مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

رویای سلت


رویای سلت که رمان ماقبل آخر ماریو بارگاس یوساست، داستانی زندگی نامه‌ای، و به تعبیری تاریخی، و نسبتاً حجیم با شیوه‌ی روایتی ساده است که بر اساس زندگی دیپلماتی انگلیسی ـ ایرلندی (و بعدها ملی گرایی ایرلندی) به نام سر راجر کیسمنت و از نگاه او نوشته شده است.

رویای سلت پانزده فصل با شماره و ‌یک مؤخره دارد و شامل سه بخش به اسامی ‌کنگو، آمازون و ایرلند است. مدخل کتاب جمله‌ای از مقاله‌ی "نشانه‌های پروتئوس" اثر مقاله نویس پاراگوئه ای خوسه انریکه رودو* است: «هر کدام از ما نه ‌یک فرد بلکه، متوالیاً، افراد متعددی است. و این شخصیت‌های متوالی، که از دل ‌یکدیگر بیرون می‌آیند، معمولاً بین خودشان غریب‌ترین و حیرت انگیزترین تضادها را آشکار می‌سازند.»

یوسا نوبل ادبیات را درسال۲۰۱۰، همان سال انتشار نخست رویای سلت، دریافت کرده است. در بیانیه‌ی آکادمی‌ سوئد «‌ترسیم ساختارهای قدرت و تصویر‌سازی تاًثیر‌گذار از مقاومت، عصیان و ناکامی‌های فردی» دلیل اعطای جایزه به اوعنوان شده است. یوسا در رویای سلت عیناً همان کاری را انجام داده که در بیانیه نوبل آمده است. او در این داستان جذاب و خوشخوان، ضمن نشان دادن ساختار حاکمیت‌های استعماری بلژیک و انگلستان در کنگو و ایرلند، و همچنین تشریح ساختار قدرت کمپانی‌های استثمارگر کائوچو در آفریقا و آمریکای لاتین، عصیان، مقاومت، پیروزی و شکست‌های راجر کیسمنت و همفکران و همراهان او در مبارزه با استعمار و استثمار را به شکلی بسیار تأ ثیر گذار به تصویر کشیده است.

زمان داستان حد فاصل تولد کیسمنت در۱۸۶۴ تا فرجام کار وی در نیمه‌ی جنگ اول جهانی(۱۹۱۶) است. در شروع داستان، او که به اتهام خیانت به بریتانیا محاکمه و محکوم شده، در زندانی در انگلستان منتظر اعلام نظر در خصوص درخواست بخششی است که تسلیم دولت کرده است. فصل‌های کتاب ‌یک در میان، فصل های فرد در درون زندان، و فصل های زوج در بیرون می گذرند. در فصل دوم زمان روایت تا تولد کیسمنت عقب می‌رود. در پایان این فصل که طرحی سریع و  شتابان دارد، کیسمنتِ بیست ساله که از دوره‌ی نوجوانی شیفته‌ی سفر‌های اکتشافی به سرزمین‌های ناشناخته است، انگلستان را به مقصد آفریقا‌ ترک می‌کند تا «از طریق تجارت، مسیحیت و نهادهای اجتماعی و سیاسی غرب، آفریقایی‌ها را از عقب ماندگی، بیماری و نادانی برهاند.»۳۸

کیسمنت در دوره‌ی اقامت در آفریقا ، در فضایی که بی شباهت به فضای "دل تاریکی" جوزف کنراد نیست**، اندک اندک در‌می‌یابد نیات اروپایی‌ها از حضور در آفریقا آنقدرها که انتظارش را داشته و تبلیغات رسمی‌ می‌گوید، خیر‌خواهانه و انسان‌دوستانه نیست. نقشی که او در افشای جنایات دم و دستگاه استخراج کائوچو در کنگوی تحت استعمار بلژیک ایفا می‌کند از وی چهره‌ای مشهور و بین‌المللی می‌سازد. کیسمنت در ادامه‌ی ایفای این نقش به آمریکای لاتین می‌رود و در اعماق جنگلهای آمازون با مشاهده‌ی وضعیت اسفناک و بشدت غیر انسانی که سوداگران کائوچو به مردمان بومی‌ تحمیل کرده‌اند، به این نتیجه می‌رسد که ایرلندی‌ها، که او خود ‌یکی از آنهاست، چندان تفاوتی با بومیان فلک زده‌ی آمازونی ندارند:« ما ایرلندی‌ها مثل «هوئیتوتوها»، «بوراها»، «آندوکه‌ها» و «موئینان‌های» «پوتومایو» هستیم. استعمار‌زده و استثمار شده‌ایم و محکومیم که همیشه در این وضعیت بمانیم اگر برای کسب آزادی همچنان چشم امیدمان به قوانین، نهادها و دولت بریتانیا باشد. هرگز آزادی را به ما نمی‌بخشند. چرا باید امپراتوری‌ای که ما را مستعمره کرده چنین کاری بکند. اگر تحت فشاری مقاومت ناپذیر وادار به این اقدام نشود؟ این فشار جز زور اسلحه نمی‌تواند باشد.»۲۵۲

در بازگشت از آمریکای لاتین، کیسمنت با وجود آن که هنوز دیپلماتی انگلیسی است، بدل به ملی‌گرایی تمام عیار می‌شود که جز به استقلال ایرلند نمی‌اندیشد. او کمی ‌بعد در موقعیت ‌یکی از رهبران مبارزات استقلال طلبانه‌ی ایرلند قرار می‌گیرد و ...

یوسا برای نوشتن رویای سلت به کنگو و آمازون سفر کرده و منابع فراوانی را مورد کنکاش و مطالعه قرارداده است. ازجمله‌ی منابعی که او از آن استفاده نموده، ‌یادداشت‌های روزانه‌ی کیسمنت است که به دفترچه‌های خاطرات سیاه شهرت‌ یافته است. افشای محتویات بسیار خصوصی این یادداشت‌ها که در دوران حبس او صورت گرفت، از آن زمان تاکنون بر شهرت وی به عنوان مبارزی آزادی خواه سایه افکنده و قضاوت‌های متضادی را در باره‌ی شخصیت او بر انگیخته است.

 یوسا معتقد است« قهرمان نمونه‌ی نوعی و مظهر انتزاعی کمال و فضایل نیست بلکه موجودی بشری است، آمیزه‌ی تناقض‌ها و تضاد‌ها، ضعف وعظمت، زیرا‌ یک انسان همان طور که خوسه انریکه رودو نوشت،" انسان‌های متعدد است". به عبارت دیگر فرشتگان و شیاطین در سرشتش به گونه‌ای تفکیک ‌‌‌ناپذیر با هم مخلوط می‌شوند.»۴۵۹

رویای سلت را کاوه میر‌عباسی به فارسی برگردانده و انتشارات صبح صادق چاپ و منتشر کرده است.

______________________________


* شهرت خوسه انریکه رودو به دلیل مقالات اوست.  اصطلاح "مقاله نویس" در فارسی کمتر استفاده می شود و به جای آن نویسنده یا روزنامه نگار گفته می شود که هیچ کدام معادل دقیق مقاله نویس نیستند. خوسه انریکه رودو از مشهورترین مفاله نویسان مدرن آمریکای لاتین است. او  مقاله را به عنوان گونه ای ادبی به کار گرفته است.

**در رویای سلت به دفعات از جوزف کنراد‌ یاد شده است.

تولدی دیگر


داستان

 تولدی دیگر، دومین رمان نویسنده معاصر و پرفروش فرانسوی ماری داریوسک است. مترجم در مؤخره ی کتاب با عنوان زنی با گل های حنایش می گوید تیراژ کارهای داریوسک بیش از یک میلیون است، و در جایی خواندم که او با فروش اولین رمانش آپارتمانی شیک در محله ای گران قیمت در پاریس خریده است.

تولدی دیگر از زاویه دید اول شخص مفرد روایت می شود و راوی آن زنی است که شوهرش ناپدید، یا بهتر است گفته شود غیب شده است: « شوهرم ناپدید شد. از سر کار به خانه برگشت، کیفش را کنار دیوار گذاشت، از من پرسید نان خریده ام. احتمالاَ ساعت دور و بر هفت و نیم بود.»

شوهر برای خرید نان رفته و دیگر به خانه برنگشته است و هیچ رد ونشانی نیز از خود باقی نگذاشته است. شخصیت اصلی داستان، راوی است که اسم ندارد. داستان در کنار راوی، چهار شخصیت محوری دارد که سه  نفر آنها همانند خود او بدون اسم اند و تنها با نسبتی که با راوی دارند تعریف می شوند. این سه نفر شوهر، مادر شوهر، و مادر راوی اند. تنها آدم محوریِ با اسم داستان( یا اگر درست به خاطر داشته باشم تنها آدم از میان همه ی آدمهای داستان که تعدادشان زیاد هم نیست) دوست راوی، ژاکلین است. 

تولدی دیگر داستانی بسیار توصیفی است و چنان که خاصیت این گونه داستان ها است اعمال و رویدادها، یعنی آن بخش هایی از روایت که در زمان اتفاق می افتند، در آن جزئی و کمیاب اند. در واقع رویدادها در تولدی دیگر نقش مفصل بین اجزای اصلی توصیفیِ داستان را بازی می کنند. داستان عمدتاَ در ذهن راوی می گذرد و از واقعیات ساده و سرراست به ذهنیاتی غریب ، تو در تو و کاملا شخصی می رسد.

سبک

مترجم درهمان مؤخره ای که به آن اشاره شد در مورد سبک تولدی دیگر می گوید: «این داستان مایه هایی از آن رئالیسم خاص را در خود دارد که به رئالیسم جادویی مشهور است. اما در رئالیسم جادوییِ داریوسک صحبت از ارتباطات غریب ذهن های ابتدایی و منطق اسطوره ای نیست، همه چیز در ذهن انسانی می گذرد که با دانش و فرهنگ دنیای متمدن امروز آشناست.»

گفته ی مترجم حاوی دو نکته است که در جای دیگری به تفصیل بیشتر به آن پرداخته است؛ اول: در رئالیسم جادوییِ معمول، صحبت از ارتباطات غریب ذهن های ابتدایی و منطق اسطوره ای است. و دوم: رئالیسم جادوییِ داریوسک خاص است، چرا که در آن همه چیز در ذهن انسانی با فرهنگ و امروزی می گذرد و نه در یک ذهن ابتدایی.

من با هیچ یک از این دو نظر موافق نیستم؛ نه رئالیسم جادویی چنان تعریفی دارد  و نه سبک تولدی دیگر، اگر اساساَ قرار باشد هر داستانی را به یک سبک  منتسب کنیم، رئالیستی جادویی است. سبک تولدی دیگر اگر اصرار داشته باشیم که اسمی بر آن بگذاریم، سوررئالیستی است و نه رئالیستی از هر نوع آن، ولو از نوع جادویی اش.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب:  تولدی دیگر، ماری داریوسک، ترجمه ی عباس پژمان، نشر افق.

دیزی میلر


تعارض بین سادگی و معصومیت طبیعی آمریکایی  و  پیچیدگی های فرهنگی سنتی اروپایی، درون مایه ی تعداد زیادی از آثار داستانی  هنری جیمز از برجسته ترین آنها، تصویر یک زن و سفیران تا محبوب ترین شان، دیزی میلر است.

دیزی میلر نام زن جوان و جذاب آمریکاییِ شخصیت اصلی داستان، از خانواده ای نوکیسه و ثروتمند است که به اتفاق مادر و برادر کوچک خود به اروپا سفر کرده است. در شروع داستان آنها در هتلی در سوییس اقامت دارند و در همانجاست که وینتر بورن، مرد جوان هم وطن دیزی که داستان از نگاه او( و نه از زاویه دیدش) روایت می شود، دیزی را ملاقات می کند.

دیزی میلر تماماً در اروپا (سوییس و ایتالیا) می گذرد و شخصیت های مؤثر آن، به جز آقای جیووانلیِ ایتالیایی، همگی آمریکایی هستند و در یکی از سه گروه زیر جای می گیرند:

ـ       آمریکاییهای آمریکایی. دیزی، برادر و مادر او اعضاء این گروه اند. اینها آمریکایی هایی هستند که مدت اقامت آنها در اروپا کوتاه بوده و به همین علت سادگی آمریکایی خود را حفظ کرده اند.

ـ        آمریکایی های اروپایی. این گروه  که عمه ی وینترن بورن، خانم کاستلو و خانم واکر(میزبان خانواده میلر در ایتالیا) را شامل می شود چنان که از اسم آنها پیداست آمریکایی هایی هستند که (به دلیل اقامت طولانی در اروپا) خصوصیات آمریکایی خود را از دست داده اند و به لحاظ فرهنگی اروپایی شده اند.

ـ        آمریکایی ـ اروپایی ها که صفات مردمان هر دوسوی اقیانوس اطلس را دارا هستند و وینتر بورن تنها عضو آن است.

هنری جیمز صحنه ی ورود شخصیت های اصلی  به داستان هایش را به دقت طراحی می کند. در دیزی میلر وینتر بورن پس از صرف صبحانه مشغول نوشیدن قهوه است که پسرکی نه، ده ساله  و شیطان، از او یک حبه قند می خواهد. بچه خودش را یک پسر بچه آمریکایی معرفی می کند و وقتی می فهمد وینتر بورن هم آمریکایی است می گوید:« مردهای آمریکایی بهترین مردها هستند.» وینتر بورن و پسر بچه مشغول صحبت اند که بچه فریاد می کشد: «این هم خواهر من که یک دختر آمریکایی است.» دیزی نزدیک می شود او لباس تور سفیدی با هزار چین و شکن و حلقه هایی از روبان به تن و چتر آفتابی زنانه ی بزرگی به دست دارد. وینتر بورن با خود می اندیشد: «چقدر زیبا!».

وینتر بورن می داند که در اروپا نمی شود یک مرد جوان همینطور یکباره با دوشیزه ای جوان هم صحبت شود.  با این وجود رفتار آزاد منشانه دیزی ( که می تواند گستاخانه هم تلقی شود) و محل ملاقات، که هتلی با تعداد زیادی مسافران آمریکایی است، این جسارت را به وینتر بورن که اروپایی ـ آمریکایی است می دهد که از قواعد اروپایی تخطی کند و همانند یک آمریکاییِ ساده و طبیعی با او وارد گفتگو شود.

هنری جیمز نویسنده ای رئالیست است که اصرار دارد نسبت به شخصیت های داستانهایش بی طرف بماند. او برای حفظ بی طرفی خود از روش های مختلفی استفاده می کند و از جمله در دیزی میلر با همراه کردن دوربین روایت با وینتر بورن، که راوی نسبت به او دانای کل و نسبت به سایرین دانای کل محدود است، اشخاص  و از جمله دیزی را که ستاره ی اصلی نمایش است بر اساس داوری او به خواننده معرفی می کند.

وینتر بورن از همان نخستین اندیشه هایش در باره ی دیزی نشان می دهد که نمی تواند تصمیم بگیرد به او به چشم زنی بی پروا و گستاخ نگاه کند، یا دختری ساده و سرزنده. توصیفات او از دیزی در سراسر داستان بین این دو حالت حدی در نوسان باقی می ماند و تنها در پایان داستان است که کشف حقیقت، یا شاید بر انگیخته شدن ترحم او نسبت به دیزی، قضاوتش را نه به طور کاملاً قاطع بلکه به صورتی ضمنی، به نفع دختر ساده و سرزنده متمایل می کند. او در آخرین سطرهای داستان در توجیه اشتباه خود در تردید نسبت به دیزی می گوید: « چاره ای جز اشتباه کردن نداشتم. زیادی در سرزمین های بیگانه (در اروپا) مانده ام.

ترجمه فارسی دیزی میلر کار فرشته داوران است و نشر لوح فکر آن را به چاپ رسانده است. کتاب که حجم آن چندان زیاد نیست از جمله حاوی مقدمه ی خوبی از مترجم و نقد جالبی از اثر با عنوان" دیزی میلر: تحقیقی در باره نیات متغییر" است.

 

بابا گوریو


بالزاک در اوج شهرت در سال ۱۸۴۰ استاندال را مفتخر کرد و مقاله ای اساسی در نقد صومعه ی پارم او نوشت. در آن نقد او سه گرایش بزرگ را در رمان بر می شمارد؛ نخست ادبیات اندیشه ها که ادبیات عقل باور فرانسه است و ولتر و استاندال به آن تعلق دارند؛ دوم ادبیات تصویرها که رمانتیک ها  و از جمله ویکتور هوگو و شاتوبریان را شامل می شود و سوم؛ التقاطی گری ادبی( که در روز گار ما اسمی نامناسب و با بار منفی است) که والتر اسکات، جورج ساند و خود بالزاک در آن جای می گیرند. بالزاک در بیان اختلاف سبک خود با ادبیات اندیشه ها می گوید« من ترسیم جامعه ی مدرن را با روش های جامد ادبیات قرن هفدهم و هجدهم امکان پذیر نمی دانم. به نظر من به کارگیری عنصر نمایشی، تصویر، تابلو، توصیف و ادبیات گفتگو در ادبیات مدرن ناگزیر است.»*

چنان که از این گفته پیداست هدف بالزاک از نوشتن، ترسیم جامعه ی خویش است و روش او، به کارگیری عناصر نمایشی، تصویر سازی، توصیف جزئیات و گفتگو،  یعنی همان ترکیبی است که در خلق اکثر قریب به اتفاق آثار شاخص اش از جمله بابا گوریو به کار بسته است.

بابا گوریو داستان پدری و شاید پدرانه ترین همه ی رمان هاست. این داستان که همچون دیگر کارهای بالزاک به صورت کاملاً پیوسته (بدون هرگونه بخش بندی) نوشته شده علاوه بر گوریوی رشته فروش سابقاً ثروتمند ولی اکنون ندار که شخصیت اصلی آن است، دو شخصیت محوری مرد دیگر دارد که سرنوشت آنها در پانسیون ارزان قیمت و محقر خانم ووکر در پاریسِ روزگار تجدید سلطنت(در ۱۸۱۹) با گوریو و با یکدیگر تلاقی می کند. این دو شخصیت که بالزاک بعد تر آنها را در داستان های دیگر خود به کار گرفت به ترتیب ایفای نقش عبارتند از اوژن دو راستینیاک، جوان دانشجوی اهل شهرستان از خانواده ای نجیب زاده اما کم درآمد و ووترنِ مرموز.

بابا گوریو چنان که شیوه ی بالزاک است با توصیف بسیار دقیق و همراه با جزئیات فراوانِ محیط، به ترتیبِ محله، کوچه، نمای بیرونی ساختمان پانسیون و دست آخر داخل آن، با این جملات آغاز می شود« خانم ووکر، که اسم دختری اش دوکنفلان بوده، پیر زنی است که از چهل سال پیش در پاریس، در کوچه ی نووـ سنت ژنه ویو، میان محله های «فوبور سن مارسو» و «کارتیه لاتن» یک پانسیون خصوصی را اداره می کند. این پانسیون، معروف به «سرای ووکر»، درش به روی مرد و زن، جوان و پیر باز است و هرگز شنیده نشده که در باره ی محیط اخلاقی این مؤسسه ی آبرومند کسی بدی گفته باشد.»

بعد از توصیف پانسیون نوبت به  معرفی یک به یک ساکنین آن می رسد. شیوه ی شخصیت پردازی در آثار بالزاک و از جمله بابا گوریو قدری اغراق آمیز و نمایشی(به قول سامرست موام با استفاده از رنگ های ابتدایی و تند ولی زنده و جاندار**) است. آخرین نفری را که بالزاک به خواننده معرفی می کند بابا گوریوست. او از شش سال پیش ساکن پانسیون است. گوریو ابتدا در گرانترین اتاق پانسیون اقامت داشته اما به تدریج و به تناسب کاهش دارائیش به اتاقهای بد و بدتر رانده شده است.

گوریو دو دختر دارد؛ کنتس دورستو و بارونس دونوسینگین. اوژن که قصد دارد مدارج ترقی را به سرعت بپیماید و می داند برای این کار نیازمند حمایت زنان محافل سطح بالا است، به کمک بانویی سرشناس از بستگان دور خود به نام مادام دو بوسئان با دختران گوریو آشنا می شود .

تمهید بالزاک برای ایجاد انرژی پیش برنده ی داستان هایش فشرده کردن چندین فاجعه در زمان و مکان محدود، یا ترسیم سلسله ای از فاجعه ها از پی یکدیگر است. بابا گوریو بر اساس روش دوم یعنی آوردن چندین فاجعه از پی یکدیگر نوشته شده است. هر سه زن شخصیت محوری داستان؛ دختران گوریو و کنتس دوبوسئان یکی پس از دیگری دچار مصیبت می شوند. گوریوی پیر و ندار با آخرین توان خود و با کمک اوژن در صدد حل مشکلات دختران عزیز و دلبندش که زندگی او وابسته به خیر و سعادت آنهاست بر می آید و ...

بالزاک مایل بود "دهقانان" که از آخرین کارهای اوست و به گفته ی خودش آن را در طی هشت سال نوشته و صد بار از نوشتن آن دست کشیده و باز از نو آغازش کرده، مهم ترین اثرش باشد*. اما تاریخ این عنوان را به بابا گوریوی او اعطا نمود که مشهور است آن را تنها در چهل روز (در۱۸۴۳) نوشته است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* «جامعه شناسی رمان» اثر جورج لوکاچ.

** نقل به مضمون از «در باره ی رمان و داستان کوتاه» اثر سامرست موام.

مشخصات کتاب: بابا گوریو، انوره دو بالزاک، ترجمه ی مهدی سحابی، نشر مرکز.

ستاره ی دور دست


روبرتو بولانیو شاعر و نویسنده ی ناراضی و جنجالی اهل شیلی رمان عجیبی دارد به اسم ادبیات نازی در آمریکا(۱۹۹۶). این داستان که فرم دایرة المعارفی دارد به زندگی و شرح عقاید و آثار بیش از بیست آدم خیالی از اهالی ادبیات در قاره ی آمریکا (و عمدتأ آمریکای جنوبی) می پردازد که همگی دارای گرایشات راست افراطی اند. آدم های این داستان در دوازده گروه دسته بندی شده اند و آخرین آنها ستوان رامیرز هوفمان است.

 بولانیو  شخصیت رامیرز هوفمان که در ادبیات نازی در آمریکا کمتر از بیست صفحه به او اختصاص داده بود را با تغییر نام، به عنوان شخصیت اصلی اثر بعدی اش ستاره دوردست  به کار گرفته است. ستاره ی دوردست در زمان حکومت سالوادور آلنده شروع می شود. نام رامیرز هوفمن در شروع داستان روییز ـ تاگل است. او پای ثابت کارگاه شعری است که اعضای آن اکثرأ چهره های دانشگاهی با تمایلات چپ اند و راوی داستان نیز یکی از آنهاست. رویای روییزـ تاگل ایجاد انقلابی اساسی در شعر شیلی است. از ویژگی های بارز او این است که خانم ها از جمله  خواهران دوقلوی گارمندیا که راوی و دوست او بیبیانو به آنها علاقه مند هستند را به خود جذب می کند.

با کودتای پینوشه و تغییر صحنه سیاسی در شیلی، فضای داستان که پیش از کودتا روشنفکرانه و تا حدودی عاشقانه بود به فضایی پلیسی، خشن و گاه ترسناک تغییر می کند؛ کارگاه شعر از هم می پاشد و اعضای آن، برخی از جمله راوی دستگیر می شوند و برخی دیگرهمچون خواهران گارمندیا به تبعید خود خواسته می روند. پس از کودتا روییز ـ تاگلِ شاعر در فرایندی که تا پایان داستان مبهم باقی می ماند به کارلوس ویدرِ افسرِ خلبان نیروی هوایی تغییر ماهیت می دهد. آن چه روییزـ تاگل را به همزاد او کارلوس ویدر مربوط می کند سرنوشت تکان دهنده ی خواهران گارمندیا در پایان فصل اول است. در آغاز فصل دوم راوی در یک ورزشگاه در بازداشت است و شخصی که بعدأ معلوم می شود همان کارلوس ویدر است در یک نمایش آکروباتیک هوایی شعری را در آسمان می نویسد.

ستاره ی دوردست داستانی شبه پلیسی و گاه نفس گیر با یک خط داستانی اصلی و چندین داستان فرعیِ گاه بی ارتباط با داستان اصلی و نوعآ جالب توجه است که از نظر فضا سازی، کشش و ریتم  اثری در خور توجه است اما در طرح و شخصیت پردازی چندان قوی و قانع کننده نیست.

 

ستاره ی دوردست فرصت مغتنمی  برای آشنایی با چهره ی ادبی مدعی و مرموزی است که نویسنده ی سرشناس هموطنش ایزابل آلنده خطاب به وی گفته است: «حتی مرگ هم نمیتواند از تو تصویر خوبی به جا بگذارد. تو همیشه آدم نامطلوبی باقی خواهی ماند. همین و بس.»*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: ستاره ی دور دست، روبرتو بولانیو، ترجمه ی پویا رفویی، نشر بخشایش ۱۳۹۰.

* همشهری کتاب، شماره شصت و هفت.