
لبخند پای نردبان اثر نویسنده و نقاش سرشناس آمریکایی هنری میلر که پیش از این با ترجمه نازی عظیما در مجموعه شیطان در بهشت* به فارسی منتشر شده بود، اخیرا با ترجمه فهیمه زاهدی به صورت کتابی مستقل توسط انتشارات نیلوفر به چاپ رسیده است.
لبخند پای نردبان، داستان جذاب و عجیبی است. هنری میلر خود در پی نوشت کتاب گفته است که داستان را به سفارش فرنان لژه نوشته تا به همراه چهل تصویر از دلقکها و سیرکها چاپ شود؛ یعنی درست عکس کاری که در تولید کتابهای مصور انجام می شود.
هنری میلر چنان که خود می گوید هر یک از عناصر اصلی داستان را از یکی از نقاشان معاصر وام گرفته است؛ دلقک را از ژرژ روئو، فرشته را از مارک شاگال، نردبان و ماه را از خوان میرو، و به کمک آنها دلقک سرشناسی به نام آگوست را خلق کرده است که در برنامه پرطرفدار خود در سیرک، پایین نردبانی که به یک ماه وصل شده به سقف چادر منتهی می شود، غرق در خیالات دور و دراز به انتظار می نشیند تا اسبی سفید با یال بلندی که تاکف نهرهای طلا می رسد از راه برسد و پوزه گرمش را به پشت گردن او بمالد و او را به خود بیاورد.
هنری میلر گفته است تا پیش از لبخند پای نردبان، شخصیت های داستانی اش همگی واقعی بوده اند. اما اگوست شخصیتی منحصر به فرد است که از آسمان آمده است. آسان نیست بپذیریم بقیه شخصیت های داستانی هنری میلر از جایی به جز آسمان آمده باشند، اما آگوست براستی چنان است که خالق او گفته است؛ و لبخند پای نردبان فرصتی است برای آشنایی با هنری میلر که شاخص ترین آثار او در دسترس ما فارسی خوانها نیست.
تیر۱۳۹۱
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*ترجمه مشترک بهاءالین خرمشاهی و نازی عظیما.

همه چیز از هم می پاشد از شاخص ترین آثار نویسنده و شاعر نیجریه ای ، چینوآآچه به است.
مکان داستان روستای یوموفیا در نیجریه و زمان آن قرن نوزدهم است. شخصیت اصلی جذاب و دوست داشتنی اثر پهلوان اُکنکوو است؛ او که در« نُه روستا و حتی در روستاهای دورتر هم شهرت داشت.» او که شهرت خود را با شکست دادن آمالینز ملقب به گربه که«کشتی گیر بزرگی بود و هفت سال بود که از روستای یوموفیا گرفته تا دهکده های امباینو هیچ کس نتوانسته بود او را شکست دهد» به دست آورده بود.
اُکنکوو بر عکس پدر خود که مردی ضعیف، تنبل، و دم غنیمتی بود و تا «پولی به دستش می رسید، که کمتر پیش می آمد، فورا چند کوزه کدو قلیانی شراب خرما می خرید؛ همسایه ها را خبر می کرد و خوش می گذراند»، آدمی قوی، پرکار و اهل حساب و کتاب است. او سه همسر دارد که هر یک به اتفاق فرزندان خود در اتاقی جداگانه زندگی می کنند و خود در کلبه یا اُبی مجزایی ساکن است و در هر وعده غذا، دست پخت هر سه زن، که توسط فرزندان آنها آورده می شود را می خورد. انبار خانه اکنکوو پر از سیب زمینی است که شاه محصولات کشاورزی و غذای اصلی اهالی است و او دو افتخار از چهار افتخاری که می تواند نصیب برجسته ترین مردان قبیله شود را به دست آورده است.
همه چیز بر وفق مراد اُکنکوو است تا آن که او در پایان بخش اول داستان ـ که دو بخش دارد ـ در مراسم تشییع جنازه پر افتخارترین مرد قبیله(با سه افتخار) مرتکب گناهی ماده می شود. درست است که گناه ماده ـ بر خلاف گناه نرـ غیر عمدی است، اما نمی تواند بدون مجازات بماند. اُکنکوو که از مجازات خود آگاه است آن را در مورد خود به اجرا می گذارد و ...
تیر ۱۳۹۱
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: همه چیز از هم می پاشد، ترجمه ی علی هداوند، کتاب نشر نیکا.
پی نوشت: چینوآ آچه به را مترجم با حذف یک «آ»چینوآ چه به نوشته است.

در مباحث ادبی "آخر الزمانی" به دو گونه مختلف داستان اطلاق می شود. یکی آنهایی که انگار نویسندگان شان فکر می کرده اند از آخرین فرصت خود برای نوشتن استفاده می کنند و بنابر این همه آنچه را که گفتنی می دانسته اند به صورت انبوه و یک جا در آنها گفته اند؛ و دیگری، داستانهایی که به جهان و انسان، پس از وقوع فاجعه ای وسیع و فراگیر مثل انهدام گسترده اتمی یا رخدادی طبیعی با آثاری در مقیاس سیاره ای می پردازند. جاده، اثر کورمک کارتی، رمانی آخر الزمانی از نوع دوم است.
کورمک مک کارتی یکی از شاخص ترین نویسندگان زنده آمریکایی است و برای نوشتن جاده جایزه پولیتزر ادبی سال ۲۰۰۷ را دریافت کرده است .
جاده، داستان پدرو پسری هر دو بدون نام است که در دنیایی منهدم شده و سوخته ـ در پی زلزلزه ای مهیب ـ زیر بارش مداوم خاکستر و برف و باران برای نجات خود، همچون دو زائر رهسپار ساحل دریایی ناشناخته درجنوب اند. دارایی آنها شامل یک تپانچه، یک گاری که معدود اشیا و ابزار خود را در آن حمل می کنند، و جل و پلاسی است که خود را با آن می پوشانند. آنها غذای خود را با زباله گردی تامین می کنند و از بیم تبدیل شدن به غذای دیگر آدمها که به آدم خواری روی آورده اند، دائما هوشیار و گوش به زنگ اند که در مسیر آنها قرار نگیرند.
جاده راوی ای دارد که نسبت به پدر دانای کل، و نسبت به پسر راوی محدود و گزارشگر است**. گفتگو های پدر و پسر در سراسر داستان به صورت نقل قول مستقیم آورده شده و عمده ترین عنصری است که فضای سرشار از اندوه و وحشت داستان را تحمل پذیر می کند. در یکی از همین گفتگو ها است که پسر مهم ترین دلواپسی خود را با پدر ( که در داستان مرد نامیده می شود) در میان می گذارد و از او قولی می گیرد:
«فقط به من بگو، ما که قرار نیست هیچوقت کسی را بخوریم، درسته؟»
«نه، البته که نه.»
«حتی اگر از گرسنگی به حال مرگ بیفتیم؟»
«همین حالا هم تو چنین وضعیتی هستیم. »
«تو که گفتی وضعمون این قدر ها هم بد نیست.»
«من گفتم در حال مرگ نیستیم. نگفتم به شدت گرسنه نیستیم.»
«اما ما نمی میریم.»
«نه نمی میریم.»
«هر اتفاقی که بیفته؟»
«هر اتفاقی که بیفته.»
«چون ما آدمهای خوبی هستیم.»
«بله.»
«و با خودمون آتش حمل می کنیم.»
«با خودمون آتش حمل می کنیم. درسته.»
«خوبه.»۱۱۶
جاده رمانی جذاب و تکان دهنده است که در آن، درخشان ترین و امید بخش ترین نقاط روان انسان در میان تاریک ترین و ترسناک ترین کنج و زوایای آن به تصویر کشیده شده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: جاده، کورمک مک کارتی، ترجمه ی حسین نوش آذر، انتشارات مروارید.

موسم هجرت به شمال اثری شاعرانه، دراماتیک و هزار و یک شبی است. کتاب را که می خوانید باید چهل ـ پنجاه صفحه بگذرد تا داستان مجذوب تان کند و نشان دهد که حضورش در فهرست معتبر صد کتاب برتر همه زمانها (به انتخاب گاردین) بی دلیل نیست.
نویسنده ی کمتر شناخته شده موسم هجرت به شمال، رجب طیب صالح(۲۰۰۹-۱۹۲۹)، اهل سودان و دانش آموخته انگلستان است. او روزنامه نگار بوده و سالها مسئولیتهای مختلفی را در یونسکو بعهده داشته است.
موسم هجرت به شمال دو شخصیت محوری دارد؛ راوی بدون نام، و مصطفی سعید که هر دو تحصیل کرده انگلستان اند. محل داستان روستایی کوچک در سودان و در کناره رود افسانه ای نیل است. در ابتدای داستان، راوی که پس از هفت سال تحصیل در انگلستان در رشته ادبیات انگلیسی به روستای اجدادی خود باز گشته است، متوجه حضور مردی ناشناس در میان مستقبلین می شود. مرد، مصطفی سعید نام دارد. مصطفی سعید در میان روستائیان به عنوان مردی با گذشته ای ناشناخته، مرموز، و در عین حال محترم شناخته می شود. او از پنج سال پیش به روستا آمده، در آنجا ازدواج کرده و با کشاورزی و باغ داری روزگار می گذراند.
مصطفی سعید در یک مهمانی سه نفره با حضور راوی، ناگهان در حال مستی شروع به خواندن شعری به زبان انگلیسی می کند:
« اینان زنان فلاندری اند.
منتظر گم شدگانی هستند که هرگز بندر را ترک نکرده اند
...»
شعر مصطفی سعید را تنها راوی می شنود. او از این اتفاق به شدت متعجب می شود: « به شما می گویم اگر عفریتی با چشمانی پر از لهیب آتش از درون زمین تنوره می کشید و برابرم می ایستاد این قدر تعجب نمی کردم که حالا تعجب کرده ام.»۱۹
راوی روز بعد برای کشف گذشته مصطفی سعید به خانه او می رود و او را در حال بیل زدن پای درختی میابد که بعضی از شاخه های آن لیمو می دهند و بعضی پرتقال!
« به او گفتم « واضح است که تو آدم دیگری هستی غیر از آن که ادعا می کنی. بهتر است حقیقت را به من بگویی.»۲۰
مصطفی سعید حاضر نمی شود از گذشته خود چیزی بگوید و راوی را دست خالی روانه می کند؛ اما کمی بعد نزد وی می رود و به منزل خود دعوتش می کند:« به تو قصه ای خواهم گفت که تا کنون به کسی نگفته ام. یعنی تاکنون سببی برای باز گویی آن ندیده ام ... ترسیدم که بروی و با دیگران صحبت کنی و به آن ها بگویی من همانی نیستم که نشان می دهم.»۲۲
مصطفی سعید راوی را قسم می دهد که آن چه را که به او می گوید با هیچکس در میان نگذارد، و سپس حکایت خود را آغاز می کند. فصل دوم عمدتاً نقل قول مستقیم از مصطفی سعید است. در این فصل ما با مردی نابغه و عجیب آشنا می شویم که در خارطوم متولد شده، در کودکی پدر خود را از دست داده ، دوره تحصیل ابتدایی را در دو سال تمام کرده و پس از دبیرستان، با بورسی که از حکومت مستعمراتی انگلستان دریافت کرده برای ادامه تحصیل به قاهره و سپس لندن رفته است. مصطفی سعید در طول دوره اقامت در لندن به تحصیل و سپس تدریس در دانشگاه پرداخته است. او با جاذبه ای جادویی و غیر قابل گریز، چهار زن را به خود جلب کرده که سه نفر آنها خود کشی کرده اند و نفر چهارم، همسرش، به دست او به قتل رسیده است. مصطفی سعید پس از تحمل هفت سال حبس در انگلستان، به زادگاه خود سودان باز گشته و در روستای زادگاه راوی مقیم شده است.
حکایت مصطفی سعید در فصل دوم به انتها می رسد؛ اما ماجرای او تا پایان داستان(که ده فصل دارد) ادامه میابد. از ابتدای فصل سوم، شیوه روایت داستان به نحوی محسوس و جالب توجه تغییر می کند. در ابتدای این فصل، مصطفی سعید در یک شب که نیل یکی از آن طغیانهای نادر خود را می کند که بیست یا سی سال یک بار اتفاق می افتد، با به جا گذاشتن یادداشتی که در آن راوی را وصی خود و ولی خانواده اش اعلام کرده است، به نحوی مرموز ناپدید می شود. مردم می گویند سیل او را برده و خوراک تمساح های نیل شده است.
مصطفی سعید از آن پس بر ذهن و زندگی راوی سایه می اندازد. درواقع راوی پس از غیبت اسرار آمیز او، همچون درخت خانه اش که همزمان لیمو و پرتقال می داد، همزمان گذشته او، و حال خود را زندگی و روایت کند.
موسم هجرت به شمال رمانی کم حجم و در عین حال پر تپش و پر ماجرا است که تا آخرین کلمات خواننده را مجذوب و مبهوت نگاه می دارد. این کتاب فراوان مورد تحسین قرار گرفته و با دل تاریکی، شاهکار جوزف کنراد مقایسه شده است. موسم هجرت به شمال توسط رضا عامری به فارسی ترجمه و توسط نشر چشمه منتشر شده است.

وجدان زنو، شاهکار مسلم و کم نظیر ایتالو اسووو، رمانی است نسبتا حجیم شامل یک مقدمه، یک پیشگفتار، و شش فصل به اسامی آخرین سیگار، مرگ پدر، همسر و معشوقه، داستان یک شرکت تجارتی، و روان کاوی. شخصیت اصلی داستان زنو کوزینی است. او برای رهایی از انوع امراضی که فکر می کند به آنها مبتلا است به روانکاوی به نام س ... مراجعه می کند. روانکاو علاوه بر جلسات متعدد گفتگو و مشاوره، به زنو توصیه می کند خاطرات خود را بنویسد. زنو به توصیه دکتر عمل می کند و نوشته های خود را اختیار او قرار می دهد، اما مداوای خود را نیمه کاره رها می کند. دکتر برای انتقام جویی، و تحریک زنو به ادامه معالجه، نوشته های او را با افزودن یک مقدمه بر آن منتشر و در همان مقدمه اعلام می کند که حاضر است نصف عواید انتشار اثر را به زنو بپردازد، به شرط آن که او بازگردد و معالجه اش را به اتمام برساند.
مترجم در پیشگفتار کتاب می گوید نویسندگان و منتقدان بر تاثیر فلسفه شوپنهاور بر ایتالو اسووو اتفاق نظر دارند اما در باره تاثیر فروید بر او، نظرات مختلف است. و در ادامه جمله ای از اسووو را آورده است که «فروید مرد بزرگی است منتهی برای قصه پردازان و نه بیماران.»
وجدان زنو اثری درون گرایانه و به شدت ضد روانکاوی است.
در فصل پایانی داستان، زنو که از دست روانکاو خود گریخته، برای یافتن علت بیماری خود به پزشک مراجعه می کند. پزشک ادرار او را آزمایش می کند. زنوـ که مدتی هم در رشته شیمی تحصیل کرده ـ می گوید موادی را که درون لوله آزمایش می ریزند در برابر یک کاتالیزور مشخص همیشه یک جواب مشخص می دهند، و به همین دلیل تشخیص های مبتنی بر آزمایشات پزشکی قابل اتکا است. حال آن که در روان کاوی، که او می گوید باید آن را «ماجرای روان» نامید، «هرگز یک تصویر دوبار در ضمیر کسی پدیدار نمی شود و هرگز کلمه ای به همان کیفیت سابق در ذهن تکرار نمی گردد.»۴۴۹
روش فصل بندی و ترتیب فصل های وجدان زنو جالب توجه است. هر فصل از داستان، به موضوعی خاص (ونه لزوما مقطع زمانی خاصی از زندگی زنو) و مستقل از سایر فصل ها اختصاص یافته است.
از درخشان ترین بخش های کتاب، فصل اول آن، آخرین سیگار است. این فصل به تنهایی یک داستان کامل، و یک قطعه درخشان ادبی است. آخرین سیگار، کلید ورود به دنیای سراسر تزلزل و تردید و عذاب وجدان زنو، و در بردارنده تمامی دوره عمر او از نوجوانی تا زمان روایت داستان است. تصویری که در پایان این فصل کوتاه، از زنو در ذهن خواننده شکل می گیرد، تصویری دقیق و کامل است که همه افکار و رفتار بعدی او در ماجراهای مرگ پدر، ازدواج و قضایای بعدی را مدلل و قابل فهم می کند.
زنو سیگار کشیدن را در سنین نوجوانی و با کش رفتن ته سیگار های پدر شروع کرده است. در سن بیست سالگی به دلیل ابتلا به بیماری تنفسی، پزشک معالج کشیدن سیگار را برای او به طور مطلق ممنوع کرده است: « این بیماری شکنجه روحی دیگری برایم به ارمغان آورد: کوشش برای رهایی از شر اولی. تمام وقت بین کشیدن سیگار و تصمیم جدی به نکشیدن آن سپری می شد و برای احترام به حقیقت، باید بگویم که چنین وضعی هنوز هم ادامه دارد... و تصمیم به کشیدن آخرین سیگار که در بیست سالگی گرفته شد هنوز هم در موقعیت های مختلف گرفته می شود. البته حال(در سنین پیری) دیگر خیلی نسبت به خودم باگذشت تر شده ام ... حتی می توانم در اینجا اعلام کنم که از چند مدت به این طرف سیگار های زیادی کشیده ام که «آخرین» نبوده اند ...
« «امروز دوم فوریه ۱۸۸۶، رشته حقوق را برای انتخاب رشته شیمی رها می کنم. آخرین سیگار!!»
این آخرین سیگار یکی از آخرین سیگارهای بسیار مهم و سرنوشت ساز بود... من حقوق را که علم مرده ای بود و به گذشته تعلق داشت رها کردم و رشته دیگر یعنی شیمی را انتخاب می کردم ... این آخرین سیگار نشان دهنده میل من به جنب و جوش بود: تصمیمی بسیار محکم و جدی، عمیق و در کمال آگاهی!
افسوس و هزار افسوس که برای فرار از ترکیبات بیشمار کربن، که من از هیچکدام آنها سر در نمی آوردم، ناچار این رشته سرشار از حیات را رها کردم و دوباره به حقوق رو کردم. این تصمیم من، که آن هم به یک « آخرین سیگار» آراسته بود و من آن را پشت کتابی یادداشت کرده ام، یک اشتباه بود...»۱۸
در آخرین فصل داستان که نام آن روانکاوی است، زنو مجددا به نوشتن؛ و این بار نوشتن یادداشتهای روزانه رو آورده است. تاریخ نخستین یادداشت روزانه او سوم مه ۱۹۱۵ یعنی مدتی پس از آغاز جنگ جهانی اول است. زنو که در ابتدای این فصل اعلام می کند حسابش با روانکاوی پاک شده و بعد از شش ماه روانکاوی بی وقفه حالش بهتر که نشده، بد تر هم شده؛ کمی بعد ناخواسته در گیر جنگ می شود و آنچه را در روانکاوی جستجو می کرد در جنگ میابد. جنگ باعث می شود زنو شیوه همیشگی زندگی مبتنی بر استفاده از ثروت موروثی و بیکاری و تن پروی را رها کند و به جای ادامه تحت الحمایگی موروثی، شخصا دست به کار شود و به این ترتیب خود را نجات یافته و تندرست احساس کند:
« دیگر وقت زیادی برای نوشتن ندارم: امور تجاری تمام وقتم را گرفته است. ولی دلم می خواهد حرفم را به دکتر[س...] بزنم... او پیش خودش حساب می کند که هنوز هم با یک آدم ضعیف سرو کار دارد! سخت اشتباه می کند، اصلا چنین نیست. او توصیف تندرستی فردی را دریافت خواهد کرد... که کاملا شفا یافته است! نه تنها دیگر هرگز خودم را در چنگ روانکاوی رها نخواهم کرد، بلکه اصولا نیاز به آن ندارم... قبول می کنم که برای دست یابی به چنین اطمینانی در مورد تندرستی ام، لازم بود که سرنوشتم تغییر یابد و هستی ام در کشاکش مبارزه ای بی امان مفهومی پیدا کند... من مداوایم را مدیون کار تجارتی ام هستم، میل دارم دکتر س... این حقیقت را دریابد.»۴۶۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: وجدان زنو، ایتالو اسووو، ترجمه ی مرتضی کلانتریان، انتشارات بان.