مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

دفتر بزرگ


دفتر بزرگ اثر نویسنده ی مجار تبارِ فرانسوی نویسِ سوئیسی، آگوتا کریستوف که توسط  اصغر نوری به فارسی ترجمه شده، اولین کتاب از سه گانه ی "دوقلوها"ی او و اثری است که نویسنده اش را به شهرت جهانی رسانده است.

 دفتر بزرگ به طور خلاصه داستانی اعتراضی است که آثار مخرب جنگ را بر روی شخصیت در حال شکل گیری دو برادر نوجوانِ باهوش شهری، در یک روستا در کشوری جنگ زده به تصویر می کشد. این رمان نه چندان طولانی و به ظاهر ساده دارای ویژگی هایی است که در مجموع از آن اثری جالب و خواندنی ساخته اند. برخی از این ویژگی ها بدون رعایت ترتیب اهمیت اینها هستند:

۱.     نثر به شدت ساده و مینیمال:

 کریستوف خود در مصاحبه با اصغر نوری گفته علت سادگی نثر دفتر بزرگ، عدم تسلط کافی او به زبان فرانسه در زمان نگارش آن بوده است. کریستوف این نقیصه را با انتخاب درستِ راوی (یا راوی های) کم سن و سال که خود یکی دیگر از ویژگی های جالب توجه کتاب است جبران کرده است.

۲.     روایت دو نفره:

 به یاد نمی آورم تا کنون داستانی با چنین شیوه روایتی خوانده باشم. راوی های دفتر بزرگ، برادران دوقلوی بدون نام شخصیت اصلی هستند که تمام داستان را بدون حتی یک مورد استثنا به طور مشترک و همزمان روایت می کنند. آنها همانند فردی واحدند که از ضمیر "ما" و افعال جمع استفاده می کند.

۳.     شیوه اسم گذاری:

 شیوه اسم گذاری در دفتر بزرگ مبتنی بر اسم نگذاری است. آدمهای داستان به جای اسم با عناوینی مثل کشیش، زن همسایه، لب شکری، کتاب فروش، مأمورپلیس و افسر خارجی معرفی می شوند؛ مکانها کشور همسایه، شهر بزرگ اند؛ زبانها زبان خودمان و زبان خارجی هستند و ...

۴.     زمان روایت:

 دفتر بزرگ یکسره در زمان حال روایت می شود، چنان که به قول نویسنده انگار اتفاقات آن در لحظه ی نوشتن رخ می دهند.

۵.     فصل بندی و نام گذاری فصل ها:

 دفتر بزرگ که اسم داستان است، دفتری است که برادران دوقلوی بدون نامِ راوی، مشترکاَ خاطرات روزانه ی خود را در آن می نویسند. داستان به همین علت به  فصل های کوتاه  یکی ـ دوصفحه ای تقسیم شده است که هر کدام عنوانی دارند.

۶.     واقعیت گرایی مستقیم ادراکی:

 برادران راوی در خانه  با یکدیگر درس می خوانند و برنامه ی خاصی برای تحصیل دارند. آنها در زنگ انشا موضوعی را برای دیگری تعییین می کنند و بعد از تمام شدن کار، هر کدام انشای دیگری را می خواند و معلوم می کند که آیا خوب نوشته شده یا بد. اگر انشا بد باشد آن را در آتش می اندازند و اگر خوب باشد در دفتر بزرگ رونویسی می کنند. آنها معیار روشنی برای قضاوت خوبی یا بدی یک انشا دارند که بر آن اساس نوشته باید واقعی و شامل چیزهایی باشد که مستقیماَ قابل ادراک اند. آنها مجازند که بنویسند:« مردم مادر بزرگ را جادوگر صدا می کنند.» چرا که این عین واقعیت است، اما نمی توانند بنویسند:« مادر بزرگ شبیه یک جادوگر است.»، زیرا جادوگر معنای روشن و قابل ادراکی ندارد. نوشتن جملاتی مثل یا « گماشته مهربان است.» یا « ما گردو دوست داریم.» مجاز نیست به جایش باید نوشت: « گماشته به ما پتو می دهد.» و« ما زیاد گردو می خوریم.».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف، ترجمه ی اصغر نوری، انتشارات مروارید، چاپ سوم، بهار ۱۳۹۲


نظارت دقیق قطارها


پس از تنهایی پر هیاهو که در میان فارسی خوانها با استقبال فراوان روبرو شد، نظارت دقیق قطارها دومین رمانی است که از بهومیل هرابال وارد بازار نشر شده است. از اطلاعات جسته گریخته ای که در باره ی سابقه ی انتشار نظارت دقیق قطارها در ایران موجود است، پیداست که این رمان نسبتاَ کوتاه  پیش از چاپ اخیر، با همین ترجمه در دهه ی پنجاه در مجله ی تماشا به چاپ رسیده است و کتاب حاضر نسخه ی به احتمال بسیار زیاد دست و پاشکسته ی همان ترجمه است. اسم کتاب در نسخه ی انگلیسی که ترجمه ی فارسی از روی آن صورت گرفته«closely watched trains»است که چیزی در حدود" قطارهای به دقت تحت نظر" یا به قول پیروز دوایی در مقدمه ی تنهایی پر هیاهو" قطارهای به شدت مراقبت شده" است.

 شخصیت اصلی و راوی داستان مرد جوانی است به اسم میلوش هرما. زمان داستان ماههای پایانی جنگ دوم جهانی و مکان آن روستایی در زادگاه هرابال در چک اسلواکی سابق و جمهوری چک کنونی است. سابقه ی خانوادگی هرما مورد حسادت اهالی روستا بوده و هست. جد پدری او از سن ۱۸ سالگی بیکار و بیعار با حقوق بازنشستگی از کار افتادگی جنگ زندگی می کرد و دائماَ روزگار خوش خود را به رخ هم ولایتی هایش می کشید تا بالاخره در اثر افراط در قمپز در کردن در سن ۱۰۰سالگی مورد ضرب و شتم قرار گرفت و مرد.

 پدر بزرگ هرما هیپنوتیزور بود و در سیرک کار می کرد. به عقیده ی اهالی روستا که نوعأ کشاورز و زحمتکش اند، کار در سیرک و هیپنوتیزم یعنی بیکارگی و ولگردی. وقتی تانکهای آلمانی به قصد اشغال چک اسلواکی از مرز عبور کردند، پدر بزرگ هرما به تنهایی به مقابله آنها رفت. او در مقابل ستون زرهی با دستهای گشوده ایستاد و تلاش کرد تا با استفاده از نیروی هیپنوتیزم آنها را وادار کند سر خر را کج کنند و به کشور خود بازگردند. تانک فرماندهی آلمانی مشکل را با عبور از روی پدر بزرگ حل کرد و دیگر هیچ چیز جلودارش نشد. و بالاخره پدر که لوکوموتیو ران بود به دلیل سختی شغل در چهل و هشت سالگی باز نشسته شده بود و همولایتی ها وقتی یادشان می آمد که او هنوز سی سال دیگر می تواند زنده بماند، از حسادت دق می کردند.

تا اینجای مطلب ترجمه ی فارسی بر اثر هرابال منطبق است. اما از اینجا به بعد ترجمه ی فارسی با حذف چند حادثه ی کلیدی  وچند تغییر در متن اصلی، خواننده را وارد فضایی مبهم و مه آلود می کند که خارج شدن از آن جز با کمک منابع دیگر از جمله نسخه ی سینماییِ داستان(که من آن را ندیده ام) و نوشته های مختلف در مورد فیلم و کتاب امکان پذیر نیست.

هرابال داستان را با خبر انهدام یک هواپیمای نظامی آلمانی و صحنه ی جالب چرخش بال هواپیمای ساقط شده بر فراز مرکز روستا و سقوط آن در باغ کلیسای جامع شروع می کند. ماجرا همین پریروز اتفاق افتاده و اهالی بلافاصله قطعات لاشه هواپیما را جدا کرده اند و به مصارف گوناگون از جمله پوشش سقف لانه های خرگوش خود رسانده اند. مقارن ماجرای سقوط هواپیما هرما که کارمند کارآموز راه آهن است پس از طی دوران نقاهتِ پس از خودکشی ناموفق در سه ماه قبل، به سر کار خود که یک ایستگاه درجه چندم راه آهن است باز می گردد. علت خودکشی هرما شکست در نخستین تجربه ی معاشرت جنسی است و این نخستین حادثه ی کلیدی حذف شده در ترجمه است.

هرما به مجرد بازگشت به کار، در جریان اتفاقی عجیب قرار می گیرد که در غیبت او در ایستگاه رخ داده است. هرما همکار نترس و بی کله ای دارد به اسم آقای هوبیچکا. هوبیچکا چند وقت پیش در اقدامی عجیب و جنجال برانگیز یک شب با تلگرافچی ایستگاه، ویرجینیا خلوت کرده و پیش یا پس از ماجرایی که احتمالأ در داستان وجود دارد ولی در ترجمه حذف شده، تمام مهرهای ایستگاه را( با تغییر نسبت به متن اصلی) بر روی دست ویرجینیا زده است.

موفقیت حسادت برانگیز هوبیچکا در ارتباطش با ویرجینیا و بی تفاوتی آشکارش نسبت به تبعات ناگواری که این امر می تواند بر سوابق حرفه ای اش بگذارد او را در نظر هرما تبدیل به یک قهرمان می کند؛ قهرمانی که از قضا  پهلوان عرصه ی دیگری به  جز فتوحات جنسی نیز هست.

گفتن ادامه ی ماجرا  و حادثه ی کلیدی دیگری که ترجمه ی فارسی از روی آن پریده داستان را لو خواهد داد. همین قدر می شود گفت  که حادثه ی حذف شده که  با کمک هوبیچکا رخ می دهد، قرینه ی مثبت حادثه ی منجر به خودکشی هرما در ابتدای داستان است و تاثیری بسزا بر او و سرنوشتش بر جای می گذارد.

 

نظارت دقیق قطارها اثری است که هرابال با آن به شهرت رسیده و حاصل تجربیات شخصی مستقیم او در شغل  کارگری راه آهن و مسئولیت خط و راهنمایی قطارهاست. اقتباس سینمایی نظارت دقیق قطارها در سال ۱۹۶۸ در چهلمین دوره ی اسکار جایزه بهترین فیلم زبان خارجی را از آن خود کرده است. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: نظارت دقیق قطارها، بهومیل هرابال، ترجمه عدنان غریفی، نشر افراز، چاپ دوم، ۱۳۹۲.

تصویر یک زن


تصویر یک زن اثر نویسنده‌ی صاحب سبک و نظریه ‌پرداز انگلیسی ـ آمریکایی، هنری جیمز( ۱۹۱۶ـ۱۸۴۳ ) که ‌پس از ۴۲ سال بار دیگر به ‌فارسی منتشر شده ‌است، یکی از شاخص‌ترین آثار جیمز و یکی از سرآغازها در تاریخ رمان است.

 شخصیت اصلی داستان چنان که ‌از اسم آن برمی‌آید یک زن است؛ زنی جوان به ‌اسم ایزابل آرچر. ایزابل دخترآمریکاییِ معصوم و جذابی‌است که ‌بنا به ‌پیشنهاد خاله‌ی خود خانم تاچت، و تحت حمایت او، از آمریکا به ‌انگلستان می‌آید. جیمز داستان را ـ که ‌۵۴ فصل دارد وترجمه ‌فارسی آن قریب ۸۰۰ صفحه ‌است ـ در انگلستان و در محوطه‌ی چمن وسیع خانه‌ی خاله‌ی ایزابل شروع می‌کند. حاضرین در صحنه ‌سه ‌نفرند که ‌هرسه ‌نقشی تعیین کننده ‌در زندگی ایزابل ایفا خواهند کرد؛ شوهر خاله‌ی ایزابل آقای تاچت، پسر خاله ‌بیمار و دوست داشتنی او رالف، و دوست خانوادگی تاچت‌ها، لرد واربرتنِ سی و پنج ساله‌ی جذاب، مجرد و بسیار ثروتمند.

خانم تاچت پیش از این تلگرافی از آمریکا فرستاده ‌به ‌این مضمون:« مهمانخانه ‌عوض، خیلی بد، منشی بی‌تربیت، آدرس اینجا. دختر خواهر برداشتم، پارسال مرد، می‌رویم اروپا، دو خواهرند، کاملاً مستقل.»

جیمز با مهارتی مثال زدنی در فصل اول صحنه ‌را برای حضور ایزابل آماده ‌می‌کند تا او در فصل دوم به ‌شکلی بسیار حساب شده ‌و تاثیر گذار پا به ‌داستان بگذارد. ایزابل در آستانه‌ی بزرگ خانه ‌ظاهر می‌شود، سگ رالف او را‌ترک می‌کند و به ‌نزد ایزابل می‌دود، رالف ایزابل را می‌بیند؛ دختری بلند قامت که ‌لباسی سیاه ‌به ‌تن دارد و در نظر اول خوشگل به ‌نظر می‌رسد. چند لحظه ‌بعد توجه ‌آقای تاچت به ‌ایزابل جلب می‌شود، او می‌پرسد آن زن غریبه ‌کیست؟ ولرد واربرتون که ‌در فصل قبل از تلگراف خانم تاچت اطلاع حاصل کرده ‌می‌گوید:« شاید خواهر زاده‌ی خانمتان باشد، یعنی همان دختر خانم مستقل. از رفتاری که ‌با سگ می‌کند، به ‌نظرم خودش است.» پیش از پایان فصل دوم رالف می‌خواهد بداند آیا مادرش ایزابل را به ‌فرزندی اختیار کرده؟ ایزابل در واکنش می‌گوید داوطلب فرزندی کسی نیست و می‌آفزاید «من به ‌آزادی خودم خیلی علاقه ‌مندم.»

جیمز در فصل سوم و چهارم زمان را به ‌عقب می‌برد. در فصل سوم از ملاقات خانم تاچت و ایزابل در آمریکا می‌گوید؛ از فوت پدر ایزابل که ‌‌به ‌تازگی اتفاق افتاده، و از این که ‌ارثیه‌ی ناچیزی به ‌ایزابل رسیده ‌ است که خود ‌از میزان آن بی‌اطلاع است، و در فصل چهارم در طرحی سریع خانواده‌ی ایزابل که ‌شامل دو خواهر بزرگتر از اوست را معرفی می‌کند. ملاقات خاله ‌و خواهرزاده ‌در کتابخانه‌ی خانه‌ی اجدادی ایزابل انجام می‌شود؛ جایی که ‌از دوران کودکی همواره ‌مکان مورد علاقه‌ی ایزابل در آن خانه ‌بوده ‌است. خانم تاچت صحنه‌ی ملاقات خود با ایزابل را این گونه ‌توصیف می‌کند:« من او را در یک خانه‌ی قدیمی‌در آلبنی پیدا کردم، که ‌در یک روز بارانی در اتاق غم انگیزی نشسته ‌بود و کتاب قطوری می‌خواند و خودش را به ‌سر حد مرگ خسته ‌و ملول می‌کرد.»۶۷

 کتابخانه ‌و کتاب قطور تداعی کننده‌ی اندیشه ‌و تفکر است. به ‌این‌ترتیب جیمز که ‌در فصل‌های اول و دوم  ایزابل را دختری مستقل و آزاد معرفی کرده، ‌در فصل سوم می‌آفزاید که ‌او فردی متفکر و عمیق است.

تا پایان فصل پنجم زمینه لازم برای معرفی ایزابل فراهم شده ‌است. در فصل ششم او مستقیماً به ‌خواننده ‌معرفی می‌شود:« ایزابل آرچر دختری بود که ‌فرضیه‌های فراوانی داشت؛ قوه‌ی تخیلش بی‌اندازه ‌فعال بود. سرنوشتش این بود که ‌از اکثر همگنانش فکری ظریف‌تر داشته ‌باشد... این نکته ‌را می‌توان بی‌درنگ تاکید کرد که ‌ایزابل بسیار مستعد ارتکاب به ‌گناه ‌خودبینی بود؛ غالباً حیطه‌ی وجود خود را با خوشنودی بی‌مورد بررسی می‌کرد، عادت داشت با کمترین دلیل تصور کند حق با اوست؛ و گاه ‌به ‌گاه ‌از خود تجلیل می‌کرد... افکار ایزابل کلاف درهمی‌از خطوط محو و مبهم بود که ‌قضاوت اشخاص صلاحیت دار آن را اصلاح نکرده ‌بود... دختر میل سیری ناپذیری داشت به ‌این که ‌نسبت به ‌خودش خوش گمان باشد. فرضیه ‌اش این بود که ‌فقط با این شرط زندگی ارزش زیستن دارد.»

جیمز کمی‌بعد در ادامه‌ی معرفی ایزابل از یکی دیگر اشخاص محوری داستان، دوست ایزابل، هنریتا استاک پل اسم می‌برد و سپس به ‌نظریات ایزابل در مورد ازدواج می‌پردازد:« در فهرست نظریات او  راجع به ‌ازدواج، این عقیده‌ی متقن وجود داشت که ‌زیاد فکر کردن در باره‌ی ازدواج کار مردم عامی‌است. از ته ‌قلب دعا می‌کرد که ‌دچار شور و اشتیاق در باره‌ی این موضوع نشود؛ معتقد بود که ‌زن باید، جز در صورت منتهای درماندگی و ضعف، بتواند با خودش زندگی کند، و بدون مصاحبت یک شخص کمابیش خشن از جنس مخالف، خوشبختی کاملاً امکان پذیر است.»

تا اینجا‌‌ی داستان جیمز شخصیت اصلی داستانش را ساخته ‌است. باقی می‌ماند سه ‌مسئله‌:

   ا. تامین نیرو برای پیش بردن داستان.

   ۲. پرداختن شخصیت ایزابل.

 و۳. تعیین سرنوشت او.

 نیروی محرک داستان مسئله‌ی ازدواج ایزابل است و همین مسئله ‌است که او را در طول داستان، که ‌مدت زمان شش سال را در بر می‌گیرد، صیقل خواهد داد و خواهد پرداخت. به طور خلاصه ایزابل در بدو ورود به انگلستان به ‌دو خواستگار پر‌و‌پا قرص خود، لرد واربرتون و گاسپار گودوود(که یکی دیگر از اشخاص محوری داستان است) پاسخ منفی می‌دهد؛ ارثیه‌ی کلانی از شوهر خاله‌‌اش به ‌او می‌رسد؛ به سفر می‌رود، در ایتالیا به ‌دام مردی مرموز و فرصت‌طلب و معشوقه‌ی سابق او، آقای آسموند و خانم مرل می‌افتد و تن به ازدواجی عجیب و باورنکردنی می‌دهد.

 و سرنوشت ایزابل؟ در باره اش خواهیم گفت، اما پیش از آن خوب است از فرصتی طلایی استفاده ‌کنیم که ‌عادت هنری جیمز به ‌مقدمه ‌نوشتن بر داستانهایش در اختیار ما گذاشته ‌است و به اهمیت تاریخی تصویر یک زن بپردازیم.

جیمز در مقدمه‌ی روشنگرانه‌‌ای که ‌سالها پس از نخستین انتشار تصویر یک زن (در۱۸۸۱) بر آن نوشته، ‌می‌گوید این اثر بنایی است از نظر معماری درست، که ‌بعد از اثر دیگر او سفیران(یا سفرا) که ‌سالها بعد نوشته ‌شده، مناسب‌ترین اثر اوست. جیمز در همان مقدمه ‌به ‌تفصیل توضیح می‌دهد که ‌تصویر یک زن چگونه ‌پدید آمده ‌است و تصریح می‌کند که تمام مصالح او برای ساختن بنای منظم و وسیعِ تصویر یک زن، ایده، یا به ‌قول او تصویر یک زن جوان بوده است  که ‌سرنوشت خود را تحقیر می‌کند. جیمز این پرسش را که ‌با مصالحی چنین اندک، چگونه ‌می‌توان بنایی به ‌وسعت و عظمت تصویر یک زن ساخت ، این گونه ‌مطرح می‌کند : «اصولاً موضوع داستان تا چه ‌حد می‌تواند لاغر باشد و نشکند؟» و در تکمیل پرسش خود یاد آور می‌شود که «روزانه ‌میلیون‌ها دختر گستاخ، هوشمند و غیر هوشمند سرنوشت خود را تحقیر می‌کنند و کدام در بر روی سرنوشت احتمالیشان باز است که ‌ما در باره ‌اش هیاهو کنیم؟ ... گرفتاری آگاهانه[من] تدارک هیاهویی بود در باره‌ی ایزابل آرچر.»

راه ‌حل جیمز برای تدارک هیاهویی عظیم در باره‌ی زنی بسیار ظریف به ‌گونه ‌ای که ‌او اهمیت خود را در تمامیت داستان حفظ کند چنین بوده ‌است:« به ‌خود گفتم: مرکز موضوع را آگاهی‌های خود زن جوان قرار بده، آن وقت به ‌آن مشکل زیبا و دلچسبی‌که ‌در جستجوی[راه ‌حلش] هستی می‌رسی ... در توجه ‌او به ‌آن چه ‌خودش نیست اندازه ‌نگهدار ولی الزاماً روابط را محدود مکن... به ‌آگاهی‌های همراهان قهرمانت ، مخصوصاً همراهان مرد تکیه ‌مکن. فقط آن میزان توجه ‌که ‌به ‌کار قهرمانانت می‌آید، بدانها مبذول کن...»

یاد آوری این نکته ‌ضروری است که ‌آثار پر ارج جیمز از جمله ‌تصویر یک زن در زمانه‌‌ای آفریده ‌شده ‌اند که ‌رمان تحت تاثیر دو مکتب اصلی داستان حادثه ‌ای و پر ماجرا، که ‌بعدها رابرت لویی استیونسن خالق دکتر جکیل و آقای‌هاید به ‌چهره‌ی شاخص آن تبدیل شد، و داستان اجتماعی، که ‌برجسته ترین نماینده‌ی آن امیل زولای ناتورالیست بود قرار داشت. داستانهای جیمز تا پیش از تصویر یک زن کمابیش تحت تاثیر بالزاک نوشته ‌شده ‌اند. رودریک‌هادسون که ‌شاخص‌ترین اثر جیمز پیش از انتشار تصویر یک زن است رمانی سنتی با رنگ و بوی حادثه ‌ای است که ‌در آن به ‌تفصیل به ‌جزئیات پرداخته ‌می‌شود و همه ‌چیز آن واضح ومنطقی است. اما در تصویر یک زن چنان که ‌جیمز به ‌درستی گفته ‌است موضوع اصلی ‌نه ‌از جنس حادثه، بلکه ‌از جنس آگاهی است.

تصویر یک زن را اگر بشود خلاصه کرد باید گفت داستان آگاه ‌شدن تدریجی ایزابل است. نقطه‌ی اوج این آگاهی در فصل ۴۲ اتفاق می‌آفتد که ‌جیمز از پیش با تمهیداتی از جمله ‌پرش از روی موضوع ازدواج ایزابل و جلو بردن داستان به ‌مدت حدود سه ‌سال، تدارک آن را دیده ‌است. در این فصل درخشان که ‌به ‌نظر برخی منتقدین و جیمز‌شناسان بهترین قطعه ‌در میان آثار اوست*، ایزابل در اتاق نشیمن نشسته و خود را تسلیم اندیشه‌هایش کرده است. خدمتکاری وارد می‌شود تا به ‌آتش شومینه ‌سرکشی کند. ایزابل به ‌او دستور می‌دهد که ‌شمع‌های تازه ‌بیاورد و بعد برود و بخوابد. ایزابل تا پاسی از شب و مدت‌ها پس از خاموش شدن آتش بیدار می‌ماند و گذشته ‌را مرور می‌کند. همه‌ی اتفاقات فصل ۴۲ و بخش زیادی از اتفاقات مهم در سراسر داستان از درون ذهن آرچر روایت می شود.

این شیوه ی روایت که امروزه در داستان نویسی امری عادی به نظر میرسد را نخستین بار هنری جمیز در تصویر یک زن در مقیاسی وسیع مورد استفاده قرارداده است و از همین روست که این اثر به عنوان یکی از سرآغازها در تاریخ رمان شناخته می شود.

اما برگردیم به ‌سرنوشت ایزابل. هنری جیمز شهرت دارد که به شخصیت افراد داستانهایش اهمیت می دهد و نه سرنوشت آنها؛ و وقتی شخصیت شان را به طور کامل پروراند آنها را به دست خواننده می سپارد تا هر سرنوشتی را که مایل است برای آنها تصور کند**. جیمز در پایان داستان ایزابل را که به کمال رسیده رها می کند تا خواننده خود هر سرنوشتی را که می پسندد برای او خلق کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نسل قلم شماره ۷۷، هنری جیمز، تونی تنر، ترجمه‌ی لیدا نصرتی.انتشارات کهکشان.

**همان، به نقل از ویلیام دین هاولز.

مشخصات کتاب: تصویر یک زن، هنری جیمز، ترجمه‌ی مجید مسعودی، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم: زمستان ۱۳۹۰( چاپ اول: ۱۳۴۸).

این یادداشت در مجله ی ادبیات ما منتشر شده است.

راسته‌ی کنسروسازی

از میان آثار پرشمار جان اشتاین بک، که خوشبختانه بیشتر آنها به فارسی ترجمه و منتشر شده اند، سه رمان در فهرست ۱۰۰۱ کتابی که باید پیش از مردن خواند حضور دارد؛ خوشه‌های خشم، موشها و ‌آدمها و راسته‌ی کنسرو سازی. خوشه های خشم و موشها و آدمها به دفعات به فارسی ترجمه و چاپ شدهاند و فارسی خوانها به خوبی با آنها آشنا هستند؛ اما راسته‌ی کنسروسازی چه؟

راسته‌ی کنسروسازی که پس از قریب چهل سال از انتشار نخست آن در ایران، مجدداَ به فارسی ترجمه و چاپ شده است،*رمانی است نسبتاَ کوتاه و بسیار شیرین و جذاب با روایتی ساده و خطی که حول و حوش ماجرای قدردانی دار و دسته‌ای ولگرد به اسم مک و رفقا از داک، صاحب یک آزمایشگاه و فروشگاه موجودات دریایی درمحله‌ای واقعی به اسم راسته کنسروسازی در شهرساحلی مونتری کالیفرنیا می‌گذرد.

 راسته‌ی کنسروسازی چنان که در مقدمه ی داستان آمده «مکانی است شاعرانه، متعفن، گوشخراش، پر‌نور، آهنگین، اعتیاد‌آور، احساس‌برانگیز و رویایی... از حلبی و آهن و زنگار و تراشه‌ی چوب، سنگ فرش‌های لب‌پر و خرابه‌های علف پوش و نیزارهای انبوه، کنسرو‌سازی‌های ساردین با دیوارهای آهن کرکره، کافه و رستوران و خوارو‌بار فروشی‌های درهم وبرهم و آزمایشگاه و مسافرخانه»، و از همه مهمتر با آدمهایی «هم ناجنس و هم خوش دل.»، و چنان که خواهیم دید بیشتر خوش دل تا ناجنس است.

هر صبح که کشتی‌های صید ساردین به ساحل باز می‌‌گردند، «سوت کنسروسازی‌ها به صدا در می‌‌آید و زن و مرد از سراسر  شهر به سرعت لباس می‌‌پوشند و دوان‌دوان روانه‌ی راسته‌ی کنسروسازی می‌‌شوند تا به سر کار برسند. سپس ماشین‌های  مجلل بالا شهری‌ها به پایین شهر می‌‌آورند: سرپرست‌ها، حسابداران و مالکانی که در  دفتر کارشان ناپدید می‌شوند. سپس نوبت ایتالیایی‌ها و چینی‌ها و لهستانی‌ها‌ی بینوا می‌شود، زنان و مردانی ملبس به شلوار و روپوش پلاستیکی و پیش بند‌های مشمایی؛ دوان‌دوان سر می‌‌رسند تا ماهی‌ها را پاک و تکه و بسته‌بندی و طبخ و کنسرو کنند.از تمامی‌‌ خیابان صدای هیاهو و فریاد و جیغ و تق تق می‌‌آید و در این حال نهرهای نقره فام ماهی از داخل قایق‌ها به بیرون سرازیر می‌‌شود ... در کنسرو سازی‌ها صدای هیاهو تق تق و جیر جیر می‌‌آید تا آخرین ماهی پاک و تکه و طبخ و کنسرو شود و آن گاه سوت ها دوباره جیغ می‌‌کشند و ... زنان و مردان خیس و بدبو و خسته، متفرق می‌‌شوند... و به شهر بر می‌‌گردند و آن گاه راسته‌ی کنسروسازی می‌‌ماند و خودش ـ ساکت و سحر آمیز.»

شخصیت‌های محوری داستان با آن که ساکن راسته‌ی کنسروسازی اند (جز یکی دو نفر از جمع مک و رفقا، آن هم به طور موقت) مستقیماَ کاری با ساردین و کنسرو ندارند. پس از اشاره ای گذرا به اسامی ‌‌بعضی از اشخاص محوری، داستان درمقدمه، فصل اول با معرفی خوارروبار فروشی لی چانگ و خود او شروع می‌‌شود:« خواروبار فروشی لی چانگ در عین نامرتبی، جنس‌های جوری داشت. کوچک و درهم و برهم بود اما آدم می‌‌توانست در همان چهار دیواری تمامی‌‌ مایحتاج زندگی و رفاهش را بیابد...خواروبار فروشی موقع خروس خوان باز می‌‌کرد و نمی‌‌بست تا وقتی آخرین ولگرد خیابان سکه‌ی ده سنتی اش را خرج می‌‌کرد یا سرش را زمین می‌‌گذاشت.»

 

و اما خود لی چانگ. او«بیش از خوارو بارفروش چینی است. یعنی باید باشد. شاید هم شریری است که به گرد نیکی به تعادل در آمده و معلق مانده است ـ سیاره‌ای آسیایی که تحت جاذبه‌ی لائوتسه در مدار قرار گرفته و نیروی گریز از مرکز چرتکه و صندوق او را از لائوتسه دور نگه داشته است.»۱۸

آدمهای بعدی که معرفی می‌‌شوند مک و رفقا هستند که می‌‌شود آنها را موجودیتی واحد به حساب آورد. آنها آدم‌های بی‌پول و بی‌کسی‌اند که از دنیا چیزی نمی‌‌خواهند جز آب و غذا و خوشنودی که گه گاه به آن می‌‌رسند و ذره ذره از آن لذت می‌‌برند. مک و رفقا هم به گرد مدار خودشان می‌‌چرخند و در دنیایی که: ببرهای زخمی‌‌حکمرانی می‌‌کنند، نره گاوهای مجروح دور می‌‌چرخند، شغال‌های کور پی مردارند؛ آنها محتاطانه با ببرها سر سفره می‌‌نشینند و گوساله‌های وحشی را مورد تفقد قرار می‌‌دهند و خرده نان‌ها را جمع می‌‌کنند تا به مرغان دریایی بدهند. مک و رفقا «در میان بشکه‌های بزرگ زنگ زده‌ی خرابه‌ی کنار فروشگاه زندگی می کردند. به عبارت دیگر وقتی هوا شرجی بود در بشکه زندگی می‌‌کردند، اما موقعی که هوا خوب بود زیر سایه‌ی درخت سرو سیاهی در انتهای خرابه به سر می‌‌بردند.» تا آن که دست تصادف آنها را در یک انبار قدیمی‌‌ پودر ماهی معروف به «مسافرخانه و کبابخانه‌ی پالاس» اسکان می دهد.

شخصیت مهم دیگر داستان خانم دورا فلود است. او که شغلش در ترجمه‌ی جدید به دلایلی قابل فهم به صاحب و مدیر یک رستوران تغییر یافته« خانمی‌‌است پنجاه ساله که به لطف موهبت کاردانی و صداقت، نیکوکاری و واقع بینی مسلم، مورد احترام عاقلان، باسوادان و مهربانان قرار گرفته است. ضمناَ به همان نسبت مورد نفرت کانون خواهران[ یا بانوان] متأهلی است که شوهرانشان برای آشپزخانه‌ی خانه [ که در اصل خانه است و هیچ ارتباطی هم با آش و آشپزی و رستوران ندارد]  احترام قائل‌اند اما علاقه‌ی زیادی به آنجا ندارند.»

آخرین شخصیت محوری راسته‌ی کنسروسازی و در واقع مهمترین آنها، داک، همان صاحب آزمایشگاه و فروشگاه موجودات دریایی است. داک در فصل پنجم معرفی می‌‌شود. او مردی ذاتاَ آرام و مهربان است. در مواقع لزوم هر جنبنده ای را می‌‌تواند بکشد، اما حاضر نیست از سر خرسندی حتی احساسی را جریجه دار کند.« طی چند سال داک چنان خودش را در راسته‌ی کنسروسازی جا انداخت که حتی تصورش را هم نمی‌‌کرد. او استاد فلسفه و دانش و هنر آنجا محسوب می‌‌شد... ذهنش هیچ محدوده ای نمی‌‌شناخت... با کودکان هم صحبت می‌‌شد و حرف‌هایش آن قدر پر مغز بود که آنها هم می‌‌فهمیدند... مثل خرگوش بی قرار بود و در عین حال آرامشی درونی داشت.» مهم ترین ویژگی داک این است که هرکس او را می‌‌شناسد به نوعی مدیون اوست و هر که از او یاد می‌‌کند به خودش می‌‌گوید« باید کاری برایش بکنم.»

مک و رفقا هم با خودشان فکر کرده‌اند مدیون محبت‌های داک‌اند و باید کاری برای او بکنند و همین موضوع است که چنان که پیش از این گفته شد داستان در اطراف آن می‌‌گذرد.

اشتاین بک داک را بر اساس شخصیت دوست خود اِد ریکِتز ساخته و کتاب را نیز به او تقدیم کرده است که «می‌‌داند چرا و باید.»**اشتاین بک و ریکتز زمانی در یک آزمایشگاه زیست‌شناسی دریایی شریک بودند و عقاید اشتاین بک در باره‌ی یگانگی کل حیات، تحت تاثیر ریکتز شکل گرفته است. این دو معتقد بودند آنچه در آبگیری پیدا می‌‌کنند، که نمونه آن به زیبایی هرچه تمام تر در فصل شش راسته‌ی کنسروسازی به تصویر کشیده شده، «دنیایی در زیر یک سنگ است، الگویی کوچک از  کل کاینات... آنان می‌‌گفتند همه چیز یک چیز است و یک چیز همه چیز؛ پلانکتون‌های شفاف و درخشان  بر سطح دریا، سیارات چرخان، و کل کاینات منبسط شونده، همگی با ریسمان نرم و انعطاف پذیر زمان به هم گره خورده‌اند.»***

اشتاین بک در سلسله مراتب هستی جایگاه ویژه ای را برای انسان قائل است و شخصیت آدمهای داستانهایش از جمله راسته‌ی کنسروسازی را بر اساس همین شأن و جایگاه می‌‌سازد. او معتقد است انسان «در میان جانوران با پذیرفتن مسئولیت نیکی کردن در حق دیگران خود را متمایز و منفرد ساخته است. فقط اوست که این انگیزه را برای فراتر رفتن از خود دارد، یعنی می‌‌تواند به سوی نوعدوستی پیش برود. این معجزه‌ی فاجعه بار آگاهی است که انسان را باز آفریده است.»****

داک وقتی آنفلوانزا در شهر فراگیر می‌‌شود یک هفته‌ی تمام از خواب و استراحت خود می‌‌زند و با وجود آنکه اجازه‌ی طبابت ندارد از هیچ کمکی به بیماران درمانده فروگذار نمی‌‌کند و گفتنی است که دورا خانم  و کارکنان او هم برای کمک پاتیل‌های بزرگ سوپ را بارمی‌‌گذارند و قابلمه‌های سوپ را به خانه‌ی بیماران می‌‌برند.

همدلی که  اشتاین بک با شخصیت‌های ظاهراَ منفی راسته‌ی کنسروسازی نظیر لورا خانم و کارکنان او و آدمهای میخواره و لاابالی مثل مک و رفقا نشان می‌‌دهد به هیچ رو اتفاقی نیست. او « می‌‌خواهد به ما یاد آور شود که پس از آن که قرنهای متمادی زهد فروشی را بامکر و زرنگی... در فلسفه مان ترکیب کردیم و بدان نام پیشرفت دادیم، اکنون لازم است که تمام استنباطات خود را از اخلاق با بزرگواری و سلامت عقل، مورد بررسی قراردهیم.»*****

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: راسته‌ی کنسروسازی، ترجمه‌ی مهرداد وثوقی، انتشارات مروارید، چاپ اول، ۱۳۹۱.

* راسته‌ی کنسروسازی پیش از این در سال ۱۳۴۴ با ترجمه‌ی سیروس طاهباز به فارسی منتشر شده است. اسم کتاب در ترجمه‌ی طاهباز "راسته‌ی کنسروسازان" است و خوب بود در ترجمه‌ی جدید به آن اشاره می‌شد. 

** تقدیم نامه‌ی کتاب در ترجمه‌ی طاهباز آمده ولی در ترجمه‌ی وثوقی نیامده است.

*** نسل قلم شماره‌ی۵۸،جان اشتاین بک، جیمز گری، ترجمه‌ی حشمت کامرانی.

**** همان.

***** همان.

گردهمایی


آن انرایت نویسنده ی معاصر ایرلندی در ایران با  گردهمایی  شناخته می شود. گردهمایی رمانی نسبتاَ کوتاه با روایتی  تلخ و در هم شکسته است که توسط زنِ راوی/ نویسندهی افسردهای به اسم ورونیکا روایت می شود. لیام، برادر محبوب ورونیکا خود را در دریا غرق کرده است و از آن پس «داستان ها، خیالبافی های شبانه  و داوریها و حکم های ناگهانی که مثل تخم ماهی زیاد و غیر مطمئن روی هم ریخته اند» به ذهن ورونیکا هجوم آورده اند و تعادل روانی او را برهم زده اند.

ورونیکا داستان را از ماجرایی آزاردهنده شروع می کند که احتمالاَ در هشت یا نه سالگی او در خانه ی مادربزرگش برای لیام اتفاق افتاده است. او از هیچ چیز مطمئن نیست و به همین سبب در اثنای تشریفات به خاکسپاری لیام، گوشه و کنار خانه ی پدری که محل گردهمایی اعضای خانواده ی پرتعداد او( شامل دوازده خواهر و برادر که تعدادی از آنها پیش از زمان داستان مرده اند) است، را در پی یافتن سرنخهایی قانع کننده جستجو می کند.

گردهمایی سی و نه فصل دارد که عدد سن ورونیکا است و ماجراهایی پراکنده را از ملاقات مادر بزرگ ورونیکا با مردی به اسم لامبرت ناگنت در سالن پذیرایی یک هتل در سال ۱۹۲۵)که به نظر ورونیکا همچون گناه نخست در الهیات مسیحی حاوی بذر مرگ برادرش در چندین دهه پیش از تولد او بوده(،  تا کمی پس از به خاکسپاری لیام را در بر می گیرد.

 تقویم گردهمایی نکته ای جالب دارد. ورونیکا در ابتدای فصل شش می گوید:« از زمانی که لیام فوت کرد، شیوه زندگی من این گونه شد. همه مدت شب بیدار می ماندم. یا می نوشتم یا در اتاق قدم می زدم... این خانه را هشت سال پیش، یعنی در ۱۹۹۰ خریدیم.» از این گفته چنین به نظر می رسد زمان رخ دادن ماجراهای داستان، سال ۱۹۹۸ یا کمی پیش از آن است . این در حالی است که خود انرایت در مصاحبه ای در این مورد گفته است: « من در پایان نگارش رمان مشکلی نداشتم. ولی در حین نوشتن کتاب، نمودارهای زیادی روی دیوار آویزان کرده بودم و در کامپیوترم فایل های زیادی داشتم که در آنها جزئیات همه سنین آورده شده بود. در اواخر رمان بودم که متوجه شدم سالی که ماجرای داستانم در آن می گذرد سال ۲۰۰۵ نیست بلکه سال ۲۰۰۱ است. بنابراین به نمودار های روی دیوار نگاهی انداختم و پنج سال کارم را عقب کشیدم.»*

فهمیدن زمان روایت گردهمایی از سر درآوردن از تقویم آن هم دشوارتر است. برای مثال در شروع کتاب ورونیکا روایت را پس از مرگ لیام در زمان حال شروع می کند، اما در پاراگراف بعد، از او به گونه ای سخن می گوید که گویی در سنین کودکی است و هنوز زنده است:« برادرم لیام عاشق پرنده ها ست و مانند همه ی پسر بچه ها، عاشق استخوان جانورهای مرده است.»

 گردهایی در سال ۲۰۰۷جایزه معتبر من بوکر را برده است. رئیس هیئت داوران بوکر در باره گردهمایی گفته است این کتاب نگاهی بی دریغ به خانواده ای محزون در ناملایمات زندگی است؛ داستانی تلخ اما قابل وقوع که خواننده را شگفت زده خواهد کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مشخصات کتاب: گردهمایی، آن انرایت، ترجمه ی کیومرث پارسای، نشر روزگار.

*http://www.tarjome.blogsky.com/1386/07/27/post-106/