مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

اشباح داروین


اشباح داوین رمان متفاوتی است از آریل دورفمن.

شخصیت اصلی و راوی داستان مرد جوانی آمریکایی است به اسم فیستروی فاستر. زمان شروع داستان مقارن روز تولد چهارده سالگی فیستروی است. در آن روز پدر فیستروی که از مدیران ارشد کارخانه ی دوربین سازی پولاروید است با استفاده از یکی از مدل های پولاروید که از اختراعات خود اوست عکسی فوری  از فیستروی و مادر و دو برادرش می گیرد که زندگی او را برای همیشه تغییر می دهد:« یک کلیک دوربین که هستی مرا دو نیم می کند. قبل از کلیک و بعد از کلیک.»

عکس از دوربین خارج و به تدریج ظاهر می شود. پدر از دیدن آن حیرت می کند و دستپاچه آن را در جیبش می چپاند. او که فکر می کند اشکالی در دوربین مورد علاقه اش پیش آمده دوباره خانواده را جمع می کند و عکس دیگری می گیرد. نتیجه ی دومین کلیک به بدی اولی و شاید بدتر از آن است. پدر این بار مجبور می شود عکس را به مادر نشان دهد. مادر از دیدن عکس دچار اشمئزاز می شود و فیستروی آن را از دستش می قاپد و با فاجعه روبرو می شود. در عکس، دیگران همه خودشانند اما جای او را یک مرد جوان غریبه گرفته است.

پدر چندین عکس دیگر از فیستروی در حالات مختلف می گیرد اما نتیجه عیناً تکرار می شود. خانواده نگران از بلایی که بر سر فرزندشان آمده او را در خانه حبس می کنند تا مبادا داستانش بر ملا شود و تبدیل به سوژه ای برای مطبوعات و موسسات تحقیقاتی شود که بیم آن می رود او را ایزوله و تبدلیل به موش آزمایشگاهی کنند.

فیستروی دانش آموزی موفق است و دوست دختری جذاب و مثل خودش درس خوان دارد به اسم کامیلا وود ملقب به کامی . کامی به جز اعضای خانواده تنها کسی است که عکس تولد فیستروی را می بینید.  فیستروی عاشق کامی است اما با ایزوله شدنش رابطه اش با او قطع می شود.

مادر فیتسروی برای کشف حقیقت و چرایی آن به تحقیقات وسیعی برای شناسایی جوانی می زند که تصویرش جایگزین فرزندش شده است. او پس از تلاش فراوان عکسی مربوط به صد سال قبل از جوانی میابد که گمان می رود از اهالی قبیله ای در آمازون بوده و شباهتی نه چندان روشن به جوان جایگزین فیستروی دارد. او تصمیم می گیرد به آمازون سفر کند و با کمک رؤسا و جادوگران قبیله ای که گمان می برد جوان یکی از ایشان بوده روح او را از جسم فرزندش خارج کند. قایق حامل مادر در آمازون غرق  می شود و او جان خود را از دست می دهد. خانواده فاجعه را به حساب جوان و نفرین او می گذارند و به این ترتیب داستان پیچیده تر از قبل می شود.

اشباح داروین داستانی معمایی و پرماجراست. ایده ی اصلی داستان ایده ای ضد استعماری و مبتنی بر مسئولیت ما در قبال اعمال اجدادمان است. کامی که در 14 سالگی از زندگی فیستروی خارج شده بود، در بیست و پنج سالگی به آن باز می گردد. او اکنون دانشمندی زیست شناس است که معتقد است « هر انسانی، زن یا مرد، در درون خودش همه ی اجدادش رو حمل می کنه، گنجینه ای از هرچی رو که دیده و شنیده و بوییده و لمس کرده ان. ته نشین بعضی تجربه ها که بیشترین تأثیر رو روشون گذاشته، در عمق وجودشون نشسته و هویتشون رو نشون می ده. ما یه گوشه ی دی ان ای خودمون این ژن خاموش از گذشته ی پنهانی و پیوسته ی خودمون  رو جا داده ایم...»

کامی با این اعتقاد شبه علمی و داروینی جایگزین مادر مرحوم فیستروی می شود  و  وظیفه ی حل معمای او را به عهده می گیرد. او دست به سفری اودیسه وار، پرماجرا و هیجان انگیز می زند  تا ریشه های خانوادگی فیستروی  را کشف کند و ارتباط احتمالی اجداد او با جوان حاضر در عکس ها را بیابد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: اشباح داروین، آریل دورفمن، ترجمه ی فرزانه دوستی، نشر خوب

 

چهار سرباز


چهار سرباز رمان نه چندان بلندی است از نویسنده ی معاصر فرانسوی اوبر مینگارللی.

داستان در روسیه ی 1919 می گذرد؛ یک سال پس از انقلاب اکتبر و زمانی که جنگ داخلی در آن کشور بی داد می کرد.

راوی داستان، بنیا، یک سرباز داوطلب است؛ جوانی بی سواد و بی کسی که شغلش در یک کارخانه ی چوب بری را رها می کند و بدون دلیلی روشن به ارتش سرخ می پیوندد.

در آغاز خدمت او با پاول آشنا می شود و آنها قرار می گذارند کنار یکدیگر بمانند. کمی بعد مرد ازبک گردن کلفتی به اسم کیابین به آن دو ملحق می شود و قدری بعد تر مرد جوان توداری به اسم شیفرا به آنها می پیوندد تا گروه چهار نفره شان تکمیل شود.

یگان خدمتی آنها زمستان را در یک جنگل سردسیری در حوالی مرز رومانی اردو می زند و آنها در انتظار بهار و پیوستن به بقیه ی هنگ می مانند. گروه دوستان به همت پاول سرپناهی با هر چه در دسترس است می سازند که از همه ی سرپناه های دیگر بهتر و گرم تر است.

آنها برکه ای را در فاصله ای نه چندان دور پیدا می کنند که  اوقات آزادشان را بدون اطلاع دیگر اعضای یگان در آنجا می گذرانند. این برکه حریمی خصوصی برای جمع چهار نفره ی اشخاص داستان محسوب می شود و نقشی اساسی در تحکیم مناسبات جمع ایفا می کند.

در واقع بخش عمده ی داستان نه در جنگ بلکه در وقفه ی می گذرد که در آن پدید آمده است. در این اثنا آنها با همدیگر عمدتاً بر سر سیگار یا پول خرید آن تاس بازی می کنند. پاول از همه حرفه ای تر و کیابین از همه ناشی تر و بد شانس تر است. آنها ساعت جیبی با تصویر زن زیبایی در پشت در آن دارند که مثل طلسمی به نوبت آن را برای یک روز نزد خود نگه می دارند و وقتی چیز دیگری برای برد و باخت در تاس بازی نیست بر سر نوبت نگه داشتنش بازی می کنند.

در نیمه های داستان نفر پنجمی به جمع اضافه می شود. او پسر بچه ی کم سن و سال به اسم اودوکیم ملقب به کوچولو است. اودوکیم کتابچه ی یادداشتی دارد که آن را از خود جدا نمی کند. او در هر فرصتی دفترچه اش را به دست می گیرد و در آن چیزهایی می نویسد.

حضور پسرک حال و هوای جمع و داستان را تغییر می دهد. وقتی گروه می فهمند او در حال یادداشت وقایع روزانه است کم کم به صرافت می افتند که بناست چه چیزی در موردشان نوشته شود. آنها  شروع می کنند مطالبی را در مورد خودشان و دیگری به اودوکیم دیکته کنند و اودوکیم ظاهراً بدون هر گونه مقاومتی به خواست شان تن می دهد. موضوع اما چیز دیگری است.

تنها چند صفحه ی پایانی داستان در جنگ می گذرد. یگان خدمتی سربازان در حین جابجایی زیر آتش دشمن قرار می گیرد. تلفات سنگینی به بار می آید و  پس از آن محتوای غیر منتظره ی یادداشت های اودوکیم آشکار می شود.

چهار سرباز داستانی ساده و خوش خوان با شیوه ی روایتی متناسب با راوی بی سواد و خوش قلب آن است. تمرکز داستان نه بر جنگ بلکه بر رفاقت خاص آدم هایی به ظاهر خشن و ناهنجار است که حیات و ممات هرکدام به نحوی وسیع وابسته به دیگری است.

کارگردان کانادایی، رابرت مورین بر اساس چهار سرباز فیلمی به همین نام ساخته که در 2013  اکران شده و جایزه ی بهترین فیلم کانادایی را به خود اختصاص داده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: چهار سرباز، اوبر مینگارللی، ترجمه ی ابوالفضل الله دادی، نشر افق

خانه ی روز، خانه ی شب


خانه ی روز، خانه ی شب نخستین اثر داستانی بلند اولگا توچوک و سر آغازی است بر سبک خاصی که بعدتر در اثر شاخصش گریزها نیز از آن استفاده کرد و با وام گرفتن از خود او در آن اثر( شاید تحت تاثیر حلقه های زحل، اثر گران سنک و. گ. زیبالت) می توان عنوان منظومه نویسی را به آن اطلاق نمود.

داستان شامل قطعات متعدد ی گاه منفرد و گاه مرتبط با قطعه یا قطعاتی دیگر با موضوعات متنوعی از خاطره نویسی، خواب نگاری، شرح حال قدیسین، دستور العمل طبخ غذا، قارچ شناسی و ..... است. مکان اکثر قطعات، روستایی مرزی در بخش سیلزی لهستان در مجاورت جمهوری چک است. ساکنان روستا لهستانی هایی هستند که ازمناطق شرقی که پس از جنگ دوم جهانی ضمیمه شوروی شدند به آنجا کوچ کرده اند. آنان جایگزین سکنه ی آلمانی قبلی شده اند که پس از شکست در آن جنگ خانه و کاشانه ی خود را ترک کرده و به آلمان مهاجرت کرده اند.

در آمد داستان شعری از جبران خلیل جبران است:

« خانه ی شما بدن بزرگتر شماست.

زیر نور آفتاب رشد می کند و در خاموشی شب می خوابد؛

و خواب هم می بیند...»

داستان به دو بخش  کوچک و بزرگ به اسامی  خواب، و خواب ها تقسیم شده  که هرکدام شامل چندین فصل با نام است. راوی داستان زن جوانی است که به اتفاق همسرش«ر» از سه سال قبل در یکی از خانه های روستا ساکن است که همچون دیگر خانه ها به دست آلمانی ها ساخته شده و محل سکونت آنها بوده است. او سال پیش از آغاز روایت آگهی منتشر کرده با این مضمون که قصد دارد کلکسیونی از خواب های افراد تهیه کند اما بعد از آن کار منصرف شده چرا که داوطلبان در مقابل تعریف کردن خواب هایشان پول طلب می کردند. او در گام بعدی به عضویت گروهی اینترنتی درآمده که خواب هایشان را با یکدیگر به اشتراک می گذارند.

در واقع خواب، موضوع و موتیف اصلی داستان است و مسئله وقتی جالب تر می شود که به بدانیم توکارچوک دانش آموخته ی روان شناسی است و چنان که مشهور است خواب در روان شناسی کلید ورود به روح و روان، و به تعبیر فرویدی ضمیر ناخودآگاه انسان است. داستان با یک خواب شروع می شود و جابه جا به  شرح برخی خواب های خود راوی و دیگر اعضای شبکه ی اینترنتی می پردازد.

موتیف عمده ی دیگر داستان خانه است. آلمانها که ذکرشان رفت، خانه هایشان را با آه و حسرت ترک کرده اند و برخی وسایلشان را جا به جا دفن کرده اند که یافتن آنها از تفریحات و منابع در آمدی برخی اهالی روستا است. خانه از منظر داستان با خواب بی ارتباط نیست و این را می شود از شعر جبران خلیل جبران در درآمد کتاب دریافت. در واقع به نظر می رسد که خانه ها افکار و خواب های مخصوص به خودشان را دارند؛ خواب هایی که به مالکین و ساکنین قبلی شان مرتبط است و به بعدی ها منتقل می شود. خانه های روستا  از این نظر شبیه کلاه گیس اند و بی جهت نیست که عمده ترین شخصیت داستان، مارتا، کلاه گیس ساز است. مارتا زنی مسن در همسایگی راوی است و معتقد است کلاه گیس بر سر گذاشتن شجاعت می خواهد چرا که موها در بردارنده ی افکار صاحبانشان اند و کسی که از کلاه گیس استفاده می کند باید آدمی قوی باشد که آمادگی روبرو شدن با افکار صاحب اصلی موها را داشته باشد. او ضمنأ معتقد است که رنگ کردن مو و به خصوص دکلره کردن، آن را از خاصیت می اندازد و بهتر است چنین موی عاری از فکر و به تعبیری مرده را دور ریخت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خانه ی روز، خانه ی شب، اولگا توکارچوک، ترجمه ی رضوان برزگر حسینی، نشرگویا.

آوازهای کافه ی غم بار


آوازهای کافه غم بار، اثر کارسون مک کالرز، داستان رونق گرفتن و تعطیل شدن کافه ای است در شهرکی پرت و دورافتاده در جنوب آمریکا.

صاحب کافه زن عجیبی است به اسم میس آملیا اونس. میس آملیا خانه ای را که کافه بخشی از آن است به ارث برده است.  او زنی  درشت اندام، خشن و کاری است که اهالی شهرک از مرد و زن از او حساب می برند. اوضاع مالی میس آملیا مساعد است و ضمنا" دستی هم در دوا و درمان به روش های سنتی دارد. او پیش از راه افتادن کافه جز دوره ی کوتاه  زناشویی با ماروین میسی، تنها زندگی می کرده است. ماروین میسی که معلوم نیست چرا و چگونه عاشق میس آملیا شده بود خوش تیپ ترین و شرورترین جوان منطقه بود. او تحت تاثیر عشقش به میس آملیا دست از شرارت برداشت اما زندگی زناشویی ناموفقش چند هفته ای بیشتر به طول نینجامید و در پایان پس از کتک خوردن از میس آملیا شهرک را ترک کرد و به دلیل ارتکاب خلاف هایی بزرگتر از پیش، دستگیر و زندانی شد.

شروع ماجرای رونق کافه به روزی بر می گردد که مرد گوژپشت بد ترکیب و ژنده پوشی به اسم لایمون پا به آنجا می گذارد. میس آملیا به دلایلی باز هم نامعلوم در همان نگاه اول عاشق لایمون می شود « قبل از هر چیز، عشق تجربه‌ای است مشترک میان دو نفر؛ اما این موضوع به این معنا نیست که هر دو طرف تجربه‌ای مشابه را از سر می‌گذرانند. یکی عاشق است و دیگری معشوق، اما از دو دیار متفاوت. بیشتر وقت‌ها معشوق صرفاً محرکی است برای اندوخته‌ی عشقی که از مدت‌ها قبل به‌آرامی در دل عاشق انباشت شده است و هر عاشقی یک جورهایی به این مساله آگاه است؛ در دل، عشقش را چیزی یگانه می‌بیند؛ کم‌کم با تنهایی تازه و غریبی آشنا می‌شود و این آگاهی  عذابش می‌دهد. پس در مواجهه با این عشق تنها یک کار از دستش ساخته است؛ این که عشقش را هرقدر که می‌تواند در دل خودش نگه دارد. باید برای خودش جهانی درونی بسازد، سراپا تازه؛ جهانی پرشور و شگرف که در درونش کامل می‌شود.»

لایمون که نسبتی فامیلی با میس آملیا دارد در خانه ی او ساکن می شود و تحت حمایت های همه جانبه اش قرار می گیرد.عشق میس آملیا به لایمون عشقی یک طرفه است و چنان نمودی دارد که اندک اندک اهالی کنجکاو را به کافه جذب می کند. کافه با پیشنهادهای خوبی که لایمون می دهد روز به روز رونق بیشتری می گیرد و به نقطه ی کانونی شهرک مبدل می شود.

ماجرای اصلی داستان امّا هنوز در راه است؛ ماجرایی که با حضور زمینه چینی شده ی ماروین می سی در شهرک و کافه رخ می دهد و لایمون در آن نقشی شوکه کننده و غیر قابل باور ایفا می کند.

آوازهای کافه ی غم بار از آثار شاخص مک کالرز و دارای اقتباسی سینمایی به همین نام است. از نکات تأمل برانگیز داستان، راوی خاص آن است که چیزی است بین راوی شخصیت از هر دو نوع فردی و جمعی و دانای کل که ضمیمه ی کتاب به آن اختصاص یافته است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب:  آوازهای کافه غم بار، کارسون مک کالرز، ترجمه ی حانیه پدرام، انتشارات بیدگل.

خیابان تمساح


خیابان تمساح مجموعه ی شانزده داستان کوتاه به هم پیوسته است از نویسنده و نقاش لهستانی برونو شولتز.

شولتز که تباری یهودی داشت در نوزدهم نوامبر 1942 در شهر کوچک زادگاهش که در آن زمان جزو خاک لهستان بود مورد اصابت گلوله ی مأمورین گشتاپو قرار گرفت و کشته شد. شب همان روز یکی از دوستانش جسد او را به گورستان یهودی منطقه برد و دفن نمود. از آن گورستان اثری باقی نمانده و دست نوشته های شولتز که دست کسی سپرده شده بود نیز ناپدید شده است. از شولتز دو اثر در زمان حیات و پیش از جنگ دوم جهانی منتشر شد که خیابان تمساح یکی از آنهاست. نام اثر دیگر آسایشگاه با سردر شنی است که سه سال پس از خیابان تمساح منتشر شده است. به رغم تعداد کم آثار باقی مانده از شولتز، کیفیت این آثار چنان است که خالقشان یکی از برجسته ترین نویسندگان معاصر لهستان شناخته می شود.

خیابان تمساح اسم یکی از داستان های مجموعه است که مترجم انگلیسی آن را به عنوان نام کتاب برگزیده است. اسم کتاب در نسخه ی اصلی مغازه های دارچینی است که اسم یکی دیگر از داستان هاست.

جرزی فیکوفسکی که پیش گفتار کتاب از اوست در توضیح چگونگی خلق خیابان تمساح می گوید شولتز داستان ها را در واقع به عنوان نامه خطاب به  دوستی می نوشت و به تشویق همان دوست آنها را به عنوان کتاب به چاپ سپرد.

داستان های مجموعه از نوع خاطره نگاری و با اشخاصی مشتر ک اند. زبان داستان ها بسیار غنایی، نمادین، استعاری، توصیفی و تصویری است و آنچه کتاب را در مجموع به شاهکاری ادبی تبدیل می کند علاوه بر کیفیت زبان، روشی است که نویسنده با آن ساده ترین چیزها را به اسطوره تبدیل می کند:

«در آن صبح های درخشان، وقتی آدلا از بازار برمی گشت، انگار پومونا[الاهه ی میوه و درختان میوه در یونان باستان] از میان شراره های روز سربرآورده باشد. سبدش پر بود از زیبایی رنگارنگ خورشید، توت های شفاف صورتی و تابناک و آبدار، آلو های سیاه و رازآلود که عطرشان از مزه شان بهتر بود و زرد آلوهایی که انگار بعد از ظهر های کشدار تابستان در گوشت طلایی شان آرام گرفته بود.»

«میدان بازار، خلوت و به داغی آهن مذاب بود. مثل بیابانی در انجیل که متعلقاتش را بادهای گرم روفته بودند. اقاقیاهای خاردار، سر برآورده در این پوچی، با آن برگ های روشن همچون نقش و نگاری روی یک فرشینه بودند. اگر چه باد دیگر نفس نمی کشید، اما درختان اقاقیا برگ هایشان را انگار در نمایشی می رقصاندند، گویی شکوه حاشیه های نقره ای برگ ها را با سربلندی به رخ می کشیدند و برگ ها به خز پالتوی یک نجیب زاده می ماندند.»

« یکی از این رخ کرکس ها را به یاد دارم، پرنده ای غول پیکر با گردنی بدون پر و صورتی پر چین و چروک و پر از برجستگی. مرتاضی گرسنگی دیده بود، کشیشی بودایی، دنباله رو آیین سرسختانه ی اجدادش ... با منش بت های جاودان مصری و لایه ی آب مروارید شیری رنگ روی چشم هایش که پایین می گرفتشان تا غرق در تفکر تنهایی موقرش شود و با آن وجهه ی سنگی ، انگار برادر بزرگتر پدر بود.»

 داستان ها مر بوط به دوران کودکی راوی اند و پدر او که در نقل قول آخر ذکرش رفت، شخصیت اصلی غالب آنهاست. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: خیابان تمساح، برونو شولتز، ترجمه ی شروین جوانبخت، انتشارات خوب.