
مالیخولیای مقاومت داستان آخر الزمانی مطرحی است از نویسنده ی مجارستانی برنده ی جایزه ی نوبل ادبی 2025، لسلو کراسنا هورکایی.
مدت زمان داستان شانزده روز، تاریخ آن نامعلوم و مکان رخدادهای اصلی آن شهری کوچک و بی نام در کشور مجارستان است. در شروع دلهره آور داستان که مقدمه ی دلهره ی بزرگتر مرتبط با ماجرای اصلی است، زن مسنی به اسم پلاف در حال بازگشت به شهر محل اقامت خود، داخل یک قطار مسافری در وضعیتی عجیب احساس می کند توسط مرد قلچماقی روستایی مورد تهدید قرار گرفته است. خانم پلاف شب هنگام با ترس و لرز به شهر می رسد و نگران از این که مورد تعقیب قرار بگیرد راهی خانه ی خود می شود. وضعیت شهرِ زمستانی یخ زده غیر عادی است. همه جا تاریک است، اینجا و آنجا زباله ها در معابر انباشته شده و آگهی به چشم می خورد که از آمدن یک سیرک و نمایش بزرگترین نهنگ جهان خبر می دهد.
شهر در آستانه ی تحولی است که زنی به اسم استر در آن نقشی اساسی ایفا می کند. خانم استر از شوهر موسیقی دان برجسته اش که نام فامیلش را از او وام گرفته جدا شده و در شروع ماجرا با رئیس پلیس گردن کلفت و الکلی شهر رابطه دارد. خانم استر در شب ورود پلاف به شهر او را با حضور خود در خانه اش غافلگیر می کند. او که گویی وضعیت غیر عادی شهر را خود برنامه ریزی کرده معتقد است زمانه در حال عوض شدن به جامعه ای جستوجوگرتر، صادق تر و بازتر است که می تواند کنایه ای به تغییرات سیاسی مجارستان در آستانه ی فروپاشی شوروی و بلوک شرق باشد.
خانم پلاف پسری الکلی و خل مزاج دارد به اسم والوشکا. والوشکا که به نوعی پستچی شهر است و در اوقات فراغت نمایش اجرام فلکی را با مشارکت حضار در یک کافه اجرا می کند، با آقای استر هم خانه و به نوعی خدمت گزار اوست. خانم استر قصد دارد در تحولات روزهای آتی از آقای استر استفاده کند و انتظار دارد والوشکا او را به این کار راضی کند.
مالیخولیای مقاومت اثری استعاری است. نمایش اجرام فلکی استعاره ای است که به استعاره ای دیگر راه می برد. آقای استر در منزل پیانویی دارد که کوک آن را تغییر می دهد و در نتیجه اجرای باخ را که مورد علاقه ی اوست به چیزی ناهنجار تبدیل می کند. فیثاغورث معتقد بود نسبت فاصله زمین از خورشید، ستارگان قابل رویت و جرم های آسمانی که به دور زمین می چرخند با فواصل موسیقایی یکی است. بر پایه ی این فرضیه حرکت اجرام آسمانی صدایی تولید می کند که دارای هارمونی یا هماهنگی است. این صدای کیهانی بر فواصل موسیقی استوار است و آهنگ هستی، نوعی نظم یا هارمونی را در جهان آشکار می کند.
وضعیت شهر با حضور سیرک از کوک یا مدار معمول خود خارج می شود. روستاییانی که ظاهراً برای تماشای نهنگ غول پیکر(که خود می تواند استعاره ای از لویاتان باشد که هابز در اثر مشهورش در فلسفه ی سیاسی، پیکر بندی جوامع را به آن تشبیه کرده است) آمده اند، ظاهراً به رهبری یکی از اعضای سیرک، ملقب به شاهزاده شهر را به آشوب می کشند. شاهزاده فردی غیر مجار است و برای گفتگو با دیگران از مترجم استفاده می کند. او که در داستان حضوری سایه وار دارد به نحوی رهبر شورش است. خانم استر در این میان نقشی تعیین کننده ایفا می کند و به کمک نظامیان شورش را سرکوب می کند و البته که در این بین دیگر اشخاص محوری داستان هر یک نقشی ایفا می کنند و سرنوشتی در انتظار آنهاست.
مالیخولیای مقاومت داستان سوررئالی پوچ گرایانه با شیوه ی نگارشی شبیه به آثار برنهارد، یک تکه و عمدتاً بدون پاراگراف بندی و با جملاتی تو درتو و بسیار مطول و سخت خوان است که بحث و تفسیرهای فراوانی را برانگیخته است. کارگردان معروف مجار، بلا تار، بر اساس این داستان فیلمی با عنوان هارمونی های ورکمایستر ساخته است که نماهایی از آن به عنوان جداکننده ی فصول داستان در کتاب آمده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: مالیخولیای مقاومت، لسلو کراسنا هورکایی، ترجمه ی علی معصومی، نشر ژرف.

آنچه با خود حمل می کردند داستان ضد جنگ شاخصی است از نویسنده ی آمریکایی، تیم اوبراین.
ساختار اثر چیزی است بین رمان و مجموعه داستانی با راوی نویسنده ای واحد و شخصیت های مشترک که در سه زمان جداگانه ی پیش، در اثنا و پس از جنگ ویتنام می گذرد.
راوی داستان در زمان روایت نویسنده ای چهل و سه ساله، متأهل و دارای یک فرزند دختر نوجوان است. او در زمان آغاز جنگ با رتبه ی ممتاز از دانشگاهی معتبر فارغ التحصیل می شود و به طور قطع قصد ندارد وارد جنگ شود و چنان در این تصمیم جدی است که تا آستانه ی ترک کشورش و مهاجرت به آمریکا پیش می رود. یکی از وجوه امتیاز داستان جهان بینی حاکم برآن به ویژه در مورد واقعیت، حافظه و خیر وشر است. صحنه ای که راوی در آن از تصمیم خود برای ترک کشورش منصرف می شود و نهایتاً سر از جنگ در می آورد صحنه ای است که با اندکی تغییر می توانست به نتیجه ای متفاوت بیانجامد. نویسنده در این صحنه و در جای جای داستان به خواننده نشان می دهد که واقعیت جهان و ما چیزی سخت و صلب نیست و گاه اهمیتش از واقعیت داستانهایی که برای خود می سازیم کمتر است. به علاوه مرز بین خیر و شر غالبأ چنان ناشفاف است که فرد باکوچکترین محرکی می تواند از یک سوی آن به سوی دیگر بلغزد.
داستان در زمان حضور راوی در جنگ و با معرفی ستوان یکم جیمی کراس آغاز می شود. جیمی کراس فرمانده ی دسته ای است که راوی در آن عضویت دارد. جیمی کراس در کوله پشتی خود در کنار چیزهای دیگر نامه هایی از دختری به نام مارتا حمل می کند. نامه ها از دید راوی از نوع عاشقانه نیستند اما کراس آنها را با نیت عاشقانه بودن و همچون چیزی مقدس نگاه می دارد و در هر فرصتی در وضعیتی مناسک گونه آنها را می خواند و به خیال فرو می رود. آنچه با خود حمل می کردند، اسمی غیر متعارف برای یک داستان است اما از همان صفحات نخست علت انتخاب آن بر خواننده آشکار می شود. شاید به نظر برسد به جای آن می شد گفت آنچه همراه داشتند یا چیزی خلاصه تر، اما صفحات زیادی از داستان به ذکر سلاح و مهمات، تجهیزات و وسایلی اختصاص دارد که یک سرباز ضرورتاً با خود حمل می کند و تنها در موقعیتی از این ضرورت معاف می شود که جنازه اش برای انتقال به پشت جبهه توسط هم قطارانش حمل می شود.
داستان دارای بیست و یک فصل با نام و فاقد ترتیب زمانی و از این جهت شبیه به وضعیت حافظه در یادآوری گذشته است که برحسب تداعی های مختلف در زمان پس و پیش می رود. در اصل هم راوی در زمان روایت در حال یاد آوری و نوشتن خاطرات خویش است. بیشتر فصل های داستان به خاطرات راوی از جنگ اختصاص دارد. از دیگر نقاط قوت داستان که در کشور زادگاه نویسنده مخالفت هایی را برانگیخت، نمایش جنگ به گونه ی کاری عبث و بی معنی و فاقد هرگونه جنبه ی مثبت و قهرمانی است:« مردها کشته می شدند و می مردند چون خجالت می کشیدند که نمیرند. همین نکته بیش از هر چیز آنها را به جنگ می کشاند، نه چیزی سازنده و نه رویاهای شکوه و افتخار، فقط اجتناب از شرمندگی. می مردند تا از شرمندگی نمیرند.». بر اساس چنین نگرشی می توان فهمید که چرا در یکی از عمده ترین ماجراهای جنگی داستان یکی از افراد دسته در هوای بارانی و در منطقه ای که سیلاب بی امان آن را فراگرفته اندک اندک در باتلاق متعفنی از گل و لای و فاضلاب انسانی فرو می رود و ناپدید می شود و در آن حال همرزم همراه او که ناخواسته باعث مرگش شده نگران گم شدن عکس دوست دختر خود است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: آنچه با خود حمل می کردند، تیم اوبراین، ترجمه ی علی معصومی، انتشارات ققنوس.

درس های یونانی داستان شاعرانه ای است جذاب و باشکوه با ساختاری ظریف و دقیق و زبان و بیانی بسیار مناسب از هان کانگ.
داستان بیست و دو فصل دارد که به ترتیب شامل فصل های یک تا بیست و یک و فصل پایانی صفر است. از مجموع فصل ها هشت فصل علاوه بر شماره اسم هم دارند.
فصل کوتاه یک، که راوی آن خود نویسنده است، وصیت بورخس است برای نوشته ی روی سنگ قبرش:« او شمشیر را گرفت و تیغه ی برهنه را میان آنها نهاد.»این نوشته بر گرفته از حماسه ای اسکاندیناویایی است. در نخستین و آخرین شبی که یک زن و مرد با هم گذراندند شمشیری تا سپیده دمان میان آنها نهاده شده بود. هان کانگ در تفسیرش بر یادداشت سنگ قبر بورخس معتقد است اشاره ی آن شمشیر به نابینایی بورخس است؛ چیزی که او را دنیا جدا می کرد. این فصل کارکردی نمادین دارد که می تواند به فهم کلی داستان و به ویژه پایان آن کمک کند.
شخصیت اصلی بدون نام داستان زن جوانی است که در شروع فصل دو که اسمش سکوت است دستهایش را جلوی سینه به هم چسبانده و با اخم به تخته سیاه نگاه می کند. در سطر بعد شخصیت مقابل زن معرفی می شود؛ مردی او هم بدون اسم با عینکی ته استکانی که از زن می خواهد نوشته ی روی تخته را بخواند.
در همان فصل دو معلوم می شود زن شش ماه قبل مادرش را از دست داده، قبل از آن از همسرش جدا شده، و سرانجام حضانت پسر هشت ساله اش را از دست داده و از همه مهمتر پس از دور شدن فرزند، قدرت تکلمش را از دست داده است. زن مدتی به روان درمانی پرداخته که جز سوء تفاهم با پزشک معالجش حاصلی نداشته است. او تصمیم گرفته به عنوان راه حل در کلاس درس یونانی باستان شرکت کند که زبانی است مرده و تنها به کار خواندن کلاسیک های یونانی می آید.
زن پیش از این یک بار دیگر در شانزده سالگی توان سخن گفتن را از دست داده بود. آن بار پس از مدتها معالجه ی بی ثمر کلمه ای از زبان بیگانه ی فرانسوی تکلم را به او بازگردانده بود. این بار او زبان بیگانه تری را برای خود تجویز کرده، شاید به این دلیل که بیماریش را عمیق تر و جدی تر از پیش ارزیابی کرده است. اگر برای زن امکان می داشت زبان های بیگانه تری با خطی نا آشنا تر مثل برمه ای یا سانسکریت را انتخاب می کرد اما به آموزش چنین زبان هایی دسترسی نداشته است. دوره ی آموزش یونانی در دانشگاهی خصوصی برگزار می شود و مدرس آن همان مرد با عینک ته استکانی است.
فصل سوم و تعداد دیگری از فصل ها به مرد عینکی اختصاص دارد و بر خلاف فصل های دوم و دیگر فصل هایی مربوط به زن که توسط دانای کل روایت می شود ، توسط خود او روایت می شود. انتخاب راوی دانای کل برای شخصیتی که قدرت تکلم ندارد انتخاب به جایی است و اساساً نوع راوی ها و شیوه ی روایت از امتیازات این داستان است.
مرد هم مثل زن مشکلی دارد. مشکل او کم بینایی پیش رونده است که از نوجوانی به آن پی برده است. در زمان روایت او حتی با عینک ته استکانی هم دید کامل ندارد و می داند که تا چندی بعد همین مقدار بینایی را نیز از دست خواهد داد.
ترکیب زنی فاقد تکلم و مردی در آستانه ی نابینایی ترکیبی بسیار جالب توجه است که بعید است با هیچ ترتیب و ترکیب دیگری برای خلق داستانی چنین تاثیر گزار قابل جایگزینی باشد.
مرد، آدمی گذشته گراست و این امر برای کسی که آینده ای تاریک در انتظار اوست امری معقول است. او در بخش های خود بدون رعایت نظم و ترتیب زمانی به گذشته ی خود می پردازد. مرد از نوجوانی به همراه خانواده مقیم آلمان بوده اما در بزرگسالی به دلایلی که نوعاً مهاجران را آزار می دهد تنهایی به کشور خود کره و شهر سئول که محل رخدادهای داستان است باز گشته است. او در نوجوانی عشقی را تجربه کرده که هنوز خاطره ی آن را گرامی می دارد:« در واقع آن شب ها مملو از شیرینی بود که می دانم هرگز دوباره تجربه نخواهم کرد. آن موقع بود که برای اولین بار فهمیدم عاشق شدن مثل جن زدگی می ماند. صبح حتی قبل از این که چشم هایم را بازکنم زیر پلک هایم بودی. وقتی چشمانم را می گشودم بلافاصله روی سقف، جالباسی، شیشه ی پنجره، خیابان، دوردست های آسمان ضاهر می شدی و مثل نور رنگارنگ می درخشیدی. تو مرا تسخیر کردی...»
مرد به دلیل وضعیت بینای اش فردی گوشه گیر است و تمایلی به جلب توجه دیگران ندارد و این یکی از وجوه مشترک او با زن است که به نحوی پیچیده تر در تنهایی خود غرق شده است:« این سکوت ربطی به تارهای صوتی و ظرفیت ریه نداشت، فقط دوست نداشت فضا را اشغال کند. هرکس بر مبنای توده ی بدنی اش مقدار مشخصی از فضای فیزیکی را اشغال می کند، اما صدا فراتر می رود. او تمایلی به انتشار خودش نداشت.»
مرد در شروع دوره از عدم توانایی تکلم زن بی اطلاع است و چنان که معمول معلمین است گاهی از او سئوالی می پرسد امّا هیچ واکنشی از او نمی بیند. در مرحله ی بعد وقتی متوجه مشکل او می شود فکر می کند او فردی کر و لال است.
در جریان کلاس ها بر اثر فضولی یک همکلاسی مرد متوجه می شود که زن اشعاری به یونانی می نویسد. او از زن می خواهد تا شعرش را نشان دهد. زن با نگاهی او را میخکوب می کند و از کلاس خارج می شود. مرد از پی او می دود، بازویش را می گیرد و با زبان اشاره ی آلمانی از او عذرخواهی می کند. و البته که زن از زبان اشاره ی آلمانی چیزی نمی داند.
برخورد بعدی جدی این دو امّا از نوعی دیگر و در زمانی رخ می دهد که که پرنده ای سرگردان و وحشت زده با حضور نمادین خود در راه پله ی دانشکده در ساعتی خالی از جمعیت آن را رقم می زند. حدود یک سوم پایانی که اوج شاعرانه و باشکوه داستان در آن اتفاق می افتد به کمتر از نصف روزِ پس از این ماجرا اختصاص دارد.
درس های یونانی داستانی پر از نماد پردازی و قرینه سازی است. ماجرای وصیت بورخس در پایان داستان قرینه ای دارد و مقدمه ی آن نوشتن حروف با نوک انگشت توسط زن بر کف دست مرد به منظور بیان مطلب است. جمله ی آغاز فصل دو نیز در شروع فصل پایانی صفر که شعری هشت بندی است با اندکی تفاوت تکرار شده است؛ تفاوتی که مربوط به ضمیر انتخابی برای زن است و کلیدی است برای فهم، یا بهتر است گفته شود شکل گیری تصوری برای پایان داستان.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: درس های یونانی، هان کانگ، ترجمه ی فریبا عرب زاده، نشر لگا.

یخبندان نخستین و یکی از طولانی ترین رمان های توماس برنهارد است.
راوی بدون نام داستان انترن جوانی است که از سوی استادش، اشتراخ، که دستیار جراحی است مأموریت پیدا می کند تا به روستای دورافتاده ی ونگ در دامنه ی آلپ برود تا برادر او را که نقاشی منزویست و مدتهاست در آنجا در مسافرخانه ای محقر در قعر یک دره مقیم است زیر نظر بگیرد و یافته هایش را با ذکر تمام جزئیات برایش گزارش کند.
سفر راوی در زمستان انجام می شود و بیست و هفت روز به طول می انجامد که هر روز آن یک فصل داستان است. راوی در همان مهمانسرای محل اقامت اشتراخ نقاش ساکن می شود و خود را دانشجوی وکالت معرفی می کند. او بلافاصله پس از حضور در مهمانسرا با اشتراخ طرح دوستی می ریزد و در قدم زدن های روزانه همراه او می شود. نقاش به رغم آن که با محیط کاملا آشناست و قاعدتاً باید همراه یا جلوتر از راوی حرکت کند از همان ابتدا از او می خواهد که جلوتر حرکت کند و خود با چوبدستی که همیشه به همراه دارد از پی او حرکت می کند.
یخبندان همانند داستان های بعدی برنهارد اثری بدون طرح، امّا بر خلاف بقیه، چنان که گفته شد، دارای فصل بندی است. علاوه بر بیست و هفت فصلی که هرکدام مربوط به یک روز است، فصلِ جداگانه ی ماقبل آخر حاوی نامه های راوی به استادش است.
متن داستان ترکیبی است از روایت اول شخص و تعدادی کثیر و غیر قابل شمارش از نقل قول های مستقیم و غیر مستقیم از انواع عادی و آزاد عمدتاً از اشتراخ نقاش که به نحوی جالب توجه در یکدیگر ادغام شده اند و بافتی سرگیجه آور و دلهره آمیز ایجاد کرده اند. اشتراخ فردی نهیلیست، خود بیمارانگار و مالیخولیایی است. ترکیب وجودی او به قول خودش یک چهارم آموزش، یک چهارم انزجار، یک چهارم ضعف و سستی و یک چهارم باقی مانده «دیگر نه و هنوز نه» است.
او مرتباً در حال سخن گفتن درمورد هرچیز و همه چیز است، اما به شکلی که راوی نمی داند چطور باید آن را ثبت و ضبط کند. سخن گفتن او به قول راوی مثل ریزش سنگ است که بر سر او آوار می شود « فریاد سهمگین مضحکه ای است که برای خودش و جهان ابداع کرده است». زبان او « زبان عضله ی قلب است، زبانی پلید و شرارت بار ... تحقیر نفسی است موزون زیر ستون های شنوایی» زبان او «قعر کاذب زبان است، بهشت و جهنم زبان، طغیان رودخانه هاست، منافذ کلامی بخار آلود مغزهایی که در در نا امیدی بی شرمانه ای غوطه ورند».
داستان علاوه بر نقاش و راوی، شخصیت های مؤثر دیگری هم دارد که عمده ترین آنها زن مهمانخانه دار، فاسق او ،سلاخ، و مهندس مسئول احداث نیروگاهی آبی در مسیر رودخانه در اعماق دره است. از نکات جالب توجه یخبندان پس زمینه ی سرد و برفی آن است. داستان پر از صحنه های مرگ انسان و سلاخی حیوانات است. لکه های خون بر روی برف سفید که می تواند جایگزین نقاشی های ناموجود اشتراخ تلقی شود یکی از موتیف های پرتکرار داستان است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: یخبندان، توماس برنهارد، ترجمه ی زینب آرمند، نشر بیدگل.

لحظه ی زوال ناداستان عجیب و بحث بر انگیزی است از نویسنده ی پست مدرن و تجربی آمریکایی دیوید مارکسون.
لحظه ی زوال فاقد سه وحدت معروف ارسطویی زمان و مکان و موضوع است وهیچکدام از عناصر اصلی یک داستان را ندارد؛ تنها چیزی که دارد نویسنده ای است که گهگاه خودی نشان می دهد و چیزهایی از خود و کتابش می گوید از جمله این که چگونه بالاخره دست به کار شده است تا یادداشت های سرسری و نامفهومی را که طی سالیان بر روی کاغذهای هفت در دوازده سانتیمتری نوشته و در دو جعبه ی کفش به هم چسبانده نگاه داشته تبدیل به کتابی کند که در دست خواننده است.
یادداشت ها شامل موارد متعدد و متنوعی عمدتاً در مورد هنر و هنرمندان و به ویژه نقاشان و موسیقی دانان است که در اثر دیگر او، معشوقه ی ویتگنشتاین نیز حضوری پر رنگ دارند. یادداشت هایی از این قبیل که تابلویی از ماتیس نقاش یک ماه و نیم در موزه ی هنر مدرن نیویورک سر و ته آویزان شده بود بدون آن که کسی بفهمد، پدر لئوناردو داوینچی چهار زن داشته، هنری فیلدینگ منتقدان را انگل های شنیع می نامید، دلا کروا مدل یکی از چهره های کلک مدوسای ژریکو بود، عمر خیام یعنی عمر خیمه ساز، دوناتلو هنگام مرگ فلج بود و ...
یادداشت ها بدون ترتیب معینی که برای خواننده معنایی داشته باشد از پی هم آمده اند و گاه چند در میان ادامه ی یادداشت یا یادداشت های پیشین اند.
چنان که گفته شد در میان یادداشت ها تکه پاره هایی جاسازی شده است که در آنها نویسنده از خودش و کتابش می گوید. از سر هم کردن چندین یادداشت که لا به لای دیگر یادداشت ها بر خورده اند معلوم می شود که او اثرش را مونتاژی غیر خطی و ناپیوسته و کولاژ مانند می داند که بی هدف و به این امید سر هم شده اند که سر از جایی در بیاورند که خود او را هم غافلگیر کند.
در آمد کتاب از ویلم دکونیگ نقاش است و سر نخ خوبی است برای فهمیدن نوع غافلگیری مورد انتظار نویسنده: « هر نقاش باید هر از گاهی هنر نقاشی را نابود کند. سزان نابود کرد. پیکاسو هم با کوبیسم نابود کرد. پولاک هم. او تصورمان از نقاشی را یک جا به آتش کشید.»
اسم کتاب در زبان انگلیسی که زبان اصلی اثر است vanishing point است. vanishing point در نقاشی اصطلاحی بسیار رایج به معنای نقطه ی گریز است و به نقطه ای واقع در صفحه ی تصویر یا خارج از آن اطلاق می شود که کلیه ی خطوط پرسپکتیو در آن با یکدیگر تلاقی می کنند. به نظرم نقطه ی گریز از جهات مختلف انتخاب بهتری برای عنوان کتاب در فارسی است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: لحظه ی زوال، دیوید مارکسون، ترجمه ی مهتا سید جوادی، نشر خوب.