
« هر لحظه جهشی رو به جلوست از صخره ای ناپیدا، جایی که لبه های تیز زمان پیوسته تازه می شود.»
کتاب سپید
کتاب سفید رمان کوتاه متفاوتی است از هان کانگ.
داستان که به لحظ فرم به دفتر های مالده لائوریتس بریگه و از آن بیشتر به حلقه های زحل شبیه است، اثر شاعرانه ای هستی شناسانه است ترکیب یافته از پاره ای قطعات مختلف خاطره، اندیشه های فلسفی و تصویر که به طور مستقیم یا غیر مستقیم با رنگ سپید به یکدیگر مربوط می شوند.
در شروع کتاب فهرستی از چیزهای سپیدی آمده که راویِ نویسنده ی داستان بناست در باره ی آنها بنویسد و موارد متنوعی را از بند قنداق و روپوش نوزاد تا برف و نمک کاغذ و کفن را شامل می شود.
کتاب سفید شامل سه بخش به اسامی من، او و تماماً سپید است که هرکدام شامل چندین قطعه ی با نامِ چند سطری و چنان که گفته شد تعدادی تصویر است.
ماجرای مشترک سه بخش، تولد خواهر بزرگتر راوی است که تنها دو ساعت پس از تولد مرده است. در یکی از قطعات، او از ماجرای مردی می گوید که ادعا می کرد از زمانی که می تواند به خاطر بیاورد با روح برادر بزرگترش زیسته که در شش سالگی در یک گتوی یهودیان مرده است. این داستان راوی را به این صرافت می اندازد که آیا خواهر بزرگش به سراغش نمی آید و اگر می آید چگونه؟ نوزادی که تنها دو ساعت در خارج از رحم مادر زیسته چه امکانی برای تماس با او دارد؟
یکی از زیباترین قطعات کتاب، اُنّی به معنی خواهر بزرگتر است. در این قطعه راوی، خواهر بزرگترش را تصوّر می کند که اگر می بود لباس های اندکی از ریخت افتاده و کفش های اندکی ساییده شده اش به او می رسید، خواهری که هر گاه مادر بیمار بود به داروخانه می رفت تا دارو تهیه کند، در درس و مشق به او کمک می کرد، وقتی تراشه ای به پایش فرو می رفت آن را با سوزنی که روی شعله ضد عفونی شده در می آورد و ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کتاب سپید، هان کانگ، ترجمه ی مژگان رنجبر، انتشارات چترنگ.

فارنهایت 451 از مشهورترین رمان های علمی تخیلی از نوع دیستوپیایی و شاخص ترین اثر خالقش، ری بردبری است.
شخصیت اصلی داستان مرد جوان متأهلی است به اسم مانتگ. مانتگ آتش نشان است اما نه به معنایی که امروز ما از این واژه می فهمیم. در آینده ای که مانتگ در آن زندگی می کند شغل آتش نشان ها نه اطفای حریق بلکه ایجاد آن است. آنها به جای وسایل آب پاش از ادوات نفت پاش استفاده می کنند و آنچه می سوزانند چیزی نیست جز کتاب. در درآمد داستان آمده است که اسم کتاب یعنی 451 درجه ی فارنهایت، دمایی است که در آن کاغذ می سوزد.
کتاب سوزان از قول رئیس مانتگ که مدافع و سخنگوی وضع موجود است نتیجه ی نهایی ایجاد و گسترش رسانه های جمعی است. گسترش رسانه به معنی مخاطب بیشتر است و مخاطب بیشتر نیازمند ساده سازی بیشتر است.« یه وقتی کتاب ها فقط برای چند نفر جالب بودن، اینجا، اونجا، همه جا. اون آدم ها می تونستن متفاوت باشن. دنیا جا داشت. ولی بعد دنیا پر از چشم و دست و دهن شد. جمعیت دو و سه و چهار برابر شد. سطح فیلمها و رادیوها، مجله ها و کتاب ها پایین اومد و آبکی و بی مایه شدن...»« کتاب های کلاسیک کوتاه می شن تا تو برنامه های رادیویی یه ربعی جابشن، بعد باز هم کوتاه می شن تا یه ستون دو دقیقه ای معرفی کتاب رو پرکنن، سر آخر هم می شن یه چکیده ی ده دوازده خطی تو فرهنگ لغت.»
به دلیل ساده شدن چیزها آدم های زمان داستان نیاز به دانستن زیاد ندارند. درس هایی مثل زبان های خارجی، فلسفه و تاریخ از برنامه های آموزشی حذف شده است. نیازی نیست آدم ها غیر از فشار دادن دگمه ها، روشن و خاموش کردن کلیدها و بستن پیچ و مهره ها چیزی یاد بگیرند. مدرسه ها به جای محقق و منتقد و دانشمند و هنرمند خلاق، بیشتر قهرمان دو و پرش و اتوموبیل رانی، تعمیر کار، جیب بر، قاپ زن، هوانورد و شناگر بیرون می دهند. در زمان داستان کلمه ی «روشنفکر» تبدیل یه فحش شده و خواندن کتاب از بزرگترین جرایم و مشمول سخت ترین مجازات هاست. آدم ها به جای کار مضر و خطرناک خواندن کتاب اوقات فراغتشان را در اتاقهایی که تعدادی یا تمام دیوارهایش با صفحات نمایش پوشانده شده است روی مبل لم می دهند و با گوشی هایی که در گوش دارند از تماشای سریال های تلویزیونی لذت می برند. سه دیوار سالن نشیمن خانه ی مانتگ صفحه ی نمایش است و بزرگترین آرزوی همسر او این است که با صرفه جویی و پس انداز بتوانند دیوار چهارم را هم با صفحه ی نمایش بپوشانند.
در شروع داستان مانتگ در حال بازگشت به خانه پس از خروج از مترو در نقطه ای از پیاده رو دستخوش احساسی می شود که پیش از این نیز تجربه کرده است. به نظر مانتگ لحظه ای پیش از رسیدن او به آن نقطه، شخص دیگری در آنجا را ترک کرده اما رایحه ی او هنوز در هوا قابل استشمام است. او از سرعت قدم هایش می کاهد و متوجه دختر نوجوانی می شود که به تازگی با یکدیگر همسایه شده اند. اسم دختر کلاریس است. او دختری سرزنده و بانشاط است که برخلاف آدم های معاصرش هنوز می تواند طبیعت را حس کند و از آن لذت ببرد:« گاهی فکر می کنم راننده ها[ که با ماشین های جت با سرعتی سرسام آور رانندگی می کنند] نمی دونن علف چیه، یا گل چیه، چون هیچوقت اون ها رو یواش نمی بینن. اگه یه لکه ی تار سبز نشون یه راننده بدی، لابد می گه علفه! لکه ی تار صورتی؟ باغچه ی گل رزه! لکه های تار سفید خونه هستن... یه بار عموم سرعتش تو بزرگراه کم بود. با سرعت 60 کیلومتر در ساعت رانندگی می کرد و دو روز انداختنش زندون...»
کلاریس و خانواده اش با معیارهای رایج در آینده آدم های غیر متعارفی اند. آنها پیاده روی می کنند و از آن عجیب تر دور هم می نشینند و با هم حرف می زنند. کلاریس از همان اولین برخورد متوجه می شود مانتگ با آتش نشان های دیگر فرق می کند:« تو مثل بقیه نیستی. من چند تاشون رو دیده ام؛ می دونم. وقتی حرف می زنم نگاهم می کنی. دیشب تا یه چیزی در باره ی ماه گفتم، به ماه نگاه کردی. بقیه عمراً همچین کاری می کردن. راهشون رو می کشیدن می رفتن... یا تهدیدم می کردن. دیگه هیچکس برای بقیه وقت نداره... برای همین به نظرم عجیبه که آنش نشان هستی، یه جورهایی انگار این کار به درد تو نمی خوره.»
تشخیص کلاریس درست است. مانتگ با بقیه ی همکارانش فرق می کند. او به رغم شغلش به کتاب علاقه دارد و از ماموریت هایش پنهانی کتاب هایی را به خانه می آورد. کار مانتگ جرمی غیر قابل بخشش است و ترسناک تر آن که رئیسش نیز از آن مطلع است. این موضوع موتور محرک داستان در حرکتش به سوی اوجی هیجان انگیز و نفس گیر و پایانی شگفتی آور است.
از جذابیت های ویژه ی داستان وضعیت آدم های هنوز علاقه مند به کتاب آن است. آنان اقلیت بسیار کوچکی منزوی و دائماً در معرض خطر لو رفتن توسط در و همسایه اند. کسانی از ایشان که شناسایی می شوند اکثراً به طرق مختلف و از جمله سوزانده شدن به همراه کتاب هایشان نابود می شوند. تعدادی اندکی که موفق به فرار می شوند دولت شهرهای خود را برای همیشه پشت سر می گذارند و در دل طبیعت در دسته های کوچک به یکدیگر می پیوندند. آنها با ظاهر آدم های ولگرد اینجا و آنجا پرسه می زنند و با یکدیگر در تماسند. هر کدام از فراریان بخشی یا تمام یک کتاب را حفظ می کند و به نام آن کتاب خوانده می شود. آنها امیدوارند روزی که شرایط عوض شود بتوانند محتوای حافظه هایشان را دوباره حروفچینی و تبدیل به کتاب کنند.
فارنهایت 451 نسخه ی سینمایی مشهور قدیمی دارد به کارگردانی فرانسوا تروفو و نسخه ی جدیدتری به کارگردانی رامین بحرانی که در 2018 به نمایش درآمده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: فارنهایت 451، ترجمه ی مژده دقیقی، نشر ماهی.

کینیاس و کایرا نخستین رمان نویسنده ی جوان ترک تبار زاده ی یونان، هاکان گوندای است.
داستان شامل سه کتاب است و دو شخصیت اصلی مرد ضد قهرمان به اسامی کینیاس و کایرا دارد که به ترتیبی خاص آن را روایت می کنند.
کینیاس و کایرا دو مرد جوان بیست و نه ساله اند که از کودکی با یکدیگر دوست بوده اند و در اوان جوانی خانواده های نسبتاً مرفه خود را ترک کرده اند و به ماجراجویی و کارهای خلاف روی آورده اند.
عنوان کتاب اول، کینیاس، کایرا و زندگی است. فصل های این کتاب یک در میان توسط کینیاس و کایرا روایت می شود. در پایان کتاب اول راه دو دوست از یکدیگر جدا می شود. عناوین کتاب های دوم و سوم راه کایرا و راه کینیاس و راوی هرکدام فرد همنام کتاب است.
در شروع داستان کینیاس با تهدید اسلحه از کایرا می خواهد که داستان چگونگی رسیدن شان به آخر خط را بنویسد. کمی بعد ورق بر می گردد و اسلحه در دست کایرا است و او همین را از کینیاس می خواهد و به این ترتیب و به شکلی نه چندان روشن کتابی شکل می گیرد که در دست خواننده است.
کینیاس و کایرا دو خلاف کار بی رحم و فرهیخته اند که علت و چگونگی روی آوردن آنها به جرم و جنایت بر خواننده آشکار نمی شود. کتاب نخست در آفریقا و مکزیک می گذرد و در ترکیه که زادگاه کینیاس و کایراست به پایان می رسد. کینیاس و کایرا در کتاب اول عمدتاً درگیر خرید و فروش مواد مخدر و قتل و آدم ربایی اند. در پایان این کتاب کینیاس مخفیانه کایرا را ترک می کند و به این ترتیب هر کدام از آنها به دنبال سرنوشت خود می رود. کایرا در تمهید مقدمات لازم برای خودکشی ذهنی دست به آخرین خلاف خود می زند تا به ثروت لازم برای تحقق آرزویش برسد و کینیاس که خودکشی تدریجی جسم خود را از پیش تدارک دیده در مسیری کاملاً متفاوت قرار می گیرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کینیاس و کایرا، هاکان گوندای، ترجمه ی عارف جمشیدی، نشر ثالث.

برادرزاده ی ویتگنشتاین رمان کوتاهی است از توماس برنهارد.
راوی داستان خود برنهارد و شخصیت اصلی آن دوست درگذشته ی او پال ویتگنشتاین، برادر زاده ی فیلسوف شهیر، لودویگ ویتگنشتاین است.
داستان از جایی شروع می شود که راوی دوره ی نقاهت خود را در بیمارستانی در کشورش اتریش سپری می کند. او تحت عملی سنگین قرار گرفته که در آن توموری را از سینه اش برداشته اند. او از طریق دوستی مشترک متوجه می شود که پال در تیمارستانی در مجاورت بیمارستان محل درمانش بستری است.
دوستی راوی و پال به طور اتفاقی شکل گرفته است: « من که سال ها بود از دوستی خودداری کرده بودم، ناگهان خودم را همراه دوستی واقعی یافتم که دیوانه وار ترین جفتک اندازی های ذهن نه چندان ساده ... مرا درک می کردو آمادگی درگیر شدن با آن ها را داشت. کاری که هیچ یک از اطرافیان من میلی به انجامش نداشتند، چرا که ظرفیتش را نداشتند... هیچ گاه با کسی با این همه استعداد در مشاهده و ظرفیتی چنین در اندیشه مواجه نشده بودم.»
پال نابغه ای اهل موسیقی و بی توجه به مال و ثروت و مبتلا به جنون ادواری است. او که ثروت موروثی خود را به باد داده با فروش اثاثیه ی خانوادگی و کمک مالی اعضای فامیل گذران می کند. راوی معتقد است مشکل پال این بوده که در استفاده از بخت عقلانی اش همچون بخت مالی خود بی بند و بار عمل کرده و این در حالی است که ثروت در اثر ازدیاد مصرف کاهش می پذیرد و از بین می رود ولی اندیشه به عکس با مصرف بی رویه تکثیر می شود و تا جایی رشد می کند که ذهن صاحبش را منفجر می کند.
پال که از میانه حالی و میان مایگی بیزار است. او«به عنوان مردی ثروتمند ته و توی ثروتمندان را در آورده بود و به عنوان مردی فقیر ته توی فقرا را در آورده بود نهایتاً در پایان به عنوان یک دیوانه ته و توی دیوانه ها را در می آورد».
وضع مالی و روحی پال به خصوص پس از مرگ همسر محبوبش بیش از پیش به وخامت می گراید و رابطه ی راوی با او بدون آنکه که احترامش به وی نقصان پذیرفته باشد کمتر و کمتر می شود. راوی از زندگی پال خارج می شود و او را به جای آپارتمانش در یادداشت های خود جستجو می کند؛ یادداشت های دوره ی دوازده ساله ای که دست مایه ی خلق داستان است.
_____________________________________________
مشخصات کتاب: برادرازده ی ویتگنشتاین، توماس برنهارد، ترجمه ی محمد رضا موسوی، انتشارات نوای مکتوب.

نویسنده و نقاش فرانسوی اگزویه دو مستر(1852ـ 1763) در دوئل با افسری ایتالیایی او را کشت و به همین جرم محکوم به 42 روز اقامت اجباری در اتاق خود شد. او این ماجرا را دستمایه ی خلق داستان کمدی جالب توجهی به اسم سفر به دور اتاقم کرد که او را به شهرت رساند.
سفر به دور اتاقم که به رغم حجم کم آن چهل و دو فصل دارد، توسط راوی نویسنده روایت می شود. او در شروع داستان ضمن تقدیم اثر خود به خوانندگان اعلام می کند که به شیوه ای نوین در سفرنامه نویسی دست یافته که هیچکس نمی تواند از تصدیق آن خودداری کند.
اتاق راوی در قیاس با اتاق های ما ابعاد بزرگی دارد اما در هر حال یک اتاق است. او سفرش را سوار بر یک صندلی راحتی از جایی معین در اتاق شروع می کند و چهل و دو روز بعد به شکلی ناتمام یعنی بدون آن که به نقطه ی آغاز بازگشته باشد با حسرت و تأسف به اتمام می رساند. حسرت او از این روست که او در خلال سفر چهل و دو روزه ی خود سرزمین دلفریب خیال را کشف و سیاحت نموده که هیچ قدرتی قادر نیست گشت و گذار در آن را موقوف و ممنوع کند؛ سرزمینی که کوچه، خیابان و شهر در قیاس با وسعت بی انتهای آن نقاط کوچکی بیش نیستند.
سفر به دور اتاقم شاهکار کوچک جذاب و خوشخوانی است که علاوه بر ذوق خالقش وامدار شاهکار بزرگ لارنس استرن، تریسترام شندی است که در داستان از آن یاد می شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: سفر به دور اتاقم، اگزویه دو مستر، ترجمه ی احمد پرهیزی نشر ماهی.