مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

دفترهای مالده لائوریس بریگه


 دفترهای مالده لائوریس بریگه، تنها رمان شاعر شهیر آلمانی راینر ماریا ریلکه است.

این اثر که به اختصار دفترها گفته می شود، رمانی است شاعرانه، اپیزودیک، و بسیار دشوار. مترجم دفترها، مهدی غبرایی، در مقدمه کتاب می گوید در کمتر مجموعه یا گزیده اشعار یا ترجمه های گوناگون از آثار ریلکه است که نامی از دفترها نبرند یا قسمتی از آن را نقل نکنند، زیرا عصاره و چکیده بینش او در باره شعرو شاعری، تئاتر و موسیقی، مرگ و زندگی و خلاصه همه جلوه های هستی، که در کتابهای شعر و نثر او دیده می شود، در این کتاب به اختصار و فشردگی تمام آمده است.

به این گفته غبرایی در مورد وسعت و تنوع مضامین دفترها و اختصار و فشردگی متن، توصیف دیگر او از کتاب را بیفزایید تا دلیل دشواری آن را بدانید: « لطافت نثر و غرابت تصاویر[در دفترها] چنان است که مجال دامن گستری به پرواز خیال می دهد. تصاویر واقعی و فرا واقعی چنان در بعضی صحنه ها در هم می آمیزد که خواننده را در برخی صحنه ها میخکوب می کند... تصاویر گاه به قدری نامتعارف است که شاعر خود بدل به آینه یا تابلو نقاشی می شود. در قالب دیگری زمان را به چشم می بیند و حرکت زمین را می شنود و ...»

جدای از ویژگیهای بارز کتاب که مترجم در مقدمه به بسیاری از آنها اشاره کرده است؛ دفترها  برای خواننده فارسی زبان از جهت دیگری نیز اثری در خور توجه  است؛ و آن پاراگرافی است که صادق هدایت در  شاهکار خود بوف کور به طور خلاصه از دفترها آورده است و طرح آن، بحث و جدل های فراوانی را بر انگیخته است.

« زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کس را بخودش ظاهر می سازد، گویا هرکسی چندین صورت با خودش داردـ بعضی ها فقط یکی از این صورتکها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین و چروک میخورد. این دسته صرفه جو هستند ـ دسته دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگه می دارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر می دهند ولی همین که پا به سن گذاشتند می فهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و بزودی مستعمل و خراب می شود، آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.»*

پاراگراف بوف کور چیزی کلیدی در داستان نیست و از آن مهم تر، ارتباطی با قبل و بعد آن ندارد و همین باعث شده که بعضی برداشت هدایت از دفترها را کم اهمیت بدانند ـ و به نظر من نیز چنین است ـ اما موضوع  صورتها در دفترها فراتر از این ها است. ریلکه آنجا که از اصراف بعضی از از آدمها در مصرف صورتهاشان می گوید، آن چیزی را که از پس آخرین صورت سوراخ سوراخ شده نمایان می شود، ناصورت! می نامد: «... این دیگر غم انگیز است آنان هوای صورتهاشان را ندارند، آخرین صورتشان هفت روز بیشتر دوام نمی آورد. سوراخ سوراخ می شود و جا به جا به نازکی کاغذ است. سپس، لایه زیرین، ناصورت، نم نم پیدا می شود و آنها با آن می روند و می آیند.»۲۴

چنان که پیداست به نظر ریلکه، صورت همان است که قابل تعویض است؛ چیزی که هدایت آن را صورتک (گونه ای ماسک قابل برداشت) می خواند. در عوض، آن دیگری که هدایت صورت حقیقی می نامد، در نظر ریلکه ناصورت است. ریلکه پیش از طرح نظریه صورتها دو بار با فاصله ای اندک می گوید:« دیدن را یاد می گیرم» و پس از آن، نظریه خود را در مورد زنی که جایی در پاریس دیده به کار می بندد:

 « اما آن زن، آن زن یکسره در خود مچاله شده بر دست هایش فرو افتاده بود. همین که دیدمش، پا سست کردم. وقتی بینوایی غرق فکر است نباید مزاحمش شد. شاید سر انجام چیزی را که به فکرش می رسد بیابد.

خیابان بسیار خلوت بود، خلوتی ملال انگیز؛ چنان که کامهایم را از پاهایم می قاپید و تلغ تلغ، انگار با کفش چوبی، به این سو و آن می برد. زن یکه خورد و چنان به سرعت و شدت از خود رها شد که صورتش در میان دو دستش ماند. صورت را توی دستهایش دیدم، آن شکل تو خالی را. به قیمت تلاشی باور نکردنی توانستم تنها به دستها نگاه کنم، نه به چیزی که از آن کنده شده بود. با دیدن صورتی از درون به خود لرزیدم، اما از پوست کنده بی صورت بسی بیشتر می ترسیدم.»۲۵

من بوف کور را آخرین بار  شاید پانزده سال پیش خوانده ام؛ اما این قدر از آن به خاطر دارم که با اطمینان بگویم تاثیر هدایت از دفترها، تنها در جملاتی که گفته می شود از آن نقل کرده خلاصه نمی شود. دفترها اساسا اثری نیست که شخصی مثل هدایت با آن نگرشی که بی شباهت به اندیشه های دفترها نیست بخواند و بتواند از تاثیر آن به دور بماند. این تاثیر به نظرم چیزی از اهمیت هدایت، و بوف کور او که بلند ترین قله ادبیات داستانی ما است کم نمی کند.

گفتم دفترها شاعرانه است؛ چند نمونه  کوتاه می آورم و می روم تا کتاب را تمام کنم:

« ... قدیسه را در پانتئون دیده ام، زن تنها و مقدس را و بام را و در را و آن چراغ را با هاله محقر نور، و شهر خفته آن سوتر را و دوردست روشن مهتاب را. قدیسه شهر خفته را می پاید. »۸۱

« اکنون که در خود آرام گرفته ای، ببین که چگونه پیشاروی خود در دستهایت تمام می شوی، دم به دم به حرکتهای مبهم رد خط های چهره ات را می گیری. و در درونت به ندرت جای خالی پیدا می شود.»۸۳

« چرا ناگهان دل انگیز ترین و شبانگاهی ترین کلمات را  ابداع می کنم و صدایم آرام میان قلب و گلویم گیر می کند؟... این عروسکها را که زندگی آغوش بر گشاده برای هیچ و پوچ، بهاران از پی بهاران، چنان با آنها بازی کرده است که دیگر رمقی در شانه هاشان نمانده است؟ هرگز از اوج هیچ امیدی سقوط نکرده اند، و از این رو نشکسته اند... » ۲۰۳

« معشوقها مسکینند و در خطر. زنهار که از خود فراتر روند و بدل به عاشقان شوند. حریم عشاق امنیت محض است... راز در درونشان منزه شده است و همانند بلبلان، آن را یکریز سر می دهند، زیرا تقسیم ناشده است.»۲۲۲                                           

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: دفترهای مالده لائوریس بریگه، راینر ماریا ریلکه، ترجمه ی مهدی غبرایی، انتشارات دشتستان.

مردگان


اپی فنی(Epiphany ) یا عید تجلی از اعیاد مسحیان و روزی است که سه موبد زرتشتی در تعقیب نشانه های تولد عیسی مسیح، او را میابند.

اپی فنی لغتی یونانی و به معنی ظهور، آشکار سازی و ابراز است. این لغت را نخستین بار جیمز جویس در ادبیات در معنای غیر دینی به کار برده است. معنای مورد نظر جویس از این لغت، گونه ای دریافت شهودی است که در فارسی با روشن شدگی، تجلی و... معادل سازی می شود.

اپی فنی عنصری کلیدی در ساخت و به تبع آن درک داستانهای جویس است. جویس علاقه ویژه ای به آن لحظاتِ گر چه نادر و استثنایی، اما شگفت انگیز و تعیین کننده ای داشته است که معنایی پوشیده و پنهانی، در فرایندی شهودی بر انسان آشکار می شود. در آثار جویس این لحظات همیشه از پی نشانه هایی ـ گرچه گاه به ظاهر نا مرتبط ـ می آیند؛ نشانه هایی که او در داستان های خود، اینجا و آنجا با دقت جاسازی کرده است و خواننده با تعقیب آنها ـ همچون سه موبد زرتشتی ـ مقصود را خواهد یافت.  

مجموعه داستان دوبلینی ها نخستین اثر داستانی جویس و مردگان آخرین، طولانی ترین و مشهور ترین داستان این مجموعه است. اپی فنی در ساخت مردگان نقشی اساسی دارد؛ در واقع آن قدر اساسی که می توان گفت جویس مردگان را به منظور بیان اپی فنی شخصیت اصلی آن، گابریل ساخته و پرداخته است.

در شروع داستان گابریل و همسراو گرتا با تاخیر به مهمانی سالانه(ایام عید) خاله های گابریل، میس کیت و میس جولیا می رسند. مستخدم خانه به محض دیدن گابریل می گوید: «اوه، آقای کانروی، میس کیت میس جولیا فکر کردند شما دیگر نمی آیید. سلام خانم کانروی.»

گابریل در پاسخ می گوید: «حق هم داشتند. اما یادشان رفته که زن من سه ساعت مرگ آور وقت می خواهد لباسش را بپوشد.»۲۲۵

سه ساعت مرگ آور! اولین نشانه اپی فنی داستان است و به خاطر داشته باشیم که اسم داستان، مردگان(و در اصل مرگ) است.

از جمله وظایف ثابت گابریل در مهمانی، تقسیم خوراک غاز در هنگام شام، واز آن مهم تر، سخنرانی پس از شام است. گابریل سخنرانی خود را با یاد آوری مهمان نوازی میزبانان و اشاره به سنت مهمان نوازی در کشورشان، ایرلند، آغاز می کند و سپس می گوید: « نسل جدیدی در میان ما پرورش می یابد که مایه انگیزش افراد آن انگاره های تازه و اصول تازه است. این نسل نسبت به انگاره های تازه و شوق انگیزیهای آن جدی و پر تب و تاب است و حتی اگر رو به ضلال هم برود، به گمان من در اصل  صمیمی است... گاه من بیم آن دارم که این نسل جدید به نسبت فرهیختگی افراد آن فاقد خصایص بشری مهمان نوازی و خلق و خوی معتدلی باشد که از مختصات روزگار گذشته بود. امشب که به ذکر اسامی آن همه خوانندگان بزرگ گذشته گوش فرا داده بودیم، باید اعتراف کنم که به نظرم رسید ما در عصری بی برکت زندگی می کنیم. آن روزها را می توان بی هیچ مبالغه، روزهای پر برکتی خواند؛ و گرچه تا ورای خاطره رفته اند، بیایید دست کم امیدوار باشیم که در محافلی نظیر این  محفل همچنان با غرور و محبت از آن ها سخن بگوییم و یاد آن مردگان و رفتگان بزرگ را... در دل خود عزیز داریم...»۲۵۶

مردگان و رفتگان! نشانه دیگری است.

در اواخر مهمانی توجه گابریل که در طبقه پایین ایستاده است، به زنی در طبقه بالا جلب می شود که  در تاریکی روی پلکان ایستاده و به صدای پیانو و آوازی گوش می دهد که آن را همراهی می کند. پس از لحظاتی گابریل می فهمد که آن زن همسر خود اوست و با خود می اندیشد: « زنی که روی پله در تاریکی بایستد و گوش به موسیقی دوردستی بدهد مظهر چیست؟»۲۶۲

آواز از آهنگ های قدیمی ایرلند است:

«اوه، باران بر طره گیسوان انبوهم می بارد.

و شبنم پوستم را تر می کند.

و طفلکم سرد و بیجان آرمیده در...»۲۶۳

 و باز نشانه ای تازه از آنچه در انتظار آنیم؛ سرد و بیجان[مرده] آرمیده!

مهمانی تمام می شود و گابریل و گرتا آخرین مهمانانی هستند که خداحافظی می کنند. آنها عازم هتلی هستند که باید شب را در آن بگذرانند.

در اتاق هتل گابریل که گرتا را ساکت و اندیشناک میابد از او می پرسد به چه فکر می کند؟

«گرتا در دم جواب نداد. بعد همراه گریه ای ناگهانی گفت:

ـ اوه، به فکر آن آواز...هستم.

گرتا ... به طرف تخت دوید و با انداختن خود به روی آن دستش را به نرده تختخواب گرفت و صورتش را پنهان کرد. گابریل لحظه ای مبهوت سرجایش میخکوب شد و بعد به دنبال او رفت... در چند قدمی گرتا ایستاد و گفت:

ـ مگر چه آوازی بود؟ چرا گریه ات انداخت؟ »۲۷۱

گرتا با تاثر فراوان دلیل گریستن خود را تعریف می کند وسپس خسته و فرسوده به خواب می رود. گابریل اما بیدار می ماند؛ اپی فنی او که در انتظارش بودیم در آخرین سطرهای داستان فرا می رسد: « سرشک کرامت چشمان گابریل را انباشت. هرگز چنین حالی را نسبت به زنی در خود احساس نکرده بود. اما می دانست که چنین حالی لابد همان عشق است. اشک های بیشتری چشمانش را انباشت و... »


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب:  دوبلینی ها، جیمز جویس، ترجمه ی محمد علی صفاریان و صالح حسینی، انتشارات نیلوفر.

آنها به اسبها شلیک می کنند


متهم برخیزید ـ آیا منع قانونی علیه صدور حکم دادگاه در این لحظه وجود دارد؟ ـ هیچ دلیل قانونی علیه رای هیئت منصفه وجود ندارد ـ به موجب تصمیم دادگاه ـ متهم از طرف هیئت منصفه مقصر شناخته شده ـ  به جرم قتل با قصد قبلی ـ مستوجب حد اکثر مجازات مقرر در قانون است ـ  شما رابرت سیبرتن  ـ بوسیله کلانتر بخش جنایی لوس آنجلس، تحویل مدیر زندان ایالتی خواهید گشت ـ و او موظف است ـ مجازات اعدام را در مورد شما اجرا کند ـ به تاریخ نوزدهم ماه سپتامبر سال یکهزار و نهصد و سی و پنج میلادی ـ به استناد قوانین ایالتی کالیفرنیا و... ـ خدا شما را بیامرزد.

جمله بالا حکم دادگاه علیه  شخصیت اصلی و راوی داستان آنها به اسبها شلیک می کنند، اثر نویسنده کمتر شناخته شده ی آمریکایی هوراس مک کوی(ترجمه محمد علی سپانلو) است که قاضی در حال قرائت آن است.

هر بخش از این جمله که با خط فاصله از همدیگر جدا شده، به استثنای آخرین آنها، سرفصل یکی از فصل های سیزده گانه داستان است و آخرین بخش، همچون نوشته ای بر سنگ گور، به تنهایی بر صفحه آخر کتاب نقش بسته است؛ خدا شما را بیامرزد.

متهم در فاصله زمانی قرائت حکم در حال یاد آوری ماجرای خود با مقتول؛ گلوریا، و روایت آن برای ما است. جریان دادگاه نسبت به ماجرای داستان کاملا حاشیه ای است و تاثیری بر روند آن ندارد. علاوه بر این دو خط روایی مستقل؛ بخش های مربوط به اندیشه نگاری های راوی؛ یعنی جاهایی که او درحال فکر کردن است، و نه تعریف کردن داستان برای مای خواننده؛ در گیومه آمده است. به این ترتیب داستان شامل سه جریان روایی مجزا است؛ رای دادگاه که آن را آوردم، روایت داستان، و اندیشه های راوی.

داستان طرح جالب و جسورانه ای دارد. رابرت و گلوریا که آدمهای آس و پاسی هستند؛ در تلاش ناموفق برای به دست آوردن کاری در هالیوود به طور اتفاقی با همدیگر آشنا می شوند. گلوریا به رابرت پیشنهاد می کند برای استفاده از غذا و جای خواب مجانی و رقابت برای به دست آوردن هزار دلار جایزه، در یک مسابقه ماراتن رقص شرکت کنند.

شرکت کنندگان در مسابقه زوج های زن و مرد جوانی هستند که می بایستی شبانه روز برقصند. صد و چهل و چهار زوج در مسابقه شرکت دارند. بر اساس قانون مسابقه، پس از هر یک ساعت و پنجاه دقیقه رقص ده دقیقه استراحت داده می شود و بعد از آن رقص دوباره از سر گرفته می شود. شرکت کنندگان می توانند در ده دقیقه وقت تنفس خود چیزی بخورند، حمام کنند یا بخوابند.

در دور دوم، مسابقه به اسبدوانی تغییر نام می دهد. در این دور زوجها از پی یکدیگر در حالتی بین دو و راه رفتن اسب پیست بیضی شکلی را دور می زنند و هر زوجی که در پایان چند دور مقرر آخر شود باید مسابقه را ترک کند. در واقع مسابقه برای تعیین بازنده است و نه برنده. در ابتدای بعضی از فصول زمان سپری شده از مسابقه و تعداد زوج های باقی مانده اعلام می شود. آخرین اعلام مربوط به فصل ۱۲ است. تا ابتدای ماجرا های این فصل ۸۷۹ ساعت از شروع مسابقه گذشته و بیست زوج باقی مانده اند.

سیدنی پولاک در سال ۱۹۷۰ بر اساس این داستان فیلمی با بازیگری جین فوندا در نقش گلوریا و مایکل سارازین در نقش رابرت ساخته است که نام ترجمه فارسی کتاب برگرفته از نام دوبله فارسی آن است. نام اصلی داستان "?they shoot the horses, don’t they" است.

آنها به اسبها شلیک می کنند از کتابهای موجود در لیست ۱۰۰۱ کتاب خواندنی پیش از مرگ است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: آنها به اسبها شلیک می کنند، هوراس مک کوی، ترجمه ی محمد علی سپانلو، نشر نیماژ.

چهره مرد هنرمند در جوانی


چهره مرد هنرمند در جوانی شاهکاری است از جیمز جویس و درآمدی است بر شاهکار بسیار مشهور دیگر او، اولیس. 

شخصیت اصلی داستان که در اولیس نیز حضور دارد، استیون ددالوس است. چهره مرد هنرمند در جوانی را زندگی نامه ی خود نوشت جویس می دانند. ددالوس در این داستان زندگی جیمز جویس از نخستین خاطرات او را بازسازی می کند: « آدم جایش را تر می کند اولش گرم است بعد سرد می شود. مادرش مشمع گذاشت. بوی بخصوصی داشت. بوی مادرش از بوی پدرش بهتر بود. مادرش برای او با پیانو رنگ ملوانی می زد تا برقصد او می رقصید.»۱۶*

داستان حاوی نقاط عطف زندگی جویس است. یکی از مهمترین این نقاط، انتخاب او بین ورود به کسوت کشیشی ـ که خانواده از پیش برای او در نظر گرفته ـ یا رفتن به دانشگاه است:

« مدیر گفت: فردا صبح من عشای ربانی خود را با این نیت برگزار می کنم که خداوند متعال اراده مقدس خود را بر تو ظاهر کند ... و تو هم استیون بگذار تا خداوند در دل تو نور بدمد. اما، استیون، باید ابتدا کاملا یقین پیدا کنی که رسالتی داری زیرا اگر بعدا بفهمی که رسالتی نداشته ای بسیار وحشتناک خواهد شد. به خاطر داشته باش که اگر کشیش شدی تا ابد کشیش باقی خواهی ماند.»۲۰۷

داستان شامل پنج فصل است. بلندترین فصل کتاب، فصل پنجم است که حدود یک سوم داستان را شامل می شود. جویس تقریبا تمام فصل سوم و بخش اعظم فصل چهارم را به زمینه سازی اعلام تصمیم استیون برای انصراف از کشیش شدن اختصاص داده است. استیون در اواخر فصل چهارم به یاد می آورد که نام خانوادگی او ددالوس است و ددالوس در اساطیر یونانی مرد صنعتگر و هنرمندی است که برای نجات خود و فرزندش ایکاروس از جزیره کرت بالهایی از پر پرندگان و موم (یا به قول جویس از خاک) ساخت: « دلش لرزید؛ نفسش تند تر شد و تند بادی از روی دستها و پاهایش گذشت چنانکه گویی دارد به سوی خورشید پرواز می کند.

...

حنجره اش از هوس آنکه فریاد بلندی بکشد به درد افتاده بود، فریادی چون فریاد شاهین یا عقابی از فراز آسمان، فریادی نافذ تا از تسلیم خویشتن به بادها خبر دهد. این ندای زندگانی بود خطاب به روح او نه آن صدای ملال آور زمخت عالم تکلیف و نومیدی، نه آن صدای غیر انسانی که او را به خدمت محراب فرا می خواند.»۲۱۸ 

 در فصل پنجم استیون دانشجو است و به همین مناسبت این فصل روشنفکرانه ترین بخش داستان است. او ابتدای این فصل، چای آب زیپوی خود را تا ته سر می کشد و بعد از گربه شور کردن خود و شنیدن سرزنش مادر که چرا دانشگاه را به کلیسا ترجیح داده عازم دانشگاه می شود.

جویس در فصل پنجم دیدگاههای خود را در امور مختلف، به ویژه در مورد زیبایی و هنر، از قول استیون بیان می کند. پاساژی که جویس به زیبایی و هنر اختصاص داده طولانی، نسبتا دشوار و حاوی برخی از نظرات رایج زمانه او و نقد آنها است.

« هنر عبارت است از کار انسان در نظم و نسق دادن به امر محسوس یا معقول با غایت زیبا شناختی»۲۶۸

«واضح است که صورت هنری باید بین ذهن یا حواس خود هنرمند و ذهن یا حواس دیگران قرار گیرد. اگر این را در نظر بگیری می بینی که هنر ضرورتا به سه قالب تقسیم می شود که از یک قالب به قالب دیگر پیش می رود. این قالبها عبارتند از قالب تغزل که قالبی است که در آن هنرمند صورت خیال خود را در رابطه بی واسطه با خودش عرضه می کند؛ قالب روایت قالبی است که در آن هنرمند صورت خیال خود را در رابطه بی واسطه با خودش و با دیگران عرضه می کند؛ قالب نمایش که قالبی است که در آن هنرمند صورت خیال خود را بی واسطه با دیگران عرضه می کند.»۲۷۶

اینها نمونه هایی مختصر از تاملات طولانی استیون در مورد هنر است. استیون شاعر است. او خود را کاهن تخیل لایزال می داند که نان روزانه احساس را به جسم درخشنده حیات ابد مدت بدل می کند.*

جویس نظر خوشایندی نسبت به وطن خود ایرلند نداشته است:« می دانی ایرلند چیست؟ ایرلند ماده خوک پیری است که بچه های خود را می خورد.»۲۶۳

او در چهره مرد هنرمند درجوانی، نسبت به مفهوم وطن ـ همانگونه که نسبت به مفهوم خانواده و کلیسای کاتولیک ـ موضعی تدافعی دارد. جویس نظر خود در باره ایرلند را نه یک باره، بلکه پس از زمینه سازی مفصلی که در جای جای داستان ـ و عمدتا به روش غیر مستقیم ـ انجام داده بر زبان می آورد و پس از این اعلام نظر نهایی است که از تصمیم خود به ترک وطن سخن می گوید: « سعی خواهم کرد با نوعی شیوه زندگی یا شوه هنری هر قدر که می توانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم و برای دفاع از خود فقط سلاحهایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز می دانم؛ سکوت، جلای وطن و زیرکی.»۳۱۹

در صفحات پایانی شیوه روایت داستان به یکباره تغییر می کند و جویس که دیگر ما را محرم استیون می داند یادداشتهای روزانه او را مستقیما در معرض دید ما می گذارد. یادداشت ماقبل آخر مربوط به ۲۶ آوریل است: «مادر لباسهای دست دوم تازه مرا مرتب می کند . حال دعا می کند و می گوید که ای کاش من در زندگی دور از خانواده و دوستان دریابم که دل چیست و چه احساس می کند. آمین. چنین باد! خوش آمدی، ای زندگانی! می روم تا برای هزار هزارمین بار با واقعیت تجربه رو در رو شوم و در بوته روح خود وجدان نا آفریده قوم خود را بسازم.»

جیمز جویس از پایه گذاران سبک ادبی جریان سیال ذهن است و چهره مرد هنرمند در جوانی از نخستین داستانهایی است که در این سبک نوشته شده است. از ویژگی های بارز دیگر این اثر بسیار مهم و تاثیر گذار، تغییر لحن روایت به اقتضای تغییر موقعیت است.

در آغاز که استیون بچه ای خرد سال است داستان با این جملات ـ که بسیار مورد توجه منتقدین است ـ آغاز می شود: « روزی بود و روزگاری بود و بس خوش روزگاری. یه گاو ماغ کشی بود که داشت از جاده رو به پایین می اومد یه پسر بچه ای را دید که اسمش بچه توکو بود...»

هنگامی که او پسر بچه ای مدرسه ای است جویس لحن دیگری را بر می گزیند: « عجیب بود که هیچ دوایی به او نداده بودند. شاید وقتی برادر میکائیل بر می گشت می آورد. می گفتند وقتی آدم توی درمانگاه است ناچار است شربتهای بد بو بخورد. اما حس می کرد که حالش بهتر از پیش شده است. خیلی خوب بود که آدم خرده خرده حالش بهتر شود. آن وقت یک کتاب به آدم می دادند...»۴۰

و زمانی که استیون دانشجو است لحن داستان همان است که در بحث او در مورد هنر آمد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                                                                  مشخصات کتاب: چهره مرد هنرمند در جوانی، جیمز جویس، ترجمه ی منوچهر بدیعی،انتشارات نیلوفر.

* نقل با تغییر از صفحه ۲۸۶، اشاره جویس به مراسم عشای ربانی است. 

پان


در اسطوره بین النهرینی گیل گمش، شخصیتی به نام انکیدو هست که خدایان او را بنا به درخواست مردم اروک بعنوان هماورد پهلوان بی همتا، گیل گمش آفریده اند:« بدنی نتراشیده داشت. موهای دراز چون زنان داشت که چین وشکن آن مانند موی نیسابا ایزد بانوی غله بود. بدنش چون بدن ساموکان  خدای گله، از مو های در هم بافته پوشیده بود. از انسانها چیزی نمی دانست. از سرزمینهای مزروع بی خبر بود. انکیدو با غزالان در پای تپه ها علف می خورد و با چار پایان هنگام نوشیدن از ماندابها رقابت می کرد. در نوشیدن آب  با گله های وحوش سهیم بود.»*

شکارچیان با حضور انکیدو جرئت نزدیک شدن به حیوانات را نداشتند. انکیدو دامهای آنان را از بین می برد و حیوانات را نجات می داد. آنان برای چاره جویی نزد گیلگمش رفتند و از او خواستند برای رام نمودن انکیدو زنی را نزد او بفرستد...

انکیدو با آن زن می آمیزد: « اما هنگامی که خرسند گشت، به میان چارپایان وحشی بازگشت. آنگاه وقتی غزالها او را دیدند؛ از وی رمیدند... انکیدو به دنبالشان رفت، اما گویی جسمش به رشته ای بند بود. هنگامی که شروع به دویدن کرد زانوانش سست شدند. چالاکی او از میان رفته بود و اندیشه یک انسان در دلش بود»*

 در اسطوره های یونانی، پان موجودی نیمی انسان و نیمی بز است که همچون ساموکان در اسطوره های بین النهری، نگهبان حیوانات است. شخصیت اصلی  پان مرد جوانی به نام گلان است. او فردی غیر اجتماعی است که در کلبه ای دور از شهر و در حاشیه جنگل تنها با سگ خود، ازوپ زندگی می کند. گلان روزی در مسیر کلبه به ساحل دریا از باران غافلگیر می شود و انباری پناه می برد. پس از دقایقی از بیرون صدایی می آید و دو مرد و یک دختر جوان با شتاب وارد انبار می شوند.

زندگی گلان پس از دیدن دختر در آن روز بارانی دگرگون می شود: « بهار بر محیط حکم فرما بود و جنگل رنگ طلایی به خود می گرفت.. .بی شک در وجود من هم بهار روی نموده بودو در بعضی لحظه ها خونم می کوفت، گویی صدای گامهایی بود.»

دختر این داستان همان نقشی را در زندگی گلان بازی می کند که آن دختر دیگر، در گیل گمش در زندگی انکیدو بازی کرد. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* حماسه گیل گمش، ن. ک. ساندرز، ترجمه دکتر اسماعیل فلزی.

مشخصات کتاب: پان، کنوت هامسون، ترجمه ی قاسم صنعوی، نشر گل آذین.