مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

ضیافت


ضیافت اثر افلاطون، داستان میهمانی ای با حضور سقراط به مناسبت اعطای جایزه ای در شاعری به یکی از دوستان او است. در نوشته های افلاطون هر کجا سقراط هست باید انتظار داشت که در آنجا گفتگویی شکل بگیرد و در ضیافت نیز چنین می شود؛ موضوع گفتگو در ضیافت عشق است.

ابتدای مجلس یکی از حاضرین می پرسد آیا عجیب نیست که در ستایش خدایان این همه شعر و غزل ساخته شده اما هیچ شاعری در وصف خدای عشق، اروس، چیزی نسروده است؟ او پیشنهاد می کند که هر یک از آنان چیزی در مدح عشق بگویدحضارهریک به ترتیب مقرر به وصف و مدح عشق می پردازند تا نوبت به سقراط  می رسد. سقراط چنان که رسم اوست ابتدا روش دیگران را مورد انتقاد قرار می دهد. او می گوید اگر هدف از توصیف چیزی بیان حقیقت آن باشد، کاری که دیگران کرده اند توصیف عشق نبوده است؛ آنان همه ی خوبی هایی را که به ذهنشان خطور کرده به عشق نسبت داده اند بدون این که در بند صدق گفتار خویش باشند.

 سقراط در ادامه می گوید نمی تواند همچون دیگران سخن بگوید؛ اما اگر مایل باشند می تواند حقیقت را بر ایشان آشکار کند.  حقیقت عشق در نظر سقراط چنین است:

 اول: عشق یعنی عشق به چیزی؛ همان گونه که برادری یعنی برادر بودن با کسی.

دوم: تعلق عشق به زیبایی است. عشق، طلب نمودن زیبایی است و نه ـ چنان که برخی پیش از اوگفته اند ـ زیبایی.

سوم: و جان کلام سقراط؛ هدف و غایت عشق جاودانگی است؛ همان که مولانا حیات باقی و عمر خوش مکررخوانده است.*

سقراط از قول کاهنه با فضیلت و صاحب کرامتی به نام دیوتیما در تمثیلی زیبا می گوید عشق از جنس پریان است و مقام او در حد فاصل خدایان نامیرا و جاودانی و آدمیان میرا وفانی است. عشق فضای خالی میان جاودانگی و مرگ را با حضور خود پر نموده و به وساطت اوست که موجودات میرا امکان ترفیع به مقام جاودانان را می یابند. « و چون از دیوتیما، نام پدر و مادر عشق را پرسیدم، جواب داد که این داستانی دراز دارد، اما باری به اختصار بیان خواهم کرد. چون آفرودیت تولد یافت ... در پایان جشن پنیا (خدای تهی دستی) هم آمد و بر در[گاه] ایستاد، به امید این که بهره ای از این سفره و جشن و سرور نصیب او شودپوروس (خدای چاره جویی) که از نکتار، باده آسمانی سرخوش بود ـ چون در آن روزگاران هنوز شراب وجود نداشت ـ به باغ زئوس رفت و چون بسیار خسته و سنگین بود، به خوابی گران  فرو رفت. پنیا (خدای تهی دستی) حیله ای اندیشید تا از پوروس (خدای چاره جویی) کودکی پیدا کند و با این هدف در کنار پوروس آرمید و اروس را بارور شد. بدین گونه نطفه عشق بسته شد.عشق از پدر و مادر خود ارث می برد میراث او از مادر این است که همیشه تهیدست بماند... اما از طرف دیگر همانند پدرش شکارگر زبر دستی است که با کمال دلیری و نشاط در جستجوی خوبی و زیبایی است. هر لحظه چاره تازه ای می اندیشد و هر روز از راه دیگری وارد می شود ... »

ضیافت که به قول محمد علی فروغی از عجایب کتب است؛ رساله ای است با اهمیتی تاریخی در باره عشق که قرابت برخی اندیشه های نغز آن با تعاریف وتعالیم عشق در عرفان ایرانی، خواننده فارسی زبان را شگفت زده می کند.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی// گفت حیات باقیم عمر خوش مکررم

  مولانا، دیوان شمس تبریزی، غزل ۱۴۰۲

سلاخ خانه شماره پنج


 از جمله اقدامات مناقشه برانگیز متفقین در جنگ جهانی دوم، بمباران شهر زیبا و تاریخی درسدن آلمان است. در حالی که جنگ به روزهای پایانی خود نزدیک شده بود و پیروزی متفقین قطعی به نظر می رسید در روز های سیزدهم تا پانزدهم فوریه سال 1945 تعداد800 بمب افکن آمریکایی و انگلیسی در سه نوبت هزاران تن بمب از انواع مختلف و عمدتا آتشزا بر روی درسدن ریختند. نتیجه نابودی تقریباکامل بخش مرکزی شهر و کشته شدن تعداد زیادی مردم غیر نظامی بود که تعداد آنها بر اساس آخرین بر آوردها 150000 تا  250000 نفر تخمین زده شده است.* سلاخ خانه شماره پنج حاصل حضور ونه گات در جنگ دوم جهانی دوم و اسارت او در درسدن در هنگام بمباران آن شهر است.

 ونه گات داستان خود را پیش از آغاز چنین معرفی می کند:

«سلاخ خانه شماره پنج یا جنگ صلیبی کودکان، رقص اجباری با مرگ.

 کورت ونه گات جونیور آمریکایی است، چهارمین نسل یک مهاجر آلمانی در کیپ کاد خوش و خرم زندگی می کند. [و یک عالمه سیگار می کشد] در جنگ دوم جهانی دیده بان پیاده نظام ارتش آمریکا بود، و از صحنه نبرد خارج شد و در بند اسارت ، سالها قبل در آلمان، شاهد بمباران درسدن با بمب های آتشزا بود.

 درسدن، فلورانس رود الب.

جان سالم به در برد تا داستان آن را بازگوید، با یک سبک تلگرافی و شیزوفرنیک، همان سبک داستانهای ترالفا مادور، که بشقاب پرنده های آن صلح به ارمغان می آورند.»

 سبک شیزوفرنیک داستان ناشی از وضعیت خاص شخصیت اصلی آن، بیلی پیل گریم است که در واقع تجربه حضور نویسنده در جنگ دوم جهانی را بازسازی می کند :

« گوش کنید:

بیل پیل گریم، در بعد زمان ، چند پاره شده است.

وقتی بیلی به خواب رفت، مرد زن مرده پیری بود و شب عروسی خود بیدار شد. در سال 1955 از میان دری گذشت و در سال 1963 از در دیگری بیرون آمد. از میان همان در عبورکرد و خود را در سال 1963 یافت. می گوید بارها تولد و مرگ خود را دیده است و از سر اتفاق به دیدار حوادث بین مرگ و تولد خود رفته است.»39

بیلی که به طرزی معجزه آسا در بمباران درسدن زنده مانده است، بار دیگر در سال 1968 از حادثه سقوط یک هواپیمای مسافری جان سالم بدر می برد. بیلی که تنها مسافر نجات یافته است، پس از بهبودی ادعا می کند که در سال 1967، سرنشینان یک بشقاب پرنده او را دزدیده و به سیاره ای به نام ترافالمادور برده اند و در آنجا برای تماشای اهالی آن سیاره، در زیر حبابی شیشه ای گذاشته اند.

پیل گریم یعنی زائر، و بیلی مسافری دائمی است. او در لحظه، بین زمین وترافالمادور، و بین سالیان مختلف جابجا می شود و به همین دلیل روایت داستان ـ همانند شخصیت اوـ شیزوفرنیک و تکه پاره است.

از نکات جالب توجه در سلاخ خانه شماره پنج، ترجیع بندی است که نه تغییر راوی ونه تغییر زمان و فضا برآن تاثیری ندارد. این ترجیع بند در واقع تکیه کلامی است که هر کجا موضوع مرگ و میردر میان باشد ـ و تعداد آن در سلاخ خانه شماره پنج  سر به جهنم می زند ـ بلافاصله بکار می رود:

« بله، رسم روزگار چنین است.»!

سلاخ خانه شماره پنج داستانی پست مدرن، و ـ به همین مناسبت ـ دارای روایتی از هم گسیخته است. این داستان فاقد سه وحدت ارسطویی یعنی وحدت زمان و مکان و موضوع است؛ با این وجود چیزی دارد که به آن انسجام و یکپارچگی می بخشد وآن، وحدت سبک و لحن است. ترجیع بندِ « بله، رسم روزگار چنین است»، عنصری است که ونه گات به همراه عناصر دیگر، از جمله طنزی نمایان و موثر، به منظور ایجاد لحنی واحد و یکدست در سلاخ خانه شماره پنج مورد استفاده قرار داده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: سلاخ خانه شماره پنج، ترجمه یعلی اصغر بهرامی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

*منبع : http://en.wikipedia.org/wiki/Dresden


ناتور دشت


شاهکار کم نظیر جی. دی. سلینجر، ناتور دشت، به طور خلاصه داستان سه روز از زندگی هولدن کالفیلد پسر، نوجوان شانزده ساله ای است که در آستانه تعطیلات کریسمس به دلیل مردود شدن در چهار درس از دبیرستان شبانه روزی محل تحصیل اخراج می شود:« ... دبیرستان آمادگی پنسی همون مدرسه ایه که توی اگرستاون پنسیلوانیاس. احتمالا اسمش رو شنیدی، یا آگهی هاش رو دیدی. تقریبا تو هزار تا مجله تبلیغ می کنن. همیشه هم عکس یه خرخون رو که نشسته رو اسب داره از رو یه نرده می پره، تو آگهی هاشون میزنن. انگار قراره تو پنسی فقط چوگان بازی کنی. من که حتی یه دونه اسب هم دور و بر مدرسه ندیده م. زیر عکس پسره هم همیشه نوشته:"از سال ۱۸۸۸ ما در تغییر پسران به جوانان روشنفکر و با فرهنگ سهیم بوده ایم." لوس بی مزه ... »

هولدن که از جالب ترین و دوست داشتنی ترین مخلوقات عالم ادیبات است از مدرسه بیرون می زند و تصمیم می گیرد تا سه روز بعد که حساب می کند خبر اخراج او به پدر و مادرش خواهد رسید در خانه آفتابی نشود؛ اما طاقت نمی آورد و در شب دوم دزدکی برای دیدن خواهر کوچکتر خود فیبی به خانه می رود. فیبی نگران از شنیدن خبر اخراج هولدن که اولین بارهم نیست، از او می پرسد بالاخره دوست دارد در آینده چه کاره باشد؟ و پاسخ هولدن مناسبت اسم کتاب کتاب و یکی از دلایل جذابیت فوق العاده ی اوست :

 « می دونی دوست دارم چی باشم؟ منظورم اینه که اگه حق انتخاب داشته باشم، می دونی دوس دارم چه کوفتی باشم؟»

«فحش نده. چی؟»

«اون ترانه رو بلدی " اگه یکی اونی رو که از تو دشت میاد بگیره."؟ دوست دارم ... »

« اصلش " اگه یکی اونی رو که از تو دشت میاد ببینه" س ... »

... گفتم: «فکر می کردم" اگه یکی اونی رو که از تو دشت میاد بگیره."س. به هر حال همه ش مجسم می کنم که چند تا بچه ی کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می کنن. هزارها بچه ی کوچیک؛ و هیشکی هم اونجا نیس، منظورم آدم بزرگه، جز من. من هم لبه یه پرتگاه خطرناک وایستادم و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم ـ  یعنی اگه یکی داره می دوه و نمی دونه داره کجا میره من یه دفعه پیدام میشه و می گیرمش. تمام روز کارم همینه. یه ناتور دشتم. می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کار رو بکنم. با اینکه می دونم مضحکه.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: ناتور دشت، جی. دی. سلینجر، ترجمه ی محمد نجفی، انتشارات نیلا.

                                                                               

کافکا در کرانه


کافکا در کرانه، اثر هاروکی موراکامی، رمانی جذاب و نسبتا طولانی شامل دو داستان مجزا و موازی است. داستان اول ماجرای پسر نوجوان ۱۵ ساله ـ و به مراتب بزرگتراز سن خویش ـ است. پسر که گرفتار نفرین پدری هنرمند و مرموز به دچار شدن به سرنوشت اودیپ است، در ابتدای داستان خانه پدری را در جستجوی مادر و خواهر گمشده خویش ترک می کند. راوی این داستان همان پسر نوجوان، کافکا تامورا، است. کافکا که شخصیت و ماجرای او یاد آور هولدن کالفیلد، شخصیت اصلی ناتور دشت اثر سلینجر است؛ داستان خودرا در زمان حال روایت می کند.

داستان دیگر اما با حادثه ای در گذشته دور در زمان جنگ جهانی دوم آغاز می شود. تعداد شانزده بچه مدرسه ای که به اتفاق معلم خود دریک گردش علمی خارج از مدرسه مشغول جمع آوری قارچ اند؛ لحظاتی پس از دیده شدن شیئی نقره ای در آسمان، همگی از هوش می روند. پس از ساعتی همه بچه ها به جز یک نفر آنها به هوش می آیند، اما بیهوشی آن یک کودک روزها به طول می انجامد. این داستان سپس با پرشی طولانی به زمان وقوع ماجرا ی داستان اول می رسد. راوی داستان دوم دانای کل است. شخصیت محوری داستان دوم مردی به نام ناکاتا است که پس از چند فصل معلوم می شود همان کسی است که در کودکی دچار بیهوشی طولانی مدت شده است . ناکاتا پس از بهوش آمدن حافظه خود را  به طور کامل از دست داده و به آدمی کند ذهن و بی سواد اما با توانائیهایی منحصر به فرد تبدیل شده است. او می تواند با گربه ها و سنگ ها (که همان سنگ ها است و نه سگ ها!) سخن بگوید و از آسمان ماهی و زالو بباراند. از دیگر ویژگی های جالب توجه ناکاتا آن است که سایه او نصف سایه سایر آدمها است .

فصول کافکا در کرانه  به جز اولین فصل که اسم آن پسر زاغی نام است، با شماره های ۱ تا ۴۹ مشخص شده اند و از این تعداد  یک در میان، فصل های با شماره فرد به ماجرای کافکا تامورا و فصل های با شماره زوج به داستان آقای ناکاتا اختصاص دارند.

از ویژگی های بارز کافکا در کرانه آن است که دو داستان تشکیل دهنده آن هیچ نقطه تلاقی ندارند و به علاوه فضاهای فیزیکی مشترک آنها بسیاراندک است. با این وجود این دو داستان با مفاصل قوی متافیزیک چنان به یکدیگر اتصال یافته اند که کلیتی یک پارچه و غیر قابل تفکیک را می سازند .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی، ترجمه ی مهدی غبرایی، انتشارات نیلوفر.

در رویای بابل


«دوم ژانویه ۱۹۴۲ خبر های خوب و بد داشت.

اول خبر خوب: فهمیدم مرا برای خدمت در نظام وظیفه « نامناسب» تشخیص داده اند و به عنوان بچه سرباز به جبهه جنگ دوم جهانی اعزام نمی شوم. مسئله اصلا بی علاقگی به وطن نبود چون من جنگ جهانی دومم را پنج سال پیش در اسپانیا جنگیده بودم و یک جفت سوراخ گلوله هم در ماتحت ام داشتم که این را ثابت می کرد.

... به  هر حال به مردم که می گویی ما تحتت تیر خورده، دیگر تو را به چشم یک قهرمان نمی بینند. جدی ات نمی گیرند، اما این دیگر مسئله من نبود. جنگی که برای باقی آمریکا داشت شروع میشد برای من تمام شده بود.

حالا خبر بد: هفت تیرم یک تیر هم نداشت. سفارشی گرفته بودم و اسلحه لازم را داشتم اما تیر هام تازه ته کشیده بود. مشتری ای که می خواستم آن روز برای اولین بار ملاقات اش کنم از من خواسته بود با اسلحه سر قرار بیایم و می دانستم هفت تیر خالی آن چیزی نیست که مشتری ها می خواهند.»

این شروع متفاوت داستانی متفاوت از ریچارد براتیگان، در رویای بابل است؛ داستانی روان و خوش خوان، که وقتی آن را شروع کنید دیگر نمی توانید رهایش کنید.

در رویای بابل، داستان یک روز از زندگی کارگاه خصوصی آسمان جلِ هپروتی به نام سی.کارد است که آخرین خوش شانسی زندگی او، حادثه ای مربوط به دو سال پیش بوده که ماشینی زیرش گرفته و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان ـ به علت  شکستگی هر دو پاـ مبلغی بابت رضایت دادن به جیب زده است.

گریزگاه سی. کارد از گرفتاری های زندگی روزمره و همینطور دلیل بسیاری از مشکلات او، فرو رفتن در رویای بابل است. اولین بار او در اثر اصابت توپ بیسبال به سرش به رویایی بابل فرو رفته است و از آن پس این رویا برای او تبدیل به زندگی دومی شده است که در آن، نقش یک کاراگاه خصوصی موفق و مشهور،  با دفتری مجلل و منشی زیبا و ارابه ای طلایی در بابل عهد بخت النصر را بازی می کند: « بخش بسیار شیرین هشت سال گذشته را صرف ساخت و پرداخت انواع موقعیت ها و شخصیت ها  در بابل کرده بودم، بدبختانه تا حدی که به بهای از دست دادن زندگی واقعی ام، همانی که داشتم، تمام شده بود.زندگی در بابل باستان را بارها به این ترجیح می دادم که در قرن بیستم باشم و هم و غم ام این باشد که یک همبرگر ناقابل برای خودم جفت و جور کنم ...»

در رویا بابل  شامل دو داستان موازی است. یک داستان رئال با طنزی نمایان و موثر که در آن سفارش دزدیدن یک جنازه از پزشکی قانونی به سی. کارد داده شده است؛ و داستان دیگر، فانتزی ای به شیوه داستانهای مصور است که در آن سی.کارد با اسم مستعار اسمیت اسمیت در سال ۵۹۶ پیش از میلاد توسط یک دانشمند مشهور استخدام می شود تا مانع از دزدیده شدن اختراع او توسط شخصیت بد داستان پروفسور عبدل فورسایت شیطان صفت شود.

در رویای بابل، به قول مترجم در پشت جلد کتاب،« براتیگان[است]در بهترین براتیگان بازی اش».

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: در رویای بابل، ریچارد براتیگان، ترجمه ی پیام یزدانجو، نشر چشمه.