
موسم هجرت به شمال اثری شاعرانه، دراماتیک و هزار و یک شبی است. کتاب را که می خوانید باید چهل ـ پنجاه صفحه بگذرد تا داستان مجذوب تان کند و نشان دهد که حضورش در فهرست معتبر صد کتاب برتر همه زمانها (به انتخاب گاردین) بی دلیل نیست.
نویسنده ی کمتر شناخته شده موسم هجرت به شمال، رجب طیب صالح(۲۰۰۹-۱۹۲۹)، اهل سودان و دانش آموخته انگلستان است. او روزنامه نگار بوده و سالها مسئولیتهای مختلفی را در یونسکو بعهده داشته است.
موسم هجرت به شمال دو شخصیت محوری دارد؛ راوی بدون نام، و مصطفی سعید که هر دو تحصیل کرده انگلستان اند. محل داستان روستایی کوچک در سودان و در کناره رود افسانه ای نیل است. در ابتدای داستان، راوی که پس از هفت سال تحصیل در انگلستان در رشته ادبیات انگلیسی به روستای اجدادی خود باز گشته است، متوجه حضور مردی ناشناس در میان مستقبلین می شود. مرد، مصطفی سعید نام دارد. مصطفی سعید در میان روستائیان به عنوان مردی با گذشته ای ناشناخته، مرموز، و در عین حال محترم شناخته می شود. او از پنج سال پیش به روستا آمده، در آنجا ازدواج کرده و با کشاورزی و باغ داری روزگار می گذراند.
مصطفی سعید در یک مهمانی سه نفره با حضور راوی، ناگهان در حال مستی شروع به خواندن شعری به زبان انگلیسی می کند:
« اینان زنان فلاندری اند.
منتظر گم شدگانی هستند که هرگز بندر را ترک نکرده اند
...»
شعر مصطفی سعید را تنها راوی می شنود. او از این اتفاق به شدت متعجب می شود: « به شما می گویم اگر عفریتی با چشمانی پر از لهیب آتش از درون زمین تنوره می کشید و برابرم می ایستاد این قدر تعجب نمی کردم که حالا تعجب کرده ام.»۱۹
راوی روز بعد برای کشف گذشته مصطفی سعید به خانه او می رود و او را در حال بیل زدن پای درختی میابد که بعضی از شاخه های آن لیمو می دهند و بعضی پرتقال!
« به او گفتم « واضح است که تو آدم دیگری هستی غیر از آن که ادعا می کنی. بهتر است حقیقت را به من بگویی.»۲۰
مصطفی سعید حاضر نمی شود از گذشته خود چیزی بگوید و راوی را دست خالی روانه می کند؛ اما کمی بعد نزد وی می رود و به منزل خود دعوتش می کند:« به تو قصه ای خواهم گفت که تا کنون به کسی نگفته ام. یعنی تاکنون سببی برای باز گویی آن ندیده ام ... ترسیدم که بروی و با دیگران صحبت کنی و به آن ها بگویی من همانی نیستم که نشان می دهم.»۲۲
مصطفی سعید راوی را قسم می دهد که آن چه را که به او می گوید با هیچکس در میان نگذارد، و سپس حکایت خود را آغاز می کند. فصل دوم عمدتاً نقل قول مستقیم از مصطفی سعید است. در این فصل ما با مردی نابغه و عجیب آشنا می شویم که در خارطوم متولد شده، در کودکی پدر خود را از دست داده ، دوره تحصیل ابتدایی را در دو سال تمام کرده و پس از دبیرستان، با بورسی که از حکومت مستعمراتی انگلستان دریافت کرده برای ادامه تحصیل به قاهره و سپس لندن رفته است. مصطفی سعید در طول دوره اقامت در لندن به تحصیل و سپس تدریس در دانشگاه پرداخته است. او با جاذبه ای جادویی و غیر قابل گریز، چهار زن را به خود جلب کرده که سه نفر آنها خود کشی کرده اند و نفر چهارم، همسرش، به دست او به قتل رسیده است. مصطفی سعید پس از تحمل هفت سال حبس در انگلستان، به زادگاه خود سودان باز گشته و در روستای زادگاه راوی مقیم شده است.
حکایت مصطفی سعید در فصل دوم به انتها می رسد؛ اما ماجرای او تا پایان داستان(که ده فصل دارد) ادامه میابد. از ابتدای فصل سوم، شیوه روایت داستان به نحوی محسوس و جالب توجه تغییر می کند. در ابتدای این فصل، مصطفی سعید در یک شب که نیل یکی از آن طغیانهای نادر خود را می کند که بیست یا سی سال یک بار اتفاق می افتد، با به جا گذاشتن یادداشتی که در آن راوی را وصی خود و ولی خانواده اش اعلام کرده است، به نحوی مرموز ناپدید می شود. مردم می گویند سیل او را برده و خوراک تمساح های نیل شده است.
مصطفی سعید از آن پس بر ذهن و زندگی راوی سایه می اندازد. درواقع راوی پس از غیبت اسرار آمیز او، همچون درخت خانه اش که همزمان لیمو و پرتقال می داد، همزمان گذشته او، و حال خود را زندگی و روایت کند.
موسم هجرت به شمال رمانی کم حجم و در عین حال پر تپش و پر ماجرا است که تا آخرین کلمات خواننده را مجذوب و مبهوت نگاه می دارد. این کتاب فراوان مورد تحسین قرار گرفته و با دل تاریکی، شاهکار جوزف کنراد مقایسه شده است. موسم هجرت به شمال توسط رضا عامری به فارسی ترجمه و توسط نشر چشمه منتشر شده است.

وجدان زنو، شاهکار مسلم و کم نظیر ایتالو اسووو، رمانی است نسبتا حجیم شامل یک مقدمه، یک پیشگفتار، و شش فصل به اسامی آخرین سیگار، مرگ پدر، همسر و معشوقه، داستان یک شرکت تجارتی، و روان کاوی. شخصیت اصلی داستان زنو کوزینی است. او برای رهایی از انوع امراضی که فکر می کند به آنها مبتلا است به روانکاوی به نام س ... مراجعه می کند. روانکاو علاوه بر جلسات متعدد گفتگو و مشاوره، به زنو توصیه می کند خاطرات خود را بنویسد. زنو به توصیه دکتر عمل می کند و نوشته های خود را اختیار او قرار می دهد، اما مداوای خود را نیمه کاره رها می کند. دکتر برای انتقام جویی، و تحریک زنو به ادامه معالجه، نوشته های او را با افزودن یک مقدمه بر آن منتشر و در همان مقدمه اعلام می کند که حاضر است نصف عواید انتشار اثر را به زنو بپردازد، به شرط آن که او بازگردد و معالجه اش را به اتمام برساند.
مترجم در پیشگفتار کتاب می گوید نویسندگان و منتقدان بر تاثیر فلسفه شوپنهاور بر ایتالو اسووو اتفاق نظر دارند اما در باره تاثیر فروید بر او، نظرات مختلف است. و در ادامه جمله ای از اسووو را آورده است که «فروید مرد بزرگی است منتهی برای قصه پردازان و نه بیماران.»
وجدان زنو اثری درون گرایانه و به شدت ضد روانکاوی است.
در فصل پایانی داستان، زنو که از دست روانکاو خود گریخته، برای یافتن علت بیماری خود به پزشک مراجعه می کند. پزشک ادرار او را آزمایش می کند. زنوـ که مدتی هم در رشته شیمی تحصیل کرده ـ می گوید موادی را که درون لوله آزمایش می ریزند در برابر یک کاتالیزور مشخص همیشه یک جواب مشخص می دهند، و به همین دلیل تشخیص های مبتنی بر آزمایشات پزشکی قابل اتکا است. حال آن که در روان کاوی، که او می گوید باید آن را «ماجرای روان» نامید، «هرگز یک تصویر دوبار در ضمیر کسی پدیدار نمی شود و هرگز کلمه ای به همان کیفیت سابق در ذهن تکرار نمی گردد.»۴۴۹
روش فصل بندی و ترتیب فصل های وجدان زنو جالب توجه است. هر فصل از داستان، به موضوعی خاص (ونه لزوما مقطع زمانی خاصی از زندگی زنو) و مستقل از سایر فصل ها اختصاص یافته است.
از درخشان ترین بخش های کتاب، فصل اول آن، آخرین سیگار است. این فصل به تنهایی یک داستان کامل، و یک قطعه درخشان ادبی است. آخرین سیگار، کلید ورود به دنیای سراسر تزلزل و تردید و عذاب وجدان زنو، و در بردارنده تمامی دوره عمر او از نوجوانی تا زمان روایت داستان است. تصویری که در پایان این فصل کوتاه، از زنو در ذهن خواننده شکل می گیرد، تصویری دقیق و کامل است که همه افکار و رفتار بعدی او در ماجراهای مرگ پدر، ازدواج و قضایای بعدی را مدلل و قابل فهم می کند.
زنو سیگار کشیدن را در سنین نوجوانی و با کش رفتن ته سیگار های پدر شروع کرده است. در سن بیست سالگی به دلیل ابتلا به بیماری تنفسی، پزشک معالج کشیدن سیگار را برای او به طور مطلق ممنوع کرده است: « این بیماری شکنجه روحی دیگری برایم به ارمغان آورد: کوشش برای رهایی از شر اولی. تمام وقت بین کشیدن سیگار و تصمیم جدی به نکشیدن آن سپری می شد و برای احترام به حقیقت، باید بگویم که چنین وضعی هنوز هم ادامه دارد... و تصمیم به کشیدن آخرین سیگار که در بیست سالگی گرفته شد هنوز هم در موقعیت های مختلف گرفته می شود. البته حال(در سنین پیری) دیگر خیلی نسبت به خودم باگذشت تر شده ام ... حتی می توانم در اینجا اعلام کنم که از چند مدت به این طرف سیگار های زیادی کشیده ام که «آخرین» نبوده اند ...
« «امروز دوم فوریه ۱۸۸۶، رشته حقوق را برای انتخاب رشته شیمی رها می کنم. آخرین سیگار!!»
این آخرین سیگار یکی از آخرین سیگارهای بسیار مهم و سرنوشت ساز بود... من حقوق را که علم مرده ای بود و به گذشته تعلق داشت رها کردم و رشته دیگر یعنی شیمی را انتخاب می کردم ... این آخرین سیگار نشان دهنده میل من به جنب و جوش بود: تصمیمی بسیار محکم و جدی، عمیق و در کمال آگاهی!
افسوس و هزار افسوس که برای فرار از ترکیبات بیشمار کربن، که من از هیچکدام آنها سر در نمی آوردم، ناچار این رشته سرشار از حیات را رها کردم و دوباره به حقوق رو کردم. این تصمیم من، که آن هم به یک « آخرین سیگار» آراسته بود و من آن را پشت کتابی یادداشت کرده ام، یک اشتباه بود...»۱۸
در آخرین فصل داستان که نام آن روانکاوی است، زنو مجددا به نوشتن؛ و این بار نوشتن یادداشتهای روزانه رو آورده است. تاریخ نخستین یادداشت روزانه او سوم مه ۱۹۱۵ یعنی مدتی پس از آغاز جنگ جهانی اول است. زنو که در ابتدای این فصل اعلام می کند حسابش با روانکاوی پاک شده و بعد از شش ماه روانکاوی بی وقفه حالش بهتر که نشده، بد تر هم شده؛ کمی بعد ناخواسته در گیر جنگ می شود و آنچه را در روانکاوی جستجو می کرد در جنگ میابد. جنگ باعث می شود زنو شیوه همیشگی زندگی مبتنی بر استفاده از ثروت موروثی و بیکاری و تن پروی را رها کند و به جای ادامه تحت الحمایگی موروثی، شخصا دست به کار شود و به این ترتیب خود را نجات یافته و تندرست احساس کند:
« دیگر وقت زیادی برای نوشتن ندارم: امور تجاری تمام وقتم را گرفته است. ولی دلم می خواهد حرفم را به دکتر[س...] بزنم... او پیش خودش حساب می کند که هنوز هم با یک آدم ضعیف سرو کار دارد! سخت اشتباه می کند، اصلا چنین نیست. او توصیف تندرستی فردی را دریافت خواهد کرد... که کاملا شفا یافته است! نه تنها دیگر هرگز خودم را در چنگ روانکاوی رها نخواهم کرد، بلکه اصولا نیاز به آن ندارم... قبول می کنم که برای دست یابی به چنین اطمینانی در مورد تندرستی ام، لازم بود که سرنوشتم تغییر یابد و هستی ام در کشاکش مبارزه ای بی امان مفهومی پیدا کند... من مداوایم را مدیون کار تجارتی ام هستم، میل دارم دکتر س... این حقیقت را دریابد.»۴۶۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: وجدان زنو، ایتالو اسووو، ترجمه ی مرتضی کلانتریان، انتشارات بان.

دنیای قشنگ نو اثر آلدوس هاکسلی، علاوه بر حضور در فهرست هزار و یک کتابی که باید پیش از مردن خواند، در فهرست صد رمان برتر انگلیسی قرن بیستم به انتخابmodern library در رده پنجم، یک رده پایین تر از لولیتای ولادیمیر ناباکف و یک رده بالاتر از خشم و هیاهوی ویلیام فالکنر قرار دارد. لولیتا را ما فارسی خوان ها تنها تعریفش را شنیده ایم، اما خشم وهیاهو را خوانده ایم و می دانیم چه شاهکار فوق العاده ای است. ذکر نام دنیای قشنگ نو در چنین موقعیتی نسبت به خشم و هیاهو، نشان از اهمیت آن در عالم ادبیات دارد.
دنیای قشنگ نو داستانی علمی تخیلی و ضد آرمانشهری(دیستوپیایی) است که در سال ۱۹۳۲ منتشر شده است. مکان داستان عمدتاً لندن و زمان آن ۶۳۲ سال بعد از هنری فورد، مالک و بنیان گذار کمپانی معروف خودرو سازی فورد است. فورد علاوه بر آنکه مبدا تاریخ داستان است، تنها چیز مقدس! در دنیای قشنگ نو است.
فورد مبتکر تولید خودرو با استفاده از روش خط تولید است؛ همان روشی که چارلی چاپلین در شاهکار خود عصر جدید تاثیر آن بر انسان را به زیبایی هرچه تمام تر مورد انتقاد قرار داده است. روش فورد، تولید انبوه با استفاده از مدل تفکیک کار به ساده ترین اجزای آن ـ که از عهده نیروی کار غیر ماهر(در حد چارلی چاپلین!) هم بر آید ـ و توام کردن آن با کابرد تسمه نقاله برای جابجا کردن قطعات و محصول است.
آدمها در دنیای قشنگ نو به روش فورد به صورت انبوه در درون بطری و درگروهای یکسان ژنتیکی تولید می شوند. درحین فراید تولید آدمها، سرنوشت اجتماعی آنان نیز با کنترل میزان و چگونگی رشد ذهنی و جسمی تعیین می شود و در پایان دوره نه ماهه رشد، پس از تخلیه (که کلمه جایگزین زایمان است) به بخش خواب آموزی و شرطی سازی منقل می شوند .
دنیای قشنگ نو را حکومتی فراگیر و جهانی اداره می کند که شعار آن اشتراک، یگانگی و ثبات است. نظام اجتماعی در این دنیا به شدت سلسله مراتبی است و آدمها از نظر هوشی به طور نزولی به گروهای آلفا، بتا،گاما و... که هریک داری دسته بندی مثبت و منفی است، تفکیک شده اند. دنیای قشنگ نو دنیایی عاری ازجنگ، فقر، پیری، خانواده، دین(به جز کیش تقدیس فورد)، فلسفه، و هنر است و در آن همه آدمها فارغ از موقعیت غیر قابل تغییر خود در هرم اجتماعی، با کمک ماده مخدری به نام "سوما" احساس خوشبختی می کنند.
از آنجایی که هر قاعده انسانی استتثنائاتی هم دارد، در دنیای قشنگ نو هم آدمهایی (هرچند بسیار نادر) پیدا می شوند که احساس خوشبختی نمی کنند. برنارد مارکس، روان شناس آلفا مثبت که به دلیل برخی ناهنجاری های جسمی ناشی از اشکالات جزئی حین تولید، آدمی غیر اجتماعی و گوشه گیر است، یکی از این آدمها است. تنها دوست صمیمی، و همدم برنارد، هلمولتز واتسون است. هلموتز که به قول منشی اش هر سانتیمتر وجودش داد می زند که آلفا مثبت است، دانشیار دانشکده مهندسی احساسات (دپارتمان نویسندگی) است. با وجود این که واتسون از بسیاری جهات و بخصوص ظاهر برازنده اش نقطه مقابل برنارد است، در یک چیز همچون او است و آن عدم احساس خوشبختی است. واتسون که سخن پردازی تمام عیار و نویسنده ای مشهور است آرزو دارد چیزی بنویسد که همچون اشعه ایکس نافذ باشد؛ و نوشتن چنین چیزهایی در دنیای قشنگ نو امکان ناپذیر است.
در سال ۶۳۲ بعد از فورد در جایی از دنیا هنوز سرزمین بکر و غیر متمدنی به اسم وحشی کده وجود دارد که مرزهای آن با جهان متمدن به وسیله یک دیوار سیمی برق دار محافظت می شود. برنارد به همراه دوست دختر بتا منفی خود، لنینا ـ با دریافت مجوز مخصوص ـ برای تعطیلات به وحشی کده سفر می کند. اهالی وحشی کده سرخ پوست اند و به روش بدوی چند هزار ساله اجدادی خود زندگی می کنند.
با ورود برنارد به وحشی کده ـ پیش از نیمه کتاب ـ حال و هوای داستان تغییر کلی می کند. در وحشی کده برنارد به مرد جوان وحشی سفید پوستی به نام جان برخورد می کند. جان در وحشی کده به روش زنده زایی متولد شده و به کمک مادر سفید پوست خود و با استفاده از یک نسخه عتیقه مجموعه آثار شکسپیر سواد آموخته است. جان در واقع آدمی وحشی است که به زبان شکسپیر می اندیشد و سخن می گوید*. برنارد، جان را به عنوان یک مورد مطالعاتی باخود به لندن می آورد. با ورود جان به دنیای قشنگ نو، داستان به صحنه تعارض دنیای شکسپیر و دنیای قشنگ نو تبدیل می شود.
ترجمه خوب فارسی دنیای قشنگ نو که توسط سعید حمیدیان صورت گرفته است، کتابی حدود سیصد صفحه ای است. داستان در کل شامل هجده بخش است و نقطه اوج آن در پایان است؛ اما پیش از آن، در بخش کلیدی شانزده، گره های داستان یک به یک باز می شوند و خواننده ـ که از پیش با دنیای شکسپیر آشنا است ـ با مبانی فکری و فلسفی دنیای قشنگ نو آشنا می شود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: دنیای قشنگ نو، آلدوس هاکسلی، ترجمه ی سعید حمیدیان، انتشارات نیلوفر.
* نخستین تماس جان با کلام شکسپیر از فراز های جالب دنیای قشنگ نو است:
« جان کتاب را بی هدف باز کرد
« نه، بل زیستن/درمیان عرق بویناک بستری پلشت/دم کردن در فساد، خوشگذرانی و عشقبازی/در هرزه خانه دل آشوب...»
این کلمات عجیب در ذهنش چرخ می خورد و غرش می کرد، مانند رعد زباندار؛ مانند طبلها در رقص های تابستانی... مانند مردانی که سرود برکت بخوانند، دل انگیز که آدمی را به گریه می انداخت...
... پیش از این از پوپه (فاسق مادرش) بدش می آمد اما اکنون(بعد از خواندن نخستین کلمات از شکسپیر) این کلمات را در اختیار داشت، این کلماتِ همچون طبل و سرود و افسون را، این کلمات و داستان عجیب و غریبی را که از ورای آنها بازگو می شد(...) دلیل نفرت از پوپه را به دست او می داد، و نفرتش را واقعیت بیشتری می بخشید؛ حتی به خود پوپه هم بیشتر جنبه واقعیت می داد.» ۱۵۹

بی سرنوشت مشهورترین اثر ایمره کرتیس نویسنده نوبلیست مجاری است. این رمان، کتاب اول از سه گانه شبه خود زندگی نامه نویسنده است. کرتیس در بی سرنوشت که نخستین رمان او نیز هست، تجربه اسارت و حضور یک ساله خود در اردوگاههای کار آلمان نازی، منتهی به پایان جنگ دوم جهانی درسال ۱۹۴۵ را بازسازی کرده است. کرتیس زاده بوداپست و یهودی تبار است. او در زمان اسارت تنها ۱۴ سال داشته است.
روایت بی سرنوشت ساده و خطی است و داستان در زمان گذشته نزدیک روایت می شود. فاصله زمان روایت و زمان داستان از چند ساعت تا چند روز، یا چند ماه در تغییر است و سر در آوردن از آن کار ساده ای نیست: « امروز بعد از ظهر هم با هم به اتاق دیگر رفتیم تا ماهی های تز ئینی عمو فیلشمان را تما شا کنیم... بعد از آن ما زود با هم خداحافظی کردیم، چون من باید روز بعد سر کار بر می گشتم. ... با این حال روز بعد او رفتار عجیبی از خودش نشان داد...»۳۵*
راوی بی سرنوشت، شخصیت اصلی آن گئورگی است. داستان در بوداپست و با اعزام پدر گئورگی به اردوگاه کاری ای در آلمان شروع می شود: « امروز مدرسه نرفتم. یعنی رفتم، اما فقط برای این که از معلم ام برای غیبت امروز اجازه بگیرم. نامه ای هم برای اش بردم که در آن پدرم خواهش کرده بود بن «دلایل خانوادگی» امروز را به من مرخصی بدهد. معلم ام پرسید این«دلیل خانوادگی» چیست و من جواب دادم که پدرم برای کار اجباری احضار شده است. این را که شنید رضایت داد و دیگر چیزی نگفت.»
کمی بعد از اعزام پدرگئورگی، خود او نیز به کار اجباری، البته نه در آلمان بلکه در یک کارخانه حومه بوداپست، فرا خوانده می شود: « از آن روز که با پدر خداحافظی کردیم دو ماه می گذرد... از دو هفته پیش خود من هم مجبور شده ام سر کار بروم. » آنها با یک نامه رسمی به من خبر دادند که «شما به یک کارگاه دائمی فرا خوانده شده اید.»»۳۰
اعزام گئورکی به کار اجباری(که اعزام او به اردوگاهای آشویتس، بوخنوالد و زیتس را در پی دارد) قاعدتا فاجعه است، با این وجود دقت کنید او این خبر را چقدر راحت و خنثی اعلام می کند:« از دو هفته پیش خود من هم مجبور شده ام سر کار بروم.» گئورگی در این ماجرا حتی جنبه مثبتی هم برای خود یافته است:
«این مسئله باعث شد که من امتیاز جدیدی به دست بیاورم، چرا که در هر شرایط دیگری ستاره های زرد[ نشان یهودی بودن] به ما اجازه نمی دادند که از محدوده شهر خارج شویم. اما من مدارک شناسایی مخصوصی در دست دارم که مهر رسمی ... دارد و نشان می دهد که «می توانم از مرز گمرکی سپل عبور کنم.»»
لحن راحت و عاری از هیجان گئورگی ارتباطی به وجه مثبتی که او در ماجرای اعزام به کار اجباری یافته ندارد. لحن او در تمام داستان، حتی در بیان دردناک ترین و عجیب ترین ماجرا ها نیز همین گونه است. پاراگراف شروع داستان را دوباره بخوانید:« معلم ام پرسید این«دلیل خانوادگی» چیست و من جواب دادم که پدرم برای کار اجباری احضار شده است.»
ژان پل سارتر مطلب جالبی در مورد تفاوت بین زندگی و روایت آن دارد. او می گوید در زندگی واقعی ـ یعنی در حین زیستن ـ هیچ اتفاقی رخ نمی دهد. اتفاقات تنها وقتی به نظر می رسند که زندگی را برای خود یا دیگری روایت می کنیم. نکته بسیار جالب در مورد بی سرنوشت این است که کرتیس آن را نه به شکل روایت، بلکه به شکل خود زندگی نوشته است. در حالی که با معیارهای روایت، زندگی گئورگی باید پر از تغییر مسیرهای ناگهانی و پیچ های تند دیده شود، در هیچ کجای داستان خبری از چنین تغییر مسیرها و پیچ های سرنوشت سازی نیست.
بی سرنوشت در واقع اثری پوچ گرایانه است. کرتیس اساسا اعتقادی به سر نوشت ندارد، و بی جهت نیست که نام بی سرنوشت را برای داستان خود برگزیده است. او نظر خود در این باره را در پایان داستان، زمانی که گئورگی در پایان جنگ از اردوگاهی در آلمان به بوداپست باز گشته است، از زبان او این گونه بیان می کند:
«... این که بگوییم این اتفاق ها «پیش آمد» چندان درست نیست. چون ما هم همراه آن ها حرکت می کردیم. فقط حالا، بعد از همه ی آن اتفاق ها، وقتی به عقب برمی گردیم و به پشت سرمان نگاه می کنیم، به نظرمان می آید که همه چیز با آن سرعت سرسام آور و با آن ابهام وحشتناک «پیش آمده» ...
چرا آنها نمی خواهند بپذیرند که اگر چیزی به نام سرنوشت وجود داشته باشد، دیگر جایی برای آزادی نمی ماند؟ من در حالی که حالا دیگر خودم هم از این همه هیجان خودم متعجب شده بودم داد زدم: از طرفی اگر چیزی به اسم آزادی وجود داشته باشد، پس دیگر سرنوشتی نمی ماند.»۲۳۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: بی سرنوشت، ترجمه ی الهام کریمی بلان، چاپ نشر خورشید.

نارنجی، قرمز، زرد، مارک روتکو
فروش ۱۲۰ میلیون دلاری تابلوی جیغ اثر ادوارد مونک در حراج اخیر ساتبی نیویورک توجه خیلی ها را به خود جلب کرد. هفته پیش در پاسخ به دوست وبلاگ نویس مان میله بدون پرچم در مورد این فروش تاریخی نوشتم با شنیدن خبر فروش جیغ، یاد نقاش هایی افتادم که در زمان حیاتشان آثار آنان را حتی به قیمت بوم و رنگ مصرف شده روی آنها نمی خریدند و امروز هر کاغذ پاره باقیمانده از آنها گنجی محسوب می شود.
در این اثنا در دنیای نقاشی اتفاق دیگری هم افتاد که توجه دوست دیگرمان ایوا داوران را به خود جلب کرد و آن فروش حدود ۸۷ میلیون دلاری تابلوی نارنجی، قرمز، زرد اثر مارک روتکو، در حراج کریستی لندن بود. ایوا داوران(در این پست) از قیمت تابلوی روتکو اظهار تعجب کرده و در زیر تصویر تابلو، جمله ای از پیکاسو به نقل از پشت جلد دفتر فیلی دوران دبستان خود را آورده است که: « من شما را تمسخر کردم، و شما هم از تنبلی دودستی به آن چسبیدید».
نوشته ایوا داوران اظهار نظرهای مختلفی را در پی داشت. از میان اظهار نظر کنندگان کامشین، در توضیح نظر خود، شروع به نوشتن این پست دنباله دار و خواندنی کرده است که در آن به مرورِ تحولات نقاشی منتهی به دوران مدرن می پردازد. شیرین، در اظهار نظر خود نوشته که هنر مدرن را دوست ندارد و نمی تواند با آن ارتباط برقرار کند. و میله بدون پرچم، در کوتاهترین اظهار نظر، نوشته است «بازم به جیغ!».
من نوشتن این پست را پیش از «بازم به جیغِ» میله بدون پرچم شروع کرده بودم، اما این اظهار نظر جالب باعث شد مسیر دیگری را در پیش بگیرم.
قیمت تابلوی مونک حدود یک و نیم برابر اثر روتکو است و با این وجود جمله «بازم به جیغ!»(به رغم کنایه موجود در آن که یعنی قیمت جیغ هم زیاد است) به این معنی است که قیمت جیغ از نارنجی، قرمز، زرد قابل قبول تر؛ یا کمتر از آن غیر قابل قبول است.
جغ، ادوارد مونک
نارنجی، قرمز، زرد تفاوتهای زیادی با جیغ دارد اما احتمالا یکی از این تفاوتها است که در بحث ما تعیین کننده است. مارک روتکو نقاش اکسپرسیونیست انتزاعی شناخته می شود. خود او اطلاق اکسپرسیونیست را رد می کرد و خودش را تنها، نقاش انتزاعی می دانست. به نظر من آن چه در مورد قیمت نارنجی، قرمز، زرد باعث تعجب ایوا داوران و میله بدون پرچم شده است؛ بیش از هرچیز دیگر، به انتزاعی بودن آن مربوط می شود.
واسیلی کاندینسکی پایه گذار نقاشی انتزاعی دانسته می شود. در تاریخ هنر، نقاشی انتزاعی یک گام در ادامه مسیری معرفی می شود که پیش از آن توسط برخی نقاشان دیگر مکاتب مدرن طی شده است. در این نگرش غالب تاریخی، واقعیتی که کمتر مورد توجه قرار می گیرد این است که کاندینسکی و دیگرنقاشان متقدم انتزاعی، با این یک گام، پا از قلمرو شناخته شده نقاشی بیرون گذاشته و وارد سرزمین عجایب نقاشی بدون موضوع شده اند.
تا پیش از نقاشی انتزاعی، تا هرکجا ـ و تاکید می کنم تا هر کجا ـ که به عقب بنگرید؛ نقاشی دارای موضوع، و بنابر این غیر انتزاعی بوده است. نقاشی انتزاعی که اکنون به دلیل کثرت تولید، چشمان ما به دیدن آن عادت کرده، در قیاس با هر شیوه دیگر نقاشی، حتی انقلابی ترین آنها مثل کوبیسم، چیزغریبی است.
ویولون و گیتار، پابلو پیکاسو
ما عادت کرده ایم آثار انتزاعی را در موزه های هنر مدرن در کنار نقاشی های اکسپر سیونیستی و کوبیستی ببینیم. این نوع چیدمان باعث شده است ما مکاتب این آثار را هم ردیف و از یک جنس فرض کنیم؛ در حالی که چنین نیست. تنها تشابه نقاشی انتزاعی به کوبیسم و اکسپرسیونیسم، تعلق هر سه آنها به دوران مدرن است.
به لحاظ ارتباط اثر با موضوع آن؛ تفاوت بین آثار اکسپرسیونیستی نظیر جیغ که در آنها موضوع به وضوح قابل تشخیص است، با آثار انتزاعی مانند نارنجی، قرمز، زرد، واضح تر از آن است که نیازمند توضیح باشد. وآن چه در باره دشواری تشخیص موضوع در بعضی آثار کوبیستی می توان گفت، این است که در کوبیسم این دشواری نه به دلیل تلاش نقاشان برای حذف موضوع، بلکه به عکس، به علت گرایش آنها به نمایش حداکثر موضوع است. ویژگی اصلی کوبیسم، نمایش هر چه بیشتر موضوع اثر، از طریق نشان دادن آن از زوایای دید متعدد است .