرش اعلام می کند که خود را از نعمت هوش بی بهره نمی داند حتی گاه افکار نسبتاً جالبی به ذهنش خطور می کند، اما از آنجا که زیادی است، درونش کلون کوچکی دارد که راه را بر بیان افکارش می بندد چرا که پیشاپیش می داند ایده هایش را به ناشکیل ترین شکل ممکن به زبان خواهد آورد.

رفت و آمدهای چولکاتورین به خانه ی آژوگین ادامه پیدا می کند و در این اثنا از او دعوت می شود تا در گردشی خارج از شهر آنها را همراهی کند. در گردش موقعیتی ایجاد می شود که چولکاتورین و یلیزاوتا از دیگران جدا شوند. صحنه که تورگنیف آن را به زیبایی طراحی کرده مهیاست تا چولکاتورین مانند هر مرد عاشقی در آن موقعیت عشقش را ابراز کند. اما از آنجایی که او اساساً آدمی زیادی است سکوت می کند و در اوهام خود غرق می شود و بد تر از آن، وقتی اشک یلیزاوتا در می آید مطلب را مطابق میل خود تفسیر می کند و آن را به حساب عشق متقابل او به خود می گذارد و به این ترتیب به اوج قله ی عشق یک طرفه صعود می کند.

تورگنیف اما می داند کجا و چطور باید ضربه ی بیدار کننده را به ناقهرمان داستانش وارد کند. او در تمهید این کار شاهزاده ای صاحب همه نوع کمالات را به صحنه می آورد و ترتیبی می دهد که هر آدم غیر زیادی می فهمد باید دست و پایش را جمع کند و از بازی خارج شود. چولکاتورین اما توهماتش را ترک نمی کند و بازی را آنقدر ادامه می دهد تا هیچ جای تردیدی برای خواننده باقی نگذارد که آدم زیادی هیچ چیزش شبیه آدمیزاد نیست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: یادداشت های آدم زیادی، ایوان تورگنیف، ترجمه ی بابک شهاب، انتشارات وال.

* تصادفی نیست که یادداشت های زیرزمین داستایفسکی با این جمله شروع می شود:« من آدم مریضی هستم...»

 

تنهایی هولناک مکسول سیم

 

تنهایی هولناک مکسول سیم رمان پیکارسکی روانکاوانه و اجتماعی است از جاناتان کو.

 محل داستان انگلستان و استرالیا و شخصیت اصلی و راوی عمده ی آن مرد چهل و هفت ساله ای دچار افسردگی عمیق است به اسم مکسول سیم ملقب به مکس.  در درآمد داستان به تاریخ مارس 2009 آمده که پلیس حین گشت زنی در شبی برفی او را در ماشینی در کنار جاده  نیمه برهنه و در آستانه مرگ در اثر سرما یافته است. در صندوق عقب خودرو دو جعبه حاوی دویست مسواک و کیفی پر از کارت پستال پیدا شده است.

داستان پس از درآمد مذکور در یک رستوران در سیدنی آغاز می شود. همسر مکس، کرولاین  به همراه دخترشان لوسی به تازگی او را ترک کرده اند. مکس  کارمند بخش کالاهای مرجوعی در یک فروشگاه بزرگ بوده و در زمان شروع داستان به دیل ابتلا به افسردگی در مرخصی استعلاجی است. پدر مکس که از اشخاص محوری داستان است ساکن سیدنی است. کرولاین به منظور کمک به کاهش افسردگی مکس ترتیب سفر او به استرالیا به منظور دیدار پدرش را داده است. در رستوران توجه مکس با حسرت به مادر و دختری چینی جلب می شود که به نظر می رسد با یکدیگر روابطی صمیمانه دارند؛ صمیمیتی که مکس نه در مقام فرزند با پدر خود تجربه کرده و نه به عنوان پدر با دخترش داشته است.

سفر مکس موفقیت آمیز نیست و نمی تواند یخ بین پدر و پسر را آب کند. در پایان سفر، پدر از مکس می خواهد تا در بازگشت به انگلستان به خانه ی متروکه ی سابق او برود و پوشه ای آبی رنگ را بیابد و برایش به سیدنی بفرستد.

پرواز مکس به لندن دو مرحله ای است. در مسیر سیدنی به سنگاپور او با مردی تاجر که در صندلی کناری او نشسته آشنا می شود و در تمام طول سفر از ماجرای زندگی ناکام خود با او می گوید. مرد تاجر که به نحوی طنز آمیز گویی تحمل شنیدن مصائب بی شمار زندگی مکس را نداشته در پایان مرحله ی نخست سفر دچار حمله ی قلبی می شود و می میرد.

در فرودگاه سنگاپور مکس با دختر جوان زیبایی به اسم پنی آشنا می شود که کارش ضبط صداهای فرودگاه برای فروش به آقایان مشتری ویژه ای است که قصد فریب همسران خود را دارند.

پنی در مسیر لندن باعث آشنا شدن مکس با سرگذشت کروهرست می شود. او دریانوردی آماتور بوده که در سال 1968 در یک مسابقه ی دریایی دور دنیا شرکت کرده است. کروهرست که رقبایی به مراتب حرفه ای تر از خود داشته کمی بعد از آغاز سفر متوجه می شود که امکان ادامه ی مسابفه را ندارد ولی به دلیل ترس از آبرو ریزی و ورشکستگی مالی متعاقب آن چنین وانمود می کند که در حال ادامه ی سفر است اما در نهایت تصمیم به خود کشی می گیرد.

مکس در بازگشت به کشورش پیشنهاد ویزیتوری یک شرکت تولید مسواک های دوست دار محیط زیست که دسته شان از چوب و مویشان از موی گراز است را می پذیرد و داوطلب شرکت در مسابقه ای می شود  که آن شرکت برای سفر به چهار گوشه ی بریتانیا ترتیب داده است. شرکت کنندگان از ماشین های تویوتای مجهز به سیستم ردیاب ماهواره ای استفاده می کنند و هر کدام زودتر به مقصد برسند و مسواک هایشان را بفروشند برنده خواهند بود.

صدای سیستم رهیاب صدای زنی است که مکس اسمش را اما می گذارد و برای فرار از تنهایی مطلق خود در طول سفر با او وارد گفتگو می شود:

« بگو ببینم اما چند وقت است که همدیگر را می شناسیم؟

ـ در همین جاده به مسیر خود ادامه دهید.

یادت نیست؟  خب جالب است بدانی هموز سه روز هم نشده است.

ـ دویست یارد جلوتر به چپ بپیچید.»

از اسم داستان و آنچه تا کنون آمد می توان دریافت که مسئله ی اصلی داستان تنهایی آدم ها ست. جاناتان کو توجه ما را به این نکته ی بسیار حائز اهمیت جلب می کند که هر چه وسایل ارتباطی گسترش پیدا کرده ، آدمها تنها تر شده اند. مکس ناتوان از برقراری ارتباطی رضایت بخش واقعی با کارولین در تمام دوران زندگی مشترک با او پس از جدایی با اسم زنانه ای مستعار به عضویت گروهی اینترنتی در می آید که کارولین از اعضای آن است و به طور خصوصی و از طریق ایمیل با او وارد نامه نگاری می شود و از این طریق به شناختی از او می رسد که تماماً برایش تازگی دارد.

او که گویی سرگذشت کروهرست را باز سازی می کند از برنامه ی اولیه سفر تجاری خود منحرف می شود و در سفری اودیسه وار که بیشتر درونی است تا جغرافیایی و بیرونی  به بازشناسی گذشته ی خانوادگی و شخصی خود می پردازد. داستان پایان غیر منتظره ای دارد که در آن زن چینی و دخترش نقشی فراتر از انتظار ایفا می کنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: تنهایی هولناک مکسول سیم، جاناتان کو، ترجمه ی اشکان دانشمند، نشر نیماژ.

وزارت درد


خالق وزارت درد، دوبراوکا اوگرشیج، تا پیش از تجزیه ی یوگوسلاوی نویسنده ای بود ساکن زاگرب که ادبیات روس خوانده بود و در دانشگاه نظریه ی ادبی تدریس می کرد. پس از جنگ های داخلی و تشکیل کشور کرواسی حاضر نشد هویت یوگوسلاوش را به کروات تغییر بدهد(به قول خودش هویت چیزی نیست که با تغییر گذرنامه عوض شود). او به دلیل مواضع انتقادی اش نسبت به ناسیونالیسم نوظهور کروات در زادگاهش انگ دشمن مردم، جادوگر و خائن خورد و ناگزیر به جلای وطن شد. وزارت درد از رمان های شاخص اوست که سالها پس از مهاجرت هنوز به زبان کروات می نویسد و مدتهاست به چهره ای جهانی تبدیل شده است.

شخصیت اصلی و راوی داستان زن جوانی اهل یوگوسلاوی سابق است به اسم تانیا لوتسیچ. او همانند نویسنده، کشورش را ترک کرده و در آمستردام زندگی می کند. همسرش گوران او را به تازگی ترک کرده و به دنبال رویاهای خود به ژاپن رفته است.

تعداد زیادی از اهالی یوگوسلاوی سابق به آمستردام پناه آورده اند. آنها به هر ترتیبی که هست گلیم خودشان را از آب می کشند. بیشترشان تنیس بازی می کنند؛ اصطلاحی که برای نظافت خانه های مردم به کار می برند. تعدادی در رستورانها ظرف می شورند، یکی در بازار آکاردئون می زند و دیگری در دفتر پست نامه ها را دسته بندی می کند. اما پر درآمدترین کاری که بدون داشتن مجوز انجام می دهند در وزارت درد است. وزارت درد اصطلاحی است که برای صنعت سکس به کار می برند و از جمله شامل تولید لباس های سادو مازوخیستی از تکه های چرم و لاستیک و پلاستیک است.

پناهندگان یوگوسلاو علاوه بر مشکلات و مسائل عام پناهندگی ، مشکلی مخصوص به خود دارند؛ آنها اهل کشوری اند که دیگر وجود خارجی ندارد! آنها از کشور سابق شان با اسامی مثل یوگا، تیتولند و تایتانیک یاد می کنند و در درون جماعت خود به دسته های مجزای صرب، کروات، اسلونیایی، بوسنیایی و مقدونی ها تقسیم می شوند.

کمی پس از آن که گوران تانیا را ترک می کند، تانیا نامه ای از یک دوست دریافت می کند که در آن پیشنهاد شده برای دو ترم در دانشگاه آمستردام به عنوان مربی زبان صربو کرواتی مشغول کار شود. او پیشنهاد را می پذیرد و به آپارتمانی که دانشگاه در اختیارش گذاشته نقل مکان می کند. دانشجویان دوره عمدتاً اهل یوگوسلاوی سابق اند که حضورشان در دانشگاه فرصتی است تا مدت اقامتشان در هلند را تمدید کنند. آنها ضمناً از قومیت های مختلفند که در جنگ داخلی با یکدیگر درگیر بوده اند و حتی در یک مورد پدر یکی از آنان که بوسنیایی است به دست صرب ها کشته شده است.

شاگردان ابتدا تانیا را پروفسور صدا می کنند اما کمی بعد از لقب رفیق استفاده می کنند که یادآور گذشته ی سوسیالیستی آنهاست. تانیا در شروع دوره با شناختی که از شرایط شاگردانش دارد به آنها اطمینان می دهد که به همگی شان نمرات بالا خواهد داد و در پاسخ یکی از آنها که میخواهد بداند برای گذراندن دوره چه کاری باید بکنند می گوید هیچ کار! او حتی به یکی از شاگردان اجازه می دهد تا در کلاس حاضر نشود. او آگاه است که شاگردانش تمایلی به یادگیری ادبیات سرزمین هایی ندارند که از آنها اخراج شده یا گریخته اند.

مسئله یوگوسلاوهای سابق فقط این نیست که سرزمینشان به چند کشور تجزیه شده، زبان آنها نیز که پیش از این با عنوان صربو ـ کرواتی از آن یاد می شد اکنون به سه زبان مختلف صربی، کرواتی و بوسنیایی تقسیم شده است. تانیا این تعریف رایج را قبول دارد که زبان گویشی است که یک ارتش از آن پشتیبانی می کند و بر آن اساس معتقد است صربی، کرواتی و بوسنیایی به معنای دقیق زبان هایی مستقل نیستند چرا که نه توسط ارتشی رسمی بلکه به وسیله ی نیروهای شبه نظامی پشتیبانی می شوند. این زبان ها اما اندک اندک ارتش های خود و لغت نامه های خود را ساختند و جالب است که برای مثال نان را به سه اسم مختلف نامیدند اما واژه ی مرگ در هر سه یکسان باقی ماند.

شاگردان کلاس آزادند تا هرچه که خواستند را به زبان سابق صربو کرواتی بنویسند و در کلاس بخوانند. اما تانیا به شکلی ظریف و غیر مستقیم آنان را به سمت نوشتن از خاطرات یوگوسلاوشان سوق می دهد. ارزیابی تانیا از عملکرد کلاسش کاملاً مثبت است اما نظر رئیس گروه به عکس کاملاً منفی است. او به تانیا تذکر می دهد که کلاس هایش را به جلسات گروه درمانی تبدیل کرده و وقتی با مقاومت تانیا روبرو می شود به او می گوید شاگردانش از نداشتن برنامه ی درسی به او شکایت کرده اند.

تانیا که احساس می کند به او خیانت شده ترم بعد، چنان تغییر رویه می دهد که همه ی شاگردان را متعجب و معذب می کند. رویه ی جدید واکنش های مختلفی را میان شاگردان بر می انگیزد و نتایجی را به دنبال می آورد که زندگی او را به مسیری دیگر می اندازد.

وزارت درد اثری جذابی عمیق و خوش ساخت و فرصتی کم نظیر برای درک بهتر ابعاد روانی و اجتماعی مهاجرت و به ویژه تأثیر آن بر هویت فردی و جمعی مهاجرین است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: وزارت درد، دوبراوکا اوگرشیچ، ترجمه ی نسرین طباطبایی، نشر نو.