مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

اگنس (قسمت اول)



 استفاده از تکنیک راویِ در حال نوشتن داستان، در رمان قدمتی به اندازه خود رمان دارد. از جمله در دن کیشوت  که نخستین رمان دانسته می شود و تریسترام شندی که در زمره کلاسیک های بزرگ است از این تکنیک استفاده شده است. با این وجود  تکنیک مورد بحث در داستانهای پست مدرن با چنان فراگیری بی سابقه ای مورد استفاده قرار گرفته و می گیرد که به یکی از مشخصه های اصلی این نوع داستانها تبدیل شده است.

اگنس اثر نویسنده سوییسی پتر اشتام عاشقانه ای پست مدرن با اکثر ویژگی های این قبیل داستانها از جمله استفاده از تکنیک راویِ نویسنده است؛ اما  نحوه استفاده از این تکنیک در اگنس تفاوت جالب توجهی با شیوه معمول دارد  که در این قسمت به آن خواهم پرداخت.

 

اگنس این گونه شروع می شود: « اگنس مرده است. داستانی او را کشت. از اگنس، جز این داستان چیزی برایم نمانده. شروع داستان برمی گردد به روزی در نه ماه پیش، که برای اولین بار در کتابخانه عمومی شیکاگو همدیگر را دیدیم. وقتی با هم آشنا شدیم هوا سرد بود... . »

 

در چهار جمله اول شروع کتاب، سه بار از کلمه داستان استفاده شده است. اولین داستان، داستانی است که باعث کشته شدن اگنس شده است. درباره دومین داستان نمی توان به قطعیت گفت که همان داستان اول است یا داستانی دیگر. داستان سوم اما همان  داستانی است که برای مای خواننده روایت می شود؛ داستانی که در واقع با  کلمات "شروع داستان بر می گردد به..." شروع شده است.

در فصل دوم از این رمان سی و شش فصلی که مثل اکثر رمان های پست مدرن به فصل های متعدد کوتاهِ (درمورد اگنس به طور متوسط حدود چهار صفحه ای) تقسیم شده است، معلوم می شود که راویِ داستان که او هم مثل پتر اشتام سوییسی است، نویسنده ای است که مشغول نوشتن کتابی در باره واگن های لوکس راه آهن آمریکا است.

 در فصل چهارم درمیابیم که اگنس هم مشغول نوشتن چیزی است. با این وجود نمی توان او را نویسنده دانست چرا که نوشته اش پایان نامه دکترای فیزیک او است.

در فصل ششم، راوی مجموعه داستان کوتاهی را که سالها پیش به زبان آلمانی منتشر کرده به اگنس نشان می دهد، و به او می گوید که چند سال پیش نوشتن رمانی را شروع کرده و بعد از پنجاه صفحه نیمه کاره رهایش کرده است.

اگنس در فصل هشتم، داستان خیلی کوتاهی از خود را( اگر اساسا بتوان گفت نوشته او داستان است) به راوی نشان می دهد. راوی نوشته را نمی پسندد و احساس خود را نیز از اگنس پنهان نمی کند. او معتقد است اگنس که حتی یک کتاب داستان هم در کتابخانه خود ندارد اساسا نمی تواند(یا نباید بتواند) داستان بنویسد.

فصل نهم فصلی مهم و کلیدی است. در اوایل این فصل اگنس با یک پرسش از راوی می خواهد که داستانی در باره او بنویسد:

« ـ نمی توانی داستانی در باره من بنویسی؟

...

ـ اگر می خوای جاودانه بشی، باید یکی معروف تر پیدا کنی.

ـ دویست نسخه کافیه. حتی اگر چاپ نشه. می شه یک پرتره... عکسی که منو همون طور که هستم نشون بده.»48

کمی بعد راوی پیش از آن که به اتفاق اگنس برای تماشای آتش بازی به پشت بام برود، کاغذ و قلمی بر می دارد و ظاهراً شروع داستان سفارشی اگنس را می نویسد: «غروب روز سوم ژوئیه رفتیم به تراسِ پشت بام و با هم آتش بازی را تماشا کردیم.»51

گفتم ظاهراً، چون در فصل دهم معلوم می شود داستان مورد بحث هنوز شروع نشده است. در ابتدای این فصل راوی از اگنس می خواهد همانند یک مدل نقاشی مقابل او بنشیند و خود پشت کامپیوتر می نشیند و داستان را با این جمله شروع می کند: « اگنس را اولین بار در کتابخانه عمومی شیکاگو دیدم، در آوریل امسال53

داستانی را که راوی نوشتن آن را شروع کرده و در کتاب همه جا با حروف ایتالیک آمده، همان اولین داستانی است که موجب کشته شدن اگنس شده است. تفاوت های هر چند جزئی این داستان در حال نوشته شدن با سومین داستان که از ابتدای کتاب برای خواننده روایت می شود ـ و از شروع متفاوت آنها هم پیدا است ـ نکته ای مهم و در خور توجه است و چنان که  گفتم نشان دهنده  شیوه ی متفاوت  پتر اشتام در استفاده از تکنیک راویِ در حال نوشتن داستان است. یاد آور می شوم که در شیوه مرسومِ استفاده از این تکنیک، ما تنها با یک روایت مواجهیم و داستانِ در حال نوشته شدن داستانی متفاوت و مجزا نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: اگنس، پتر اشتام، ترجمه ی محمود حسینی زاد، انتشارات افق

پ. ن 1: اگنس مدتی بود که در کتابخانه ما در انتظار خوانده شدن بود. رای گیری دوستمان میله بدون پرچم در این پست من را به یاد آن انداخت.

پ. ن 2: خواندن این پست  در باره اگنس در وبلاگ هفت ها که اخیرا به آن پیوند داده ام را جدا توصیه می کنم.

یک بخشش


« تسلط داشتن بر دیگران کار دشواری است؛

به زور تسلط بر دیگران را به دست آوردن کار اشتباهی است؛

اما دادن تسلط خود به دیگران کار خطرناکی است.

                                    آه فلورنس... عزیزم... حرف مادرت را بپذیر...»

اینها آخرین جملات داستان یک بخشش، اثر تونی موریسون است. گوینده جملات چنان که پیداست مادر فلورنس است، و فلورنس یکی از اشخاص محوری و راوی نیمی از فصلهای داستان است.

فلورنس دختر سیاه پوستی شانزده ساله است: « لینا می گوید وقتی مرا به اینجا آوردند، از دندانهایم پیدا بود که هفت، هشت ساله هستم. از آن زمان تا به حال هم هشت بار آلوهای وحشی را برای مربا و کیک چیده و جوشانده ایم.»

زمان داستان اواخر قرن هفدهم است و محلی که فلورنس سهم خود از داستان را از آنجا روایت می کند، ملک و مزرعه ای اربابی است که او به اتفاق سه زن دیگر شامل ربکا همسر سفید پوست و بیوه ارباب، لینا مستخدم سرخپوست، و سارو مستخدم  دیگر دورگه در آنجا زندگی می کنند.

روایتِ داستان، چنان که نویسنده ی  سرشناس دیگر آمریکایی جان آپدایک در مورد ویژگی آثار تونی موریسون گفته است، پیش از آن که خواننده کمترین اطلاعی از ماجرا داشته باشد، توسط فلورنس آغاز می شود: «نترس...  با وجود کاری که انجام داده ام، گفته هایم آسیبی به تو نمی رساند... .»

 مخاطب غایب فلورنس، آهنگر سیاه پوستی است که چندی پیش دری عجیب و زیبا برای خانه جدید ارباب ساخته است و از طبابت سررشته دارد، وعلاوه بر اینها فلورنس دلبسته او است. در شروع داستان لینا و خانم(ربکا) نامه ای را در جوراب فلورنس می گذارند؛ چکمه ارباب تازه درگذشته را به پاهای او می کنند؛ و چون چکمه مردانه و بزرگ است آن را با کاه و پوسته ذرت پر می کنند و او را روانه می کنند تا  آهنگر را بیابد و برای معالجه خانم به مزرعه بیاورد.

داستان به جز فصل آخر، شامل دو روایت موازی و یک در میان است. چنان که گفته شد راویِ نیمی از فصلها  فلورنس است.  نیم دیگر فصل ها، توسط دانای کل روایت می شود. روایت دانای کل در فصل دوم  با سفر ژاکوب وارک، همسر ربکا، برای وصول طلب خود از مالک کشتزاری وسیع در شهری دوردست آغاز می شود. دستاورد این سفر فلورنس است که ژاکوب در ازای طلب خویش دریافت می کند و به مزرعه خود می برد.

یک بخشش رمانی در باره زنان آمریکا است. شخصیت های محوری داستان همان چهار زنی هستند که پیش از این نام بردم. مردان ـ و حتی اصلی ترین آنها یعنی ژاکوب ـ به رغم موقعیت دست بالای خود، در داستان نقش درجه دوم را به عهده دارند.

 چها زن محوری داستان به رغم تفاوت نژاد، از سفید و سیاه تا سرخ و دورگه ـ  که شاید تعمداً این همه رنگارنگ انتخاب شده اند تا نماینده همه زنان آمریکا باشند ـ و تفاوت موقعیت هایشان، از همسر ارباب گرفته تا کلفت، در یک ویژگی کلیدی و درخور تامل مشترک اند و آن خریداری شدن توسط ژاک است. ژاک لینا را برای انجام کارهای خانه و مزرعه خریده است؛ ربکا را از طریق آگهی روزنامه از پدرش در انگلستان به بهای تامین هزینه سفر به آمریکا و کم کردن شر یک نانخور از سر او به عنوان همسر خریداری کرده؛ فلورنس را همانطور که گفته شد در ازای طلب خود از ارباب قبلی او دریافت کرده؛ و سارو را هم از خانواده چوب بری که او را از آب گرفته اند به عنوان کمک حال همسرش خریده است.

یک بخشش اثری تکنیکی و در عین حال جذاب و خوشخوان است که من را به صرافت خواندن شاخص ترین اثر تونی موریسون، «دلبند» انداخت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: یک بخشش، تونی موریسون، ترجمه ی علی قادری، اتشارات مروارید.         

شب هول(قسمت دوم)


شب هول داستانی دویست و هشتاد صفحه ای با فصل هایی بدون نام یا شماره است. سبک داستان جریان سیال ذهن و بخش عمده آن شامل اندیشیه ها، خاطرات و خیالات شخصیت اصلی است که مستقیما  توسط  او روایت می شود. روایت شخصیت اصلی در سراسر داستان به نحوی در هم تنیده و گاه غیر قابل تفکیک با روایت دانای کل در هم آمیخته است.

از قسمت های به لحاظ روایی جالب داستان، بخشی حدود شصت صفحه ای در اواخر آن است که به جز چند سطر اول، تماماً و مستقیماً از ذهن شخصی به اسم هادی ابراهیمی روایت می شود. این بخش شامل ده ها فکر مختلف است که در فاصله زمانی چهار ـ پنج ساعت، و به شکل زنجیره ای از تداعی ها از ذهن راوی می گذرند. در این بخش چنان که در جریان واقعی فکر کردن اتفاق می افتد، در انتهای هر فکر کلمه ای وجود دارد که کلید واژه ورود به فکر بعدی است. بخش هادی ابراهیمی علاوه بر جذابیت های روایی، و به قول یکی از دوستان روانی و یکدستی متن، ویژگی شاخص دیگری هم دارد و آن بیان واضح و صریح روابط جنسی است که در داستان نویسی ما امری کم سابقه و بلکه بی سابقه است.

در شب هول برخلاف زمان روایت که کوتاه و چند ساعته است، زمان داستان، باز هم همانند شازده احتجاب، در حدود صد سال، و در برگیرنده زندگی سه نسل متوالی شامل پدر بزرگ، پدر، و خود شخصیت اصلی است. از دیگر شباهتهای شب هول به شازده احتجاب مسیر نزولیِ اجتماعی و شخصیتی است که اعضای متوالی خانواده از پدر بزرگ تا نوه طی می کنند. در شازده احتجاب پدر بزرگ، ملقب به شازده بزرگ، حاکمی مقتدر و مستبد و بسیار متمول است، در حالیکه نوه او خسرو، آدمی معتاد، ضعیف و سودایی است که با فروش تتمه اموال موروثی خانواده گذران می کند. و در شب هول، پدر بزرگ هدایت در سلسله مراتب مذهبی و ایمانی خود فردی چندان شاخص و سرشناس است که اشیا و اسناد متعلق به او را پس از مرگ به بهایی گزاف می خرند، حال آنکه خود هدایت آدمی نسبتا گمنام، متزلزل، وبه شدت ترسو و پارانویید است.

شب هول کلکسیونی از تکنیک های مختلف داستان نویسی، و به خصوص تکنیکهای ایجاد فاصله بین متن و خواننده است. خط روایی داستان به طرق مختلف ازجمله با تغییر زاویه دید، تغییر زمان، تغییر موضوع، و حتی تغییر لحن از طریق نقل قول مستقیم و طولانیِ متنِ بخشهایی از یک کتاب تاریخ به نام "رساله نصف جهان فی تعریف الاصفهان" شکسته است. علاوه بر اینها در چند جای داستان از شیوه موثر فاصله گذاری از طریق رودررو شدن مستقیم نویسنده با خواننده، و نشان دادن این که داستان متنی در حال نوشته شدن است و نه چیزی پیش ساخته و آماده استفاده شده است:« اگر در اینجای داستان اشاره کنم که پرستار شباهت خفیفی با آذر دارد بد نیست. چیزی شبیه به این را باید بنویسم: وقتی پرستار وارد می شود فنجانی چای و قندانی در دست دارد. تبسم می کند و می گوید برایم چای آورده است.»59

از ویژگیهای بارز(و به نظر من منفیِ) شب هول بازی هایی است که نویسنده با اسامی اشخاص داستان انجام داده است. برای مثال، در شبیه سازی با خاندان حضرت ابراهیم، نام شخصیت اصلی هدایت اسماعیلی است که مایل است اسماعیل خطاب شود. اسم پدر او ابراهیم است. همسر ابراهیم سارا است. هدایت برادری به اسم اسحاق دارد، و در اواخر داستان معلوم می شود مادر واقعی او نه سارا، بلکه کلفتی به اسم هاجر است.

مثال دیگر استفاده از اسم های تکراری است. اسم دخترهای چهار خانواده مختلف، شیرین و شهین است و داستان دو زن به اسم آذر، و دو زن به اسم ایران دارد. و باز هم مثالیاز نوعی دیگر، بازی است که با اسم های هدایت و همسر او ایران شده است: « چرا [من، هدایت] به بیمارستان بروم؟ چرا حضور خفقان آور و ناخواسته ام را دوباره به او تحمیل کنم؟ ایران آگاه و شکوفان، ایران آزاد، به هدایت روشنفکر نیازی ندارد.


شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل// کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

                                                                                                حافظ


«هرمز شهدادی را باید از رمان جاه طلبانه و تحسین برانگیز شب هول شناخت. رمانی که به خاطر شرایط اولیهٔ انقلاب نتوانست خوب نقد شود و خوب شناخته شود. این اثر برای اولین و آخرین بار در بهار1357 در ایران چاپ شد. این رمان یادآور وقایع تاریخی و اجتماعی ایران است که راوی در فاصله یک شب تا صبح آن را بازگو می‌کندو با قراردادن بخشی از تاریخ روشنفکری ایران بر زمینه‌ای داستانی، به ارزیابی نقش روشنفکران در دوره‌های مختلف تاریخ معاصر پرداخت.»

این تعریف ویکی پدیای فارسی است از هرمز شهدادی و به عبارت درست تر شب هول که در تعداد زیادی از منابع وب عینا نقل شده است. من با این تعریف و به خصوص با «جاه طلبانه و تحسین برانگیز» موافقم اما تعریف خود شهدادی از شب هول ـ که ندیدم جایی ذکری از آن شده باشد ـ برایم جالب تر است. او در میانه های شب هول می گوید: « هیچ وقت به فکر چاپ کردن این یادداشتها نیافتاده ام. می دانم اگر روزی آنها را چاپ کنم خیلیها به من ایراد خواهند گرفت، ممکن است بگویند این چیزها داستان نیست. من هم می گویم راستش اگر منظورتان داستان سرگرم کننده است که آدم برای وقت گذرانی می خواند، نه اینها  که نوشته ام داستان سرگرم کننده نیست. به یک معنی ضد داستان است... شاید این چیزهایی که من نوشته ام مبتنی بر نوعی بینش خاص از هنر داستان نویسی باشد. من که نمی توانم همه چیز را توضیح بدهم...»137

 

بر اساس تعریف نویسنده شب هول دو ویژگی دارد؛ اول آن که ضد داستان است، و دوم؛ مبتنی بر نوعی بینش خاص از هنر داستان نویسی است.

ضد داستان تعریف روشن و منجّزی ندارد. این اصطلاح که بیشتر در مباحث مربوط به داستان کوتاه کاربرد دارد، به طور خلاصه به داستانی اطلاق می شود که خارج از قواعد مرسوم داستان نویسی نوشته  شده است. شب هول به درستی چنین داستانی است و به علاوه  مبتنی بر نوعی بینش خاص از هنر داستان نویسی است که شهدادی با آوردن اسم جیمز جویس و اولیس او، پروست و در جستجوی زمان از دست رفته اش و هوشنگ گلشیری در داستان، نشانی هایش را به خواننده داده است. شب هول داستانی در ادامه سنت اولیس، در جستجوی زمان از دست رفته و شازده احتجاب است.

شب هول همچون شازده احتجاب در یک شب تا صبح می گذرد. شخصیت اصلی داستان هدایت اسماعیلی ـ که بیشتر دوست دارد اسماعیل بنامیم اش و برای همین است که در اوایل داستان با جمله اول موبی دیک خود را معرفی می کند؛ « اسماعیل خطابم کنید» ـ پدرش ابراهیم را روی صندلی عقب یک ماشین کرایه ای دربست نشانده و از اصفهان عازم تهران است. داستان با بخش اول آواز مرغ سحر، شب هنگام  در اصفهان شروع می شود و صبح روز بعد با ادامه این آواز در تهران تمام می شود.

کلیسای جامع


کلیسای جامع شامل نوزده داستان کوتاه از سه مجموعه ی "می شود لطفا ساکت باشی"، "وقتی از عشق حرف می زنیم، از چه حرف می زنیم" و "کلیسای جامع" اثر نویسنده سرشناس و صاحب سبک آمریکایی ریموند کارور به انتخاب مترجم آن، فرزانه طاهری است.

فرزانه طاهری برای شناخت بیشتر نویسنده، در ابتدای کتاب دو مقاله به قلم کارور و مصاحبه او با پاریس ریو یو را آورده است. مصا حبه با شناخت از کارور و آثار او و به صورتی حرفه ای انجام شده و حاوی نکات جالبی از جمله این پرسش اساسی از او است که « امیدوارید داستانهایتان چه تاثیری در آدمها بگذارد؟ آیا گمان می کنید نوشته هایتان کسی را عوض کند؟»

کارور در پاسخ می گوید هنر ـ حداقل در زمانه ما ـ نه قرار است و نه می تواند چیزی را تغییر دهد، و می افزاید: « شاید نوشتن داستان در باره انواع خاصی از آدمها که زندگی خاصی دارند این امکان را فراهم آورد که حوزه های خاصی از زندگی بهتر از آن چه پیشتر درک می شدند درک شوند... بخشی از [کارکرد] داستان خوب، آوردن اخبار جهانی به جهان دیگر است.»

کاری که کارور در داستانهایش انجام می دهد دقیقا همانی است که خود او گفته است؛ انتقال اخبار از جهانی که به واقع جهان خود اوست به جهان های دیگر. جهان داستانی کارور جهان آدمهای در مرز سقوط یا فرو افتاده است؛ جهان خانواده های ازهم پاشیده، آدمهای الکلی، بیکار شده ها و ... .

کارور از نویسندگان جریان ادبی رئالیسم عریان یا چرک است و سبک او به اقتضای وظیفه "انتقال اخبار"ی که برای نویسنده قائل است، گزارش گونه و عاری از هرگونه احساس است. کارور هرچه در نویسندگی پیشتر رفته، بیشتر آموخته که چگونه فاصله خود را با ماجرایی  که روایت می کند حفظ کند، و البته موجز تر و فشرده ترـ ونه لزوما کوتاه ترـ بنویسد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: کلیسای جامع، ریموند کارور، ترجمه ی فرزانه طاهری، انتشارات نیلوفر.