
روز و شب رمان کوتاهی است از نویسنده ی نوبلیست نروژی یون فوسه.
شخصیت اصلی داستان مرد ماهیگیری است به اسم یوهانس. داستان به قرینه ی اسم دو بخشی آن دو فصل دارد. فصل نخست که کوتاه تر است به لحظه ی تولد یوهانس اختصاص دارد و دقایقی پس از آن پایان میابد. پدر یوهانس که پس از دو فرزند دختر آرزوی داشتن فرزند پسری را داشته نام پدر خود را بر او می گذارد.
فصل دوم امّا از جایی آغاز می شود که یوهانس پیرمردی بازنشسته و تنهاست. همسر او ارنا چندی پیش درگذشته و بچه ها هر یک به راه خود رفته اند. از بین فرزندان، دختر کوچک او سینگه به اتفاق همسر و فرزندش در همان شهر کوچک بندری محل سکونت یوهانس ساکن است. سینگه از دور و نزدیک عهده دار مراقبت از پدر است.
یوهانس در آغاز فصل دوم با بدنی کوفته از خواب بر می خیزد و از آنجایی که تحمل خانه ی خالی برایش دشوار است تصمیم می گیرد تا به بندر برود و هوایی بخورد. در گردش کوتاه مدتش در خانه، به نظرش می رسد در این بین چیزی هرچند کوچک تغییر کرده است. با این وجود خانه را ترک می کند و عازم بندرگاه می شود، جایی که تغییرات بزرگتری در راه است.
آلبر کامو مطلبی به این مضمون دارد که بدون درک صحیح مرگ امکان فهم صحیح زندگی وجود ندارد. به تعبیری دیگر نگاه ما به زندگی تا حدود بسیاری تابع شیوه ی نگرش مان به مرگ است. نگرش حاکم بر داستان به موضوع زندگی و مرگ این است که ما به دنیا می آییم، می میریم و با مرگ پا در راهی تازه می گذاریم.
طرح داستانی روز و شب شبیه طرح فیلم تشریفات ساده اثر جوزپه تورناتوره است. در آنجا اتفاقی افتاده و با آن اتفاق در وضعیت شخصیت اصلی تغییری حاصل شده که بناست به کمک بازیگر نقش مقابل در پایان فیلم از آن مطلع شود.
بازیگر نقش مقابل یوهانس در داستان دوست قدیمی او، پیتر است. پیتر چند سال پیش از آغاز فصل دوم درگذشته است و حضورش در داستان خواننده را به این صرافت می اندازد که اوضاع چنان که به نظر می رسید نیست و اتفاقی برای یوهانس افتاده است.
کارکرد مرگ از دیدگاه نویسنده صرفاً انتقال از وضعیتی به وضعیتی دیگر است. از سویی دیگر و با وضوحی کمتر به نظر می رسد فوسه با این نگرش موافق است که گذشته ی ما چیزی است که با هر اتفاق جدید تغییر می کند و شکل قطعی آن تنها در لحظه ی مرگ است که مشخص می شود و شاید از همین روست که او این لحظه را به عنوان نقطه ی ورود خوانند به گذشته ی یوهانس و گذار او به آینده ی خویش برگزیده است.
روز وشب داستانی بی زمان با زبانی ساده، مینیمال و شاعرانه با مضامین مرگ، زندگی و تنهایی است. مترجم کتاب اردشیر اسفندیاری است و انتشارات وال آن را به چاپ رسانده است.

داستان شامل یک مقدمه و دو کتاب در هشت فصل متوالی و یک فیناله یا فصل خاتمه است. راوی و شخصیت اصلی داستان پسر جوانی کالیفرنیایی است به اسم ریچارد پاپن که برای تحصیل در دانشگاه و توأماً گریز از خانه و خانواده در دانشگاه همپتدن در ورمونت نام نویسی می کند.
ریچارد در مقدمه به نحوی غیر منتظره از قتلی می گوید که توسط گروهی چهار نفره شامل خود او در حوالی دانشگاه انجام شده است. پس از آن، داستان در فصل نخست به قبل از جنایت و چگونگی ثبت نام ریچارد در دانشگاه همپتن باز می گردد.
ریچارد که پیش از این در کالجی محلی دو سال زبان یونانی خوانده در دانشگاه همپتن تصمیم می گیرد زبان یونانی را ادامه بدهد. برای این رشته تنها یک استاد به اسم جولین مارو وجود دارد و او تنها معدودی دانشجو به انتخاب خود می پذیرد. کلاس های زبان یونانی در اتاق استاد و به دور از کلاس های دیگر دانشگاه برگزار می شود و پیش از پذیرش ریچارد تنها پنج دانشجو شامل یک دختر به اسم کامیلا و چهار پسر به اسامی چارلز، بانیریا، فرانسیس و هنری دارد. چارلز برادر دوقلوی کامیلا است.
ریچارد جوجه اردک زشت و به تعبیر دیگر وصله ی ناجور جمع است. پنج دانشجوی دیگر به لحاظ اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به طبقات متوسط و بالا تعلق دارند در حالی که ریچارد فرزند خانواده ای از همه نظر ضعیف است. او فردی افسرده مزاج و گوشه گیر و راوی غیر قابل اعتماد است.
ستاره ی این جمع شش نفره و مغز متفکر گروه، هنری است که در مقدمه معلوم می شود نقشه ی ساده ی او در جریان قتل موفقیت آمیز بوده است. هنری پسری خوش تیپ و با فرهنگ از خانواده ای ثروتمند است. هنری عاشق یونانی و لاتین و دائماً در حال خواندن و نوشتن است.
ماجرایی قتل از پی ماجرایی دیگر رخ می دهد که بانی و ریچارد در آن غایب اند. در ماجرای نخست چهار نفر دیگر در پی کسب تجربه ای دیونیسوسی پس ازطی مراحل مختلف ریاضت و درحال خلسه در محوطه ای دورافتاده و جنگلی در موقعیتی عجیب قرار می گیرند که یادآور ماجرای پنتئوس، پادشاه تبس، در نمایشنامه ی باکخانت ها اثر ائوریپید است. در آن ماجرا اتفاقی شوم برای پنتئوس که مورد غضب دیونیسوس قرار گرفته می افتد که عامل اصلی آن مادر وی آگاوه است. آگاوه در آن نمایش در زمان اقدام غرق در چنان شور و جذبه ای بوده که فرزند خود را نشناخته است.
تارت پیش از این ماجرا در همان اوایل داستان در یکی از نخستین جلسات درس یونانی که ریچارد در آن حضور دارد مقدمه چینی لازم را انجام داده است. اشاره ی جولین به دیونیسوسوس و ائوریپید در این بخش آشکار تر از آن است که بتوان نادیده اش گرفت: « یادتان می آید پیش از این چه گفتیم؟ این که چیزهای وحشتناک و مخوف، بعضی اوقات زیباترین اند؟ این ایده ای کاملا یونانی است و بسیار پرمغز. زیبایی همان وحشت است. هرچه را زیبا بنامیم در مقابلش به لرزه در می آییم. برای روح افرادی چون یونانی ها و خود ما چیزی هولناک تر و زیباتر از ازکف دادن اختیار است؟ رهایی از زنجیرهای وجود برای لحظاتی، در هم کوبیدن خویشتن های فناپذیرمان. ائوریپیدس از ماینادس ها[ زنان پرستنده ی دیونیسوس] می گوید: سرها عقب، گلوها رو به ستارگان « بیشتر شبیه آهو تا تا انسان»، برای آزادی صرف! آواز خواندن، جیغ کشیدن رقصیدن با پای برهنه در بیشه زار در سکوت شب، همچون حیوانات، بی خبر و نا آگاه از فنا پذیری!...اگر ما به حد کافی در روح خود قوی باشیم، می توانیم نقاب را بدریم و صاف به چهره ی برهنه و مخوف زیبایی بنگریم... و از نظر من این همان فریب وحشتناک آیین دیونوسوس است، چیزی که حتی تصورش هم برای ما وحشتناک است.آتش هستی ناب.69»
چهار دوست دیگر ماجرا را از ریچارد و بانی پنهان نگه می دارند. ریچارد پس از آگاهی از موضوع نشانه هایی از آن را به یاد می آورد و تصمیم می گیرد از دوستانش حمایت کند. بانی امّا پس از آن که با خواندن مخفیانه ی یادداشت های هنری از موضوع مطلع می شود آن را به وسیله ای برای فشار آوردن به دوستانش تبدیل می کند و در این راه تا جایی پیش می رود که آنان را در معرض انتخابی عجیب و ترسناک قرار می دهد که باور پذیر کردن آن از جمله نقاط قوت داستان است.
گذشته ی راز آمیز در مجموع اثری جذاب و پرکشش با فضایی افلاطونی ـ دیونیسوسی، طرح و ساختاری خوب، ریتمی مناسب، تعلیق هایی نفس گیر و شخصیت پردازیهایی قوی است که به احتمال بسیار تحت تأثیر زایش تراژدی نیچه است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: گذشته ی راز آمیز، ترجمه ی مریم مفتاحی، نشر قطره.

« هر لحظه جهشی رو به جلوست از صخره ای ناپیدا، جایی که لبه های تیز زمان پیوسته تازه می شود.»
کتاب سپید
کتاب سفید رمان کوتاه متفاوتی است از هان کانگ.
داستان که به لحظ فرم به دفتر های مالده لائوریتس بریگه و از آن بیشتر به حلقه های زحل شبیه است، اثر شاعرانه ای هستی شناسانه است ترکیب یافته از پاره ای قطعات مختلف خاطره، اندیشه های فلسفی و تصویر که به طور مستقیم یا غیر مستقیم با رنگ سپید به یکدیگر مربوط می شوند.
در شروع کتاب فهرستی از چیزهای سپیدی آمده که راویِ نویسنده ی داستان بناست در باره ی آنها بنویسد و موارد متنوعی را از بند قنداق و روپوش نوزاد تا برف و نمک کاغذ و کفن را شامل می شود.
کتاب سفید شامل سه بخش به اسامی من، او و تماماً سپید است که هرکدام شامل چندین قطعه ی با نامِ چند سطری و چنان که گفته شد تعدادی تصویر است.
ماجرای مشترک سه بخش، تولد خواهر بزرگتر راوی است که تنها دو ساعت پس از تولد مرده است. در یکی از قطعات، او از ماجرای مردی می گوید که ادعا می کرد از زمانی که می تواند به خاطر بیاورد با روح برادر بزرگترش زیسته که در شش سالگی در یک گتوی یهودیان مرده است. این داستان راوی را به این صرافت می اندازد که آیا خواهر بزرگش به سراغش نمی آید و اگر می آید چگونه؟ نوزادی که تنها دو ساعت در خارج از رحم مادر زیسته چه امکانی برای تماس با او دارد؟
یکی از زیباترین قطعات کتاب، اُنّی به معنی خواهر بزرگتر است. در این قطعه راوی، خواهر بزرگترش را تصوّر می کند که اگر می بود لباس های اندکی از ریخت افتاده و کفش های اندکی ساییده شده اش به او می رسید، خواهری که هر گاه مادر بیمار بود به داروخانه می رفت تا دارو تهیه کند، در درس و مشق به او کمک می کرد، وقتی تراشه ای به پایش فرو می رفت آن را با سوزنی که روی شعله ضد عفونی شده در می آورد و ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کتاب سپید، هان کانگ، ترجمه ی مژگان رنجبر، انتشارات چترنگ.

فارنهایت 451 از مشهورترین رمان های علمی تخیلی از نوع دیستوپیایی و شاخص ترین اثر خالقش، ری بردبری است.
شخصیت اصلی داستان مرد جوان متأهلی است به اسم مانتگ. مانتگ آتش نشان است اما نه به معنایی که امروز ما از این واژه می فهمیم. در آینده ای که مانتگ در آن زندگی می کند شغل آتش نشان ها نه اطفای حریق بلکه ایجاد آن است. آنها به جای وسایل آب پاش از ادوات نفت پاش استفاده می کنند و آنچه می سوزانند چیزی نیست جز کتاب. در درآمد داستان آمده است که اسم کتاب یعنی 451 درجه ی فارنهایت، دمایی است که در آن کاغذ می سوزد.
کتاب سوزان از قول رئیس مانتگ که مدافع و سخنگوی وضع موجود است نتیجه ی نهایی ایجاد و گسترش رسانه های جمعی است. گسترش رسانه به معنی مخاطب بیشتر است و مخاطب بیشتر نیازمند ساده سازی بیشتر است.« یه وقتی کتاب ها فقط برای چند نفر جالب بودن، اینجا، اونجا، همه جا. اون آدم ها می تونستن متفاوت باشن. دنیا جا داشت. ولی بعد دنیا پر از چشم و دست و دهن شد. جمعیت دو و سه و چهار برابر شد. سطح فیلمها و رادیوها، مجله ها و کتاب ها پایین اومد و آبکی و بی مایه شدن...»« کتاب های کلاسیک کوتاه می شن تا تو برنامه های رادیویی یه ربعی جابشن، بعد باز هم کوتاه می شن تا یه ستون دو دقیقه ای معرفی کتاب رو پرکنن، سر آخر هم می شن یه چکیده ی ده دوازده خطی تو فرهنگ لغت.»
به دلیل ساده شدن چیزها آدم های زمان داستان نیاز به دانستن زیاد ندارند. درس هایی مثل زبان های خارجی، فلسفه و تاریخ از برنامه های آموزشی حذف شده است. نیازی نیست آدم ها غیر از فشار دادن دگمه ها، روشن و خاموش کردن کلیدها و بستن پیچ و مهره ها چیزی یاد بگیرند. مدرسه ها به جای محقق و منتقد و دانشمند و هنرمند خلاق، بیشتر قهرمان دو و پرش و اتوموبیل رانی، تعمیر کار، جیب بر، قاپ زن، هوانورد و شناگر بیرون می دهند. در زمان داستان کلمه ی «روشنفکر» تبدیل یه فحش شده و خواندن کتاب از بزرگترین جرایم و مشمول سخت ترین مجازات هاست. آدم ها به جای کار مضر و خطرناک خواندن کتاب اوقات فراغتشان را در اتاقهایی که تعدادی یا تمام دیوارهایش با صفحات نمایش پوشانده شده است روی مبل لم می دهند و با گوشی هایی که در گوش دارند از تماشای سریال های تلویزیونی لذت می برند. سه دیوار سالن نشیمن خانه ی مانتگ صفحه ی نمایش است و بزرگترین آرزوی همسر او این است که با صرفه جویی و پس انداز بتوانند دیوار چهارم را هم با صفحه ی نمایش بپوشانند.
در شروع داستان مانتگ در حال بازگشت به خانه پس از خروج از مترو در نقطه ای از پیاده رو دستخوش احساسی می شود که پیش از این نیز تجربه کرده است. به نظر مانتگ لحظه ای پیش از رسیدن او به آن نقطه، شخص دیگری در آنجا را ترک کرده اما رایحه ی او هنوز در هوا قابل استشمام است. او از سرعت قدم هایش می کاهد و متوجه دختر نوجوانی می شود که به تازگی با یکدیگر همسایه شده اند. اسم دختر کلاریس است. او دختری سرزنده و بانشاط است که برخلاف آدم های معاصرش هنوز می تواند طبیعت را حس کند و از آن لذت ببرد:« گاهی فکر می کنم راننده ها[ که با ماشین های جت با سرعتی سرسام آور رانندگی می کنند] نمی دونن علف چیه، یا گل چیه، چون هیچوقت اون ها رو یواش نمی بینن. اگه یه لکه ی تار سبز نشون یه راننده بدی، لابد می گه علفه! لکه ی تار صورتی؟ باغچه ی گل رزه! لکه های تار سفید خونه هستن... یه بار عموم سرعتش تو بزرگراه کم بود. با سرعت 60 کیلومتر در ساعت رانندگی می کرد و دو روز انداختنش زندون...»
کلاریس و خانواده اش با معیارهای رایج در آینده آدم های غیر متعارفی اند. آنها پیاده روی می کنند و از آن عجیب تر دور هم می نشینند و با هم حرف می زنند. کلاریس از همان اولین برخورد متوجه می شود مانتگ با آتش نشان های دیگر فرق می کند:« تو مثل بقیه نیستی. من چند تاشون رو دیده ام؛ می دونم. وقتی حرف می زنم نگاهم می کنی. دیشب تا یه چیزی در باره ی ماه گفتم، به ماه نگاه کردی. بقیه عمراً همچین کاری می کردن. راهشون رو می کشیدن می رفتن... یا تهدیدم می کردن. دیگه هیچکس برای بقیه وقت نداره... برای همین به نظرم عجیبه که آنش نشان هستی، یه جورهایی انگار این کار به درد تو نمی خوره.»
تشخیص کلاریس درست است. مانتگ با بقیه ی همکارانش فرق می کند. او به رغم شغلش به کتاب علاقه دارد و از ماموریت هایش پنهانی کتاب هایی را به خانه می آورد. کار مانتگ جرمی غیر قابل بخشش است و ترسناک تر آن که رئیسش نیز از آن مطلع است. این موضوع موتور محرک داستان در حرکتش به سوی اوجی هیجان انگیز و نفس گیر و پایانی شگفتی آور است.
از جذابیت های ویژه ی داستان وضعیت آدم های هنوز علاقه مند به کتاب آن است. آنان اقلیت بسیار کوچکی منزوی و دائماً در معرض خطر لو رفتن توسط در و همسایه اند. کسانی از ایشان که شناسایی می شوند اکثراً به طرق مختلف و از جمله سوزانده شدن به همراه کتاب هایشان نابود می شوند. تعدادی اندکی که موفق به فرار می شوند دولت شهرهای خود را برای همیشه پشت سر می گذارند و در دل طبیعت در دسته های کوچک به یکدیگر می پیوندند. آنها با ظاهر آدم های ولگرد اینجا و آنجا پرسه می زنند و با یکدیگر در تماسند. هر کدام از فراریان بخشی یا تمام یک کتاب را حفظ می کند و به نام آن کتاب خوانده می شود. آنها امیدوارند روزی که شرایط عوض شود بتوانند محتوای حافظه هایشان را دوباره حروفچینی و تبدیل به کتاب کنند.
فارنهایت 451 نسخه ی سینمایی مشهور قدیمی دارد به کارگردانی فرانسوا تروفو و نسخه ی جدیدتری به کارگردانی رامین بحرانی که در 2018 به نمایش درآمده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: فارنهایت 451، ترجمه ی مژده دقیقی، نشر ماهی.

کینیاس و کایرا نخستین رمان نویسنده ی جوان ترک تبار زاده ی یونان، هاکان گوندای است.
داستان شامل سه کتاب است و دو شخصیت اصلی مرد ضد قهرمان به اسامی کینیاس و کایرا دارد که به ترتیبی خاص آن را روایت می کنند.
کینیاس و کایرا دو مرد جوان بیست و نه ساله اند که از کودکی با یکدیگر دوست بوده اند و در اوان جوانی خانواده های نسبتاً مرفه خود را ترک کرده اند و به ماجراجویی و کارهای خلاف روی آورده اند.
عنوان کتاب اول، کینیاس، کایرا و زندگی است. فصل های این کتاب یک در میان توسط کینیاس و کایرا روایت می شود. در پایان کتاب اول راه دو دوست از یکدیگر جدا می شود. عناوین کتاب های دوم و سوم راه کایرا و راه کینیاس و راوی هرکدام فرد همنام کتاب است.
در شروع داستان کینیاس با تهدید اسلحه از کایرا می خواهد که داستان چگونگی رسیدن شان به آخر خط را بنویسد. کمی بعد ورق بر می گردد و اسلحه در دست کایرا است و او همین را از کینیاس می خواهد و به این ترتیب و به شکلی نه چندان روشن کتابی شکل می گیرد که در دست خواننده است.
کینیاس و کایرا دو خلاف کار بی رحم و فرهیخته اند که علت و چگونگی روی آوردن آنها به جرم و جنایت بر خواننده آشکار نمی شود. کتاب نخست در آفریقا و مکزیک می گذرد و در ترکیه که زادگاه کینیاس و کایراست به پایان می رسد. کینیاس و کایرا در کتاب اول عمدتاً درگیر خرید و فروش مواد مخدر و قتل و آدم ربایی اند. در پایان این کتاب کینیاس مخفیانه کایرا را ترک می کند و به این ترتیب هر کدام از آنها به دنبال سرنوشت خود می رود. کایرا در تمهید مقدمات لازم برای خودکشی ذهنی دست به آخرین خلاف خود می زند تا به ثروت لازم برای تحقق آرزویش برسد و کینیاس که خودکشی تدریجی جسم خود را از پیش تدارک دیده در مسیری کاملاً متفاوت قرار می گیرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کینیاس و کایرا، هاکان گوندای، ترجمه ی عارف جمشیدی، نشر ثالث.