
دنی دیدرو داستانی دارد به نام راهبه. ماجرای نوشتن راهبه از اینجا شروع شد که دیدرو و دوستان او، گریم، و مادام دِ اپینه، نقشه ای کشیدند تا دوست خود، مارکی دوکروامار، که مدتی بود در ملکی روستایی ساکن شده بود را به پاریس بازگردانند. مارکی درگیر پرونده راهبی شده بود که بیهوده تلاش می کرد خود را از قید سوگندی که برای ورود به سلک راهبان خورده بود خلاص کند. دیدرو و دوستان او نامه هایی جعلی از قول راهب نوشتند که به مارکی خبر می داد از صومعه گریخته و در پاریس مخفی شده و اکنون به کمک او نیازمند است. دیدرو در جریان جعل نامه ها که در آن گرفتاریهای راهب با آب و تاب تعریف می شد؛ اسیر بازی شد که خود ترتیب داده بود. به تدریج بر گرفتاری های خیالی راهب افزوده می شد دیدرو ساختگی بودن داستان را از یاد می برد و بالاخره روزی او را دیدند که با حالی پریشان بر حال راهب نگون بخت می گریست.
خلاصه پیرنگ آونگ فوکو شبیه اتفاقی است که برای دیدرو افتاد. راوی داستان کازئوبون، که به اتفاق دو دوست همکار ویراستار خود، بلبو، و دیوتالوی در یک موسسه انتشاراتی در میلان مسئولیت چاپ سری مطالبی در مورد تاریخ علوم خفیه و انجمن های سری را دارند؛ با در آمیختن توهم و واقعیت ـ چنان که تاریخ در حقیقت نیز هست ـ دست به بازی با تاریخ می زنند و کم کم اسیر بازی خود و درگیر ماجرا هایی پیچیده و ترسناک می شوند.
بلبو، درتماس تلفنی از پاریس ـ که به دلیل درگیری او با افرادی ناشناس ناتمام می ماند ـ وحشتزده به کازئوبون می گوید که به دردسر افتاده و به کمک احتیاج دارد. کازئوبون نخست تلاش می کند تا از نوشته های بلبو کشف رمز کند و سپس خود را به پاریس می رساند تا در لحظه موعود، در کنسرواتوار صنایع و فنون، جایی که نمونه ای از آونگ فوکو در آن در نوسان است؛ حاضر باشد. او داستان را از جایی آغاز می کند که وحشتزده در کنسرواتوار در انتظار فرارسیدن نیمه شب در گوشه ای پنهان شده است.
یادم نیست از کدام نویسنده پرسیده بودند قصد داشته با نوشتن داستان خود چه پیامی به خوانندگان بدهد؟ او در پاسخ گفته بود اگر قصدش دادن پیام بود؛ به جای اینکه به خود زحمت بدهد و رمان بنویسد، مقاله ای در یک روزنامه چاپ می کرد. اما پیامی که امبرتو اکو با نوشتن آونگ فوکو قصد انتشار آن را داشته، برایش آن قدر با اهمیت بوده که زحمت نوشتن داستانی بیش از هزار صفحه ای را به خود بدهد، تا بالاخره در وقت مناسب، یعنی سی صفحه مانده به آخر، آن را بر خواننده آشکار کند:
« اگر طرحی وجود داشته باشد شکست معنایی ندارد. ممکن است شکست بخوری اما به خاطر تقصیر خودت نیست. سرخم کردن در برابر اراده کیهانی شرم آور نیست. تو ترسو نیستی؛ شهیدی. تو شکایت نمی کنی از این که میرا هستی، قربانی هزاران میکرو ارگانیسمی که تحت کنترل تو نیستند؛ تو هیچ مسئولیتی در قبال این واقعیت نداری که با پایت زیاد قادر به گرفتن اشیاء نیستی، این که دم نداری، این که وقتی موها و دندانهایت ریخت دوباره مو یا دندان در نمی آوری، این که شریان هایت با گذشت زمان سخت می شوند. علت حسادت فرشتگان است.
این در زندگی روزمره هم صادق است. برای مثال سقوط بازارسهام. دلیلش این است که تک تک افراد، حرکت اشتباه می کنند و حرکت های اشتباه با هم جمع می شود و هول و هراس ایجاد می کند. بعد هر کس که اعصاب فولادین ندارد از خودش می پرسد: چه کسی پشت این توطئه است، چه کسی منتفع می شود؟ باید یک دشمن پیدا کند. یک توطئه گر، و گرنه خدای ناکرده تقصیر متوجه خود او می شود. اگر احساس گناه می کنی، یک توطئه اختراع کن... » *
کاری که امبرتو اکو در داستان هایش، نام گل سرخ، بائودولینو و بیش از همه در آونگ فوکو انجام داده تلاش برای زدودن آثار توهم از چهره تاریخ است؛ و این کاری است بزرگ که تحمل دشواری خواندن آونگ فوکو، می تواند ادای احترامی باشد نسبت به آن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: آونگ فوکو، امبرتو اکو، ترجمه رضا علی زاده، انتشارات روزنه.
*صفحه ۱۰۹۹

ظرافت جوجه تیغی اثر موریل باربری، اثری ملودرام با چاشنی اندیشه های فلسفی و دیدگاههای انتقادی اجتماعی است. این کتاب ـ که توسط مرتضی کلانتریان به فارسی ترجمه شده ـ دومین اثرداستانی نویسنده است. ظرافت جوجه تیغی پس از انتشار درسال ۲۰۰۶، به مدت۳۰هفته متوالی پر فروش ترین کتاب فرانسه بوده؛ در مدت۲ سال پس از انتشار پنجاه بار تجدید چاپ شده؛ و جمعا بیش از یک میلیون نسخه از آن به فروش رسیده است. این داستان همچنین چندین جایزه را نصیب نویسنده اش کرده است.
موریل باربری دانش آموخته فلسفه است و این را از همان صفحات اول داستان و اشاره او به مارکس و فوئر باخ می توان حدس زد.
ظرافت جوجه تیغی دو راوی شخصیت از میان اشخاص داستان دارد. راوی اول که به مقتضای سن بیشتر و دانش گسترده تر، سهم بیشتری از داستان را به خود اختصاص داده است؛ زن سرایداری است که در ابتدای فصل دوم خود را این گونه معرفی می کند:« نام من رُنه است. پنجاه و چهار سال دارم. از بیست و هفت سال [پیش] به این طرف، سرایدار ساختمان شماره ۷ خیابان گرونل هستم ... این ساختمان دارای هشت آپارتمان بسیار بزرگ و باشکوه است که مالک هریک از آنها در آپارتمان خودزندگی می کند.من بیوه ام: ریزه میزه، زشت، چاق و خپله. پاهایم پر از میخچه است... درسی نخوانده ام، همیشه فقیر، ملاحظه کار و آدم بی اهمیتی بوده ام. تنها با گربه ام زندگی می کنم.»
راوی دوم؛ دختر دوازده ساله ای علاقه مند به زبان و فرهنگ ژاپنی است به نام پالوما. اوفرزند یک نماینده مجلس و ساکن یکی از آپارتمانهای همان ساختمانی است که رنه سرایدار آن است. پالوما که همانند رنه، به مراتب بیش از آن می داند و می فهمد که می توان انتظار داشت؛ روایت خود را تحت عنوان اندیشه عمیق شماره ۱ اینچنین آغاز می کند: « به طور منظم اندیشه عمیق داشتن بسیار خوب است ولی کافی نیست. خلاصه این که می خواهم بگویم: می خواهم در ظرف چند ماه[آینده] خودکشی کنم و خانه خودمان را آتش بزنم، بسیار خوب، بدیهی است نمی توانم بپذیرم که خیلی وقت دارم. پس باید در این فرصتی که برایم مانده کاری ماندنی انجام دهم.»۳۵
رنه و پالوما جدا از هم زندگی می کنند و سهم خود را در روایت پی می گیرند، تا این که در میانه های داستان مردی ژاپنی به نام کاکورو در یکی از آپارتمانهای مجتمع ساکن می شود. رنه در ملاقات اول با آقای کاکورو، در صحبت از مالک قبلی آپارتمان او، نا خواسته و بی توجه، جمله ای از آنا کارنینای تولستوی را به زبان می آورد:«خودتان که می دانید تمام خانواده های خوشبخت شبیه به هم اند چیز زیادی برای گفتن در باره شان وجود ندارد.» آقای کاکور در پاسخ رنه ادامه جمله تولستوی را می گوید:« ولی خانواده های بدبخت هر یک به شیوه خود بدبخت است.»۱۴۹ و نگاهی عجیب به رنه می اندازد. از آنجاییکه به قول رنه، یک بدبختی هرگز به تنهایی گریبان آدم را نمی گیرد؛ در همین حین سر و کله گربه رنه هم پیدا می شود. آقای کاکورو اسم گربه را می پرسد و رنه که از روی علاقه به تولستوی اسم کوچک او را بر آن گذاشته، می گوید اسم گربه اش لئون است؛ و به این ترتیب رازی را که سالها در حفظ آن کوشیده برملا می سازد.
آقای کاکورو که از سوی دیگر با پالوما آشنا شده و رابطه ای دوستانه ای با او برقرار کرده کشف خود را در مورد رنه با او در میان می گذارد: « کاکورو فکر می کند که گربه او لئون نام دارد و این به خاطر لئون تولستوی است و از این نظر هم عقیده بودیم. سرایداری که تولستوی ... می خواند، شاید یک سرایدار معمولی نباشد. حتا شواهد معتبری در دست بود که او خیلی آنا کارنینا را دوست دارد و تصمیم گرفت یک نسخه از آن را برایش بفرستد و گفت: « تا ببینیم چه واکنشی نشان خواهد داد.» »۱۹۰
رنه پس از آن بسته ای را از آقای کاکورو دریافت می کند که در آن یک جلد آناکارنینای نفیس و یک کارت ویزیت گذاشته شده است:
خانم عزیز
به عنوان ادای احترام به گربه شما
با ارادت بسیار
کاکورو اوزو
به این ترتیب آقای کاکورو وارد زندگی رنه و عامل پیوند او و پالوما می شود. از آن پس روایتهای این دو با یکدیگر تلاقی پیدا می کند و داستان به مسیر دیگری می افتد؛ مسیری که در انتهای آن سرنوشتی تراژیک همچون سرنوشت آنا کارنینا* کمین کرده است.
*« می خواست برخیزد و خود را واپس کشد. اما چیزی سیاه که نرمی و ترحم نمی شناخت برسرش کوفت و واژگونش ساخت و به پشت بر زمین کشاندش. آنا[کارنینا] که مبارزه را نا ممکن دید گفت خدایا گناهانم را ببخش! ... و شمعی که او در پرتو آن کتابی سراسر اضطراب و اندوه و شرارت و فریب را می خواند شعله کشید و تابان تر از همه وقت شد و چیزهایی را که در گذشته برای او در تارکی پنهان بود روشن کرد و بعد شعله اش لرزید و رو به تاریکی نهاد و برای همیشه خاموش شد.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: ظرافت جوجه تیغی، موریل باربری، ترجمه ی مرتضی کلانتریان، انتشارات کندوکاو.
آنا کارنینا، لئون تولستوی، ترجمه سروش حبیبی، صفحه ی ۹۷۰.

اگر نتوان همانند بسیاری ادعا کرد که هنری فیلدینگ و ساموئل ریچاردسون پایه گذار رمان انگلیسی در دهه چهل قرن هجدهم بوده اند ـ چرا که دانیل دوفو و سر فیلیپ سیدنی، رابینسون کروزو و مال فلاندرز را پیش از این زمان نوشته بودند ـ حداقل باید تصدیق کرد که این دو، پدید آورندگان آن گونه رمان انگلیسی اند که در آن، «زنان و مردان در صحنه های نمایشی همگانی ایفای نقش می کنند که می تواند باز گو کننده سرشت هر زن و مردی باشد. این سخن نه در باره[سر فیلیپ] سیدنی صادق است و نه در باره[دانیل]دوفو. مردی جوان ممکن است در خیال خود را به جای موسیدورس قهرمان رمان سیدنی بگذارد و یا همچون رابینسون کروزو رفتار کند، اما هرگز نمی تواند خود را در تجارب آنها شریک بداند، آنطور که خود را در تجارب تام جونز سهیم میابد. »*«در حقیقت فیلدینگ برای اولین بار در رمان انگلیس[با ساخت شخصیت تام جونز] یک مرد واقعی را توصیف کرد»**
تام جونزکه اسم کامل آن ـ بنا به رسم زمانه خود برای واقع نمایی هرچه بیشتر ـ سرگذشت تام جونز کودک سر راهی است؛ در ردیف دون کیشوت ، تریسترام شندی، و ژاک قضا و قدری، یعنی برجسته ترین کلاسیکهای تاریخ رمان قرار دارد.
تام جونز نام کودکی سرراهی است که در خانه ارباب آلورتی و تحت نظارت خواهر او، برژیت بزرگ شده است. به فاصله کمی پس از پذیرش تام ، برژیت ازدواج می کند و صاحب فرزندی به نام بلایفیل می شود. پس از کوتاه زمانی پدر بلایفیل می میرد و او عملا وارث دارایی آلورتی می شود. تام با آنکه تحت تعلیم و تربیتی مشابه بلایفیل بزرگ می شود اما شخصیتی کاملا متفاوت از او را بروز می دهد. تام پسر ساده دل، بازیگوش و ماجراجویی است و در مقابل بلایفیل حسود، کینه توز و محتاط است و هیچ فرصتی را برای بدنام کردن تام از دست نمی دهد.
در همسایگی آلورتی مردی زندگی می کند به نام وسترن و او دختری زیبا به اسم سوفیا دارد. تام به سوفیا دل می بندد و همزمان، در اثر بد خواهی بلایفیل، که او نیز مایل به ازدواج با سوفیا است، از خانه آلورتی رانده می شود. تام در آغاز فصل دوازدهم از کتاب ششم ـ ناگزیر سفری اودیسه وار را به سوی لندن در پیش می گیرد.
تام جونز شامل هجده کتاب است که هر یک عنوانی مخصوص به خود دارد. هر کتاب از چند فصل تشکیل شده است که آنها نیز نامی دارند. تعداد فصل های کتابها از۷ تا ۱۵ در تغییر است وبعضی ازآنها تنها در حدود یک صفحه را شامل می شوند. این مجموعه، درختواره تام جونز را شکل می دهند که ـ ترجمه فارسی آن توسط احمد کریمی میر حکاک ـ کتابی حدود ۸۰۰ صفحه ای است.
هنری فیلدینگ در ابتدای هر کتاب مطالبی غالبا بی ارتباط با داستان نوشته و در آنها به موضوعاتی مثل مورد سبک نگارش اثر، مقاصد نویسنده از خلق داستان، انتظارات او از خواننده ، پیش بینی نظرات منتقدین و پاسخ گویی به نظرات مخالف احتمالی آنها پرداخته است. او دریکی از این گفتارها ـ در ابتدای کتاب اول ـ مقایسه جالبی بین نوسنده و مهمانخانه دار انجام داده است:
« نویسنده باید خود را با به جای شخصی بگذارد که مهمانخانه یی عمومی را میگرداند، و از هر کس در برابر پولش پذیرایی میکند، و نه اینکه خیال کند بزرگی است که میخواهد ضیافتی خصوصی راه اندازد و اطعام مساکین کند. در خصوص ضیافت، همه میدانند که میزبان هر خوراکی بخواهد تدارک میبیند، و اگر هم به مذاق میهمانانش ناگوار، یا کلا" بدمزه و ناسازگار آمد، نباید زبان به بدگویی بگشایند که هیچ، برعکس ادب ایجاب میکند که میهمان، برای حفظ ظاهر هم که شده، از هر چه پیش رویش میگذارند تحسین و تمجید کند. اما عکس این حالت بر مهمانخانه دار میگذرد. کسانی که در برابر آنچه میخورند پول میدهند، به فرض هم که بسیار خوشرو و حتی بی خیال باشند، باز بر اطفای میل خود به خوراک اصرار خواهند ورزید، و اگر همه چیز موافق سلیقه شان از آب در نیاید، حق اعتراض، داد و بیداد، و فحش و بد و بیراه را هم برای خود قایلند. »
فیلدینگ در گفتار ابتدای کتاب نهم، شرایطی را بر می شمارد که به اعتقاد او همه داستان نویس ها باید تمامی آنها را به میزان بالایی دارا باشند؛ نخست نبوغ، دوم آموزش کافی، سوم شناخت سرشت انسان، و چهارم نیکدلی. او همچنین دستورالمل درخور توجهی در مورد خلق یک اثر داستانی دارد. فیلدینگ می گوید ماجراهای داستانها باید حائز دو شرط توام باشند؛ اول، واقعی باشند و نه خیالی؛ و دوم، باور پذیر باشند.
فیلدینگ نظر مثبتی نسبت به منتقدین ادبی ندارد و در چندین جای کتاب آنان را مورد عتاب و خطاب قرار می دهد و نظرات ناخوشایندی نسبت به ایشان ابراز می کند: «اگر کسی را که در شخصیت دیگران سرک می کشد، و از این کار قصدی جز این ندارد که معایب ایشان را بیابد، و بر سر بازارها جار زند، در خور لقب مفتری و به ننگ کشاننده نام های نیک است، پس چرا منتقدی را که با همان نیت سوء اثری را در دست می گیرد نباید مفتری و به ننگ آلاینده نام نیک آثار ادبی دانست؟»۴۲۴
از نکات جالب توجه تام جونز؛ تاثیری است که دن کیشوت بر خالق آن داشته است. این تاثیر را چه در شیوه روایت ـ برای مثال در رودرو شدن او به عنوان نویسنده ونه راوی با خواننده ـ و چه در خلق شخصی به نام پارتریج (در نقش سانچو پانزا)،به عنوان مهتر تام جونز می توان تشخیص داد.
و سرانجام این که فیلدینگ از همان نخست، گاه به گاه در گفتارهای مقدماتی کتابها، زبان به تحسین اثر خود گشوده و جایگاه والای آن را در تاریخ ادبیات پیش بینی کرده است؛ و اگر بپذیریم که این گفتارها در زمان شروع هر کتاب ـ و نه در پایان نگارش داستان ـ نوشته است؛ می توان گفت که او از ابتدا می دانسته که در حال انجام چه کار سترگ و خلق چه اثر عظیم و ماندگاری است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: تام جونز، هنری فیلدینگ، ترجمه ی احمد کریمی حکاک، انتشارات نیلوفر.
*نسل قلم شماره ۹۴، هنری فیلدینگ، نوشته جان بات، ترجمه علی خزاعی فر
**درباره رمان و داستان کوتاه، سامرست موام، ترجمه کاوه دهگان

« بانگ صور قیامت گو هرگاه که می خواهد برخیزد، خواهم آمد ، این کتاب را به دست گرفته در پیشگاه داور متعال حاضر خواهم شد. به آواز بلند خواهم گفت: این است آنچه کرده ام، آنچه اندیشیده ام، آنچه بوده ام. بد و نیک را با صراحتی یکسان بیان کرده ام. نه از بدی نکته ای را ناگفته گذاشته ام و نه چیزی بر نیکی افزوده ام... خود را بدان گونه که بودم نشان داده ام؛ پست و فرومایه، هرگاه چنان بوده ام و نیز خوب و بخشنده و بزرگوار ، هرگاه چنان بوده ام: باطنم را بدانسان که تو خود دیده ای آشکار کرده ام. انبوه بی شمار همنوعانم را در پیرامونم جمع کن. باشد که به اعترافاتم گوش فرا دهند، باشد که از رذالتهایم به ناله در آیند، باشد که از مصیبت هایم شرمسار شوند. باشد که هریک از آنان نیز با همین صداقت در پای سریر تو از مکنونات قلب خویش پرده بردارد؛ و سپس تنها یکی از آنان ؛ اگر شهامت داشته باشد، بتواند به تو بگوید: من از این مرد بهتر بودم.»
ژان ژاک روسو، اعترافات، دفتر اول
اعترافات، اتوبیوگرافی ژان ژاک روسو(۱۷۷۸ـ ۱۷۱۲) است که در سالهای ۱۷۶۵ تا ۱۷۷۰ نوشته شده و در بردارنده رویدادهای زندگی و عواطف و اندیشه های او از اوان کودکی تا سن پنجاه و چهار سالگی است.
سنت اتوبیوگرافی در غرب با اعترافات آگوستین قدیس در قرن پنجم آغاز می شود و پس از تعلیقی حدود هزار ساله در قرون وسطی، به خاطرات پتراک (قرن چهاردهم)، پاپ پیوس دوم (قرن پانزدهم) و بانویی انگلیسی به نام مارجری کمپ ـ که درقرن پانزدهم در بستر مرگ نوشته شده ـ می رسد. دوران اوج اتوبیوگرافی در غرب، عصر روشنگری است که روسو در فرانسه، ادوارد گیبون در انگلستان، و بنجامین فرانکلین در آمریکا، زندگی نامه های خود را به رشته تحریر در آوردند.
درمیان اتو بیوگرافی ها، اعترافات روسو از شان و اهمیت ویژه ای برخوردار است. اهمیت اعترافات نه از آن رواست که ـ چنان که روسو در دیباچه آن گفته است ـ یگانه تصویری است که از انسان وجود دارد؛ و نه به این دلیل که او با خلق این اثر ـ چنان که خود در آغاز دفتر اول اعترافات می گوید ـ دست به کاری زده است که هرگز سابقه ای نداشته ،بلکه، وبه ویژه به این علت است که زندگی نامه مردی است که نام او با سه تحول اساسی دوران مدرن گره خورده است :
ا. انقلاب کبیر فرانسه: قراداد اجتماعی روسو که کارلایل آن را انجیل پنجم یا انجیل ژان ژاک نامیده است چنان تاثیر قاطعی در شکل گیری مبانی فکری انقلاب کبیر فرانسه داشته که گفته می شود این انقلاب تحت توجهات معنوی روسو آغاز شده است.
۲. آموزش و پروش جدید: طبیعت و انسان طبیعی مبدا مطالعات روسو در تعلیم و تربیت است که حاصل آن اثر شاخص دیگر او، امیل است. با وجود آن که عقاید روسو در مورد انسان طبیعی قابل انتقاد است، اصول آموزشی و تربیتی او از چنان اعتباری برخوردار است که پایه و اساس آموزش و پرورش جدید دانسته می شود.
۳. انقلاب ادبی رمانتیک: روسو با رمان خود"هلوئیز جدید" و بخصوص با اعترافات، سبک جدیدی را در ادبیات فرانسه پدید آورد که در گام بعدی به انقلاب ادبی رمانتیک انجامید. «جریان ماقبل رومانتیسم با این که در انگلستان و آلمان و کشورهای شمالی اروپا بسیار قوی بود، در کشورهایی که ذوق کلاسیک ریشه دوانیده بود چندان شوری نداشت. در فرانسه یگانه نماینده برجسته ای که به چشم می خورد ژان ژاک روسو است. روح حساس و پرهیجان او نه فقط در صفحات «اعترافات» بلکه در تمام آثارش تظاهر می کند و هلوئیز جدید سرچشمه ای برای آثار تغزلی بعدی می شود. روسو در تمام تحولات ماقبل رمانتیسم تاثیر بزرگی داشت و اورا باید استاد مسلم این دوره در تمام اروپا دانست. اما نویسندگانی که بدنبال او آمدند اغلب کوچک و بی اهمیت اند و آثارشان قابل ذکر نیست.»*
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مکتبهای ادبی، رضا سیدحسینی

لولی خیگانته داستانی است جذاب و با تعلیق های موثر و گاه نفس گیر، با محوریت پسر جوانی به نام میگل داویلا، بر زمینه تابستان داغ شهر مالاگا در جنوب اسپانیا ؛ جایی که به کمک قوه تخیل می توان سواحل قاره اسرار آمیز آفریقا را از آنجا دید.
لولی خیگانته اولین اثری است که ازنویسنده معاصر اسپانیایی آنتونیو سولر به فارسی ترجمه شده است. نام اصلی داستان ـ که روی جلد با فونت کوچکتر و در داخل پرانتز نوشته شده است ـ مسیر انگلیسیها است. نمی دانم چرا مترجم، نام لولی خیگانته را برای ترجمه خود انتخاب کرده است؛ در حالی که اگر بنا باشد این داستان به هر دلیل به جای اسم اصلی به اسم یکی از اشخاص آن نامیده شود؛ آن شخص نه لولی خیگانته بلکه میگل داویلا است. نویسنده در ابتدای کتاب در باره داستان خود می گوید:
« این ماجرای میگل داویلا و کلیه سمت راست او و ماجرای زندگی بسیاری از مردم دیگر است از جمله:
خانم کاسکو کارتاخینس، زنی دلسوخته، شاعر و عاشق که از زلاند نو آمده بود؛
آمادئو نونی ال بابیروسا و نیزه اش، همراه با عکسهایی از بروس لی و سایر قهرمانان کاراته؛
پاکوفرونتن و اتومبیل دوج آلبالویی رنگ و زیبایش که وقتی پدرش در زندان یا به قول افراد خانواده، در هتل بود، سوار بر آن می شد و به گردش می رفت؛
و سایر آدمهای کوچک و بزرگی که در یک محله می زیستند و به نوعی با این افراد ارتباط داشتند.
... تابستانی که ماجرای میگل داویلا در آن شکل گرفت، همچون عکسی است که سرچشمه حقیقی و واقعی زندگی مارا نشان می دهد»
لولی خیگانته ظاهرا توسط یک راوی نویسنده از جمع اشخاص حاضر در داستان روایت می شود اما در حقیقت سه راوی دارد که به تناوب و بدون آنکه خواننده احساس کند جایگزین یکدیگر می شوند:۱. راوی با ضمیراول شخص مفرد که همان راوی نویسنده است؛ ۲. راوی جمعی یا به قول بارگاس یوسا "ما"ی اسرار آمیز؛ و۳. دانای کل همه جا حاضر و همه چیز دان.
میگل داویلا که دوستانش او را میگلیتو صدا می کنند با جای زخمی هلالی شکل و اثر پنجاه و چهار بخیه به جا مانده ازعمل جراحی کلیه بر پهلوی راست ، کمدی الهی دانته در زیر بغل، و سودای شاعری در سر، از بیمارستان مرخص می شود و به دختری به نام لولی خیگانته دل می بندد.
دلبستگی میگل داویلا به لولی خیگانته به فاصله ای اندک بدل به عشقی می شود که از دو سو مورد تهدید قرار می گیرد ؛ اول از سوی یک رقیب عشقی سرسخت و کینه توز که فروشنده لباسهای زیر زنانه ای است به نام روبیروسا؛ ودوم از سوی زنی میان سال، دلسوخته و عاشق پیشه به نام کاسکو کارتاخینس که به طور یک جانبه دل به عشق میگل داویلا بسته است .
رقابت میگل داویلا و روبیروسا، جمع دوستان آنان را به دو اردوگاه متخاصم تبدیل می کند که درپایان ـ در پاییزی بارانی و غم انگیز که در عین حال پایانی است بر اوج پرحرارت جوانی آنان ـ سر نوشتی غم انگیز را در برای یکدیگر رقم می زنند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: لولی خیگانته، آنتونیو سولر، ترجمه ی کیومرث پارسای، انتشارات اخوان