مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

دنیای قشنگ نو


دنیای قشنگ نو اثر آلدوس هاکسلی، علاوه بر حضور در فهرست هزار و یک کتابی که باید پیش از مردن خواند، در فهرست صد رمان برتر انگلیسی قرن بیستم به انتخابmodern library در رده پنجم، یک رده پایین تر از لولیتای ولادیمیر ناباکف و یک رده بالاتر از خشم و هیاهوی ویلیام فالکنر قرار دارد.  ذکر نام دنیای قشنگ نو در چنین موقعیتی نشان از اهمیت آن در عالم ادبیات دارد.

دنیای قشنگ نو داستانی علمی تخیلی و ضد آرمانشهری(دیستوپیایی) است که در سال ۱۹۳۲ منتشر شده است. مکان داستان عمدتاً لندن و زمان آن ۶۳۲ سال بعد از هنری فورد، مالک و بنیان گذار کمپانی معروف خودرو سازی  فورد است. فورد علاوه بر آنکه مبدا تاریخ داستان است، تنها چیز مقدس! در دنیای قشنگ نو است.

فورد مبتکر تولید خودرو با استفاده از روش خط تولید است؛ همان روشی که چارلی چاپلین در شاهکار خود عصر جدید تاثیر آن بر انسان را به زیبایی هرچه تمام تر مورد انتقاد قرار داده است. روش فورد، تولید انبوه با استفاده از مدل تفکیک کار به ساده ترین اجزای آن ـ که از عهده نیروی کار غیر ماهر(در حد چارلی چاپلین!) هم بر آید ـ و توام کردن آن با کابرد تسمه نقاله برای جابجا کردن قطعات و محصول است.

آدمها در دنیای قشنگ نو به روش فورد به صورت انبوه در درون بطری و درگروهای یکسان ژنتیکی تولید می شوند. درحین فراید تولید آدمها، سرنوشت اجتماعی آنان نیز با کنترل میزان و چگونگی رشد ذهنی و جسمی تعیین می شود و در پایان دوره نه ماهه رشد، پس از تخلیه (که کلمه جایگزین زایمان است) به بخش خواب آموزی و شرطی سازی منقل می شوند .

دنیای قشنگ نو را حکومتی فراگیر و جهانی اداره می کند که شعار آن اشتراک، یگانگی و ثبات است. نظام اجتماعی در این دنیا به شدت سلسله مراتبی است و آدمها از نظر هوشی به طور نزولی به گروهای آلفا، بتا،گاما و... که هریک داری دسته بندی مثبت و منفی است، تفکیک شده اند. دنیای قشنگ نو دنیایی عاری ازجنگ، فقر، پیری، خانواده، دین(به جز کیش تقدیس فورد)، فلسفه، و هنر است و در آن همه آدمها فارغ از موقعیت غیر قابل تغییر خود در هرم اجتماعی، با کمک ماده مخدری به نام "سوما" احساس خوشبختی می کنند.

از آنجایی که هر قاعده انسانی استتثنائاتی هم دارد، در دنیای قشنگ نو هم آدمهایی (هرچند بسیار نادر) پیدا می شوند که احساس خوشبختی نمی کنند. برنارد مارکس، روان شناس آلفا مثبت که به دلیل برخی ناهنجاری های جسمی ناشی از اشکالات جزئی حین تولید، آدمی غیر اجتماعی و گوشه گیر است، یکی از این آدمها است. تنها دوست صمیمی، و همدم برنارد، هلمولتز واتسون است. هلموتز که به قول منشی اش هر سانتیمتر وجودش داد می زند که آلفا مثبت است، دانشیار دانشکده مهندسی احساسات (دپارتمان نویسندگی) است. با وجود این که واتسون از بسیاری جهات و بخصوص ظاهر برازنده اش نقطه مقابل برنارد است، در یک چیز همچون او است و آن عدم احساس خوشبختی است. واتسون که سخن پردازی تمام عیار و نویسنده ای مشهور است آرزو دارد چیزی بنویسد که همچون اشعه ایکس نافذ باشد؛ و نوشتن چنین چیزهایی در دنیای قشنگ نو امکان ناپذیر است.

در سال ۶۳۲ بعد از فورد در جایی از دنیا هنوز سرزمین بکر و غیر متمدنی به اسم وحشی کده وجود دارد که مرزهای آن با جهان متمدن به وسیله یک دیوار سیمی برق دار محافظت می شود. برنارد به همراه دوست دختر بتا منفی خود، لنینا ـ با دریافت مجوز مخصوص ـ برای تعطیلات به وحشی کده سفر می کند. اهالی وحشی کده سرخ پوست اند و به روش بدوی چند هزار ساله اجدادی خود زندگی می کنند.

 با ورود برنارد به وحشی کده ـ پیش از نیمه کتاب ـ حال و هوای داستان تغییر کلی می کند. در وحشی کده برنارد به مرد جوان وحشی سفید پوستی به نام جان برخورد می کند. جان در وحشی کده به روش زنده زایی متولد شده و به کمک مادر سفید پوست خود و با استفاده از یک نسخه عتیقه مجموعه آثار شکسپیر سواد آموخته است. جان در واقع آدمی وحشی است که به زبان شکسپیر می اندیشد و سخن می گوید*. برنارد، جان را به عنوان یک مورد مطالعاتی باخود به لندن می آورد. با ورود جان به دنیای قشنگ نو، داستان به صحنه تعارض دنیای شکسپیر و دنیای قشنگ نو تبدیل می شود.

ترجمه خوب فارسی دنیای قشنگ نو که توسط سعید حمیدیان صورت گرفته است، کتابی حدود سیصد صفحه ای است. داستان در کل شامل هجده بخش است و نقطه اوج آن در پایان است؛ اما پیش از آن، در بخش کلیدی شانزده، گره های داستان یک به یک باز می شوند و خواننده ـ که از پیش با دنیای شکسپیر آشنا است ـ با مبانی فکری و فلسفی دنیای قشنگ نو آشنا می شود.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مشخصات کتاب: دنیای قشنگ نو، آلدوس هاکسلی، ترجمه ی سعید حمیدیان، انتشارات نیلوفر. 

* نخستین تماس جان با کلام شکسپیر از فراز های جالب دنیای قشنگ نو است:

« جان کتاب را بی هدف باز کرد

« نه، بل زیستن/درمیان عرق بویناک بستری پلشت/دم کردن در فساد، خوشگذرانی و عشقبازی/در هرزه خانه دل آشوب...»

این کلمات عجیب در ذهنش چرخ می خورد و غرش می کرد، مانند رعد زباندار؛ مانند طبلها در رقص های تابستانی... مانند مردانی که سرود برکت بخوانند، دل انگیز که آدمی را به گریه می انداخت...

... پیش از این از پوپه (فاسق مادرش) بدش می آمد اما اکنون(بعد از خواندن نخستین کلمات از شکسپیر) این کلمات را در اختیار داشت، این کلماتِ همچون طبل و سرود و افسون را، این کلمات و داستان عجیب و غریبی را که از ورای آنها بازگو می شد(...) دلیل نفرت از پوپه را به دست او می داد، و نفرتش را واقعیت بیشتری می بخشید؛ حتی به خود پوپه هم بیشتر جنبه واقعیت می داد.» ۱۵۹

بی سرنوشت

بی سرنوشی مشهورترین اثر ایمره کرتیس نویسنده نوبلیست مجاری است. این رمان، کتاب اول از سه گانه شبه خود زندگی نامه نویسنده است. کرتیس در این اثر  که نخستین رمان او نیز هست، تجربه اسارت و حضور یک ساله خود در اردوگاههای کار آلمان نازی، منتهی به پایان جنگ دوم جهانی درسال ۱۹۴۵ را بازسازی کرده است. کرتیس زاده بوداپست و یهودی تبار است. او در زمان اسارت تنها ۱۴ سال داشته است.

روایت بی سرنوشتی ساده و خطی است و داستان در زمان گذشته نزدیک روایت می شود. فاصله زمان روایت و زمان داستان از چند ساعت تا چند روز، یا  چند ماه در تغییر است و سر در آوردن از آن کار ساده ای نیست: « امروز بعد از ظهر هم با هم به اتاق دیگر رفتیم تا ماهی های تز ئینی عمو فیلشمان را تما شا کنیم... بعد از آن ما زود با هم خداحافظی کردیم، چون من باید روز بعد سر کار بر می گشتم. ... با این حال روز بعد او رفتار عجیبی از خودش نشان داد...»۳۵*

راوی داستان، شخصیت اصلی آن گئورگی است. داستان در بوداپست و با اعزام پدر گئورگی به اردوگاه کاری ای در آلمان شروع می شود: « امروز مدرسه نرفتم. یعنی رفتم، اما فقط برای این که از معلم ام برای غیبت امروز اجازه بگیرم. نامه ای هم برای اش بردم که در آن پدرم خواهش کرده بود بن «دلایل خانوادگی» امروز را به من مرخصی بدهد. معلم ام پرسید این«دلیل خانوادگی» چیست و من جواب دادم که پدرم برای کار اجباری احضار شده است. این را که شنید رضایت داد و دیگر چیزی نگفت.»

کمی بعد از اعزام پدرگئورگی، خود او نیز به کار اجباری، البته نه در آلمان بلکه در یک کارخانه حومه بوداپست، فرا خوانده می شود: « از آن روز که با پدر خداحافظی کردیم دو ماه می گذرد... از دو هفته پیش خود من هم مجبور شده ام سر کار بروم. » آنها با یک نامه رسمی به من خبر دادند که «شما به یک کارگاه دائمی فرا خوانده شده اید.»»۳۰

اعزام گئورکی به کار اجباری(که اعزام او به اردوگاهای آشویتس، بوخنوالد و زیتس را در پی دارد)  قاعدتا فاجعه است، با این وجود دقت کنید او این خبر را چقدر راحت و خنثی اعلام می کند:« از دو هفته پیش خود من هم مجبور شده ام سر کار بروم.» گئورگی در این ماجرا حتی جنبه مثبتی هم برای خود یافته است:

«این مسئله باعث شد که من امتیاز جدیدی به دست بیاورم، چرا که در هر شرایط دیگری ستاره های زرد[ نشان یهودی بودن] به ما اجازه نمی دادند که از محدوده شهر خارج شویم. اما من مدارک شناسایی مخصوصی در دست دارم که مهر رسمی ... دارد و نشان می دهد که «می توانم از مرز گمرکی سپل عبور کنم.»»

لحن راحت و عاری از هیجان گئورگی ارتباطی به وجه مثبتی که او در ماجرای اعزام به کار اجباری یافته ندارد. لحن او در تمام داستان، حتی در بیان دردناک ترین و عجیب ترین ماجرا ها نیز همین گونه است. پاراگراف شروع داستان را دوباره بخوانید:« معلم ام پرسید این«دلیل خانوادگی» چیست و من جواب دادم که پدرم برای کار اجباری احضار شده است.»

ژان پل سارتر مطلب جالبی در مورد تفاوت بین زندگی و روایت آن دارد. او می گوید در زندگی واقعی ـ یعنی در حین زیستن ـ هیچ اتفاقی رخ نمی دهد. اتفاقات تنها وقتی به نظر می رسند که زندگی را برای خود یا دیگری روایت می کنیم. نکته بسیار جالب در مورد بی سرنوشت این است که کرتیس آن را نه به شکل روایت، بلکه به شکل خود زندگی نوشته است. در حالی که با معیارهای روایت، زندگی گئورگی باید پر از تغییر مسیرهای ناگهانی و پیچ های تند دیده شود، در هیچ کجای داستان خبری از چنین تغییر مسیرها و پیچ های سرنوشت سازی نیست.

بی سرنوشتی در واقع اثری پوچ گرایانه است. کرتیس اساسا اعتقادی به سر نوشت ندارد، و بی جهت نیست که نام بی سرنوشت را برای داستان خود برگزیده است. او نظر خود در این باره را در پایان داستان، زمانی که گئورگی در پایان جنگ از اردوگاهی در آلمان به بوداپست باز گشته است، از زبان او این گونه بیان می کند:

«... این که بگوییم این اتفاق ها «پیش آمد» چندان درست نیست. چون ما هم همراه آن ها حرکت می کردیم. فقط حالا، بعد از همه ی آن اتفاق ها، وقتی به عقب برمی گردیم و به پشت سرمان نگاه می کنیم، به نظرمان می آید که همه چیز با آن سرعت سرسام آور و با آن ابهام وحشتناک «پیش آمده» ...

چرا آنها نمی خواهند بپذیرند که اگر چیزی به نام سرنوشت وجود داشته باشد، دیگر جایی برای آزادی نمی ماند؟ من در حالی که حالا دیگر خودم  هم از این همه هیجان خودم متعجب  شده بودم داد زدم: از طرفی اگر چیزی به اسم آزادی وجود داشته باشد، پس دیگر سرنوشتی نمی ماند.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: بی سرنوشتی، ترجمه ی الهام کریمی بلان، چاپ نشر خورشید.

نارنجی، قرمز، زرد ـ مارک روتکو

نارنجی، قرمز، زرد، مارک روتکو

فروش ۱۲۰ میلیون دلاری تابلوی جیغ اثر ادوارد مونک در حراج اخیر ساتبی نیویورک توجه خیلی ها را به خود جلب کرد. هفته پیش در پاسخ به دوست وبلاگ نویس مان میله بدون پرچم در مورد این فروش تاریخی نوشتم با شنیدن خبر فروش جیغ، یاد نقاش هایی افتادم که در زمان حیاتشان آثار آنان را حتی به قیمت بوم و رنگ مصرف شده روی آنها نمی خریدند و امروز هر کاغذ پاره باقیمانده از آنها گنجی محسوب می شود. 

در این اثنا در دنیای نقاشی اتفاق دیگری هم افتاد که توجه دوست دیگرمان ایوا داوران را به خود جلب کرد و آن فروش حدود ۸۷ میلیون دلاری تابلوی نارنجی، قرمز، زرد اثر مارک روتکو، در حراج کریستی لندن بود. ایوا داوران(در این پست) از قیمت تابلوی روتکو اظهار تعجب کرده و در زیر تصویر تابلو، جمله ای از پیکاسو به نقل از پشت جلد دفتر فیلی دوران دبستان خود را آورده است که: « من شما را تمسخر کردم، و شما هم از تنبلی دودستی به آن چسبیدید».

 نوشته ایوا داوران اظهار نظرهای مختلفی را در پی داشت. از میان اظهار نظر کنندگان کامشین، در توضیح نظر خود، شروع به نوشتن این پست دنباله دار و خواندنی کرده است که در آن به مرورِ تحولات نقاشی منتهی به دوران مدرن می پردازد. شیرین، در اظهار نظر خود نوشته که هنر مدرن را دوست ندارد و نمی تواند با آن ارتباط برقرار کند. و میله بدون پرچم، در کوتاهترین اظهار نظر، نوشته است «بازم به جیغ!».

من نوشتن این پست را پیش از «بازم به جیغِ» میله بدون پرچم شروع کرده بودم، اما این اظهار نظر جالب باعث شد مسیر دیگری را در پیش بگیرم.

قیمت تابلوی مونک حدود یک و نیم برابر اثر روتکو است و با این وجود جمله «بازم به جیغ!»(به رغم کنایه موجود در آن که یعنی قیمت جیغ هم زیاد است) به این معنی است که قیمت جیغ از نارنجی، قرمز، زرد قابل قبول تر؛ یا کمتر از آن غیر قابل قبول است.

جغ، ادوارد مونک

نارنجی، قرمز، زرد تفاوتهای زیادی با جیغ دارد اما احتمالا یکی از این تفاوتها است که در بحث ما تعیین کننده است. مارک روتکو نقاش اکسپرسیونیست انتزاعی شناخته می شود. خود او اطلاق اکسپرسیونیست را رد می کرد و خودش را تنها، نقاش انتزاعی می دانست. به نظر من آن چه در مورد قیمت  نارنجی، قرمز، زرد باعث تعجب ایوا داوران و میله بدون پرچم شده است؛ بیش از هرچیز دیگر، به انتزاعی بودن آن مربوط می شود.

واسیلی کاندینسکی پایه گذار نقاشی انتزاعی دانسته می شود. در تاریخ هنر، نقاشی انتزاعی یک گام در ادامه مسیری معرفی می شود که پیش از آن توسط برخی نقاشان دیگر مکاتب مدرن طی شده است. در این نگرش غالب تاریخی، واقعیتی که کمتر مورد توجه قرار می گیرد این است که کاندینسکی و دیگرنقاشان متقدم انتزاعی، با این یک گام، پا از قلمرو شناخته شده نقاشی بیرون گذاشته و وارد سرزمین عجایب نقاشی بدون موضوع شده اند.

تا پیش از نقاشی انتزاعی، تا هرکجا ـ و تاکید می کنم تا هر کجا ـ که به عقب بنگرید؛ نقاشی دارای موضوع، و بنابر این غیر انتزاعی بوده است. نقاشی انتزاعی که اکنون به دلیل کثرت تولید، چشمان ما به دیدن آن عادت کرده، در قیاس با هر شیوه دیگر نقاشی، حتی انقلابی ترین آنها مثل کوبیسم، چیزغریبی است.

ویولون و گیتار، پابلو پیکاسو

ما عادت کرده ایم آثار انتزاعی را در موزه های هنر مدرن در کنار نقاشی های اکسپر سیونیستی و کوبیستی ببینیم. این نوع چیدمان باعث شده است ما مکاتب این آثار را هم ردیف و از یک جنس فرض کنیم؛ در حالی که چنین نیست. تنها تشابه نقاشی انتزاعی به کوبیسم و اکسپرسیونیسم، تعلق هر سه آنها به دوران مدرن است.

به لحاظ ارتباط اثر با موضوع آن؛ تفاوت بین آثار اکسپرسیونیستی نظیر جیغ که در آنها موضوع به وضوح قابل تشخیص است، با آثار انتزاعی مانند نارنجی، قرمز، زرد، واضح تر از آن است که نیازمند توضیح باشد. وآن چه در باره دشواری تشخیص موضوع در بعضی آثار کوبیستی می توان گفت، این است که در کوبیسم این دشواری نه به دلیل تلاش نقاشان برای حذف موضوع، بلکه به عکس، به علت گرایش آنها به نمایش حداکثر موضوع است. ویژگی اصلی کوبیسم، نمایش هر چه بیشتر موضوع اثر، از طریق نشان دادن آن از زوایای دید متعدد است .

حباب شیشه


نقره ای رنگ و دقیق ام. هیچ تصور قبلی ندارم.

هر چه را که می بینم، بی درنگ می بلعم.
درست همان طور که هست، بی غبار به واسطه ی عشق یا بیزاری.
بی رحم نیستم، فقط راستگویم

....

                             سیلویا پلات، آینه، ترجمه فروغ پرهوده *

 

حباب شیشه ، شبه خود زندگی نامهی شاعر سرشناس آمریکایی سیلویا پلات در مقطع اولین اقدام او به خودکشی در سن بیست و یک سالگی است. این اثر تنها رمان سیلویا پلات است و او آن را یک ماه پیش از خودکشی منجر به فوت در سن سی و یک سالگی، با نام مستعار ویکتوریا لوکاس منتشر کرده است. شواهدی، چه در زندگی نامه های سیلویا پلات، و چه در حباب شیشه هست که بر آن اساس، می توان فرض کرد که او با انتشار این کتاب  قصد اعلام تصمیم به خاتمه دادن به زندگی خویش را داشته است.

شخصیت اصلی حباب شیشه، یا همان شخصیت موازی و ایفا کننده نقش سیلویا پلات، دختری نوزده ساله اهل شهرستانی در حومه بوستون به نام استر گرین وود است. راوی داستان شخصیت اصلی است. در ابتدای داستان او که در مسابقه یک مجله معتبر برنده شده، به دعوت و هزینه مجله برای نخستین بار به نیویورک آمده است. استر روایت خود را این گونه آغاز می کند: « تابستان دم کرده غریبی بود، همان تابستانی که روزنبرگ ها را با صندلی برقی اعدام کردند، و من نمی دانستم در نیویورک چه می کنم. در مورد اعدام چیزی نمی دانم. تصور اعدام شدن با صندلی برقی حالم را به هم می زند، و این تنها مطلبی بود که می شد در روزنامه ها خواند ... »

شروع عجیب و تکان دهنده ای است. استر به جای آن که یک اتفاق جالب و دوست داشتنی را به عنوان مبدا تقویمِ روایت انتخاب کند، حادثه ای تلخ و ناراحت کننده مثل اعدام با صندلی الکتریکی را برگزیده است.

چنان که از شروع داستان می توان دریافت، نیویورک بر استر تاثیری ناخوشایند داشته است. او خود در این باره می گوید: « نیویورک به خودی خود بد بود. صبح، هنوز ساعت نه نشده، خنکی قلابی و رطوبت ییلاقی هوا، که نمی دانم شبانه چطور به درون تراویده بود همچون دنباله رویایی شیرین بخار می شد. خیابانهای داغ، به خاکستری سراب ، در ته دره هایی از خارا زیر آفتاب، پیچ و تاب می خورد و سقف ماشینها برق می زد و بخار می کرد، و غباری خشک و گرم به چشمها و حلقم فرو می رفت.»

« قرار بود آن روزها بهترین ایام زندگی ام باشد.

...

می گفتند، ببین در این مملکت چه اتفاقاتی که نمی افتد. دخترکی، نوزده سال تمام در یک شهر کوچک گمنام زندگی می کند، به حدی فقیر که قدرت خرید یک مجله را ندارد، بعد یک بورس تحصیلی از یک دانشگاه می گیرد، برنده جایزه ای از این جا و آن جا می شود و سر انجام کارش به جایی می رسد که نیویورک را به راحتی ماشین شخصی اش هدایت می کند.

ولی من چیزی را هدایت نمی کردم، حتی خودم را.»

استر چنان که گفته شد نیویورک را با بحران روحی ترک می کند. شب پیش از ترک نیویورک، او که در وضعیتی نامتعادل بر لبه جانپناهِ بام هتلِ محل اقامت خود ایستاده، لباسهای چمدانش را یک به یک به دست باد می سپارد.

در باز گشت به خانه خبر ناخوشایند دیگری تعادل روانی استر را یکسره از بین می برد. او مطلقا نمی تواند بخوابد، نمی تواند چیزی بخواند، و از همه عجیب تر، دیگر دستخط خود را نمی شناسد. روان پزشک معالج، برای درمان او از شوک الکترکی استفاده می کند. معالجه با شوک الکتریکی نه تنها کمکی به بهبود استر نمی کند، بلکه چنان تاثیر مخربی بر ذهن و روانش بر جا می گذارد که او از بیم تکرار آن، به طور قطع تصمیم به خودکشی می گیرد.

اگر اساسا در شاهکاری مثل حباب شیشه چیزی بتواند تصادفی باشد؛ تصمیم استر به خودکشی، و علت آن که تجربه شوک الکتریکی است، نشان می دهد که نویسنده، ماجرای اعدام بوسیله صندلی الکتریکی را به هیچ وجه تصادفی در ابتدای داستان نیاورده است.

با وجود پیش آگاهی ما از زندگی سیلویا پلات و خودکشی اول او، حباب شیشه تا آخرین کلمات خواننده را کنجکاو و علاقه مند نگه می دارد و خود، جذاب و پر کشش باقی می ماند. نقطه اوج داستان، در پایان آن است؛ آنجا که حباب شیشه ای سر پوش مانندی که استر همواره خود را در زیر آن تصور می کند، اندکی بالا می رود و هوای تازه به درون آن راه پیدا می کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: حباب شیشه، ترجمه ی گلی امامی، انتشارات باغ نو.

ابداع مورل


ابداع مورل اولین اثر ترجمه شده به فارسی از نویسنده آرژانتینی آدولفو بیوئی کاسارس(۱۹۹۹-۱۹۱۴) است. کاسارس دوست نزدیک و شاگرد خورخه لوییس بورخس بوده و در سن ۲۶ سالگی با انتشار ابداع مورل به شهرت رسیده است. بورخس در باره ابداع مورل گفته است « قرار دادن آن در ردیف آثار کامل، نه اغراق است و نه سخنی ناسنجیده .»*

ابداع مورل داستانی علمی تخیلی با تم عشق و جاودانگی است. مردی مجرم و فراری و بدون نام، در موقعیتی همچون رابینسون کروزو، در جزیره ای متروکه  که تنها آثار حضور انسان در آن یک موزه، یک کلیسا و یک استخر شنا است به زنی دل می بندد.

داستان بر اساس یادداشتهای روزانه  مرد فراری نوشته شده است وجالب است که شامل یادداشتهای ویراستار هم هست: « این سطرها را از آن رو می نویسم تا چیزی در باره معجزه مصیبت بار از خود به یادگار بگذارم ... می خواهم نشان دهم که جهان برای افراد فراری و دربه در یک جهنم بی بدیل است و با پلیس های کار آزموده اش، با پرونده ها و مدارکش، روزنامه ها  و رادیو هایش، همچنین گشتی های لب مرزش ، راه را برای اصلاح و هر گونه جرم قضایی بسته است.»

ماجراهای داستان با شنیده شدن صدای یک گرامافون به فاصله ای اندک از پاگذاشتن مرد به جزیره آغاز می شود. او که مطمئن بوده تنها ساکن جزیره است وحشت زده ساختمان موزه را ترک می کند و به قسمت پست جزیره می گریزد و در آنجا است که شروع به نوشتن یادداشت های خود می کند.از چنین آغازی می شود حدس زد که ابداع مورل داستانی پر ماجرا (یا رویدادگرایانه) است، و چنین هم هست. به علاوه داستان پر است از تعلیق های قوی، موثر و گاه نفس گیر.

زمان روایت به جز فلاش بک های کوتاه آن، خطی است و سئوالاتی که در خلال خواندن در ذهن خواننده ایجاد و تدریجا بر هم انباشته می شوند، با باز شدن گره پیرنگ در پایان داستان، پاسخ خود را میابند.

ابداع مورل به نحوی باورنکردنی پیشگویانه است و ایده آن ـ که من به تبعیت از نویسندگان مقدمه و پیشگفتار کتاب آن را لو نخواهم داد ـ حتی در قیاس با داستانهای علمی تخیلی نیز عجیب و خلاقانه است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: ابداع مورل، ترجمه ی مجتبی ویسی، نشر ثالث.

*نقل از پیشگفتار کتاب.