مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

حباب شیشه


نقره ای رنگ و دقیق ام. هیچ تصور قبلی ندارم.

هر چه را که می بینم، بی درنگ می بلعم.
درست همان طور که هست، بی غبار به واسطه ی عشق یا بیزاری.
بی رحم نیستم، فقط راستگویم

....

                             سیلویا پلات، آینه، ترجمه فروغ پرهوده *

 

حباب شیشه ، شبه خود زندگی نامهی شاعر سرشناس آمریکایی سیلویا پلات در مقطع اولین اقدام او به خودکشی در سن بیست و یک سالگی است. این اثر تنها رمان سیلویا پلات است و او آن را یک ماه پیش از خودکشی منجر به فوت در سن سی و یک سالگی، با نام مستعار ویکتوریا لوکاس منتشر کرده است. شواهدی، چه در زندگی نامه های سیلویا پلات، و چه در حباب شیشه هست که بر آن اساس، می توان فرض کرد که او با انتشار این کتاب  قصد اعلام تصمیم به خاتمه دادن به زندگی خویش را داشته است.

شخصیت اصلی حباب شیشه، یا همان شخصیت موازی و ایفا کننده نقش سیلویا پلات، دختری نوزده ساله اهل شهرستانی در حومه بوستون به نام استر گرین وود است. راوی داستان شخصیت اصلی است. در ابتدای داستان او که در مسابقه یک مجله معتبر برنده شده، به دعوت و هزینه مجله برای نخستین بار به نیویورک آمده است. استر روایت خود را این گونه آغاز می کند: « تابستان دم کرده غریبی بود، همان تابستانی که روزنبرگ ها را با صندلی برقی اعدام کردند، و من نمی دانستم در نیویورک چه می کنم. در مورد اعدام چیزی نمی دانم. تصور اعدام شدن با صندلی برقی حالم را به هم می زند، و این تنها مطلبی بود که می شد در روزنامه ها خواند ... »

شروع عجیب و تکان دهنده ای است. استر به جای آن که یک اتفاق جالب و دوست داشتنی را به عنوان مبدا تقویمِ روایت انتخاب کند، حادثه ای تلخ و ناراحت کننده مثل اعدام با صندلی الکتریکی را برگزیده است.

چنان که از شروع داستان می توان دریافت، نیویورک بر استر تاثیری ناخوشایند داشته است. او خود در این باره می گوید: « نیویورک به خودی خود بد بود. صبح، هنوز ساعت نه نشده، خنکی قلابی و رطوبت ییلاقی هوا، که نمی دانم شبانه چطور به درون تراویده بود همچون دنباله رویایی شیرین بخار می شد. خیابانهای داغ، به خاکستری سراب ، در ته دره هایی از خارا زیر آفتاب، پیچ و تاب می خورد و سقف ماشینها برق می زد و بخار می کرد، و غباری خشک و گرم به چشمها و حلقم فرو می رفت.»

« قرار بود آن روزها بهترین ایام زندگی ام باشد.

...

می گفتند، ببین در این مملکت چه اتفاقاتی که نمی افتد. دخترکی، نوزده سال تمام در یک شهر کوچک گمنام زندگی می کند، به حدی فقیر که قدرت خرید یک مجله را ندارد، بعد یک بورس تحصیلی از یک دانشگاه می گیرد، برنده جایزه ای از این جا و آن جا می شود و سر انجام کارش به جایی می رسد که نیویورک را به راحتی ماشین شخصی اش هدایت می کند.

ولی من چیزی را هدایت نمی کردم، حتی خودم را.»

استر چنان که گفته شد نیویورک را با بحران روحی ترک می کند. شب پیش از ترک نیویورک، او که در وضعیتی نامتعادل بر لبه جانپناهِ بام هتلِ محل اقامت خود ایستاده، لباسهای چمدانش را یک به یک به دست باد می سپارد.

در باز گشت به خانه خبر ناخوشایند دیگری تعادل روانی استر را یکسره از بین می برد. او مطلقا نمی تواند بخوابد، نمی تواند چیزی بخواند، و از همه عجیب تر، دیگر دستخط خود را نمی شناسد. روان پزشک معالج، برای درمان او از شوک الکترکی استفاده می کند. معالجه با شوک الکتریکی نه تنها کمکی به بهبود استر نمی کند، بلکه چنان تاثیر مخربی بر ذهن و روانش بر جا می گذارد که او از بیم تکرار آن، به طور قطع تصمیم به خودکشی می گیرد.

اگر اساسا در شاهکاری مثل حباب شیشه چیزی بتواند تصادفی باشد؛ تصمیم استر به خودکشی، و علت آن که تجربه شوک الکتریکی است، نشان می دهد که نویسنده، ماجرای اعدام بوسیله صندلی الکتریکی را به هیچ وجه تصادفی در ابتدای داستان نیاورده است.

با وجود پیش آگاهی ما از زندگی سیلویا پلات و خودکشی اول او، حباب شیشه تا آخرین کلمات خواننده را کنجکاو و علاقه مند نگه می دارد و خود، جذاب و پر کشش باقی می ماند. نقطه اوج داستان، در پایان آن است؛ آنجا که حباب شیشه ای سر پوش مانندی که استر همواره خود را در زیر آن تصور می کند، اندکی بالا می رود و هوای تازه به درون آن راه پیدا می کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: حباب شیشه، ترجمه ی گلی امامی، انتشارات باغ نو.

ابداع مورل


ابداع مورل اولین اثر ترجمه شده به فارسی از نویسنده آرژانتینی آدولفو بیوئی کاسارس(۱۹۹۹-۱۹۱۴) است. کاسارس دوست نزدیک و شاگرد خورخه لوییس بورخس بوده و در سن ۲۶ سالگی با انتشار ابداع مورل به شهرت رسیده است. بورخس در باره ابداع مورل گفته است « قرار دادن آن در ردیف آثار کامل، نه اغراق است و نه سخنی ناسنجیده .»*

ابداع مورل داستانی علمی تخیلی با تم عشق و جاودانگی است. مردی مجرم و فراری و بدون نام، در موقعیتی همچون رابینسون کروزو، در جزیره ای متروکه  که تنها آثار حضور انسان در آن یک موزه، یک کلیسا و یک استخر شنا است به زنی دل می بندد.

داستان بر اساس یادداشتهای روزانه  مرد فراری نوشته شده است وجالب است که شامل یادداشتهای ویراستار هم هست: « این سطرها را از آن رو می نویسم تا چیزی در باره معجزه مصیبت بار از خود به یادگار بگذارم ... می خواهم نشان دهم که جهان برای افراد فراری و دربه در یک جهنم بی بدیل است و با پلیس های کار آزموده اش، با پرونده ها و مدارکش، روزنامه ها  و رادیو هایش، همچنین گشتی های لب مرزش ، راه را برای اصلاح و هر گونه جرم قضایی بسته است.»

ماجراهای داستان با شنیده شدن صدای یک گرامافون به فاصله ای اندک از پاگذاشتن مرد به جزیره آغاز می شود. او که مطمئن بوده تنها ساکن جزیره است وحشت زده ساختمان موزه را ترک می کند و به قسمت پست جزیره می گریزد و در آنجا است که شروع به نوشتن یادداشت های خود می کند.از چنین آغازی می شود حدس زد که ابداع مورل داستانی پر ماجرا (یا رویدادگرایانه) است، و چنین هم هست. به علاوه داستان پر است از تعلیق های قوی، موثر و گاه نفس گیر.

زمان روایت به جز فلاش بک های کوتاه آن، خطی است و سئوالاتی که در خلال خواندن در ذهن خواننده ایجاد و تدریجا بر هم انباشته می شوند، با باز شدن گره پیرنگ در پایان داستان، پاسخ خود را میابند.

ابداع مورل به نحوی باورنکردنی پیشگویانه است و ایده آن ـ که من به تبعیت از نویسندگان مقدمه و پیشگفتار کتاب آن را لو نخواهم داد ـ حتی در قیاس با داستانهای علمی تخیلی نیز عجیب و خلاقانه است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: ابداع مورل، ترجمه ی مجتبی ویسی، نشر ثالث.

*نقل از پیشگفتار کتاب.

نوسترومو

نوسترومو از شاخص ترین و دشوارترین آثار جوزف کنراد که اساساً به دشوار نویسی شهرت دارد.

دشواری آثار کنراد عمدتا ناشی ازشیوه زمان بندی آنها است. من پیش از این، به مناسبتی دیگر بخشی از مقدمه صالح حسینی بر ترجمه او از شاهکار دیگر کنراد، لردجیم را نقل قول کرده ام. مایلم اینجا تعریف فشرده و در عین حال دقیق صالح حسینی را از ویژگی هایی که آثار کنراد را از نویسندگان نسل او متمایز می کند نقل کنم. صالح حسینی از این ویژگی به عنوان ایجاد حجم در داستان یاد می کند: « اینجا مقصود من از ایجاد حجم در داستان کنراد گریز از خطی کردن داستان است. خطی کردن داستان، هم می تواند در عین اتفاق بیافتد هم در ذهن. وقتی وقایع عینی یا ذهنی را بر خط زمان نقل کنیم، حاصل مسلما نقل خطی داستان است. حتی اگر یک واقعه را از چند منظر نقل کنیم، هر چند یکی دو سطح را ترکیب کرده ایم، اما خود جنس روایت در یک سطح همچنان خطی است، یعنی جزئی از یک واقعه به تبع توالی زمانی پیش یا پس از جزء دیگر قرار می گیرد. تقطیع یک واقعه به چند جزء و چیدن آن اجزا در متن بدون تبعیت از توالی زمانی، گریز از خطی کردن داستان است و نزدیک شدن به حجم. کنراد، البته، همین کار را می کند ولی کار او فقط همین نیست، که القای حجم در آثار او نه در ترکیب چند صفحه و یا چند جزء از یک واقعه که در ترکیب سطور و گاه حتی ترتیب کلمات یک جمله است.»

ممکن است از خود بپرسید خاصیت این گونه نوشتن به جز سخت کردن داستان چیست؟ این پرسش، پرسشی اساسی است که از جهاتی قابل تعمیم به برخی دیگر از شیوه های داستان نویسی مدرن نیز هست. آنچه به طور خلاصه در مناسبت کنونی می توان گفت این است که کنراد و نویسندگان برخی سبکهای دیگر دوران مدرن، تلاش کرده اند تا جریان داستان را هر چه بیشتر به جریان تفکر، و ـ در مورد کنراد یادآوری ـ نزدیک کنند. حافظه ی ما در یاد آوری حوادث گذشته خطی عمل نمی کند و به همین مناسبت است که کنراد داستانهای خود را خطی نمی نویسد.

ترتیب زمانی رخدادها در نوسترومو بسیار پیچیده است؛ و به علاوه، به رغم آنکه اسم داستان نوسترومو است، نوسترومو نه قهرمان یا شخصیت اصلی اثر، بلکه یکی از اشخاص متعدد آن است که هیچ یک نمی تواند به عنوان شخصیت محوری، نقش پیوند دهنده اجزای داستان را ایفا کند.

کنراد در نوسترومو، بازی، یا بهتر است بگویم آتش بازی با زمان را به نحوی گیج کننده ـ چنان که صالح حسینی گفته است ـ هم در مقیاس ماکرو، و هم در مقیاس میکرو انجام می دهد. تلاش برای سر در آوردن از تقویم داستان، حداقل تا پایان بخش اول از این کتاب سه بخشی و حجیمِ پانصد و چند صفحه ای بی فایده و نا امید کننده است.

 علاوه بر بازی با زمان، در نوسترومو از تکنیک تغییر راوی به شکلی که من آن را "تغییر راوی غیر مستقیم" می نامم نیز استفاده شده است. راوی در سراسر نوسترومو دانای کل است؛ با این وجود داستان در چندین جا با استفاده از نقل قول های مستقیم نسبتا طولانی از زاویه دید اشخاص روایت می شود.

کنراد ایده اولیه نوسترومو را از داستانی گرفته که که در آن مرد ملوانی در جریان یکی از انقلابات  آمریکای لاتین قایقی پر از نقره را به سرقت می برد. او داستان را به فراموشی می سپرد تا این که بیست سال بعد تصادفا در کتابی به آن برخورد می کند. نام کتاب در دریاهای بیشمار، شرح زندگی و دلاوریهای دریانوردی آمریکایی نوشته فردریک بنتون بوده است. کنراد اطلاعات خود در باره آمریکایی جنوبی را با خواندن چند کتاب تقویت می کند و با استفاده از قوه تخیل فوق العاده خود، نوسترومو را می نویسد.* 

نوسترومو در کشور خیالی جمهوری کوستاگوئانا در آمریکای جنوبی می گذرد؛ جایی که تاریخ آن همچون پاندولی بین شورش و هرج مرج در یک طرف، و حکومت خودکامه در طرف دیگر در نوسان است. نوسترومو پیرنگ موثر و آشکاری ندارد و به همین دلیل دشوار است که گفته شود در باره چیست. محل وقوع بیشتر حوادث داستان، شهر بندری سولاکو است که ثروتمند ترین شهر کوستاگوانا است. علت ثروت سولاکو معدن نقره آن است که امتیاز بهره برداری از آن متعلق به یکی از اشخاص اصلی داستان، چارلز گولد است. چارلز گولد بومی انگلیسی تباری است که امتیاز معدن نقره را از پدر خود به ارث برده است؛ او از حامیان حکومت ریبیئرا است که با وعده صلح و ثبات و پیشرفت به قدرت رسیده است.

در نخستین صفحات داستان، پس از توصیف فوق العاده زیبای جغرافیایی سولاکو، خواننده در جریان شورشی قرار می گیرد که به سرنگونی و فرار ریبیئرا و نجات او از مرگ، توسط مردی قرار می گیرد که کسی نیست جز نوسترومو. نوسترومو سر کارگر باربرهای بندر است، ملوانی ایتالیایی که به « فساد ناپذیر» شهرت یافته است.

پدر معنوی نوسترومو، جورجو ویولا است؛ پیر مردی از اهالی جنوا با سری پوشیده از موهای پر پشت و ژولیده سفید؛ ملقب به شیر پیر. جورجو ویولا کهنه سرباز جمهوری خواهی است که مفاهیم مقدس برای او «آزادی» و «گاریبالدی» هستند.

فردی که نوسترومو را کشف کرده کاپیتان میچل است:« وقتی به ارزش حقیقی اش پی بردم، قربان ، سر ملوان کشتی ایتالیایی بود... من شخصیت مردم را خیلی خوب می شناسم، قربان، مردی کاملا بی عیب و ضعف است که حالا مایه ترس و وحشت تمام دزدان شهر شده.»۲۴

کاپیتان میچل دو کلمه کلیدی برای دسته بندی مسائل دارد؛ «تاریخ» و« اشتباه». کاپیتان میچل یکی از راوی های غیر مستقیم نوسترومو است.

راوی دیگر غیر مستقیم داستان، چالز دیکود است: «آنچه باعث می شد که دیکود به امکان برقراری ارتباط دوستانه میان مرد و زن باور نداشته باشد، به قول خودش بخشی از ماتریالیسم منطقی او بود. به استثنای یک مورد او این تصور را به مثابه قانونی خلل ناپذیر قبول داشت.»۲۳۹

آن یک مورد استثنا، دوستی خواهر و برادر است. روایت غیر مستقیم دیکود، از نامه طولانی او به خواهرش در پاریس آمده است: « ... این نامه را زیر روشنایی یک شمع می نویسم، در جایی شبیه یک مسافرخانه، نزدیک لنگرگاه، جایی که یک ایتالیایی به اسم ویولا اداره اش می کند، یکی از محافظان خانم گولد.»۲۴۰

نامه دیکود به خواهرش طولانی است؛ اما کنراد در ابتکاری جالب آن را یک جا و بی وقفه نیاورده است. نامه چندین جا قطع می شود ودر این وقفه ها دانای کل، مستقیما روایت را به عهده می گیرد.

خانم گولد که در نامه دیکود گفته می شود جورجو ویولا از محافظان او است، یکی دیگر از اشخاص اصلی نوسترومو است. او زنی فوق العاده مهربان، نیکو کار و دوست داشتنی است. مترجم به احتمال زیاد لغت «محافظ» را در باره جورجو ویولا درست انتخاب نکرده است. جورجو ویولا از جمله افراد پر شماری است که تحت حمایت خانم گولد است؛ در واقع به عکس آن چه در ترجمه آمده، این خانم گولد است که از ویولا محافظت می کند.

 به جز افرادی که نام آنها آمد، نوسترومو شخصیت دیگری دارد که فهرست اسامی اشخاص اصلی داستان بدون ذکر نام او ناقص خواهد بود. نام این فرد دکتر مانیگم است. دکتر مانیگم که پزشک مسئول درمانگاه معدن نقره است، مردی تلخ، بد بین و عجیب است:« مردی که خنده بریده و عاری از امیدش نشانگر بی اعتمادی فوق العاده شدیدش نسبت به ذات بشر»۵۸ است. از میان آدمهای پر شمار حاضر در داستان، دکتر مانیگم تنها فردی است که نسبت به درستکاری و صداقت نوسترومو سوءظن دارد.

نوسترومو شاهکاری است که ـ به رغم پاره ای ضعف های ترجمه فارسی ـ نباید آن را نخوانده گذاشت. این داستان دارای چنان خصوصیات بارز و استثنایی است که می توان آن را در دوره های عالی داستان نویسی تدریس نمود و اثری است که اسکات فیتز جرالد، نویسنده مشهور خالق گتسبی بزرگ، آرزو کرده کاش خالق آن بود. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: نوسترومو، سهیل سمی، انتشارات ققنوس.

سه روز آخر فرناندو پسوآ


«مرگ پیچ راه است

مردن، تنها، دیده نشدن

...»         

فرناندو پسوآ، ترجمه مهدی فتوحی

  

مناسبات آنتونیو تابوکی با شاعر سرشناس پرتغالی فرناندو پسوآ (۱۹۳۵-۱۸۸۸) و به تبع آن با زبان و فرهنگ پرتغالی از آن گونه مناسباتی است که بیشتر در قصه ها می توان یافت تا در عالم واقع.

تابوکی در یکی از مسافرتهای دوران دانشجویی خود در بساط یک کتاب فروشی، نزدیک ایستگاه قطار معروف لیون در پاریس، به طور اتفاقی به ترجمه فرانسوی کتاب شعری از فرناندو پسوآ( با نام مستعار آلوارو دکامپوس) بر می خورد. او کتاب را می خرد و در قطار می خواند و چنان شیفته اثر پسوآ می شود که از آن پس به یادگیری زبان پرتغالی می پردازد و پرتغال به وطن دوم او تبدیل می شود. آخرین شغل دانشگاهی تابوکی پیش از بازنشتگی، استادی زبان پرتغالی در دانشگاه سی ینا بود و او حدود دو هفته قبل(در ۲۵ مارس۲۰۱۲) در پایتخت پرتغال، که به طور معمول نیمی از سال را در آن می گذراند، درگذشت.

سه روز آخر فرناندو پسوآ(ترجمه حامد فولاد وند) روایت تابوکی است از واپسین روزهای زندگی فرناندو پسوآ. ابتدای داستان، دوستان پسوآ، او را که به بیماری لاعلاج کبدی مبتلا است به بیمارستان می برند. در مسیر بیمارستان پسوآ، کوئیلو پاچکو، یکی از نامهای مستعار کمتر مشهور خود، که تنها یک شعر به نام او سروده است را در لباس پلیس می بیند و مخفیانه به او علامتی می دهد.

در سه روزی که پسوآ در بیمارستان بستری است، اسامی مستعار، یا به تعبیر جالب مترجم، «دیگر نام» های اصلی اش، یک به یک به ملاقات او می آیند.

نخستین ملاقات کننده آلوارو دکامپوس است: «دقیقا نیمه شب است. بهترین ساعت برای ملاقات کردنت، زمان اشباح است». دوکامپوس مهندس دریایی است، پیرو نهضت های انحطاطی، آینده گرا، پیشتاز و نیست انگاریاو سراینده «دکان سیگار فروشی» است؛ همان کتابی که خواندن آن زندگی تابوکی را زیرو رو کرد و تابوکی آن را زیباترین شعر قرن می داند.

پس از دو کامپوس، اولین اسم مستعار پسوآ، آلبرتو کایرو از او دیدار می کند؛ استاد کایرو مردی منزوی و عارف مسلک است؛ موبور، رنگ پریده، چشم آبی، و میانه قامت است. کایرو چشمی است که می بیند و یا به زبانی دیگر پیشتاز پدیدار شناسی است، حرکتی که چند سال دیرتر در اروپا شکل گرفت.

ملاقات کننده بعدی ریکاردو ریس است؛ پزشکی احساس گرا، شکاک و اپیکوری که اشعارش  همه در وصف خدایان، قهرمانان اساطیری و غول ها است. از ویژگی های جالب این ریکاردو ریس آن است که او خود نیزچند نام مستعار دارد.* در واقع پسوآ، ریکاردو ریس، و تودلی های او چیزی شبیه عروسک های تو در توی معروف روسی، ماتروشکا را می سازند.

برناردو سوآرس نویسنده «کتاب نا آرامی»، نفر بعدی است که به دیدن پسوآ می آید. او که کارمند دون پایه یک شرکت واردات ـ صادرات در لیسبون است، نخستین بار  با پسوآ در رستوران کوچکی ملاقات و در آنجا بود که برناردو سوآرس به هنگام صرف شام، طرح ادبی و رویا هایش را برای پسوآ بازگو کرد.

در آخرین روز زندگی پسوآ ؛ سی ام نوامبر ۱۹۳۵، پیر مردی با چهره ای نجیب و ریشی سفید و بلند که پیراهن رومی سفیدی به تن دارد، به ملاقات او می آید. او آنتونیو مورا ی فیلسوف است؛ همان که پسوآ کتاب «بازگشت خدایان» را به نام او نوشته است. آشنایی پسوآ و آنتونیو مورا مربوط به دوره اقامت آنان در یک کلینیک روانی است.

آنتونیومورا آخرین ملاقات کننده پسوآ است. دربخش مربوط به او که به پایان داستان نزدیک شده ایم، کلام تابوکی به اقتضای فرا رسیدن واپسین دقایق حیات پسوآ شاعرانه می شود و به پرواز در می آید:

« ... اگر می دانستید که چه چیزهایی را با عینک روحم دیده ام، من آن بالا در فضای بی پایان دیواره های اریون را دیده ام، با پاهای زمینی بر روی صلیب جنوب راه رفته ام، شبهای بی انتها را همچون ستاره دنباله دار درخشانی پیموده ام، فضای کهکشانی شهوت و ترس و تخیل را طی کرده ام، من مرد و زن، پیر مرد و دختر بچه بوده ام، جمعیت خیابان های بزرگ پایتخت های غرب و حتی بودای آرام شرق بوده ام... من افتخار و بی حرمتی، شور و شوق و ضعف را تجربه کرده ام... من خورشید و ماه بوده ام، و همه اینها برای زندگی بشر کافی نیست، اما هم اکنون دیگر برای من کافی است. آنتونیو مورای عزیزم، زندگی من هزار زندگی بوده است، من خسته ام، شمع من خاموش شده است...» 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: سه روز آخر فرناندو پسوآ، ترجمه ی حامد فولاد وند، آرویج ایرانیان.

 *مقدمه عباس پژمان بر ترجمه "سال مرگ ریکاردو ریس" اثر ژوزه ساراماگو.

توضیح: همه ی نقل قول ها از سه روز آخر فرناندو پسوآ است.

شب مقدس ـ کوردجو

عروج حضرت مریم،کوردجو، سقف کلیسای جامع پارما،۱۵۳۰- ۱۵۲۶

رنسانس

هنر رنسانس با نام ایتالیا و شهرهای فلورانس، رم و ونیز گره خورده است. از سه شهر نامبرده، محور رم ـ فلورانس و نمایندگان معتبر آن لئو ناردو داوینچی، میکل آنژ و رافائل از یک سو و ونیز به نمایندگی تیسین از سوی دیگر معرف دو گرایش متمایز در نقاشی رنسانس اند. ویژگی بارز مکتب رم ـ فلورانس اصالت طرح و مشخصه اصلی مکتب ونیز اهمیت ویژه عنصر رنگ در آن است.

هنر دوران رنسانس ایتالیا(و نه لزوماً مکتب رنسانس) شخصیت اعجوبه دیگری نیز دارد که به دلیل برخی ویژگی های آثارش به دشواری بتوان او را در زمره نقاشان رنسانس به شمار آورد. نماینده ای از شهر کوچک پارما در شمال؛ آنتونیو آلگری کوردجو (۱۵۳۴-۱۴۸۹).

پرسپکتیو

مشهور ترین اثر کوردجو نقاشی او به نام عروج حضرت مریم  (Assumption of the virgin) بر سقف کلیسای جامع پارما است. در این سقف نگاره اعجاب انگیز، نقاش در پرسپکتیوی شگفت، آسمان را با حلقه هایی تو در تو از ابرها، و قدیسین و فرشتگان شناور در میان آنها، از نمای پایین، چنان که کف پای فیگورها قابل تماشا است ـ و نه همچون شاهکار میکل آنژ بر سقف نمازخانه سیستین از نمای روبرو ـ به تصویر کشیده است که عروج حضرت مریم را در اوج نورانی راس گنبد نظاره می کنند.

شب مقدس،کوردجو، رنگ روغن روی بوم، سالهای ۱۵۲۹ و۱۵۳۰ ، ۱۸۸*۲۶۵.۵ سانتیمتر

 نور

اثر شاخص دیگر کوردجو که موضوع این نوشته است تابلوی شب مقدس است. کوردجو این تابلو راکه ولادت حضرت عیسی، و نیایش چوپانان هم نامیده می شود، در همان سالهای کار بر روی گنبد کلیسای جامع پارما، به سفارش مردی به نام آلبرتو پراتونری برای نصب در نماز خانه خانودگی او پدید آورده است. موضوع شب مقدس، که اکنون در درسدن آلمان نگهداری می شود، داستان ولادت عیسی مسیح به روایت انجیل لوقا است. بر اساس این روایت حضرت مریم شب هنگام در آخوری در بیت لحم مسیح را به دنیا می آورد. در همان هنگام فرشته ای در میان چوپانانی که در اطراف مشغول چراندن دامهای خود بودند ظاهر می شود. چوپانها از دیدن او وحشتزده می شوند، اما فرشته می گوید برای دادن بشارت ولادت مسیح آمده است و نشانی محل تولد او را می دهد. چوپانان برای دیدن کودک به محل گفته شده می شتابند و آنجا یوسف، حضرت مریم و مسیح خفته را میابند.  

در پیشزمینه تابلو، چوپان درشت اندام و پابرهنه ای که تازه از راه رسیده است را با مو و ریشی ژولیده می بینیم که چوبدستی بلند را به دست چپ دارد و با حالتی مبهوت دست راست خود را به پشت سر برده است. در کنار او دو مستخدمه، یکی نشسته و دیگری ایستاده قرار دارند و بر فراز سر  این سه، گروه فرشتگان در وضعیتی شبیه به گروه فرشتگان سقف نگاره عروج حضرت مریم، در میان ابرها شناورند. در پس زمینه، در موقعیتی قاب مانند، یوسف سعی می کند الاغی را از آخور بیرون ببرد؛ و در دور دست منظره تپه ماهوری به چشم می خورد. حضرت مریم در منتهی الیه سمت چپِ نیمه راست تابلو نشسته و مسیح نوزاد را در آغوش گرفته است.  دیواره ای کوتاه که از کنج پایینِ راست به طور  مورب به عمق تابلو می رود، گروه چوپان و مستخدمه ها را از حضرت مریم جدا می کند. امتداد این دیواره از سر مرد چوپان می گذرد، و بر خط فرضی ای که پاهای مرد چوپان را به دست راست یوسف وصل می کند، عمود است. محل تقاطع چنین خطوطی در نقاشی از ارزش مکانی ویژه ای برخوردار است و نقاشان غالبا  این محل را به مهمترین عناصر اثر خود اختصاص می دهند. یکی از نکات جالبِ ترکیب بندی شب مقدس این است که درآن، در نقطه گفته شده هیج عنصر با اهمیتی وجود ندارد.

ترکیب بندی شب مقدس ویژگی بارز و بحث برانگیز دیگری نیز دارد، و آن تراکم زیاد فیگورها در نیمه چپ تابلو، نسبت به نیمه راست آن است. این وضعیت، به اضافه اندازه بزرگ مرد چوپان در پیشزمینه، با عث می شود در نگاه نخست ترکیب بندی اثر نادرست به نظر برسد. چنین چیدمانی قاعدتا می بایستی باعث شود که ما تصویر را غیر متوازن و نامتعادل بیابیم؛ حال آن که شب مقدس چنین نیست.

قبلا در نوشته ای که به دیوار نگاره مریم پزارو اختصاص داشت از این کشف بزرگ تیسین گفته ام که از رنگ و نور می توان برای ایجاد توازن در نقاشی استفاده کرد. کوردجو کشف تیسین در زمینه استفاده از نور را در خلق شب مقدس، در حدودی مثال زدنی و به مراتب فراتر از معیارهای زمانه خود مورد استفاده قرارده است. با وجود ترکیب بندی نا متقارن، آن چه مانع از ایجاد حس عدم توازن در شب مقدس می شود درخشش خیره کننده مسیح نوزاد است؛ درخششی چنان تابناک که مستخدمه ایستاده را مجبور کرده است چشمان خود را جمع کرده و دست چپ خود را در مسیر نور قرار دهد.

نورپردازی شب مقدس شباهتی به شیوه مرسوم زمان کوردجو یعنی رنسانس که در آن نور از منشأای نامعلوم و به شکلی یکنواخت و ایده آل تمامی صحنه را روشن می نمود ندارد. این شیوه نورپردازی را کمابیش یک قرن پس از خلق شب مقدس نقاشان باروک به کار گرفتند.