
داستان های گونتر گراس هیچ کدام آسان نیستند و بی حسی موضعی هم از این قاعده مستثنی نیست. اما این داستان علاوه بر دشواری عمومی آثار او ویژگی جالب دیگری هم دارد که ناشی از شیوه نگارش، یا به عبارت درست تر شیوه روایت خاص آن است. بی حسی موضعی به میزانی باورنکردنی پر است از گیومه، پرانتز، خط فاصله، وعلامتِ ‹ › که کابرد آن در نگارش فارسی مرسوم نیست.
داستان توسط شخصیت اصلی روایت می شود و خط روایی آن به دلیل استفاده ی فراوان از نقل قول های مستقیم چندان قوی و پر ررنگ نیست. راوی معلم مرد چهل ساله ی تاریخ و همانند خود گونتر گراس متولد ۱۹۲۷ است. زمان داستان به جز فلاش بک های آن سال ۱۹۶۷ است. فلاش بک ها عمدتا مر بوط به دوره حاکمیت نازی ها بر آلمان و جنگ جهانی دوم هستند.
بی حسی موضعی داستان هفده سالگی و هفده ساله هاست. دو نفر از اشخاص محوری داستان از شاگردان راوی و در سن هفده سالگی اند. خود راوی در هفده سالگی و در سالهای آخر جنگ ماجرایی داشته که به دستگیری و اعزام او به جبهه انجامیده است. راوی، دوست همکار زنی دارد که در هفده سالگی سردسته ی یک گروه از جوانان نازی بوده و گزارشی را علیه یک یک کشاورز به گشتاپو داده است که عذاب وجدان آن دست از سرش بر نمی دارد. علاوه بر اینها در داستان (تا جایی که به یادم مانده است) از دو ماجرای تاریخی مربوط به دو پسر هفده ساله یکی مربوط به جنگ جهانی دوم و دیگری متعلق به قرن هجدهم صحبت می شود.
بی حسی موضعی داستانی حدوداَ سیصد صفحه ای و شامل سه بخش است. راوی، بخش اول را از روی یک صندلی دندانپزشکی و در حالی روایت می کند که دندانپزشک مشغول بر طرف کردن یک ایراد اساسی مادرزادی(یا شاید نژادی) در فک پایین او است. در مطب، تلویزیونی برای سرگرم کردن بیماران کار گذاشته شده است که نقشی مهم را در داستان ایفا می کند. صفحه ی خاموش تلویزیون، پرده ی نمایش تخیلات گسترده ی راوی است که در هم آمیختن آن با ماجراهای واقعی از جمله عواملی است که داستان را سخت خوان و فهم آن را دشوار می کند.
در بخش دوم راوی تلاش می کند تا دانش آموز هفده ساله ی خود را از تصمیم به اقدام اعتراضی ای که در واکنش به استفاده ی نیروهای آمریکایی از بمب ناپالم در ویتنام گرفته است منصرف کند و در این کار با دندانپزشک و همکار زن خود همدست می شود.
بخش سوم کوتاهترین بخش و اختتامیه داستان است و بر خلاف انتظار در آن نه تنها از ماجراهای مبهم دو فصل قبل رفع ابهام نمی شود بلکه گاه با طرح روایتی تازه و متفاوت از آن ها داستان پیچیده تر هم می شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: بی حسی موضعی، گونتر گراس،ترجمه ی حسن نقره چی، انتشارات نیلوفر.

فلن اوبراین از شاخص ترین چهره های ادبیات داستانی ایرلند است و سومین پلیس مشهور ترین اثر او است.
داستان توسط راوی اول شخص مفرد روایت می شود و شروعی غیر منتظره و تکان دهنده دارد: « همه نمی دانند من چطور فیلیپ مترز پیر را کشتم، فکش را با بیل خرد کردم... »
سومین پلیس که به قول مترجم یکی از عجیب ترین داستان هایی است که تا کنون نوشته شده، سبک ثابتی ندارد. درآمد آن رئالیستی است. کمی بعد(از میانه های فصل دوم) به مایه های فانتزی می رود، پس از نیمه(در فصل هشتم) علمی تخیلی می شود، بعد دوباره به فانتزی باز می گردد و در فصل دوازده در مایه های فانتزی ـ رئال خاتمه میابد.
ازویژگی های بارز داستان وجود یک روایت موازی با داستان اصلی در پانویس ها است. نمی دانم این ابتکار را اولین بار چه کسی در داستان نویسی به خرج داده است. فلن اوبراین اگر در این زمینه اولین نباشد بی تردید یکی موفق ترین هاست. پانویس ها عمدتا به زندگی نامه و شرح عقاید عجیب و غریب فیزیک دان، پرتاب شناس!، فیلسوف و روان شناسی تخیلی ای به اسم دو سلبی اختصاص دارد.
از جمله ی عقاید جالب دوسلبی که راوی متخصص و شارح آرای اوست این است که آمدن شب نه ناشی از چرخش زمین به دور خود بلکه به دلیل تراکم متناوب هوای سیاه ناشی از فعالیت های آتشفشانی است. دو سلبی همچنین معتقد است که زمین کروی نیست بلکه سوسیس شکل است. او« وضعیت انسانِ روی زمین را به مردی تشبیه می کند که روی سیمی نازک راه می رود؛ یا باید به راه رفتن ادامه دهد یا بمیرد، هر چند که تصور می کند آزاد است. نتیجه ی حرکت در این مدار محدود منجر به توهمی دائمی می شود که همه به اسم زندگی می شناسند.»۱۲۶
سومین پلیس داستانی کمدی و از آن نوعی است که درسینما به آن کمدی سیاه می گویند. گفتگوها در داستان شبیه به گفتگوهای آن جوکی است که می گوید شخصی از یک داروخانه سراغ نان سنگک گرفت؛ داروخانه دار پرسید ساده می خواهی یا خشخاشی و او پاسخ داد فرقی نمی کند با دوچرخه آمده ام!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: سومین پلیس، فلن اوبراین، ترجمه ی پیمان خاکسار، نشر چشمه.

« بدبختی غولی است که از قیافه ی آدم مثل پاره پلاسی برای پاک کردن کثافت های ماتحت عالم استفاده می کند.»
لویی فردینان سلین، سفر به انتهای شب، ترجمه ی فرهاد غبرایی،۲۲۷.
« قلب مارلا شبیه صورت من شده بود. گند و کثافت دنیا. کاغذ توالت مصرف شده ای که هیچ کس زحمت بازیافتش را به خود نمی داد.»
چاک پالانیک، باشگاه مشت زنی، ترجمه ی پیمان خاکسار،۱۲۱.
باشگاه مشت زنی چه به لحاظ ساختار و چه از نظر درون مایه یکی از شورشی ترین داستانهایی است که تا کنون خوانده ام. این اثر عجیب و جذاب سومین رمان نوشته شده توسط چاک پالانیک و اولین رمان چاپ شده ی اوست. پالانیک اولین رمانش را به چاپ نسپرده است؛ دومین رمانش، هیولای نامرئی را ناشران رد کردند چرا که بیش از حد آزار دهنده بود و خود گفته است قصدش از نوشتن باشگاه مشت زنی این بوده که ناشران را بیش از پیش آزار دهد و امیدی به چاپ آن نداشته است. اما به قول پیمان خاکسار مترجم کتاب، از آنجا که سرمایه داری آنتی تز خودش را هم بسته بندی می کند و به مخالفش می فروشد این شورش تمام عیار ادبی هم از بازی تجارت مصون نماند و منتشر شد و بلافاصله مورد استقبال قرار گرفت.
باشگاه مشت زنی سه شخصیت محوری دارد؛ راوی بدون نام که شخصیت اصلی است، مردی به اسم تایلر دردن و زنی به اسم مارلا سینگر:
«ما اینجا یک جور مثلث عشقی ترتیب داده ایم. من تایلر را می خواهم، تایلر مارلارا و مارلا من را.
من مارلا را نمی خواهم و تایلر هم دوست ندارد که من دوروبرش باشم. دیگر دوست ندارد. این قضیه ربطی به نقش عشق در رابطه ی عاشقانه ندارد. بیشتر شبیه نقش مایملک در مقوله ی مالکیت است.»۱۷
راوی داستان را از روی بام یک آسمانخراش صد و نود و یک طبقه ای که شمارش معکوس برای انفجار و فروریختن آن آغاز شده در حالی روایت می کند که لوله یک تفنگ در دهانش فرو رفته است. شمارش معکوس از ده دقیقه مانده به انهدام ساختمان آغاز شده است.
فصل اول سه دقیقه مانده به انفجار تمام می شود و داستان در آغاز فصل دوم با یک فلاش بک به جایی می رود که راوی در اجتماعی از آدم های مبتلا به سرطان درآغوش مرد غول پیکری مبتلا به سرطان بیضه در حال گریستن است: « گریه در چیزی تاریک، در آغوش یک نفر دیگر، درست وقتی که می فهمی هر کاری انجام می دهی در پایان سر از زباله دان در می آورد، درست ترین کار است.»۱۹
راوی که به دلیل شغلش ناگزیر از مسافرت های طولانی بین مناطق مختلف زمانی در آمریکاست از دو سال پیش به بی خوابی مبتلا شده است. پزشک معالج به او توصیه کرده برای کمک به درمان بی خوابی به دیدن مبتلایان به بیماری های لاعلاج برود و بنا بر همین توصیه است که پای او به انواع و اقسام انجمن های حمایت از بیماران صعب العلاج باز شده است.
تجویز پزشک موثر واقع می شود و مشکل بیخوابی راوی را حل می کند تا آن که او در یکی از انجمن ها با مارلا برخورد می کند. مارلا همانند او یک بیمار قلابی است و آگاهی دو جانبه راوی و مارلا از این موضوع باعث بی اثر شدن راه علاج و بازگشت بی خوابی راوی می شود.
در فصل سوم راوی با تایلر آشنا می شود. تایلر یک آپارتچی شورشی و خرابکار است. او تک فریم هایی از صحنه های مستهجن فیلم های بزرگسالان را لابلای فیلم های کارتون کودکان می چسباند. این تک صحنه ها تنها یک شصتم ثانیه روی پرده ظاهر می شوند و قابل شناسایی نیستند اما تاثیر خود را بر ضمیر ناخودآگاه تماشاگران خردسال باقی می گذارند.
تایلر راه تازه ای را برای درمان بی خوابی راوی پیشنهاد می کند؛ خود ویرانگری از طریق کتک خوردن تا سر حد مرگ در یک مسابقه ی مشت زنی که قوانین مخصوص به خود را دارد:
قانون اول: در باره ی باشگاه مشت زنی(که تایلر و راوی به صورت زیر زمینی و غیر قانونی تاسیس می کنند) با کسی حرف نمی زنید.
قانون دوم: در باره ی باشگاه مشت زنی با کسی حرف نمی زنید.
قانون سوم: در هر مبارزه فقط دو نفر شرکت می کنند.
قانون چهارم: در هر زمان فقط یک مبارزه انجام می شود.
قانون پنجم: شرکت کنندگان باید بدون پیراهن و بدون کفش باشند.
قانون ششم و آخر: مبارزه تا جایی که لازم باشد ادامه پیدا می کند.
باشگاه مشت زنی در سال ۱۹۹۶ منتشر شده و در سال ۱۹۹۹ بر اساس آن فیلمی با کارگردانی دیوید فینچر و بازیگری برد پیت ساخته شده است. از پالانیک علاوه بر باشگاه مشت زنی تاکنون چهارده اثر دیگر هم به چاپ رسیده که هیچ یک به شهرت باشگاه مشت زنی دست نیافته است.
پیمان خاکسار در مقدمه کتاب در شرح کوتاه اما دقیق خود از سبک پالانیک می گوید: «پالانیک خود را مینی مالیست می داند. دامنه ی لغاتی که استفاده می کند محدود است و جمله هایش کوتاه اند. لحنش طوری است که انگار یک آدم معمولی دارد قصه ای را با عجله و بریده برای کسی تعریف می کند. در مصاحبه ای گفته است که در جملاتش ترجیح می دهد بیشتر از فعل استفاده کند تا صفت. تکرار جملات که خود پالانیک اسمش را « آواز گروه کر» گذاشته یکی از ویژگی های اصلی نوشته های اوست که در تمام فصل های کتابهایش دیده می شوند. حتا رد بعضی جمله های تکراری را می توان در کتاب های مختلفی از او پیدا کرد.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: باشگاه مشت زنی، چاک پالانیک، ترجمه ی پیمان خاکسار، نشر چشمه.

مثل آب برای شکلات داستان جذاب و خوشخوانی است از نویسنده مکزیکی، لورا اسکوئیول.
داستان دوازده فصل به اسامی ماههای سال دارد و با ژانویه شروع می شود. هر فصل ، به جز فصل ششم که مربوط به ماه ژوئن است، علاوه بر اسم یک ماه، به اسم یک غذای مکزیکی نام گذاری شده است. در ماه ششم به جای غذا، طرز درست کردن کبریت آموزش داده می شود. فصل ها با مواد لازم برای درست کردن غذای مربوطه و طرز پخت آن شروع و با اعلام غذای ماه بعد تمام می شوند. غذاها به ماجراهای هر فصل مرتبط اند و دستور پخت آنها در طول فصل و به تدریج تکمیل می شود.
شخصیت اصلی داستان دختری به اسم تیتا و راوی آن نوه ی خواهر تیتا (و در واقع دانای کل) است. تیتا به اتفاق مادر بیوه و مقتدرش النا، دو خواهر بزرگترش گرترودیس و روسورا، یک آشپز به اسم ناچا و چند مستخدم در یک مزرعه زندگی می کند. او پیش از وقت مقرر در میان بو و برنگ غذا و عطر ادویه جات روی میز آشپزخانه به دنیا آمده است. تیتا در طفولیت به جای شیر مادر با حریره و سایر فراورده های آشپزخانه ای دست پخت ناچا تغذیه شده و بیشتر اوقات عمرش را در آشپزخانه گذرانده است. او بنا به دلایل گفته شده اساساَ موجودی آشپزخانه ای است.
در اوایل داستان پسری به اسم پدرو به تیتا که در سنین نوجوانی است دل می بندد و از او خواستگاری می کند. مادر تیتا که بنا بر یک سنت قدیمی مکزیکی دختر کوچکش را برای روز پیری خود ذخیره کرده است، دختر بزرگترش روسورا را برای ازدواج به پدرو پیشنهاد می کند. پدرو پیشنهاد را می پذیرد و با روسورا ازدواج می کند، تنها به این منظور که بتواند به تیتا نزدیک شود؛ و همین اتفاق است که نیروی محرکه ی داستان را تا آخرین کلمات آن تامین می کند.
مترجم اثر مریم بیات برای پشت جلد کتاب جملات تحسین آمیزی را از نشریات آمریکایی بر گزیده است که من استثنااً با بیشتر آنها موافقم، و از همه بیشتر با بخش اول نوشته ی نقل شده از بوستون کلوب: « مثل آب برای شکلات به طرزی فریبنده ساده و به طرز ساده ای اعجاب انگیز است، داستانی از عشق، احساس، جنگ ... و غبار روبی از آن بخش از تاریخ مکزیک است که به زنان تعلق دارد.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب:مثل آب برای شکلات، لورا اسکوئیول، ترجمه ی مریم بیات، انتشارات روشنگران.
پی نوشت: مثل آب برای شکلات نخستین رمان لورا اسکئیول است. این داستان در لیست هزا و یک کتابی که باید پیش از مردن خواند حضور دارد و بر اساس آن فیلمی سینمایی ساخته شده است.

آوای آلاباما اثر نویسنده فرانسوی ژیل لوروا، شبه زندگی نامه ی زلدا سایر، همسر نویسنده مشهور آمریکاییِ خالق گتسبی بزرگ، اسکات فیتز جرالد است.
زلدا و اسکات در ۱۹۱۸ در زادگاه زلدا، آلاباما با یک دیگر آشنا شدند و دو سال بعد ازدواج کردند. زلدا که اسکات به او لقب نخستین پسر دختر نمای آمریکایی داده است، اشتیاقی سودایی به بالرین شدن داشت، نقاشی می کرد و همانند اسکات دست به قلم بود؛ و معروف است که اسکات از خاطره نویسی های او به خصوص برای پرداخت شخصیت های زن داستانهای خود استفاده می کرد.
سالهای نخست زندگی زلدا و اسکات در اوج شهرت و محبوبیت در نیویورک گذشت. آنها پس از یک سفر چند ماهه درسال ۱۹۲۱، در سال ۱۹۲۴ به قصد اقامت راهی اروپا شدند. در اروپا به رغم شهرت و محبوبیت اولیه ی اسکات، تنشهای زندگی زناشویی زوج جوان و اعتیاد اسکات به الکل باعث شد زلدا در سال ۱۹۳۰ برای نخستین بار راهی آسایشگاه روانی شود.
در ۱۹۳۱ زلدا و اسکات به آمریکا بازگشتند. زلدا در سال ۱۹۳۲ روایت خود از زندگی مشترک با اسکات را که تدارک آن را در دوره ی اقامت در آسایشگاه روانی دیده بود، در رمانی به اسم "این والس را بر من ببخشید" به چاپ رساند. اقدام زلدا نارضایتی و خشم اسکات را بر انگیخت و او به عنوان مقابله مثل درسال ۱۹۳۴روایت متفاوت و گاه متضاد خود از زندگی با زلدا را در داستانی با عنوان "چه لطیف است شب" منتشر کرد.
در بازگشت به آمریکا اسکات به هالیوود رفت تا بخت خود را در نمایش نامه و فیلم نامه نویسی بیازماید و زلدا پس از چندی(در سال۱۹۳۶) دوباره راهی آسایشگاه روانی شد. اسکات در ۱۹۴۰ در اوج تنگدستی و تیره روزی در هالیوود از دنیا رفت و زلدا در ۱۹۴۸ در یک سانحه ی آتش سوزی در بیمارستان روان ای که در آن بستری بود درگذشت.
آوای آلاباما رمانی۱۸۰ صفحه ای و شامل پنج بخش و یک اختتامیه ی حدوداَ شش صفحه ای به اسم "راس نیمه شب" است. بخش های پنج گانه ی داستان علاوه بر شماره، هر یک اسمی دارند، و همگی شامل چندین فصل کوتاهِ گاه در حد یک صفحه ای، و همگی با نام هستند. داستان به جز اختتامیه ی آن از زاویه دید زلدا، و نه لزوماَ به وسیله او، روایت می شود و( شاید در تبعیت از وضعیت روحی زلدا) ساختاری ویژه دارد که از مهمترین نقاط قوت آن است.
آوای آلاباما در سال ۱۹۱۸ با آشنایی زلدا و اسکات در آلاباما شروع می شود، بعد به سال ۱۹۱۹ و ماجرای باز گشت اسکات به زادگاهش نیویورک و خواستگاری مکاتبه ای او از زلدا می ر سد و سپس با خیزی بلند و ناگهانی به سال ۱۹۴۰ دوره اقامت زلدا در بیمارستان روانی هایلند می رود. زمان سپس به سال ۱۹۱۹ باز می گردد، در ادامه به ۱۹۲۰ می رسد، و بار دیگر به ۱۹۴۰، و همان محل قبلی می جهد.
داستان در واقع در دو بازه ی زمانی مختلف، (اگر اشتباه نکرده باشم) یکی در محدوده ی سال های ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۴ و دیگری در حد فاصل سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۳، و به شکلی روایت می شود که انگار بخش های مربوط به دومی در لابلای اولی بُر خورده است. علاوه بر این، ترتیب زمانی در محدوده ی اول هم رعایت نشده است؛ یعنی زمان بدون پرش از محدوده اول به دوم، در همان محدوده ی اول هم پس و پیش می شود.
اختتامیه
راوی اختتامیه، نویسنده، و تاریخ آن، زمان انتشار کتاب یعنی سال ۲۰۰۷ است. نویسنده در اختتامیه در پایان تحقیقات مفصل خود در اروپا و آمریکا از یکی از محل های سکونت متعدد زلدا و اسکات در آلاباما که اکنون به موزه تبدیل شده است خارج می شود، در حالی که پوشه ای حاوی بریده ی جراید روز پس از مرگ زلدا را در دست دارد:
« دیروز راس ساعت دوازده نیمه شب، زلدا سایر، همسر نویسنده، اسکات فیتز جرالد، در آسایشگاه روانی، که در آن بستری بود در گذشت. او بیش از ده سال، برای درمان اختلالات روانی خود به این بیمارستان مراجعه می کرد. او در میان همشهرهای ما، به یکی از شگفت انگیزترین زیبارویان جنوب، در بین نسل خود مشهور بود. به عنوان رمان نویس، نقاش و الهام بخش عصر جاز شناخته شد و با همسرش در بیست سالگی طعم افتخار را چشید، اما هردو در میانه ی ده ی سی* ، به دست فراموشی سپرده شدند.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: آوای آلاباما، ژیل لوروا،ترجمه سعیده بوغیری، انتشارات افراز.
* در متن ده ی سی و دو چاپ شده که نمی تواند صحیح باشد.
پی نوشت ۱: ماجراهای زلدا و اسکات فیتز جرالد بی شباهت به زندگی سیلویا پلات و تد هیوز نیست.
پی نوشت ۲: داستان های متفاوت و متقابل زلدا و اسکات فیتز جرالد از زندگی مشترکشان من را به یاد ماجرای روابط میرچا الیاده و مئیتری دِوی و داستانهای متقابل آن دو از روابط شان، شبهای بنگال و"Does Not Die It " انداخت.
پی نوشت ۳: ژیل لوروا در سال ۲۰۰۷ برای آوای آلاباما نامزد دریافت چهار جایز معتبر فرانسه شد که از آن میان مهمترین آنها، گنکور را دریافت کرد.