مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

باشگاه مشت زنی


« بدبختی غولی است که از قیافه ی آدم مثل پاره پلاسی برای پاک کردن کثافت های ماتحت عالم استفاده می کند.» 

               لویی فردینان سلین، سفر به انتهای شب، ترجمه ی فرهاد غبرایی،۲۲۷.

 

« قلب مارلا شبیه صورت من شده بود. گند و کثافت دنیا. کاغذ توالت مصرف شده ای که هیچ کس زحمت بازیافتش را به خود نمی داد.» 

                             چاک پالانیک، باشگاه مشت زنی، ترجمه ی پیمان خاکسار،۱۲۱.

 

باشگاه مشت زنی چه به لحاظ ساختار و چه از نظر درون مایه یکی از شورشی ترین داستانهایی است که تا کنون خوانده ام. این اثر عجیب و جذاب سومین رمان نوشته شده توسط چاک پالانیک و اولین رمان چاپ شده ی اوست. پالانیک اولین رمانش را به چاپ نسپرده است؛ دومین رمانش، هیولای نامرئی را ناشران رد کردند چرا که بیش از حد آزار دهنده بود و خود گفته است قصدش از نوشتن باشگاه مشت زنی این بوده که ناشران را بیش از پیش آزار دهد و امیدی به چاپ آن نداشته است. اما به قول پیمان خاکسار مترجم کتاب، از آنجا که سرمایه داری آنتی تز خودش را هم بسته بندی می کند و به مخالفش می فروشد این شورش تمام عیار ادبی هم از بازی تجارت مصون نماند و منتشر شد و بلافاصله مورد استقبال قرار گرفت.

باشگاه مشت زنی سه شخصیت محوری دارد؛ راوی بدون نام که شخصیت اصلی است، مردی به اسم تایلر دردن و زنی به اسم مارلا سینگر:

«ما اینجا یک جور مثلث عشقی ترتیب داده ایم. من تایلر را می خواهم، تایلر مارلارا و مارلا من را.

من مارلا را نمی خواهم و تایلر هم دوست ندارد که من دوروبرش باشم. دیگر دوست ندارد. این قضیه ربطی به نقش عشق در رابطه ی عاشقانه ندارد. بیشتر شبیه نقش مایملک در مقوله ی مالکیت است.»۱۷

راوی داستان را از روی بام یک آسمانخراش صد و نود و یک طبقه ای که شمارش معکوس برای انفجار و فروریختن آن آغاز شده در حالی روایت می کند که لوله یک تفنگ در دهانش فرو رفته است. شمارش معکوس از ده دقیقه مانده به انهدام ساختمان آغاز شده است.

فصل اول سه دقیقه مانده به انفجار تمام می شود و داستان در آغاز فصل دوم با یک فلاش بک به جایی می رود که راوی در اجتماعی از آدم های مبتلا به سرطان درآغوش مرد غول پیکری مبتلا به سرطان بیضه در حال گریستن است: « گریه در چیزی تاریک، در آغوش یک نفر دیگر، درست وقتی که می فهمی هر کاری انجام می دهی در پایان سر از زباله دان در می آورد، درست ترین کار است.»۱۹

راوی که به دلیل شغلش ناگزیر از مسافرت های طولانی بین مناطق مختلف زمانی در آمریکاست از دو سال پیش به بی خوابی مبتلا شده است. پزشک معالج به او توصیه کرده برای کمک به درمان بی خوابی به دیدن مبتلایان به بیماری های لاعلاج برود و بنا بر همین توصیه است که پای او به انواع و اقسام انجمن های حمایت از بیماران صعب العلاج باز شده است.

تجویز پزشک موثر واقع می شود و مشکل بیخوابی راوی را حل می کند تا آن که او در یکی از انجمن ها با مارلا برخورد می کند. مارلا همانند او یک بیمار قلابی است و آگاهی دو جانبه راوی و مارلا از این موضوع باعث بی اثر شدن راه علاج و بازگشت بی خوابی راوی می شود.

در فصل سوم راوی با تایلر آشنا می شود. تایلر یک آپارتچی شورشی و خرابکار است. او تک فریم هایی از صحنه های مستهجن فیلم های بزرگسالان را لابلای فیلم های کارتون کودکان می چسباند. این تک صحنه ها تنها یک شصتم ثانیه روی پرده ظاهر می شوند و قابل شناسایی نیستند اما تاثیر خود را بر ضمیر ناخودآگاه تماشاگران خردسال باقی می گذارند.

تایلر راه تازه ای را برای درمان بی خوابی راوی پیشنهاد می کند؛ خود ویرانگری از طریق کتک خوردن تا سر حد مرگ در یک مسابقه ی مشت زنی که قوانین مخصوص به خود را دارد:

قانون اول: در باره ی باشگاه مشت زنی(که تایلر و راوی به صورت  زیر زمینی و غیر قانونی تاسیس می کنند) با کسی حرف نمی زنید.

قانون دوم: در باره ی باشگاه مشت زنی با کسی حرف نمی زنید.

قانون سوم: در هر مبارزه فقط دو نفر شرکت می کنند.

 قانون چهارم: در هر زمان فقط یک مبارزه انجام می شود.

قانون پنجم: شرکت کنندگان باید بدون پیراهن و بدون کفش باشند.

قانون ششم و آخر: مبارزه تا جایی که لازم باشد ادامه پیدا می کند.

باشگاه مشت زنی در سال ۱۹۹۶ منتشر شده و در سال ۱۹۹۹ بر اساس آن فیلمی با کارگردانی دیوید فینچر و بازیگری برد پیت ساخته شده است. از پالانیک علاوه بر باشگاه مشت زنی تاکنون چهارده اثر دیگر هم به چاپ رسیده که هیچ یک به شهرت باشگاه مشت زنی دست نیافته است.

پیمان خاکسار در مقدمه کتاب در شرح کوتاه اما دقیق خود از سبک پالانیک می گوید: «پالانیک خود را مینی مالیست می داند. دامنه ی لغاتی که استفاده می کند محدود است و جمله هایش کوتاه اند. لحنش طوری است که انگار یک آدم معمولی دارد قصه ای را با عجله و بریده برای کسی تعریف می کند. در مصاحبه ای گفته است که در جملاتش ترجیح می دهد بیشتر از فعل استفاده کند تا صفت. تکرار جملات که خود پالانیک اسمش را « آواز گروه کر» گذاشته یکی از ویژگی های اصلی نوشته های اوست که در تمام فصل های کتابهایش دیده می شوند. حتا رد بعضی جمله های تکراری را می توان در کتاب های مختلفی از او پیدا کرد.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: باشگاه مشت زنی، چاک پالانیک، ترجمه ی پیمان خاکسار، نشر چشمه.

مثل آب برای شکلات


مثل آب برای شکلات داستان جذاب و خوشخوانی است از نویسنده مکزیکی، لورا اسکوئیول.

داستان دوازده فصل به اسامی ماههای سال دارد و با ژانویه شروع می شود. هر فصل ، به جز فصل ششم که مربوط به ماه ژوئن است، علاوه بر اسم یک ماه، به اسم یک غذای مکزیکی نام گذاری شده است. در ماه ششم به جای غذا، طرز درست کردن کبریت آموزش داده می شود. فصل ها با مواد لازم برای درست کردن غذای مربوطه و طرز پخت آن شروع و با اعلام غذای ماه بعد تمام می شوند. غذاها به ماجراهای هر فصل مرتبط اند و دستور پخت آنها در طول فصل و به تدریج تکمیل می شود.

شخصیت اصلی داستان دختری به اسم تیتا و راوی آن نوه ی خواهر تیتا (و در واقع دانای کل) است. تیتا به اتفاق مادر بیوه و مقتدرش النا، دو خواهر بزرگترش گرترودیس و روسورا، یک آشپز به اسم ناچا و چند مستخدم در یک مزرعه زندگی می کند. او پیش از وقت مقرر در میان بو و برنگ غذا و عطر ادویه جات روی میز آشپزخانه به دنیا آمده است. تیتا در طفولیت به جای شیر مادر با حریره و سایر فراورده های آشپزخانه ای دست پخت ناچا تغذیه شده و بیشتر اوقات عمرش را در آشپزخانه گذرانده است. او بنا به دلایل گفته شده اساساَ موجودی آشپزخانه ای است.

 در اوایل داستان پسری به اسم پدرو به تیتا که در سنین نوجوانی است دل می بندد و از او خواستگاری می کند. مادر تیتا  که بنا بر یک سنت قدیمی مکزیکی دختر کوچکش را برای روز پیری خود ذخیره کرده است، دختر بزرگترش روسورا را برای ازدواج به پدرو پیشنهاد می کند. پدرو پیشنهاد را می پذیرد و با روسورا ازدواج می کند، تنها به این منظور که بتواند به تیتا نزدیک شود؛ و همین اتفاق است که نیروی محرکه ی داستان را تا آخرین کلمات آن تامین می کند.

مترجم اثر مریم بیات برای پشت جلد کتاب جملات تحسین آمیزی را از نشریات آمریکایی بر گزیده است که من استثنااً با بیشتر آنها موافقم، و از همه بیشتر با بخش اول نوشته ی نقل شده از  بوستون کلوب: « مثل آب برای شکلات به طرزی فریبنده ساده و به طرز ساده ای اعجاب انگیز است، داستانی از عشق، احساس، جنگ ... و غبار روبی از آن بخش از تاریخ مکزیک است که به زنان تعلق دارد.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب:مثل آب برای شکلات، لورا اسکوئیول، ترجمه ی مریم بیات، انتشارات روشنگران.

پی نوشت: مثل آب برای شکلات نخستین رمان لورا اسکئیول است. این داستان در لیست هزا و یک کتابی که باید پیش از مردن خواند حضور دارد و بر اساس آن فیلمی سینمایی ساخته شده است.

آوای آلاباما


آوای آلاباما اثر نویسنده فرانسوی ژیل لوروا، شبه زندگی نامه ی زلدا سایر، همسر نویسنده مشهور آمریکاییِ خالق گتسبی بزرگ، اسکات فیتز جرالد است.

 زلدا و اسکات در ۱۹۱۸ در زادگاه زلدا، آلاباما با یک دیگر آشنا شدند و دو سال بعد ازدواج کردند. زلدا که اسکات به او لقب نخستین پسر دختر نمای آمریکایی داده است، اشتیاقی سودایی به بالرین شدن داشت، نقاشی می کرد و همانند اسکات دست به قلم بود؛ و معروف است که اسکات از خاطره نویسی های او به خصوص برای پرداخت شخصیت های زن داستانهای خود استفاده می کرد.

 سالهای نخست زندگی زلدا و اسکات در اوج شهرت و محبوبیت در نیویورک گذشت. آنها پس از یک سفر چند ماهه درسال ۱۹۲۱، در سال ۱۹۲۴ به قصد اقامت راهی اروپا شدند. در اروپا به رغم شهرت و محبوبیت اولیه ی اسکات، تنشهای زندگی زناشویی زوج جوان و اعتیاد اسکات به الکل باعث شد زلدا در سال ۱۹۳۰ برای نخستین بار راهی آسایشگاه روانی شود.

در ۱۹۳۱ زلدا و اسکات به آمریکا بازگشتند. زلدا در سال ۱۹۳۲ روایت خود از زندگی مشترک با اسکات را که تدارک آن را در دوره ی اقامت در آسایشگاه روانی دیده بود، در رمانی به اسم "این والس را بر من ببخشید" به چاپ رساند. اقدام زلدا نارضایتی و خشم اسکات را بر انگیخت و او به عنوان مقابله مثل درسال ۱۹۳۴روایت متفاوت و گاه متضاد خود از زندگی با زلدا را در داستانی با عنوان "چه لطیف است شب" منتشر کرد.

در بازگشت به آمریکا اسکات به هالیوود رفت  تا بخت خود را در نمایش نامه و فیلم نامه نویسی بیازماید و زلدا پس از چندی(در سال۱۹۳۶) دوباره راهی آسایشگاه روانی شد. اسکات در ۱۹۴۰ در اوج تنگدستی و تیره روزی در هالیوود از دنیا رفت و زلدا در ۱۹۴۸ در یک سانحه ی آتش سوزی در بیمارستان روان ای که در آن بستری بود درگذشت.

آوای آلاباما رمانی۱۸۰ صفحه ای و شامل پنج بخش و یک اختتامیه ی حدوداَ شش صفحه ای به اسم "راس نیمه شب" است. بخش های پنج گانه ی داستان علاوه بر شماره، هر یک اسمی دارند، و همگی شامل چندین فصل کوتاهِ گاه در حد یک صفحه ای، و همگی با نام هستند. داستان به جز اختتامیه ی آن از زاویه دید زلدا، و نه لزوماَ به وسیله او، روایت می شود و( شاید در تبعیت از وضعیت روحی زلدا) ساختاری ویژه دارد که از مهمترین نقاط قوت آن است.

آوای آلاباما در سال ۱۹۱۸ با آشنایی زلدا و اسکات در آلاباما شروع می شود، بعد به سال ۱۹۱۹ و ماجرای باز گشت اسکات به زادگاهش نیویورک و خواستگاری مکاتبه ای او از زلدا می ر سد و سپس با خیزی بلند و ناگهانی به سال ۱۹۴۰ دوره اقامت زلدا در بیمارستان روانی هایلند می رود. زمان سپس به سال ۱۹۱۹ باز می گردد، در ادامه به ۱۹۲۰ می رسد، و بار دیگر به ۱۹۴۰، و همان محل قبلی می جهد.

داستان در واقع در دو بازه ی زمانی مختلف، (اگر اشتباه نکرده باشم) یکی در محدوده ی سال های ۱۹۱۸ تا ۱۹۳۴ و دیگری در حد فاصل سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۳، و به شکلی  روایت می شود که انگار بخش های مربوط به دومی در لابلای اولی بُر خورده است. علاوه بر این، ترتیب زمانی در محدوده ی اول هم رعایت نشده است؛ یعنی زمان بدون پرش از محدوده اول به دوم، در همان محدوده ی اول هم پس و پیش  می شود.

اختتامیه

 راوی اختتامیه، نویسنده، و تاریخ آن، زمان انتشار کتاب یعنی سال ۲۰۰۷ است. نویسنده در اختتامیه در پایان تحقیقات مفصل خود در اروپا و آمریکا از یکی از محل های سکونت متعدد زلدا و اسکات در آلاباما که اکنون به موزه تبدیل شده است خارج می شود، در حالی که پوشه ای حاوی  بریده ی جراید روز پس از مرگ زلدا را در دست دارد:

« دیروز راس ساعت دوازده نیمه شب، زلدا سایر، همسر نویسنده، اسکات فیتز جرالد، در آسایشگاه روانی، که در آن بستری بود در گذشت. او بیش از ده سال، برای درمان اختلالات روانی خود به این بیمارستان مراجعه می کرد. او در میان همشهرهای ما، به یکی از شگفت انگیزترین زیبارویان جنوب، در بین نسل خود مشهور بود. به عنوان رمان نویس، نقاش و الهام بخش عصر جاز شناخته شد و با همسرش در بیست سالگی طعم افتخار را چشید، اما هردو در میانه ی ده ی سی* ، به دست فراموشی سپرده شدند.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: آوای آلاباما، ژیل لوروا،ترجمه سعیده بوغیری، انتشارات افراز.

* در متن ده ی سی و دو چاپ شده که نمی تواند صحیح باشد.

پی نوشت ۱: ماجراهای زلدا و اسکات فیتز جرالد بی شباهت به زندگی سیلویا پلات و تد هیوز نیست.

پی نوشت ۲: داستان های متفاوت و متقابل زلدا و اسکات فیتز جرالد از زندگی مشترکشان من را به یاد  ماجرای روابط میرچا الیاده و مئیتری دِوی و داستانهای متقابل آن دو از روابط شان، شبهای بنگال و"Does Not Die  It " انداخت.

پی نوشت ۳: ژیل لوروا در سال ۲۰۰۷ برای آوای آلاباما نامزد دریافت چهار جایز معتبر فرانسه شد که از آن میان مهمترین آنها، گنکور را دریافت کرد.

تصویر بزرگ


سه اثری را که تاکنون از دینو بوتزاتی خوانده ام در سه ژانر کاملا متفاوت بوده اند. اولی رمان مشهوربیابان تاتارها اثری اگزیزتانسیالیستی است. دومی راز جنگل پیر داستانی بیشتر فانتزی است، و آخرین آنها تصویر بزرگ، علمی ـ تخیلی و نخستین داستان در این ژانر در ادبیات ایتالیا است.

تصویر بزرگ، داستان ساخته شدن رباتی با ابعادی غول آسا و قلعه مانند با چنان مغز پیچیده و پرتوانی است که مغز اینشتین در مقایسه با آن یک قوطی کبریت است. نام ربات شماره یک است، چرا که اولین ربات هوشمند جهان است، و ساخت آن پروژه ای فوق العاده محرمانه و نظامی است.

داستان با دعوت از ارمانو ایزمانی، پروفسور الکترونیک برای پیوستن به پروژه آغاز می شود. حقوق پیشنهادی به ایزمانی نجومی است اما شرایط کار غیر عادی و دشوار است. ایزمانی باید بدون هرگونه اطلاعی ازماهیت و اهداف پروژه پاسخ خود را به دعوت بدهد، و در صورت مثبت بودن پاسخ، ارتباط او به مدت دو سال با جهان خارج قطع خواهد شد. همسر ایزمانی می تواند او را همراهی کند اما شرایط برای او نیز همانند شوهرش خواهد بود. ایزمانی بنا بر توصیه همسرش الیزا پیشنهاد را می پذیرد و همراه او عازم محل ماموریت می شود.

محل پروژه در چند حلقه تحت مراقبت شدید نظامی است. هیچیک از افسران مسئول نگهبانی، حتی در بالاترین رده ها، اطلاعی از آن چه وظیفه مراقبت از آن را بعهده دارند اطلاعی ندارد. تنها در آخرین حلقه گفته می شود صداهای عجیب و نامفهومی از محل پروژه شنیده می شود که باعث دیوانه شدن سگها می شود.

مسئول اصلی پروژه و دانشمند سازنده شماره یک، پروفسور اندره یاده است. اندره یاده حین ساختن دستگاه تصمیم گرفته است خارج از برنامه پروژه و مخفیانه آن را به یک آدم تبدیل کند. مقصد نهایی اندره یاده از این کار تبدیل کردن دستگاه به همسر متوفایش لائورا است. در زمان پیوستن ایزمانی به پروژه، اندره یاده بخشهایی از کار تبدیل شماره یک به لائورا را انجام داده است. گام نخست و اساسی ترین کار در این راه ایجاد روان برای ماشین بوده است.

در داستان توضیح روشنی وجود ندارد که بر فرض که دستگاه دارای روان باشد، چگونه قرار است روح یک آدم مشخص در آن حلول کند. هر چه هست اندریاده بر این باور است که این اتفاق برای شماره یک رخ داده و روح لائورا در آن خانه کرده است.

در بسیاری از آثار علمی ـ تخیلی اعم از فیلم و داستان، مسئله اصلی احتمال خارج شدن ربات های هوشمند از کنترل سازندگان آنها و اقدام آنها علیه آدمها است. در تصویر بزرگ نیز چنین است. در بدو ورود ایزمانی و الیزا به محل پروژه تصادفاَ معلوم می شود الیزا دوست دوران مدرسه لائورا بوده است. اندره یاده با اطلاع از این موضوع راز دستگاه را با الیزا در میان می گذارد. شماره یک که می تواند صدای راه رفتن مورچه ها را از مسافتی بسیار دور بشنود اعترافات اندره یاده را می شنود و با استفاده از هوش برتر خود، نقشه ای ترسناک و به دقت طراحی شده ای را بر ضد مقاصد سازنده ی خود به اجرا می گذارد و فاجعه می آفریند.

                                                                               دی۱۳۹۱ 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: تصویر بزرگ، دینو بوتزاتی، ترجمه ی بهمن فرزانه، انتشارات امیرکبیر.

چشم


چشم را نمی توان بهترین داستان ناباکوف دانست، اما ترجمه یوسف نوری زاده از این داستان به همراه مقدمه کوتاه ولی جانانه بهزاد برکت، وبه خصوص پیش درآمد خود ناباکوف بر آن، فرصت بسیار خوبی برای شناخت نویسنده سرشناس و صاحب نظری است که رمان را تنها سبک و ساختمان می دانست، سخن گفتن از اندیشه ای بزرگ را در آن یاوه گویی می شمرد، و اصرار داشت که کتابهایش فاقد هرگونه دلالت اجتماعی، و ضد اسطوره اند*.

چشم رمانی کوتاه و فاقد فصل بندی با یک راوی اول شخص دو گانه یا بهتر است گفته شود سه گانه است. داستان را به جهت تغییر در ماهیت راوی می توان سه بخش جداگانه در نظر گرفت.

در بخش اول مرد جوانِ معلم سرخانه ای داستان بد فرجام روابط خود با زنی به اسم ماتیلدا را ازنخستین دیدار تا کتک خوردن از شوهر او و اقدام به خود کشی اش می گوید؛ خودکشی ای که درواقع ناموفق از کار در می آید اما می توان فکر کرد که موفق بوده است چرا  که راوی از زندگی پس از خود کشی خود مثل تجربه زندگی پس از مرگ سخن می گوید.

زمان داستان چند سالی پس از انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، و راوی از مهاجرین روس پناهنده شده به آلمان است.

در پایان بخش اول، راوی پس از دیدار و گفتگو با مرد کتاب فروشی به اسم واینستاگ، از آغاز زندگی تازه خود می گوید:«... از لحظه ی شلیک به بعد ـ همان شلیکی که به نظرم سرنوشت ساز بود ـ به جای همدردی با خود به بازنگری کنجکاوانه ی خود پرداخته بودم، و گذشته دردناکم ـ قبل از شلیک ـ اکنون برایم بیگانه شده بود. این گفت و گو با واینستاگ از قضا آغاز گر زندگی جدیدی برای من شد. حالا مثل یک تماشاچی دقیق همه چیز خود را زیر نظر داشتم. باور به ماهیت شبح گونگی وجودم به من حق می داد با سرگرمی های خاصی دل خوش کنم.»۳۳

شبح گونگی راوی نکته ای کلیدی برای درک شیوه روایت بخش دوم داستان است. شروع بخش دوم محکم و فلسفی است و از موقعیت متفاوت و دست بالای راوی در این بخش حکایت دارد: « اساساَ دنبال یک اصل اساسی گشتن احمقانه است، پیدا کردن آن احمقانه تر... همه چیز بی ثبات است، همه چیز به تصادف بستگی دارد و چه بسا زحمات آن بورژوای بدعنقِ چهار خانه پوش نویسنده ی Das Kapital (مارکس)عبث بود؛ حاصل بی خوابی و سردرد بود... به گذشته ها نگاه کردن و پرسیدن از خود که «چه می شد اگر...» و جانشین سازی حادثه ای با حادثه ای دیگر، لذت تحریک آمیزی دارد... چیز اسرار آمیزی است این ساختار شاخه شاخه ی زندگی ...»۳۴

راوی در بخش دوم در آپارتمانی با همسایگانی هموطن خود ساکن است. شخصیت اصلی بخش دوم مرد جوانی است به اسم اسموروف که با خانواده ای ساکن در طبقه آخر آپارتمان محل زندگی راوی رفت و آمد دارد. اسموروف به یکی از دو دختر جوان خانواده، وانیا، دل می بیندد و در اثر یک سوء تفاهم فکر می کند که دختر هم به او علاقه مند است.

راوی ماجراهای اسموروف را همچون یک شاهد با دقت و توجه کامل و گاه به شکلی پیچیده و پلیسی تا اواخر داستان و ماجرای ابراز علاقه او به وانیا پی می گیرد و پس از آن، شتابزده به آپارتمان محل خودکشی اش باز می گردد که اکنون در اجاره فرد دیگری است.

پیدا شدن اثر خودکشی در آپارتمان و اطمینان راوی از این که آن اتفاق حقیقتا برای او رخ داده، نقطه عطف دیگری در زندگی او است. بخش دوم با خروج راوی از آپارتمان سابق و پس از آن روشن شدن ارتباط راوی با اسموروف به اتمام می رسد.

در بخش سوم و آخر که کمتر از دو صفحه است، صدای ناباکوف را از پس گفتار راوی می شنویم که از وجوه چند گانه انسان، یا شخصیت های چندگانه او( به معنایی که در این پست گفته ام) سخن می گوید و در آخرین کلام، از خوشبختی خود:« من خوشبختم ـ آری، خوشبخت! برای اثبات آن به دیگری چه کاری از من ساخته است، چگونه باید اعلان خوشبختی کنم؟ آه باید چنان فریادی بکشم که بالاخره همه شما باور کنید؛ شما ای مردمان بی رحمِ از خود راضی...»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: چشم، ولادیمیر ناباکوف، ترجمه ی یوسف نوری زاده، نشر مرکز

*از مقدمه و پیشگفتار کتاب.