
سه اثری را که تاکنون از دینو بوتزاتی خوانده ام در سه ژانر کاملا متفاوت بوده اند. اولی رمان مشهوربیابان تاتارها اثری اگزیزتانسیالیستی است. دومی راز جنگل پیر داستانی بیشتر فانتزی است، و آخرین آنها تصویر بزرگ، علمی ـ تخیلی و نخستین داستان در این ژانر در ادبیات ایتالیا است.
تصویر بزرگ، داستان ساخته شدن رباتی با ابعادی غول آسا و قلعه مانند با چنان مغز پیچیده و پرتوانی است که مغز اینشتین در مقایسه با آن یک قوطی کبریت است. نام ربات شماره یک است، چرا که اولین ربات هوشمند جهان است، و ساخت آن پروژه ای فوق العاده محرمانه و نظامی است.
داستان با دعوت از ارمانو ایزمانی، پروفسور الکترونیک برای پیوستن به پروژه آغاز می شود. حقوق پیشنهادی به ایزمانی نجومی است اما شرایط کار غیر عادی و دشوار است. ایزمانی باید بدون هرگونه اطلاعی ازماهیت و اهداف پروژه پاسخ خود را به دعوت بدهد، و در صورت مثبت بودن پاسخ، ارتباط او به مدت دو سال با جهان خارج قطع خواهد شد. همسر ایزمانی می تواند او را همراهی کند اما شرایط برای او نیز همانند شوهرش خواهد بود. ایزمانی بنا بر توصیه همسرش الیزا پیشنهاد را می پذیرد و همراه او عازم محل ماموریت می شود.
محل پروژه در چند حلقه تحت مراقبت شدید نظامی است. هیچیک از افسران مسئول نگهبانی، حتی در بالاترین رده ها، اطلاعی از آن چه وظیفه مراقبت از آن را بعهده دارند اطلاعی ندارد. تنها در آخرین حلقه گفته می شود صداهای عجیب و نامفهومی از محل پروژه شنیده می شود که باعث دیوانه شدن سگها می شود.
مسئول اصلی پروژه و دانشمند سازنده شماره یک، پروفسور اندره یاده است. اندره یاده حین ساختن دستگاه تصمیم گرفته است خارج از برنامه پروژه و مخفیانه آن را به یک آدم تبدیل کند. مقصد نهایی اندره یاده از این کار تبدیل کردن دستگاه به همسر متوفایش لائورا است. در زمان پیوستن ایزمانی به پروژه، اندره یاده بخشهایی از کار تبدیل شماره یک به لائورا را انجام داده است. گام نخست و اساسی ترین کار در این راه ایجاد روان برای ماشین بوده است.
در داستان توضیح روشنی وجود ندارد که بر فرض که دستگاه دارای روان باشد، چگونه قرار است روح یک آدم مشخص در آن حلول کند. هر چه هست اندریاده بر این باور است که این اتفاق برای شماره یک رخ داده و روح لائورا در آن خانه کرده است.
در بسیاری از آثار علمی ـ تخیلی اعم از فیلم و داستان، مسئله اصلی احتمال خارج شدن ربات های هوشمند از کنترل سازندگان آنها و اقدام آنها علیه آدمها است. در تصویر بزرگ نیز چنین است. در بدو ورود ایزمانی و الیزا به محل پروژه تصادفاَ معلوم می شود الیزا دوست دوران مدرسه لائورا بوده است. اندره یاده با اطلاع از این موضوع راز دستگاه را با الیزا در میان می گذارد. شماره یک که می تواند صدای راه رفتن مورچه ها را از مسافتی بسیار دور بشنود اعترافات اندره یاده را می شنود و با استفاده از هوش برتر خود، نقشه ای ترسناک و به دقت طراحی شده ای را بر ضد مقاصد سازنده ی خود به اجرا می گذارد و فاجعه می آفریند.
دی۱۳۹۱
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: تصویر بزرگ، دینو بوتزاتی، ترجمه ی بهمن فرزانه، انتشارات امیرکبیر.

چشم را نمی توان بهترین داستان ناباکوف دانست، اما ترجمه یوسف نوری زاده از این داستان به همراه مقدمه کوتاه ولی جانانه بهزاد برکت، وبه خصوص پیش درآمد خود ناباکوف بر آن، فرصت بسیار خوبی برای شناخت نویسنده سرشناس و صاحب نظری است که رمان را تنها سبک و ساختمان می دانست، سخن گفتن از اندیشه ای بزرگ را در آن یاوه گویی می شمرد، و اصرار داشت که کتابهایش فاقد هرگونه دلالت اجتماعی، و ضد اسطوره اند*.
چشم رمانی کوتاه و فاقد فصل بندی با یک راوی اول شخص دو گانه یا بهتر است گفته شود سه گانه است. داستان را به جهت تغییر در ماهیت راوی می توان سه بخش جداگانه در نظر گرفت.
در بخش اول مرد جوانِ معلم سرخانه ای داستان بد فرجام روابط خود با زنی به اسم ماتیلدا را ازنخستین دیدار تا کتک خوردن از شوهر او و اقدام به خود کشی اش می گوید؛ خودکشی ای که درواقع ناموفق از کار در می آید اما می توان فکر کرد که موفق بوده است چرا که راوی از زندگی پس از خود کشی خود مثل تجربه زندگی پس از مرگ سخن می گوید.
زمان داستان چند سالی پس از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، و راوی از مهاجرین روس پناهنده شده به آلمان است.
در پایان بخش اول، راوی پس از دیدار و گفتگو با مرد کتاب فروشی به اسم واینستاگ، از آغاز زندگی تازه خود می گوید:«... از لحظه ی شلیک به بعد ـ همان شلیکی که به نظرم سرنوشت ساز بود ـ به جای همدردی با خود به بازنگری کنجکاوانه ی خود پرداخته بودم، و گذشته دردناکم ـ قبل از شلیک ـ اکنون برایم بیگانه شده بود. این گفت و گو با واینستاگ از قضا آغاز گر زندگی جدیدی برای من شد. حالا مثل یک تماشاچی دقیق همه چیز خود را زیر نظر داشتم. باور به ماهیت شبح گونگی وجودم به من حق می داد با سرگرمی های خاصی دل خوش کنم.»۳۳
شبح گونگی راوی نکته ای کلیدی برای درک شیوه روایت بخش دوم داستان است. شروع بخش دوم محکم و فلسفی است و از موقعیت متفاوت و دست بالای راوی در این بخش حکایت دارد: « اساساَ دنبال یک اصل اساسی گشتن احمقانه است، پیدا کردن آن احمقانه تر... همه چیز بی ثبات است، همه چیز به تصادف بستگی دارد و چه بسا زحمات آن بورژوای بدعنقِ چهار خانه پوش نویسنده ی Das Kapital (مارکس)عبث بود؛ حاصل بی خوابی و سردرد بود... به گذشته ها نگاه کردن و پرسیدن از خود که «چه می شد اگر...» و جانشین سازی حادثه ای با حادثه ای دیگر، لذت تحریک آمیزی دارد... چیز اسرار آمیزی است این ساختار شاخه شاخه ی زندگی ...»۳۴
راوی در بخش دوم در آپارتمانی با همسایگانی هموطن خود ساکن است. شخصیت اصلی بخش دوم مرد جوانی است به اسم اسموروف که با خانواده ای ساکن در طبقه آخر آپارتمان محل زندگی راوی رفت و آمد دارد. اسموروف به یکی از دو دختر جوان خانواده، وانیا، دل می بیندد و در اثر یک سوء تفاهم فکر می کند که دختر هم به او علاقه مند است.
راوی ماجراهای اسموروف را همچون یک شاهد با دقت و توجه کامل و گاه به شکلی پیچیده و پلیسی تا اواخر داستان و ماجرای ابراز علاقه او به وانیا پی می گیرد و پس از آن، شتابزده به آپارتمان محل خودکشی اش باز می گردد که اکنون در اجاره فرد دیگری است.
پیدا شدن اثر خودکشی در آپارتمان و اطمینان راوی از این که آن اتفاق حقیقتا برای او رخ داده، نقطه عطف دیگری در زندگی او است. بخش دوم با خروج راوی از آپارتمان سابق و پس از آن روشن شدن ارتباط راوی با اسموروف به اتمام می رسد.
در بخش سوم و آخر که کمتر از دو صفحه است، صدای ناباکوف را از پس گفتار راوی می شنویم که از وجوه چند گانه انسان، یا شخصیت های چندگانه او( به معنایی که در این پست گفته ام) سخن می گوید و در آخرین کلام، از خوشبختی خود:« من خوشبختم ـ آری، خوشبخت! برای اثبات آن به دیگری چه کاری از من ساخته است، چگونه باید اعلان خوشبختی کنم؟ آه باید چنان فریادی بکشم که بالاخره همه شما باور کنید؛ شما ای مردمان بی رحمِ از خود راضی...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: چشم، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه ی یوسف نوری زاده، نشر مرکز
*از مقدمه و پیشگفتار کتاب.

هومر و لنگلی آخرین رمان دکتروف است. داستان مثل بقیه کارهای نویسنده در نیویورک می گذرد و مثل اغلب کارهای او نیمه مستند است. هومر و لنگلی (کولیر) اسم دو برادر نیویورکی از یک خانواده نسبتا متمول است که به مدت بیست سال بدون آب، برق، تلفن و گاز که به دلیل نپرداختن قبض آنها قطع بودند در یک ساختمان سه طبقه در قلب نیویورک زندگی می کردند و سرانجام جنازه های آنها در میان صد و چهل تن آشغال عمدتا شامل روزنامه های باطله و اسباب و اثاثیه اسقاطی که در طی سالیان در همه جای ساختمان بر هم انباشته بودند پیدا شد. دکتروف داستان این دو برادر را که در جراید وقت آمریکا چاپ شده بود با تغییراتی در آن به شیوه ای جذاب و خوشخوان بازنویسی کرده و در این بازنویسی چنان که روش او است ماجرا هایی واقعی و تخیلی را بر پس زمینه ی تاریخ معاصر آمریکا در هم آمیخته است.
مهمترین تفاوت ماجرای اصلی و داستان، در تاریخ های آنها است. برادران کولیر متولد ۱۸۸۱و ۱۸۸۵ بوده اند و مرگ هر دو در ۱۹۴۷ اتفاق افتاده است؛ در حالی که در داستان، زندگی این دو دیر تر آغاز می شود و تا سالهای نخست دهه هفتاد ادامه پیدا می کند تا دکتروف بتواند دو رخداد مهم مداخله نظامی آمریکا در کره و ویتنام را در داستان خود بگنجاند.
از ویژگیهای بسیار جالب و استثنایی هومر و لنگلی راوی نابینای آن، هومر است. بعید می دانم پیش از این رمانی با یک راوی نابینا نوشته شده باشد. انتخاب چنین راوی ای نوشتن را بسیار مخاطره آمیز می کند. خواننده داستانی با یک راویِ نابینا دائما گوش به زنگ و مترصد خواهد بود تا او، راوی، از چیزی دیدنی سخن بگوید و فراموش کند پیش یا پس از آن توضیح دهد چگونه از آن مطلع شده است.
نکته دیگر در مورد شیوه روایت هومر و لنگلی این است در جای جای داستان معلوم می شود که هومر داستان را نه برای ما بلکه برای زنی به اسم ژاکلین روایت می کند؛ با وجود این، وقتی در اواخر داستان به ماجرای ملاقات خود با ژاکلین می رسد از او با ضمیر سوم شخص مفرد یاد می کند.
هومر و لنگلی جذابیت های فراوانی دارد که بخش زیادی از آنها حاصل شخصیت، جهان بینی و ایده های متفاوت و عجیب لنگلی، برای مثال انتشار تنها یک شماره روزنامه برای همیشه تاریخ است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: هومر و لنگلی،ای. ال. دکتروف، ترجمه ی الهام نظری،انتشارات افراز.

اهالی نیجریه کودکانی را که با نشانه هایی مادرزادی مثل بریدگی یا لکه های پوستی متولد می شوند آبیکو می دانند و بر این باورند که این نشانه ها مربوط به اتفاقاتی است که در زندگی های قبلی برای آنها افتاده است. آبیکوها در فواصل زاده شدن در قلمروی آسمانی بسر می برند: « آنجا در قلمرو سر آغازها، ارواح و زاده نشدگان در هم قاطی پاتی بودند. می توانستیم صور بی شماری فرض کنیم. بسیاری از ما پرنده بودند. حد و مرز نمی شناختند. عیش و نوش و سرگرمی فراوان بود و گاه اندوهی هم پیدا می شد. به دلیل هول و هراس مطبوع جاودانگی، سورچرانی مان حد و مرزی نمی شناخت و چون آزاد بودیم، سرگرمی و تفریح مان زیاد بود.»*
آبیکوها که لذت زندگی فارغ از درد و رنج در عالم ارواح را می شناسند، تمایلی به زندگی زمینی ندارند: « در میان ما یک نفر هم پیدا نمی شد که مشتاق زاده شدن باشد. سختی های هستی ما را به نفرت وامی داشت، همین طور آرزوهای برآورده نشده، بی عدالتی های حرمت یافته در دنیا، کلاف سردرگم دلبستگی، جهل والدین ... واهمه ما به دلیل سنگدلی آدمیزادگان بود؛ موجوداتی که همگی نابینا به دنیا می آیند و فقط معدودی یاد می گیرند که ببینند.»*
والدین آبیکو ها پیوسته نگران از دست دادن کودک خود هستند و به همین دلیل به طرق مختلف، و عمدتا با توسل به نذر و نیاز به واسطه جادو گران تلاش می کنند تا مانع باز گشت آنها به عالم ارواح شوند.
راویِ راه گرسنگان، آزارو، یک پسر بچه آبیکوی ده ـ دوازده ساله(احتمالا) در پنجمین زندگی خود، و طبیعتا با تجربه مردی میانسال است که حاصل جمع همه زندگی های او است. آزارو فرزند خانواده ای فقیر است و با این وجود برایش آسان نیست به خصوص از مادر زحمت کش و دوست داشتنی خود دل بکند و به قلمرو سرآغازها بازگردد.
قبلا به مناسبتی نطق ویلیام فالکنر در هنگام دریافت جایزه نوبل را نقل کرده ام که گفته است تنها چیزی که ارزش نوشتن دارد و رنج و عرق ریزی روح نویسنده برازنده آن است، "دلِ در کارِ کشمکش باخود" است. راه گرسنگان داستان خواندنی و تاثیر گذارِ دلِ در کار کشمکش با خودِ آزارو، بر سر ماندن نزد والدین و تحمل رنج و درد زندگی فقیرانه زمینی یا باز گشت به بهشت سرزمین آسمانی ارواح؛ بر بستر دوران پسا استعماریِ آفریقای سرگردان بین گذشته های بدوی و جهان مدرن است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب:راه گرسنگان، بن اکری، ترجمه ی جلال بایرامی، انتشارات نیلوفر.

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب// کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
حافظ
نویسنده، شاعر، نمایش نامه نویس و فیلسوف بزرگ آلمان و جهان، گوته، هشتاد و سه سال عمر کرد که به نسبت زمانه ی او عمری بسیار طولانی است. او در طول عمر پر برکت خود آثار متعددی آفرید که هر یک بخشی از میراث فرهنگ و ادب جهان است، اما تقدیر چنین بود که محبوب ترین اثرش چه در زمان حیات و چه در حدود دو قرنی که از وفاتش می گذرد، رنج های ورتر جوان باشد که در بیست و پنج سالگی نوشته است و نه برای مثال شاهکارش، فاوست که شصت سال روی آن کار کرد.
رنج های ورتر جوان که سر آغاز ادبیات مدرن آلمان و یکی از قله های ادبیات رمانتیک دانسته می شود، دومین اثر گوته است. گوته برای خلق آن قالب نامه نگاری را انتخاب کرد که پیش از او ساموئل ریچارسون در پاملا و مقتدای هنری او ژان ژاک روسو در هلوئیز نو آن از آن استفاده کرده بودند و آن را با گزارشی آمیخت که بخش دوم داستان را تشکیل می دهد و نگارنده اش فردی است که نامه های شخصیت اصلی داستان، ورتر را به ضمیمه ی گزارش خویش منتشر کرده است.
انتشار ورتر جوان در آلمان چنان توجه و علاقه ای برانگیخت که از آن به عنوان تب ورتر یاد می شود. مردان جوان لباس او ـ کت آبی، جلیقه ی زرد رنگ و شلوار کوتاهی به رنگ کت ـ را به تن می کردند و بسیاری به جستجوی لوته، معشوقه اش در داستان و مزار خود او به شهر های مختلف شتافتند. ورتر پس از ترجمه در دیگر نقاط اروپا نیز مورد استقبال قرار گرفت. مشهور است که ناپلئون که در دیدارش با گوته در مورد او گفته بود« این است انسان»، همیشه یک نسخه از آن کتاب را به همراه داشت.
اولین نامه ورتر مربوط به چهارم مه ۱۷۷۱ است: « بسیار شادمانم که از آنجا رفته ام! ای نیکوترین یار، دل آدمی بس غریب است!... لئونوره بیچاره! با این حال من هیچ تقصیری نداشتم. آن زمان که خواهرش با طنازی های لجوجانه خود اسباب سرگرمی دلنشینی برای من فراهم آورده بود، عشق در دل دخترک بیچاره بیدار می شد و من کاری از دستم بر نمی آمد! با این حال آیا من هیچ تقصیری ندارم؟ آیا احساسات او را تحریک نکرده ام؟
... سوگند می خورم که می خواهم خویشتن را اصلاح کنم و از این پس مرتکب همان اندک نابخردی ها نشوم که تقدیر بر سر راه ما قرار می دهد.»
چنا ن که از این نامه پیداست ور تر در شهر خود مناسبات عاشقانه ای با دختری به اسم لئونوره داشته است. خواهر لئونوره وارد مناسبات آن دو و عاشق ورتر شده و به این ترتیب مثلثی عشقی شکل گرفته که ضروتاَ می بایستی یکی از سه رأس آن حذف شود. ورتر با ترک شهر و دیار عملاَ خود را حذف و صورت مسئله را پاک کرده است.
کمی بیش از یک ماه پس از اولین نامه، ورتر به دوستش خبر می دهد که عاشق دختری به اسم لوته شده است:« ... فرشته! ـ آه هر کسی در باب معشوق خود چنین می گوید. مگر نه؟ با این حال من نمی توانم به تو بگویم که تا چه حد و چرا بی عیب است. دیگر کافی است، تمام فکر و ذکر من او شده است.»
در همین نامه معلوم می شود که لوته نامزد دارد و ورتر به رغم سوگندی که در نامه اول خورده است در حال ارتکاب نابخردی ای بزرگتر از اولی است.
برخی معتقدند رنجهای ورتر جوان شبه خود زندگی نامه گوته است. مترجم کتاب نوشته ی نسبتا طولانی و خواندنی آندره موروا با ترجمه زهرا خانلری کیا را در پایان کتاب آورده که نویسنده در آن به زندگی گوته و ماجرای نوشته شدن رنجهای ورتر جوان پرداخته است.
میلان کوندرا در جایی گفته قهرمان های داستان هایش امکانات تحقق نیافته خود او هستند و او به آنها فرصت و امکان گذر از موانعی را بخشیده که خود نتوانسته از آنها عبور کند. با خواندن نوشته آندره موروا در میابیم گوته چگونه به دفعات در راه عشق های خود متوقف شده و از نیمه راه بازگشته و به جبران ناکامی های خود چگونه به ورتر این توانایی شورانگیز و رمانتیک را بخشیده تا مسیر عشق را با پایمردی که از عشاق بزرگ انتظار می رود تا انتها بپیماید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: رنجهای وِرتر جوان، یوهان ولفگانگ فون گوته، ترجمه ی سعید فیروزآبادی، انتشارات جامی.