مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

چهره مرد هنرمند در جوانی


چهره مرد هنرمند در جوانی شاهکاری است از جیمز جویس و درآمدی است بر شاهکار بسیار مشهور دیگر او، اولیس. 

شخصیت اصلی داستان که در اولیس نیز حضور دارد، استیون ددالوس است. چهره مرد هنرمند در جوانی را زندگی نامه ی خود نوشت جویس می دانند. ددالوس در این داستان زندگی جیمز جویس از نخستین خاطرات او را بازسازی می کند: « آدم جایش را تر می کند اولش گرم است بعد سرد می شود. مادرش مشمع گذاشت. بوی بخصوصی داشت. بوی مادرش از بوی پدرش بهتر بود. مادرش برای او با پیانو رنگ ملوانی می زد تا برقصد او می رقصید.»۱۶*

داستان حاوی نقاط عطف زندگی جویس است. یکی از مهمترین این نقاط، انتخاب او بین ورود به کسوت کشیشی ـ که خانواده از پیش برای او در نظر گرفته ـ یا رفتن به دانشگاه است:

« مدیر گفت: فردا صبح من عشای ربانی خود را با این نیت برگزار می کنم که خداوند متعال اراده مقدس خود را بر تو ظاهر کند ... و تو هم استیون بگذار تا خداوند در دل تو نور بدمد. اما، استیون، باید ابتدا کاملا یقین پیدا کنی که رسالتی داری زیرا اگر بعدا بفهمی که رسالتی نداشته ای بسیار وحشتناک خواهد شد. به خاطر داشته باش که اگر کشیش شدی تا ابد کشیش باقی خواهی ماند.»۲۰۷

داستان شامل پنج فصل است. بلندترین فصل کتاب، فصل پنجم است که حدود یک سوم داستان را شامل می شود. جویس تقریبا تمام فصل سوم و بخش اعظم فصل چهارم را به زمینه سازی اعلام تصمیم استیون برای انصراف از کشیش شدن اختصاص داده است. استیون در اواخر فصل چهارم به یاد می آورد که نام خانوادگی او ددالوس است و ددالوس در اساطیر یونانی مرد صنعتگر و هنرمندی است که برای نجات خود و فرزندش ایکاروس از جزیره کرت بالهایی از پر پرندگان و موم (یا به قول جویس از خاک) ساخت: « دلش لرزید؛ نفسش تند تر شد و تند بادی از روی دستها و پاهایش گذشت چنانکه گویی دارد به سوی خورشید پرواز می کند.

...

حنجره اش از هوس آنکه فریاد بلندی بکشد به درد افتاده بود، فریادی چون فریاد شاهین یا عقابی از فراز آسمان، فریادی نافذ تا از تسلیم خویشتن به بادها خبر دهد. این ندای زندگانی بود خطاب به روح او نه آن صدای ملال آور زمخت عالم تکلیف و نومیدی، نه آن صدای غیر انسانی که او را به خدمت محراب فرا می خواند.»۲۱۸ 

 در فصل پنجم استیون دانشجو است و به همین مناسبت این فصل روشنفکرانه ترین بخش داستان است. او ابتدای این فصل، چای آب زیپوی خود را تا ته سر می کشد و بعد از گربه شور کردن خود و شنیدن سرزنش مادر که چرا دانشگاه را به کلیسا ترجیح داده عازم دانشگاه می شود.

جویس در فصل پنجم دیدگاههای خود را در امور مختلف، به ویژه در مورد زیبایی و هنر، از قول استیون بیان می کند. پاساژی که جویس به زیبایی و هنر اختصاص داده طولانی، نسبتا دشوار و حاوی برخی از نظرات رایج زمانه او و نقد آنها است.

« هنر عبارت است از کار انسان در نظم و نسق دادن به امر محسوس یا معقول با غایت زیبا شناختی»۲۶۸

«واضح است که صورت هنری باید بین ذهن یا حواس خود هنرمند و ذهن یا حواس دیگران قرار گیرد. اگر این را در نظر بگیری می بینی که هنر ضرورتا به سه قالب تقسیم می شود که از یک قالب به قالب دیگر پیش می رود. این قالبها عبارتند از قالب تغزل که قالبی است که در آن هنرمند صورت خیال خود را در رابطه بی واسطه با خودش عرضه می کند؛ قالب روایت قالبی است که در آن هنرمند صورت خیال خود را در رابطه بی واسطه با خودش و با دیگران عرضه می کند؛ قالب نمایش که قالبی است که در آن هنرمند صورت خیال خود را بی واسطه با دیگران عرضه می کند.»۲۷۶

اینها نمونه هایی مختصر از تاملات طولانی استیون در مورد هنر است. استیون شاعر است. او خود را کاهن تخیل لایزال می داند که نان روزانه احساس را به جسم درخشنده حیات ابد مدت بدل می کند.*

جویس نظر خوشایندی نسبت به وطن خود ایرلند نداشته است:« می دانی ایرلند چیست؟ ایرلند ماده خوک پیری است که بچه های خود را می خورد.»۲۶۳

او در چهره مرد هنرمند درجوانی، نسبت به مفهوم وطن ـ همانگونه که نسبت به مفهوم خانواده و کلیسای کاتولیک ـ موضعی تدافعی دارد. جویس نظر خود در باره ایرلند را نه یک باره، بلکه پس از زمینه سازی مفصلی که در جای جای داستان ـ و عمدتا به روش غیر مستقیم ـ انجام داده بر زبان می آورد و پس از این اعلام نظر نهایی است که از تصمیم خود به ترک وطن سخن می گوید: « سعی خواهم کرد با نوعی شیوه زندگی یا شوه هنری هر قدر که می توانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم و برای دفاع از خود فقط سلاحهایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز می دانم؛ سکوت، جلای وطن و زیرکی.»۳۱۹

در صفحات پایانی شیوه روایت داستان به یکباره تغییر می کند و جویس که دیگر ما را محرم استیون می داند یادداشتهای روزانه او را مستقیما در معرض دید ما می گذارد. یادداشت ماقبل آخر مربوط به ۲۶ آوریل است: «مادر لباسهای دست دوم تازه مرا مرتب می کند . حال دعا می کند و می گوید که ای کاش من در زندگی دور از خانواده و دوستان دریابم که دل چیست و چه احساس می کند. آمین. چنین باد! خوش آمدی، ای زندگانی! می روم تا برای هزار هزارمین بار با واقعیت تجربه رو در رو شوم و در بوته روح خود وجدان نا آفریده قوم خود را بسازم.»

جیمز جویس از پایه گذاران سبک ادبی جریان سیال ذهن است و چهره مرد هنرمند در جوانی از نخستین داستانهایی است که در این سبک نوشته شده است. از ویژگی های بارز دیگر این اثر بسیار مهم و تاثیر گذار، تغییر لحن روایت به اقتضای تغییر موقعیت است.

در آغاز که استیون بچه ای خرد سال است داستان با این جملات ـ که بسیار مورد توجه منتقدین است ـ آغاز می شود: « روزی بود و روزگاری بود و بس خوش روزگاری. یه گاو ماغ کشی بود که داشت از جاده رو به پایین می اومد یه پسر بچه ای را دید که اسمش بچه توکو بود...»

هنگامی که او پسر بچه ای مدرسه ای است جویس لحن دیگری را بر می گزیند: « عجیب بود که هیچ دوایی به او نداده بودند. شاید وقتی برادر میکائیل بر می گشت می آورد. می گفتند وقتی آدم توی درمانگاه است ناچار است شربتهای بد بو بخورد. اما حس می کرد که حالش بهتر از پیش شده است. خیلی خوب بود که آدم خرده خرده حالش بهتر شود. آن وقت یک کتاب به آدم می دادند...»۴۰

و زمانی که استیون دانشجو است لحن داستان همان است که در بحث او در مورد هنر آمد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                                                                  مشخصات کتاب: چهره مرد هنرمند در جوانی، جیمز جویس، ترجمه ی منوچهر بدیعی،انتشارات نیلوفر.

* نقل با تغییر از صفحه ۲۸۶، اشاره جویس به مراسم عشای ربانی است. 

پان


در اسطوره بین النهرینی گیل گمش، شخصیتی به نام انکیدو هست که خدایان او را بنا به درخواست مردم اروک بعنوان هماورد پهلوان بی همتا، گیل گمش آفریده اند:« بدنی نتراشیده داشت. موهای دراز چون زنان داشت که چین وشکن آن مانند موی نیسابا ایزد بانوی غله بود. بدنش چون بدن ساموکان  خدای گله، از مو های در هم بافته پوشیده بود. از انسانها چیزی نمی دانست. از سرزمینهای مزروع بی خبر بود. انکیدو با غزالان در پای تپه ها علف می خورد و با چار پایان هنگام نوشیدن از ماندابها رقابت می کرد. در نوشیدن آب  با گله های وحوش سهیم بود.»*

شکارچیان با حضور انکیدو جرئت نزدیک شدن به حیوانات را نداشتند. انکیدو دامهای آنان را از بین می برد و حیوانات را نجات می داد. آنان برای چاره جویی نزد گیلگمش رفتند و از او خواستند برای رام نمودن انکیدو زنی را نزد او بفرستد...

انکیدو با آن زن می آمیزد: « اما هنگامی که خرسند گشت، به میان چارپایان وحشی بازگشت. آنگاه وقتی غزالها او را دیدند؛ از وی رمیدند... انکیدو به دنبالشان رفت، اما گویی جسمش به رشته ای بند بود. هنگامی که شروع به دویدن کرد زانوانش سست شدند. چالاکی او از میان رفته بود و اندیشه یک انسان در دلش بود»*

 در اسطوره های یونانی، پان موجودی نیمی انسان و نیمی بز است که همچون ساموکان در اسطوره های بین النهری، نگهبان حیوانات است. شخصیت اصلی  پان مرد جوانی به نام گلان است. او فردی غیر اجتماعی است که در کلبه ای دور از شهر و در حاشیه جنگل تنها با سگ خود، ازوپ زندگی می کند. گلان روزی در مسیر کلبه به ساحل دریا از باران غافلگیر می شود و انباری پناه می برد. پس از دقایقی از بیرون صدایی می آید و دو مرد و یک دختر جوان با شتاب وارد انبار می شوند.

زندگی گلان پس از دیدن دختر در آن روز بارانی دگرگون می شود: « بهار بر محیط حکم فرما بود و جنگل رنگ طلایی به خود می گرفت.. .بی شک در وجود من هم بهار روی نموده بودو در بعضی لحظه ها خونم می کوفت، گویی صدای گامهایی بود.»

دختر این داستان همان نقشی را در زندگی گلان بازی می کند که آن دختر دیگر، در گیل گمش در زندگی انکیدو بازی کرد. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* حماسه گیل گمش، ن. ک. ساندرز، ترجمه دکتر اسماعیل فلزی.

مشخصات کتاب: پان، کنوت هامسون، ترجمه ی قاسم صنعوی، نشر گل آذین.

تربیت احساسات


پیش از این در بخش هفتم در باره ی رمان که به موضوع نخستین رمان مدرن اختصاص داشت، به جایگاه تاریخی تربیت احساسات، یا چنان که نام اصلی فرانسوی آن است؛ تربیت احساساتی«sentimentale L'Éducation »، اثرگوستاو فلوبر اشاره کردم و گفتم از مهم ترین دلایلی که این داستان را در مقام نخستین رمان مدرن می نشاند توصیفی بودن آن است.

استفاده از جملات توصیفی و تشریحی در داستان، سبب ایجاد تعلیق در روایت و کند شدن ضرباهنگ داستان می شود. فلوبر با آگاهی از این ویژگی، در تربیت احساسات به شکلی استادانه به توصیف آدمها، اشیا، محیط شهری، طبیعت و ... پرداخته است. او از تکنیک توصیف در این داستان چنان استفاده نموده که به نظر می رسد  به جای آن که به طور معمول توصیف را در خدمت فضا سازی قرار دهد، فضا را در خدمت توصیف ـ و به خصوص توصیف اشیا ـ قرار داده است. به عنوان نمونه:
 «سر انجام فردریک [شخصیت اصلی داستان] وارد نوعی اتاق خلوت شد که شیشه های رنگی به نحو گنگی روشنش می کرد. شبدرهایی بریده از چوب بالای درها را می آراست. پشت یک طارمی سه تشک ارغوانی  دیوانی را تشکیل می داد و نی یک قلیان پلاتین رویش افتاده بود. بالای شومینه به جای آینه قفسه ای هرمی شکل بود که روی تخته هایش مجموعه ای از چیزهای عجیب و غریب چیده شده بود: ساعتهای نقره ای قدیمی ، شاخ هایی از بلور بوهم ، سنجاقهایی با منجوق، تکمه هایی از یشم، گردن آویزهایی از مینا، مجسمه های کوچک چینی، یک عذرای کوچک بیزانسی با ردایی از نقره طلا کاری. و این همه در نوری غروب وار و طلایی با رنگ  آبی قالی ، باز تاب صدفی چارپایه ها و رنگ تند  دیوارهای پوشیده از چرم قهوه ای می آمیخت. در گوشه های اتاق روی پایه هایی گلدان هایی برنزی پر از دسته های گلی بود که عطرشان هوا را سنگین می کرد.»*
در این پاراگراف طولانی پس از وارد شدن فردریک به اطاق ـ چنان چه در بخش چهارم تاملاتی در رمان گفته ام ـ کرو نو متر روایت خاموش می شود و هیچ حادثه ای رخ نمی دهد. خواننده پس از آن جمله کنشیِ ورود فردریک به اطاق، با خود می گوید خوب بعد! و بعد فلوبر شروع به توصیف اتاق کرده است توصیفی که انگار تمامی ندارد. او با استفاده ازکلمات دست به نقاشی زده است و ما تابلوی اتاق را بنا بر ترتیبی که نقاش آن مایل است تماشا می کنیم.

از این قبیل توصیفات در سراسر تربیت احساسات چنان به فراوانی استفاده شده است که پیش از آن در رمان سابقه نداشته. اما این روند یک استثنای بسیار جالب دارد و آن آغاز بخش سوم ـ و به لحاظ موقعیت؛ دقیقا در ابتدای یک سوم پایانی ـ داستان است:

«صدای تیر اندازی هایی فردریک را از خواب پراند، و به رغم اصرارهای رزانت با همه توان بر آن شد که برود و ببیند چه خبر است.

به طرف شانزه لیزه رفت که صدای تیر اندازی  ها از آنجا آمده بود... مردانی روپوش به تن از کنارش گذشتند و داد زدند:

ـ نه، از آن طرف نه. طرف پاله رویال.

فردریک دنبالشان رفت. نرده های کلیسای آسونسیون را کنده بودند.کمی بعد در وسط خیابان چشمش به سه سنگ کنده شده از سنگفرش افتاد که بدون شک آغاز سنگر بندی بود، سپس ته بطری های شکسته و سیم های  فلزی رابرای آنکه راه  نفرات سواره نظام را سد کنند؛ ناگهان از کوچه ای جوان تنومند رنگ پریده ای بیرون جست که موهای سیاهش روی شانه اش می ریخت و عرق گیری با نقطه های رنگی به تنش بود. یک تفنگ دراز سربازی به دست داشت؛ با دمپایی به چابکی می دوید و ظاهر یک خوابگرد و چالاکی یک ببر را داشت. گه گاه صدای انفجاری می آمد.»*

اینها صحنه هایی از انقلاب 1848 است که موجب سرنگونی لویی فیلیپ و استقرار جمهوری دوم فرانسه شده است. فلوبر در این بخش تا آنجا که شورشیان وارد کاخ  رها شده سلطنتی می شوند ـ به تناسب تغییر موقعیت ـ به شیوه ای چنان متفاوت نوشته است که به دشواری می توان پذیرفت نویسنده این بخش همان نویسنده قبل و بعد از آن باشد. به علاوه او ماجرای هجوم جمعیت عاصی به کاخ و رفتار آنان را با رعایت حد اکثر ایجاز، چنان قوی و موثر به تصویر کشیده است که نظیرش را در عرصه داستان نویسی کمتر می توان یافت.

___________________________________________

*: نقل از تربیت احساسات ـ ترجمه مهدی سحابی ـ نشر مرکز

سنتائور


سنتائور نام رمانی جذاب و تاًثیر گذار است از جان آپدایک.

داستان دو لایه، یا شاید بهتر است بگوییم دو رویه دارد: یک رویه اسطوره ای و یک رویه ی رئال. در رویه ی اسطوره ای که داستان با آن شروع و تمام می شود سنتائوری به نام شیرون که معلم آشیل بوده، در کلاس درس در اثر شیطنت بچه ها دچار جراحت و راهی تعمیرگاه می شود تا رب النّوع صنعت کار، هفائستوس، درد او را چاره کند. درپایان این بخش(اسطوره ای)، زئوس که عاشق دوست قدیمی خود است، او را به شکل یک صورت فلکی به آسمان سنجاق و جاودانی می کند تا او «گاهی بر فراز و گاهی در زیر افق» در تعیین مقدرات آدمیان مشارکت کند.

در رویه ی رئال، دو روز از زندگی یک معلم افسرده و خودکم بین به نام جورج کالدول و پسر نوجوان او به نام پیتر، که به یک بیماری پوستی موروثی بسیار نادر مبتلا است، روایت می شود.

سنتائور به جز فصل کوتاه پنجم که یادنامه جورج کالدول و نوشته یکی از شاگردان او است، دو راوی دارد؛ دانای کل و پیتر. بخشهای سوررئال توسط دانای کل روایت می شود و راوی بخش رئال پیتر است.

پیتر داستان را در زمانی دورتر نه برای ما بلکه برای شریک زندگی اش روایت می کند:« پدر و مادرم حرف می زدند. حالا اغلب اوقات در دل سکوت از خواب بیدار می شوم ... اما آن روزها همیشه وقتی بیدار می شدم، صدای حرف زدن پدر و مادرم در گوشم بود، صدایی که حتی در زمان توافق و سازش هم چاشنی بحث و جدل داشتند و لبریز از حیات بودند... پانزده ساله بودم و سال ۱۹۴۷ بود.»

پدر و پسر ـ که شاگرد همان مدرسه ای است که پدر در آن معلم علوم است ـ یک روز صبح زمستانی مطابق معمول با عجله به قصد مدرسه از خانه، که جایی در یک مزرعه در حومه شهر است، خارج می شوند؛ آنها در برگشت دچار مشکلاتی می شوند و ناگزیر دو شب را خارج از خانه ـ یک شب در یک هتل و شب دوم در منزل یکی از آشنایان ـ  به صبح می رسانند. و در این اثنا بین آن دو اتفاقاتی می افتد که باعث تغییر در نگرش و احساس  پسر نسبت به پدر می شود.

تغییر نگاه پیتر به پدرش دلایلی دارد که باید داستان را خواند و آنها را دریافت ونتایجی نیز دارد که یکی از آنها به خصوص جالب توجه است و آن، تغییر در شیوه همراهی آن دو است.

شب اول جورج و پیتر ماشین قدیمی را که خراب شده  ترک می کنند و قدم زنان به سمت شهر می روند. پیتر با عجله از پی پدر می رود اما هر چه تلاش می کند نمی تواند آن یک قدمی که بین او و پدرش فاصله می اندازد را پر کند و در کنار او قرار بگیرد.

 شب دوم آنها که در بوران برف گیر کرده اند باز ناگزیر می شوند ماشین را ترک کنند اما این بار« پیتر از ماشین خارج می شود و تا مدتی، جلوتر از پدرش راه می رود ... برای پیتر سخت است که پایش را درست روی جای پای پدرش [در برف] بگذارد، کاری که می گفتند سرخپوستها انجام می داده اند.»(۲۷۶) این وضعیت تنها لحظاتی کوتاه دوام می آورد؛ پس از آن پدر در کنار پسر ـ و نه جلوتر از او ـ قرار می گیرد، بدنش را در مقابل باد سپر سر و صورت پسر می کند و کلاه خود را بر می دارد و بر سر او می گذارد.

آنها سومین شب ماشین را کنار بزرگراه ـ که مسیر تنها تا آنجا برف روبی شده ـ پارک می کنند و از میان جاده فرعی پوشیده از برف به سمت خانه می روند. پیتر همانند شب اول پشت سر پدر است؛ اما در این فاصله چنان که گفتم چیزی تغییر کرده است؛ اواین بار دیگر نه تلاش می کند همانند شب اول به پدر برسد و نه همانند شب دوم سعی می کند تا از او پیش بیافتد؛ اوتنها می خواهد پای خود را که تا قوزک در برف فرو می رود جای پای پدرش بگذارد، گرچه  این کار مانعی دارد و آن بلندی زیاد گامهای پدر است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: سنتائور، جان آپدایک، ترجمه ی سهیل سمّی، انتشارات مروارید.


کبوتر


کبوتر اثر پاتریک زوسکیند داستان بیست و چهار ساعت از زندگی یک مرد تنها و منزوی به نام یوناتان نوئل است که سی سال است در یک اتاق کوچک زیر شروانی ـ که بیشتر شبیه کابین یک کشتی یا کوپه یک قطار است تا اتاق ـ در یک مجتمع مسکونی در پاریس زندگی می کند.

« هنگامی که ماجرای آن کبوتر برای یوناتان نوئل اتفاق افتاد و ظرف مدت کوتاهی زندگی او را زیر و رو کرد، بیش از پنجاه سال از عمرش می گذشت و درست یک دوره بیست ساله از زندگی اش را با یکنواختی تمام پشت سر گذاشته بود و هرگز تصورش را هم  نمی کرد که زمانی حادثه مهم دیگری جز مرگ برایش اتفاق بیفتد ... » 

داستان پس از این آغاز در یک فلاش بک دو سه صفحه ای ـ مثل مستندهای ساخت گادفری رجیو (اگر درست به خاطر داشته باشم زندگی بدون توازن او) که در آن رفت و آمد یک شب تا صبح یک خیابان شلوغ با دور خیلی تند در یکی دو دقیقه نمایش داده می شود ـ با دور خیلی تند روایت می شود و خواننده در جریان کودکی یوناتان تا آمدن به پاریس ، یافتن شغلی به عنوان نگهبان بانک و استقرار او در اتاق زیر شیروانی قرار می گیرد.

پس از آن سرعت روایت کند می شود و یوناتان را می بینیم که با دقتی وسواس گونه از پشت در به صداهای راهرو گوش می کند تا مطمئن شود کسی حین رفتن به توالت مشترک مجتمع با او برخورد نخواهد کرد؛ و وقتی خاطر جمع شد پا به راهرو می گذارد و بلافاصله چشمش به یک کبوتر می افتد که « به فاصله کم تر از بیست سانتی متر در بازتاب نور شیری رنگ صبحگاهی که از پنجره می تابید، جلوی در اتاقش نشسته بود. با بالهای شیری رنگ صبحگاهی که از پنجره می تابید، جلوی در اتاقش نشسته بود. با پنجه های سرخ و بال و پر خاکستری رنگ و براقش روی کاشی های سرخ رنگ راهرو کز کرده بود: همان کبوتر.»

ممکن است من وشما فکر بکنیم یک کبوتر که نمی تواند مشکلی ایجاد کند. اگر خیلی از وجودش ناراحتیم می توانیم بگیریمش یا کیش اش کنیم تا از هر جا که آمده از همانجا خارج شود؛ اما یوناتان مثل ما فکر نمی کند: « اگر قرار بود یوناتان آن لحظه را کامل توصیف کند، می گفت تا سرحد مرگ ترسیده است. اما این حرف صحت نداشت؛ چون ترس کمی بعد از آن لحظه وجودش را فرا گرفت. او ابتدا تا سرحد مرگ مات و مبهوت شده بود.»

شاید اگر ما بودیم برای ایجاد  بهت و وحشت در یوناتان، مثلا یک جنازه را پشت در اتاق او می گذاشتیم؛ اما تصمیم در این باره با نویسنده است نه ما؛ و او کبوتر را انتخاب کرده است. کبوتر چنان ترسی در یوناتان ایجاد می کند که او سراسیمه به اتاق بر می گردد و برای اولین بار با اکراه هر چه تمام تر در دستشویی کوچک اتاقش ادرار می کند و بعد از شستن آن، چمدانش را می بندد و اتاقش را که بخش عمده پول خرید آن را نیز پرداخته، برای همیشه ترک می کند.

اگر فکر کرده اید حین خواندن داستان می توانید به وحشت غیر قابل توصیف یوناتان از یک کبوتر بخندید سخت در اشتباهید. شما نه می توانید به این ماجرای ظاهرا ساده بخندید و نه می توانید داستان را که تازه اوایل آن هستید رها کنید.

به شما اطمینان می دهم که تا پایان داستان هیچ کدام از اتفاقات، مهم تر از دیده شدن کبوتر در راهرو نخواهند بود و با این وجود به شما قول می دهم که کبوتر همان گونه که در پشت جلد کتاب آمده است «درست مانند یک تند باد» شما را در بر خواهد گرفت و تا آخرین کلمات، رهایتان نخواهد کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: کبوتر، پاتریک زوسکیند، ترجمه ی فرهاد سلمانیان، نشر مرکز.

پ. ن: پاتریک زوسکیند نویسنده رمان پر فروش عطر، با یک نسخه مشهور سینمایی است.