
« عصر ما بیش از سده های هجدهم و نوزدهم نیازمند نیروی ایمان است. تصور کنید اگر مردانی مانند گوته و شلی و ولز سالها در [ اردوگاه مرگ] بوخنوالد زندانی می شدند، به چه هیات از آن بیرون می آمدند؟ مسلما نه به صورتی که داخل شده بودند... در روزگار ما مردانی از لحاظ خلق و خوی و استعداد طبیعی مشابه گوته و شلی و ولز، اغلب یا شخصا یا از راه همدردی، چیزهایی را آزموده اند که بیش و کم مانند زندانی شدن در بوخنوالد است. ارول یکی از این مردان بود. او عشق پاک و بی بی غش خویش را به حقیقت نگاه داشت و از آموختن حتی دردناکترین درسها هم روی بر نتافت. اما با این همه از امید دست بر داشت... آنچه در مردانی مانند ارول می یابم نیمی، و تنها نیمی، از چیزی است که جهان بدان نیاز دارد. نیم دیگر را هنوز باید جست.»
برتراند راسل، از مقدمه ی کاتالونیا
کاتالونیای جورج اورول همانند امیدِ آندره مالرو و زنگها برای که به صدا در می آیدِ ارنست همینگوی، حاصل دوره حضور نویسنده در جنگ داخلی سه ساله اسپانیا است. تاریخ انتشار امید و کاتالونیا به ترتیب ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸( سالهای دوم و سوم جنگ) است، و زنگها برای که به صدا در می آید در ۱۹۴۰، یک سال پس از خاتمه جنگ منتشر شده است.
هربرت جورج ولز که راسل نام او را در کنار گوته و شلی آورده است، نویسنده مشهور داستانهای تخیلی از جمله ماشین زمان است. او به علاوه مولف کلیات تاریخ است که از سالهای نوجوانی از منابع تاریخی بسیار مورد علاقه من بوده وهست.
جورج ولز در فصل سی و نهم کلیات تاریخ در ذیل عنوان شور بختی اسپانیا، به طور فشرده به ماجرای جنگ داخلی ۱۹۳۹ ـ ۱۹۳۶ این کشور پرداخته است. او می گوید: «... اسپانیا [در جنگ داخلی] شد صحنه آزمایش سه گروه عمده نیروهای جهان... نخست دلبستگی گروهی بود به سنتها و منافع و شئون و امتیازات گوناگون بسیار... این نیرو را با روحانیانش و سلطنت و سپاهیان و توانگران و تنگدستانش نظام کهن می خوانیم... نیروی دوم میلیتاریسم است که کشورستانان ماجراجو و سربازان راهزن هستند... اینان هیچ اندیشه آفریننده و سازنده ندارند... نظام کهن با روی کار آمدن اینان دیر یا زود جان می گیرد... نیروی سوم از دو نیروی دیگر پیچیده تر و آشفته تر است... اکنون در صحنه پیکار اسپانیا این دسته های گوناکون و پراکنده و سازمان نایافته نیروی سوم به سوی هم روی آوردند تا کوششی برای رسیدن به خواهشهای بزرگ خود به جای آورند. داوطلبان فراوان برای به[دولت] چپهای اسپانیا از هر گوشه جهان سازیر شدند تا در یابند که همه یک روح دارند ولی در عمل و شیوه کار پراکنده و گوناگونند و پنداری چاره ای هم نیست. چنانکه حتی در برابر حمله بی امان و سخت دشمن هم با هم یگانه و هم پشت نمی شدند... »
جورج اورول ـ همانند آندره مالرو و ارنست همینگوی ـ یکی از آن گروه داوطلبانی است که برای کمک به دولت چپگرای اسپانیا، از هر گوشه جهان به آن کشور سرازیر شدند؛ و کاتالونیا، ماجرای پیوستن اورول ـ به قول جورج ولز ـ به کوشش و جوشش نیروی سوم در راه دستیابی به آن خواهشهای بزرگ است؛ کوششی که اورول نتایج موقت آن را چنین بر شمرده است: «بسیاری از انگیزه هایی که معمولا بر زندگی متمدن حکمفرماست مانند تبختر و جلوه فروشی و پول پرستی وترس از رئیس و غیره از بین رفته بود... احدی به اسم ارباب مالک کسی نبود. شک نیست که چنین وضعی نمی توانست ادامه پیدا کند. مرحله ای بود محلی و موقت از بازی عظیمی که در صحنه گیتی جریان داشت. اما به هر حال آنقدر دوام داشت که در کسانی که این این وضع را تجربه و درک کردند تاثیر بگذارد. هر قدر هم کسی در آن هنگام بد گویی و نفرین می کرد، بعدا پی می برد که به چیزی غریب و گرانبها برخورده است. انسان در حوزه ای از جامعه زندگی می کرد که امید رایجتر از دلمردگی و بیدردی و سرد باوری و بی اعتقادی بود... برابری در هوا استنشاق می شد. »۱۴۶
اورول در خط مقدم جبهه از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله قرار می گیرد : « احساسی بود کمابیش مثل اینکه در وسط یک انفجار هستم. از تمام دور و برم صدای مهیبی برخاست و برق کورکننده ای زد و دچار تکان وحشتناکی شدم ـ درد نبود، تکان بسیار شدیدی بود مثل اینکه دست به سیم برق زده باشم، توام با احساس ضعف مفرط، احساس اینکه ضربه ای خورده ام و جمع و مچاله و هیچ شده ام... فکر می کنم مثل احساس کسی بود که صاعقه بر سرش فرود آمده باشد. آنا فهمیدم که تیر خورده ام... لحظه ای بعد زانوانم تا شد و افتادم.»۲۳۹
اورول برای معالجه به پشت جبهه منتقل می شود و در این حین، همان گونه که جورج ولز گفته است، نیروی سوم دچار تفرقه و تشتت می شود و سازمانی که او به آن پیوسته است، توسط همان دولتی که وی برای حمایت از آن جنگیده، غیر قانونی اعلام می شود. در پایان کتاب، اورول بیمناک از سرنوشت خود، پس از چند روز آوارگی در بارسلون، به همراه همسر خویش اسپانیا را ترک می کند: « به نظر سفیهانه می رسد ولی چیزی که هردو[ تنها چند روز پس از خروج از اسپانیا] می خواستیم این بود که دوباره در اسپانیا باشیم. با اینکه این امر به هیچ کس کوچکترین سودی نمی رساند و ای بسا امکان داشت زیانمند باشد، اما هر دو دلمان می خواست مانده بودیم و همراه دیگران به زندان می رفتیم. تصور نمی کنم موفق شده باشم بیش از کمی از ارزش و معنایی را که آن چند ماه در اسپانیا برایم داشت به قالب بیان بیاورم. برخی از رویدادهای برونی را ثبت کرده ام ، اما نمی توانم احساسی را که این رویدادها در درونم گذاشته ثبت کنم: احساسی که سراسر با منظره ها و رایحه ها و صداها در آمیخته است و با نوشتن قابل بیان نیست: بوی سنگرها، منظره طلوع آفتاب کوهستان که دامنه آن به افقهای تصور ناپذیر می کشید، صدای گلوله که به ترک خوردن یخ می ماند، غرش و تابش انفجار بمبها، نور سرد و سفید بامداد بارسلونا، صدای گرپ گرپ پوتینها در محوطه سر باز خانه ...
این جنگ ... اغلب خاطراتی بد و ناگوار برایم گذاشته است اما با این حال دلم نمی خواست در آن شرکت نداشتم. وقتی کسی چنین فاجعه ای را دیده باشد ... حاصل کار لزوما سرخوردگی و سرد باوری نیست. شگفت آنکه این تجربه نه تنها ایمان مرا به پاک نهادی و خوبی آدمیان کاهش نداده است بلکه بیشتر هم کرده است.»۲۹۰
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کاتالونیا، جورج اورول، ترجمه ی عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمی

ازهمان شروع کتاب می شود حدس زد که آب کردن داستانی پر رمز و راز است: «مردم آنچه را مارتین پمبرتون به عنوان حقیقت محض می گفت، درست نمی فهمیدند. آخر او رمانتیک تر و زجر کشیده تر از آن بود که رک و راست حرفش را بزند... همین شد که وقتی اینجا و آنجا زیر لبی گفت که پدرش هنوز زنده است، ماها که حرفهایش را شنیدیم و پدرش را یاد داشتیم این طور برداشت کردیم که کلا دارد در باره سلطه ماندگار شر و تبه کاری حرف می زند.»
زمان داستان اواخر قرن نوزدهم و چند سالی پس از جنگهای داخلی آمریکا است و داستان مثل بقیه آثار دکتروف ترکیبی از رخدادهای تاریخی و تخیلی است. داستانهای دکتروف شبیه جدول کلمات متقاطع اند. جدولی که خانه های سیاه آن رخدادهای مستند تاریخی اند و خانه های سفید را نویسنده با قدرت تخیل سرشار خود پر می کند. هر کدام از داستانهای دکتروف در عین حال بخشی از تاریخ شهر زادگاه او یعنی نیویورک اند. دکتروف خود از قول راوی آب کردن می گوید: «باید به شما هشدار بدهم که من با همه بی طرفی ام چیزهایی را گزارش می دهم که خیالات یک پیرمرد است. این ها همه بر روی هم یک شهر را شکل می دهند، یک بندر بزرگ و شهر صنعتی قرن نوزدهم، من به این شهر فرود می آیم و آدم هایی را پیدا می کنم که با آنها آشنا شده ام... مردم این شهر فکر می کنند نیویورک است، اما شما می توانید آن را جای دیگری تصور کنید.»۷۲
مارتین پمبرتون به فاصله کوتاهی پس از آن که اینجا و آنجا اعلام می کند که پدر مرده خود را زنده و سالم به اتفاق چند نفر دیگر سوار بر کالسکه ای دیده است، ناپدید می شود. راوی داستان روزنامه نگاری حرفه ای است و به اقتضای شغل خود اطلاعات وسیعی از دم و دستگاه اداری و شهری نیویورک و مقامات و کله گنده ها ی شهر، که پدر مارتین یکی از آنها بوده، و زد وبند های آنان دارد. او نگران از ناپدید شدن دوست وهمکار خود، به جستجوی او می پردازد و در این کار از یک مامور پلیس کمک می خواهد؛ « نمی توانید تصور کنید که تا چه حد این کار عجیب و غریب بود که من یا هر کس دیگر در شهر نیویورک برای چنان موضوعی به یک مامور پلیس اعتماد کند. شهربانی سازمان دزدهای جواز دار بود. گاه گاهی دزدی هایشان را به خاطر تمرین با باتوم روی کله مردم موقتا تعطیل می کردند. »۱۰۱
جستجوی مشترک روزنامه گار و پلیس نتیجه منجر به کشف محلی می شود که پولدارهای نیویورکی آنجا در شرایطی گلخانه ای و به صورت گیاهی برای دست یابی به نامیرایی آزمایشی نگهداری می شوند، و نهایتا داستان با صحنه هایی ملودرام خاتمه میابد.
پشت جلد کتاب مطلب جالبی از یک نشریه در مورد دکتروف و آب کردن آمده است: « همان نقشی را که چارلز دیکنز نسبت به لندن داشت، اکنون دکتروف نسبت به نیویورک دارد. او مانند دیکنز، ضمن هم دردی با سوژه های خود، به درون اعماق فساد نیشتر می زند.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: آب کردن، ای. ال. دکتروف، ترجمه یابراهیم اقلیدی، انتشارات کند و کاو.

از بیرون سرماست
واز درون گرسنگیَژ
دو دشمن سرسخت
که بی امان بر ما می تازند.
و اینک دشمن سومین:
...
شاندور پتوفی، سگها و گرگها، ترجمه محمود تفضلی و آنگلا بارانی
با وجود آن که گرسنه اولین داستان منتشر شده ی کنوت هامسون است، بسیاری آن را برجسته ترین و با اهمیت ترین اثر داستانی او می دانند.
دلیل اهمیت تاریخی گرسنه آن است که کنوت هامسون با این داستان در واقع گامی جدی و بزرگ در جهت پایه گذاری سبکی در داستان نویسی برداشته است که جریان سیال ذهن نام گرفته است.
این داستان، عمدتا تک گویی درونی مرد جوان نویسنده ایدستخوش فقر و گرسنگی در هوای شهر سرد اسلو است که دائما با پلیس مشکل پیده می کند؛ مردی که نمی تواند کسی جز خود کنوت هامسون باشد و نه به دلیل شباهت های ای زندگی این دو به یکدیگر؛ بلکه، و به ویژه به این جهت که ممکن نیست بدون تجربه مستقیم و عمیق شخصی، بتوان داستانی چنین قوی و جاندار در مورد گرسنگی، وشاید بشود گفت تنها در مورد گرسنگی! نوشت. چرا که جز گرسنگی ادواری و تکراری مرد جوان؛ بزرگترین حوادث این داستان اتفاقاتی کاملا ساده و پیش پا افتاده مثل پذیرفتن گه گاهی مقاله ای ازشخصیت اصلی و پرداخت مبلغ ناچیزی بابت حق التحریر به او، یا اشتباه شاگرد مغازه دار و برگرداندن باقی مبلغ پولی است که او نپرداخته است.
گرسنه بیش از هر داستان پیش از خود، به جنایت و مکافات داستایفسکی شبیه است. البته جنایت و مکافاتی بدون جنایت، بدون مکافات، و چنان که گفته شد، بدون اتفاقات بزرگ و مهم!
گرسنه، من را به یاد شعری از شاعر فرانسوی، ژاک پره ور انداخت. در آن شعر هم مردی هست که چند روز است چیزی نخورده و مرتبا به خود امید می دهد که وضعیت تغییر خواهد کرد چرا که دیگر از حد تحمل او خارج شده است و با این وجود چیزی تغییر نمی کند و او کماکان گرسنه است. در جایی از شعر توجه مرد آواره به یک قوطی کنسرو ـ تا جایی که یادم است ساردین ـ در پشت شیشه یک مغازه جلب می شود. شاعر می گوید مسئولیت حفظ ماهی های کنسروی با قوطی ها است. قوطی های کنسرو را شیشه مغازه ها از دستبرد حفاظت می کنند و در این سلسله مراتب بالاخره این پاسبانها هستند که محافظت از شیشه مغازه ها را به عهده دارند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: گرسنه، کنوت هامسون، ترجمه ی احمد گلشیری، انتشارات نگاه.

ویکتوریا نام رمانی تغزلی است از کنوت هامسون. این داستان واریاسیون دیگری است بر تم مورد علاقه نویسنده، عشق نافرجام. در اثر عاشقانه ی دیگر او پان، گره های روانی دختر، ادواردا است که مانع پیوستن او و معشوقش به یکدیگر است. اما در ویکتوریا این خاستگاههای اجتماعی به شدت متفاوت یوهانس و ویکتوریا است که مانع اصلی است. یوهانس پسر آسیابان و ویکتوریا دختر ارباب و قصر نشین است.
کنوت هامسون نویسنده ای شاعر است. کلام او در ویکتوریا گاه چنان اوج می گیرد و چنان شاعرانه می شود که خواننده فراموش می کند در حال خواندن داستان است و نه شعر:
« عشق چیست؟ نسیمی که در میان گلها می وزد ؟…آه ! نه، تابندگی طلایی رنگی که خون را در می نوردد. عشق نوایی گرم و شیطانی است که حتی دل سالخوردگان را به تپش در می آورد . عشق چون گل مینایی است که با رسیدن شب کاملا گشوده می شود و شقایقی است که دمی آن را فرو می بندد و کمترین تماس سبب نابودی اش می شود.»
آه! عشق شبی تابستانی است که آسمانی پرستاره و زمینی عطر آگین دارد ولی از چه رو سبب می شود که جوان راه های پنهانی را در پیش گیرد و از چه رو مرد پیر را بر آن می دارد که در اتاق خود در کنج انزوا قد برافرازد؟ آه!عشق قلب انسانها را به قارچ زاری ، به باغی پر بار و گستاخ بدل می کند که در آن قارچ های مرموز بی شرم می روید.»
« عشق نخستین سخن خداوند است ... هنگامیکه گفته:« روشنایی باشد»، عشق زاده شده است و هر چه که او آفریده بسیار خوب بوده است و او نخواسته چیزی را تغییر دهد و عشق منشا جهان و ارباب دنیا بوده است. »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: ویکتوریا، کنوت هامسون، ترجمه ی قاسم صنعوی، انتشارات گل آذین.

شهرهای ناپیدا اثر ایتالو کالوینو کتابی بسیار جذاب و خواندنی است که نمی توان نامی بر آن گذاشت. این اثر در واقع "شهرانه"های کالوینو است. شهرهای ناپیدا، مجموعه شعر نیست اما بیش از هر چیز به یک مجموعه شعر شبیه است. کالوینو خود در مورد آن می گوید: «این کتاب قطعه به قطعه بوجود آمد؛ بعضی مواقع فاصله زمانی بین قطعات آن نیز بسیار طولانی بود، همانند اشعاری که بر روی صفحات می نوشتم، احساسات پراکنده خود را گرد میآوردم. در نویسندگی، روش طبقه بندی را انتخاب کردهام: کلاسور های متعددی دارم که اوراق نوشته و حتی چرکنویس ها و دستنویس هایـی که در آینده خواهم نوشت را طبق آنچه در سر دارم، درون آنها همانند پوشه نگهداری می کنم. پوشه ای دارم از اشیاء، پوشه ای دیگر در مورد حیوانات، پوشه ای برای انسانها، ... در یکی از آنها، صفحاتی در مورد شهرها و برداشت خودم از آنها را جمع آوری می کنم و در پوشه دیگری شهرهای تخیلی، مدینه های فاضله که خارج از فضا و زمان هستند را متصور می شوم. وقتی پوشه ها به اندازه کافی پر ورق شدند، شروع می کنم به فکر کردن در مورد اینکه از میان آنها چه معجونی می توانم بیرون بیاورم. بدین طریق، نوشته های پراکنده شهرها را در طول سالهای اخیر و تا مدت مدیدی به دنبال خود بردم و اینجا و آنجا، نوشته ای بر آنها افزودم. برای مدتی فقط شهر های مملو از غم و اندوه در نظرم مجسم می شد و برای مدتی دیگر، فقط شهرهای شاد و سرزنده.
زمانی رسیده بود که شهر ها را با ستارگان آسمان مقایسه می کردم، زمانی دیگر چشمم بر آشغالدانی های هرچه بیشتری دوخته می شد که روز به روز، حومه شهرها را در خود فرو می برند. گویـی دفترچه خاطراتی شده بود که احوال و احساسات درونی مرا، روزانه دنبال می کرد؛ همه چیز بالاخره به تصویر شهرهایی خیالی تبدیل می شد... برای ما، شهر امروزی چه چیزی است؟ فکر می کنم در این کتاب چیزی همانند آخرین عاشقانه خود در مورد شهرها را نوشته باشم، البته این کار را زمانی انجام داده ام که زندگی در آنها مشکل تر از همیشه شده است.»
قالب شهرهای ناپیدا، گزارش مارکو پولو به خان مغول، قوبلای خان، از شهرهایی است که در طول سفر خود دیده است: «معلوم نیست که قوبلای خان سخنان سفیرش را در باره شهر هایی که به آنها سفر کرده است را باور دارد یا نه. اما مسلما امپراطور مغول به گزارشات جوان ونیزی با ولع و کنجکاوی بیشتری گوش می دهد تا به سخنان دیگر سفیران یا فرستدگان ویژه خود.»
تمام شهرهای این گزارش اسم های زنانه دارند و هر کدام در یک گروه پنج تایی با عنوانی جداگانه دسته بندی شده اند. برای مثال پنج شهر، گروه "شهرها و حافظه" یک تا پنج را تشکیل می دهند و پنج شهر دیگر در گروه "شهرها وآرزو" قرار دارند. اسامی بعضی از گروهای دیگر؛ شهرها و نشانه ها، شهرهای بلند بالا، شهرها و داد و ستدها، شهر های پیوسته ... وبالاخره شهرهای پنهان است. کتاب مجموعا نه فصل دارد که در هر فصل تعدادی شهر از گروها ی مختلف بدون رعایت شماره از پی هم آمده اند. در ابتدا و انتهای هر فصل مارکوپولو و قوبلای خان را در موقعیتهای مختلف از جمله در حال تفکر و گفتگو با یکدیگر می بینیم.
پایان کتاب گفته ای از مارکوپولو است ـ که نویسنده می گوید تقریبا تمام منتقدین کوشیده اند آن را به عنوان جمع بندی کتاب به حساب بیاورند؛ نظری که کالوینو چندان با آن موافق نیست: « جهنم آدمها مربوط به آینده آنها نیست؛ ... همین است که در مقابل ما است، جهنمی که هر روز در آن زندگی می کنیم و با در کنار هم بودن آن را تشکیل می دهیم. برای رنج نبردن از این وضع ، دو راه حل وجود دارد. راه اول برای بسیاری از آدمها آسان است: جهنم را قبول می کنند، جزئی از آن می شوند و دیگر آن را نمی بینند. دومی راهی است پر خطر که نیازمند توجه ، شناخت و استمرار است: جستجو و توانایی تشخیص اینکه چه کسی و چه چیزی، در میان جهنم، جهنمی نیست، و اینکه آن را تداوم بخشید و برای آن جا باز کرد.»
تعداد شهرهای ناپیدا و رویایی کالوینو پنجاه و پنج تا است. داستان هر کدام از این شهرها که دو ـ سه صفحه بیشتر نیست را می توان از هر کجای کتاب به طور تصادفی ا نتخاب کرد و خواند و لذت برد.
ـ « می گویند [شهر زبیده] چنین بنا شده است: مردانی از ملل مختلف جملگی و در یک شب خوابی یکسان دیده اند: در دل شب، در شهری ناشناخته، زنی را به خواب دیدند که می دوید، با گیسوانی بلند و تنی فریبا. به دنبالش رفتند و در آخر همه او را گم کردند. پس از این خواب، آنها تصمیم گرفتند تا شهری بسازند همچون شهر رویاهایشان. هر یک در ساخت کوی و برزن از مسیر تعقیب آن زن در رویا پیروی کرد و در نقطه ای که رد زن را گم کرده بود فضا و دیوارها را متفاوت از رویا چنان ساخت که دیگر نتواند بگریزد.»(شهرها و آرزو۵)
ـ « واقعیت آن است که این شهر[آرمیلا] نه دیوار دارد نه سقف و نه کف: هیج چیز در آن نیست که آن را به یک شهر شباهت دهد مگر لوله های آب رسانی که به جای دیوار خانه ها به طور عمودی بالا می روند و در محلی که سقف طبقات باید باشد از هم جدا و شاخه شاخه می شوند: جنگلی از لوله ها که به شیرهای آب، دوشها، سیفونها و سرریزها منتهی می شوند. در برابر آسمان سفید، چینی دستشویی ، وان حمام یا چینی های دیگر می درخشند. مثل میوه هایی دیررس بر روی شاخه های بی برگ.»(شهرهای بلند بالا۳)
ـ« این شالوده شهر [اکتاویا] است: توری که به عنوان محل عبور و حائل استفاده می شود. مابقی به جای این که به طرف بالا بروند، به زیرآویزان هستند: پله های طنابی، ننوها، خانه های کیسه ای شکل، چوب رختی ها، ایوان های شبیه قایق، مشک های آب ... تیرچراغ برق و گلدانها با برگ های آویزان.
معلق بر فراز پرتگاه، زندگی ساکنان اکتاویا بی ثباتی کمتری نسبت به دیگر شهرها دارد. آنها میدانن که مقاومت توری شان حدی دارد.»(شهرهای بلند بالا ۵)
ـ خدایانی از دو نوعُ شهر لآندرا را حمایت می کنند. ... نوع اول آنهایی هستند که دم در خانه ها، در ورودی ها ، نزدیک جالباسی ها و در محل نگهداری چترها جای دارند، در اسباب کشی خانواده را همراهی می کنند و به هنگام تحویل کلید، در خانه های جدید مستقر می شوند.
نوع دوم، در آشپزخانه ها جای دارند و ترجیح می دهند زیر قابلمه هایا در لوله دودکش اجاق ها یا درون پستوی انبارها پنهان می شوند. آنها جزئی از خانه اند و وقتی خانواده ای آنجا را ترک می کند، پیش ساکنان جدید می مانند.»(شهرها و اسامی۲)
_________________________________________
مشخصات کتاب: شهرهای ناپیدا، ایتالو کالوینو، ترجمه بهمن رئیسی، انتشارات کتاب خورشید.