
ویژگی منحصر به فرد رمان به عنوان گونهای ادبی، ناپایداری آن است. رمان هر گونه تعریف و تحدیدی را نقض میکند و از پذیرش هر گونه زبانی به عنوان زبان مرجّح میگریزد. همین ویژگی است که به قول میخائیل باختین، نظریه پردازی در بارهی رمان را به کاری فوق العاده دشوار تبدیل میکند و همین ویژگی است که به آن این امکان را میدهد تا همهی زبانهای معمول از خاطره نویسی، زندگی نامه نویسی و نامه نگاری، تا روزنامه نگاری، تاریخ نگاری و مستند نویسی را در خود جذب و هضم کند.*
سه گانهی ینگه دنیا (یو.اس.ای.) شاهکار سترگ جان دوس پاسوس یکی از نقاط عطف در به کارگیری و ادغام زبانهای مختلف در تاریخ رمان است.
ینگه دنیا شامل سه کتاب مدار۴۲(۱۹۳۰)، ۱۹۱۹(۱۹۳۲) و پول کلان(۱۹۳۶) است**و موضوع آن چنان که از اسمش بر میآید آمریکاست؛ آمریکایی که دوس پاسوس در پیش درآمدی که چند سال پس از چاپ نخست مدار۴۲ بر آن افزوده اینگونه تعریف و توصیفش کرده است: « یو.اس.ای. برشی از یک قاره است. یو.اس.ای. گروهی از شرکتهای سهامدار[سهامی؟] است، مجموعهی اتحادیههای کارگری، طوماری از قوانین که با چرم صحافی شده است، شبکهی رادیو، زنجیرهی سینماها، ستونی از ارقام سهامها که مأمور شرکت تلگراف روی تخته سیاه مینویسد و پاک میکند، کتابخانهی عمومیبزرگی انباشته از روزنامههای کهنه و کتابهای تاریخ که گوشهی صفحاتشان تا شده و با مداد در حاشیهشان ایراد نوشتهاند... یو.اس.ای. مشتی صاحب منصب حراف است که حسابهای بانکی بی شمار دارند. یو.اس.ای. مردان بسیاری است که در گورستان آرلینگتون دفن شدهاند. یو.اس.ای. حرفی است که در انتهای نشانی نامهها مینویسند. اما یو.اس.ای. بیش از هرچیز گفتار مردم است.»
توجه به دو نکتهی کلیدی برای شناخت ارزشهای ینگه دنیا ضروری است:
نخست: موضوع این اثر، آمریکا، موضوعی غیر معمول و بیش از اندازه وسیع برای یک رمان است.
و دوم: دوس پاسوس به تمایز بین مستند نگاری و داستان نویسی قائل نیست و علاوه بر آن رمان را به عنوان شیوهای ادبی برای تاریخ نگاری ـ و البته به شکلی که تنها از عهدهی رمان بر میآید ـ به کار میگیرد. او در این باره میگوید: «هدف اساسی من در مقام رمان نویس آن بوده است که پیش از هر چیز شخصیتهای قائم به ذات پرورش دهم و سپس آنها را در تنداب حوادث زمانه بیفکنم، چنان که ماحصل کار گزارش دقیق و دیرپایی از یک مرحله از تاریخ باشد.»
ینگه دنیا گزارشی بسیار جذاب و خواندنی از تاریخِ دهههای پایانی قرن نوزدهم و دهههای آغازین قرن بیستم آمریکا، با محوریت جنگ اول جهانی استو به تناسب موضوع غیر معمولش ساختاری ویژه دارد که امتیاز عمده، و دلیل شهرت آن است.
ساختار این اثر که دوس پاسوس آن را برای خلق ینگه دنیا ابداع نموده و یکی از نمونههای درخشان تناسب فرم و موضوع در تاریخ رمان است، شامل چهار خط رواییِ مجزا به سه سبک مختلف، به همراه یک خط تصویری شامل دهها طرح خطیِ مرکبی کوچک اندازه از صحنههای مختلف داستان است.
خط روایی اول، درمدار۴۲ که موضوع این نوشته است، خود شامل پنج خط مستقل است که هر کدام به شرح حال یک نفر از پنج شخصیت محوری خیالیداستان ـ همگی از خانوادههای ضعیف و متوسط ـ از اوان کودکی تا بزرگسالی آنها اختصاص دارد. این پنج خط در جاهای مختلف، از نخستین صفحات تا اواخر کتاب آغاز میشوند و نوعاَ در یک سوم پایانی در نقاطی نه چندان مورد تأکید با یکدیگر تلاقی میکنند. اسامیفصلهای کتاب، اسامیشخصیتهای محوری است که به ترتیب حضور در داستان عبارتند از: مک، جینی، جی.واردمورهاوس، النور استادارد و چارلی اندرسون. شیوه روایت خط اول، نقل قول غیر مستقیم آزاد است.
خط دوم که خود از ابتکارات جالب دوس پاسوس است، خط خبری است. این خط شامل ۱۹ بخش و حاوی انواع و اقسام آگهیهای تجاری، سرتیتر خبرهای روز، سخنرانیها، ترانههای عامیانه و دیگر مطالب است که هر کدام گاه در چند قسمت و به صورت پراکنده در یک بخش آمدهاند. عملکرد اصلی این خط ، مستند نمودن داستان است.
اسم خط سوم دوربین عکاسی است. دوس پاسوس میگوید به دلیل نقش تعیین کنندهی سیاست در تلاطمات وسیع اجتماعی قادر نبوده آن را در کارش نادیده بگیرد. و در عین حال به این نکته واقف بوده که بازی با سیاست در رمان کاری خطرناک است که میتواند اثرش را به کاری تبلیغاتی تبدیل کند. او چارهی کار را در این دیده که همچون هنری فیلدینگ و گوستاو فلوبر از موضوع کارش فاصله بگیرد. دوس پاسوس به همین منظور دوربین عکاسی را ابداع کرده و شور و احساسش را برای دور نگه داشتن از داستان در آن ریخته است. راوی دوربین عکاسی اول شخص مفرد است. سبک این خط جریان سیال ذهن است و تاثیر جویس و به خصوص چهرهی مرد هنرمند در جوانی بر آن آشکار است. دوربین عکاسی همچون شاهکار جویس، در کودکیِ راوی (که خودِ دوس پاسوس است) شروع میشود و لحن آن، همچون چهرهی مرد هنرمند در جوانی، متناسب با سن راوی تغییر میکند:« وقتی که در خیابان راه میروی باید خیلی به دقت روی سنگفرش پا بگذاری تا تیغههای براق و مشتاق علف را له نکنی آسانتر است که دست مادرت را بچسبی چون آن وقت میتوانی پایت را از روی زمین بلند کنی ...». دوربینهای عکاسی عمدتاَ بدون نشانه گذاری نوشته شدهاند و جمعاَ ۲۷ بخش اند.
آخرین خط روایی خط تاریخی است. این بخش در بردارندهی زندگی نامهی فشردهی شخصیتهای واقعی مشهور(و از نظر دوس پاسوس مثبتِ) آمریکایی، شامل سیاسیون و مخترعان و ... است. این خط نقش تعیین کنندهای در تاریخی شدن داستان به عهده دارد.
ابداعات روایی و زبانی که دوس پاسوس در خلق ینگه دنیا بکار بسته چنان جسورانه و شگفت انگیز و چندان مؤثر و موفق اند که ژان پل سارتر در بارهاش گفته است: « من نویسندهای را نمیشناسم که هنرش فخیمتر و پوشیدهتر از هنر دوس پاسوس باشد. هیچ رمانی را سراغ ندارم که ارزندهتر و ملموستر و به ما نزدیکتر باشد. دلیلش آن است که دوس پاسوس مواد و مصالح خود را از جهان ما گرفته است. در عین حال، جهانی بیگانهتر و دورتر از جهان او نمیتوان یافت. جهان دوس پاسوس، مانند جهان فاکنر و کافکا و استاندال، ناممکن است چون متناقض است، اما زیباییاش در همین جاست، چون زیبایی همانا تناقضی است پوشیده... دوس پاسوس فقط یک چیز اختراع کرده است و بس، و آن هنر تازهای در قصه گویی است. اما همین کافی است... من دوس پاسوس را بزرگترین نویسنده عصر حاضر میدانم.»***
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نگاه کنید به فصل "حماسه و رمان" در "تخیل مکالمهای" اثر میخائیل باختین. و فصل اول "فراداستان" اثر پاتریشیا وو.
** از سه کتاب ینگه دنیا دو کتاب اول، مدار۴۲ و۱۹۱۹هر دو با ترجمه سعید باستانی به فارسی منتشر شدهاند.
***از مقدمهی کتاب.
مشخصات کتاب: ینگه دنیا/مدار۴۲، جان دوس پاسوس، ترجمهی سعید باستانی، انتشاراتهاشمی، چاپ اول،۱۳۸۵.
پی نوشت: ای. ال. دکتروف در خلق شاهکارش رگتایم کاملأ تحت تأثیر ینگه دنیا بوده است.
این یادداشت در مجله ادبیات ما منتشر شده است.

آشفتگی های تُرلِس جوان نخستین و یکی ازشناخته شده ترین آثار نویسنده مشهور اتریشی روبرت موزیل(۱۹۴۲-۱۸۸۰) است. این رمان نه چندان طولانی اثری است آموزشی و عمیقاَ درون گرایانه که چنانچه از اسمش پیداست به تلاطمات فکری و روحی مرد جوانی به اسم ترلس می پردازد.
ترلس که مقیم یک آموزشگاه نظامی شبانه روزی است، به اتفاق دو دوست خود رایتینگ و باینبرگ کشف میکنند که یکی از هم دورهای هایشان به اسم راسینی، اقدام به دزدی مبلغی پول از صندوق باینبرگ کرده است. ترلس معتقد است اقدام باسینی نابخشودنی است و میبایستی به اطلاع مسئولین آموزشگاه رسانده شود تا او را اخراج کنند. او موضوع را بدون هرگونه اظهار نظر، طی نامه ای به اطلاع والدین خود میرساند. پدر و مادر ترلس در پاسخ میگویند بهترین راه حل این است که به باسینی فرصت داده شود تا خود را اصلاح کند و میافزایند روا نیست به خاطر خطایی کوچک سر نوشت یک انسان را خراب کنند. ترلس که همیشه به صحت داوری والدین خود ایمان داشته، این بار در آن تردید میکند و برای نخستین بار نامهی آنها را ریز ریز میکند و میسوزاند.
چخوف در جایی گفته است، اگر در پردهی اول یک نمایش تپانچهای در بالای شومینه به چشم بخورد، در پردهی دوم میبایست شلیک شود. و به عکس، اگر قرار است در پردهی دوم تپانچهای شلیک شود، در پردهی اول میبایستی جایی در معرض دید تماشاچی قرار گرفته باشد.
موزیل در چیدمان حوادث داستان، روش توصیه شدهی چخوف را به کار بسته است. او پیش از ماجرای باسینی، بذر تردید در بارهی پدر و مادر را در صحنهی حضور ترلس و باینبرگ در کافهای بد نام در دل ترلس میکارد. در آن صحنه، طی تداعیهایی پیچیده این فکر از ذهن ترلس میگذرد که احتمالأ از دنیای پدر و مادرش، که تا آن هنگام آن را دنیایی پاک و تعرض ناپذیر می پنداشته، دری رو به پستوی در نظر او کثیف روابط صرفأ جنسی، و نه عاشقانه باز میشود.علاوه بر آن در همان صحنه برای نخستین بار از باسینی اسم برده می شود.
رایتینگ و باینبرگ، نه بنابر توصیهی ترلس موضوع را به اطلاع مسئولین آموزشگاه میرسانند، و نه به باسینی فرصت اصلاح می دهند. آنها تصمیم میگیرند او را شخصأ تنبیه کنند؛ و ترلس نیز که قدرت جهت یابیاش را برای پیدا کردن مسیر درست از دست داده، با تزلزل و تردید به آن دو میپیوندد.
در اثنای ماجرای باسینی درس ریاضی به مبحث اعداد موهوم یا گنگ میرسد. ترلس که با تعریف اعداد گنگ مشکل دارد به معلم ریاضیاش مراجعه میکند. معلم تصدیق میکند که مبحث این اعداد مبحث پیچیدهای است و میگوید تا رسیدن هنگامی که دانش ریاضیاش به حد درک چنین مفاهیمی برسد چارهی کار تنها اعتقاد به صحت چیزهایی است که در این زمینه به او آموزش داده میشود: «غیر از این چارهیی نیست ترلس عزیز. ریاضیات برای خودش یک دنیایی است و تو باید به کفایت در این دنیا گشته باشی، تا همهی براهین آن را درک کنی.»
آشکار است که ترلس نه در عرصهی ریاضیات و نه در عرصهی زندگی، از دانش و تجربهی کافی برخوردار نیست. او که در اتاق معلم ریاضی تصادفاَ به کتاب کانت( نقد عقل محض؟) بر خورده است، به نحوی شهودی یقین پیدا میکند چارهی همهی تردیدهایش را در فلسفهی کانت خواهد یافت. ترلس همهی سیاه مشقهای شاعرانهاش را پاره میکند و در آتش میاندازد و به کانت رو می آورد. اما اندکی بعد از دشواری آن سرخورده میشود. نه شعر، نه ریاضیات، نه فلسفه و نه عقاید شبه عرفانی دوستش باینبرگ،*هیچکدام چارهی کار ترلس نیستند. او نیازمند فرصتی برای آموختن از طریق تجربه کردن است و این فرصت را درگیری او درماجرای باسینی در اختیارش میگذارد.
آشفتگیهای ترلس جوان در سال ۱۹۰۶ منتشر شده است و حاصل تجربیات شخصی موزیل است. کتاب را محمود حدادی مستقیماَ از زبان آلمانی به فارسی برگردانده و نشر بازتاب نگار در سال ۱۳۸۱ منتشر کرده است. آشفتگیهای ترلس جوان به همراه اثر بسیار مشهور دیگر موزیل، مرد بدون خاصیت، در فهرست هزار و یک کتابی که باید پیش از مردن خواند حضور دارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برخی معتقدند موزیل در این کتاب ظهور فاشیسم را پیشگویی کرده است که دلیلش می تواند رگه های فاشیستی عقاید راین برگ باشد.

دفتر بزرگ اثر نویسنده ی مجار تبارِ فرانسوی نویسِ سوئیسی، آگوتا کریستوف که توسط اصغر نوری به فارسی ترجمه شده، اولین کتاب از سه گانه ی "دوقلوها"ی او و اثری است که نویسنده اش را به شهرت جهانی رسانده است.
دفتر بزرگ به طور خلاصه داستانی اعتراضی است که آثار مخرب جنگ را بر روی شخصیت در حال شکل گیری دو برادر نوجوانِ باهوش شهری، در یک روستا در کشوری جنگ زده به تصویر می کشد. این رمان نه چندان طولانی و به ظاهر ساده دارای ویژگی هایی است که در مجموع از آن اثری جالب و خواندنی ساخته اند. برخی از این ویژگی ها بدون رعایت ترتیب اهمیت اینها هستند:
۱. نثر به شدت ساده و مینیمال:
کریستوف خود در مصاحبه با اصغر نوری گفته علت سادگی نثر دفتر بزرگ، عدم تسلط کافی او به زبان فرانسه در زمان نگارش آن بوده است. کریستوف این نقیصه را با انتخاب درستِ راوی (یا راوی های) کم سن و سال که خود یکی دیگر از ویژگی های جالب توجه کتاب است جبران کرده است.
۲. روایت دو نفره:
به یاد نمی آورم تا کنون داستانی با چنین شیوه روایتی خوانده باشم. راوی های دفتر بزرگ، برادران دوقلوی بدون نام شخصیت اصلی هستند که تمام داستان را بدون حتی یک مورد استثنا به طور مشترک و همزمان روایت می کنند. آنها همانند فردی واحدند که از ضمیر "ما" و افعال جمع استفاده می کند.
۳. شیوه اسم گذاری:
شیوه اسم گذاری در دفتر بزرگ مبتنی بر اسم نگذاری است. آدمهای داستان به جای اسم با عناوینی مثل کشیش، زن همسایه، لب شکری، کتاب فروش، مأمورپلیس و افسر خارجی معرفی می شوند؛ مکانها کشور همسایه، شهر بزرگ اند؛ زبانها زبان خودمان و زبان خارجی هستند و ...
۴. زمان روایت:
دفتر بزرگ یکسره در زمان حال روایت می شود، چنان که به قول نویسنده انگار اتفاقات آن در لحظه ی نوشتن رخ می دهند.
۵. فصل بندی و نام گذاری فصل ها:
دفتر بزرگ که اسم داستان است، دفتری است که برادران دوقلوی بدون نامِ راوی، مشترکاَ خاطرات روزانه ی خود را در آن می نویسند. داستان به همین علت به فصل های کوتاه یکی ـ دوصفحه ای تقسیم شده است که هر کدام عنوانی دارند.
۶. واقعیت گرایی مستقیم ادراکی:
برادران راوی در خانه با یکدیگر درس می خوانند و برنامه ی خاصی برای تحصیل دارند. آنها در زنگ انشا موضوعی را برای دیگری تعییین می کنند و بعد از تمام شدن کار، هر کدام انشای دیگری را می خواند و معلوم می کند که آیا خوب نوشته شده یا بد. اگر انشا بد باشد آن را در آتش می اندازند و اگر خوب باشد در دفتر بزرگ رونویسی می کنند. آنها معیار روشنی برای قضاوت خوبی یا بدی یک انشا دارند که بر آن اساس نوشته باید واقعی و شامل چیزهایی باشد که مستقیماَ قابل ادراک اند. آنها مجازند که بنویسند:« مردم مادر بزرگ را جادوگر صدا می کنند.» چرا که این عین واقعیت است، اما نمی توانند بنویسند:« مادر بزرگ شبیه یک جادوگر است.»، زیرا جادوگر معنای روشن و قابل ادراکی ندارد. نوشتن جملاتی مثل یا « گماشته مهربان است.» یا « ما گردو دوست داریم.» مجاز نیست به جایش باید نوشت: « گماشته به ما پتو می دهد.» و« ما زیاد گردو می خوریم.».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: دفتر بزرگ، آگوتا کریستوف، ترجمه ی اصغر نوری، انتشارات مروارید، چاپ سوم، بهار ۱۳۹۲

پس از تنهایی پر هیاهو که در میان فارسی خوانها با استقبال فراوان روبرو شد، نظارت دقیق قطارها دومین رمانی است که از بهومیل هرابال وارد بازار نشر شده است. از اطلاعات جسته گریخته ای که در باره ی سابقه ی انتشار نظارت دقیق قطارها در ایران موجود است، پیداست که این رمان نسبتاَ کوتاه پیش از چاپ اخیر، با همین ترجمه در دهه ی پنجاه در مجله ی تماشا به چاپ رسیده است و کتاب حاضر نسخه ی به احتمال بسیار زیاد دست و پاشکسته ی همان ترجمه است. اسم کتاب در نسخه ی انگلیسی که ترجمه ی فارسی از روی آن صورت گرفته«closely watched trains»است که چیزی در حدود" قطارهای به دقت تحت نظر" یا به قول پیروز دوایی در مقدمه ی تنهایی پر هیاهو" قطارهای به شدت مراقبت شده" است.
شخصیت اصلی و راوی داستان مرد جوانی است به اسم میلوش هرما. زمان داستان ماههای پایانی جنگ دوم جهانی و مکان آن روستایی در زادگاه هرابال در چک اسلواکی سابق و جمهوری چک کنونی است. سابقه ی خانوادگی هرما مورد حسادت اهالی روستا بوده و هست. جد پدری او از سن ۱۸ سالگی بیکار و بیعار با حقوق بازنشستگی از کار افتادگی جنگ زندگی می کرد و دائماَ روزگار خوش خود را به رخ هم ولایتی هایش می کشید تا بالاخره در اثر افراط در قمپز در کردن در سن ۱۰۰سالگی مورد ضرب و شتم قرار گرفت و مرد.
پدر بزرگ هرما هیپنوتیزور بود و در سیرک کار می کرد. به عقیده ی اهالی روستا که نوعأ کشاورز و زحمتکش اند، کار در سیرک و هیپنوتیزم یعنی بیکارگی و ولگردی. وقتی تانکهای آلمانی به قصد اشغال چک اسلواکی از مرز عبور کردند، پدر بزرگ هرما به تنهایی به مقابله آنها رفت. او در مقابل ستون زرهی با دستهای گشوده ایستاد و تلاش کرد تا با استفاده از نیروی هیپنوتیزم آنها را وادار کند سر خر را کج کنند و به کشور خود بازگردند. تانک فرماندهی آلمانی مشکل را با عبور از روی پدر بزرگ حل کرد و دیگر هیچ چیز جلودارش نشد. و بالاخره پدر که لوکوموتیو ران بود به دلیل سختی شغل در چهل و هشت سالگی باز نشسته شده بود و همولایتی ها وقتی یادشان می آمد که او هنوز سی سال دیگر می تواند زنده بماند، از حسادت دق می کردند.
تا اینجای مطلب ترجمه ی فارسی بر اثر هرابال منطبق است. اما از اینجا به بعد ترجمه ی فارسی با حذف چند حادثه ی کلیدی وچند تغییر در متن اصلی، خواننده را وارد فضایی مبهم و مه آلود می کند که خارج شدن از آن جز با کمک منابع دیگر از جمله نسخه ی سینماییِ داستان(که من آن را ندیده ام) و نوشته های مختلف در مورد فیلم و کتاب امکان پذیر نیست.
هرابال داستان را با خبر انهدام یک هواپیمای نظامی آلمانی و صحنه ی جالب چرخش بال هواپیمای ساقط شده بر فراز مرکز روستا و سقوط آن در باغ کلیسای جامع شروع می کند. ماجرا همین پریروز اتفاق افتاده و اهالی بلافاصله قطعات لاشه هواپیما را جدا کرده اند و به مصارف گوناگون از جمله پوشش سقف لانه های خرگوش خود رسانده اند. مقارن ماجرای سقوط هواپیما هرما که کارمند کارآموز راه آهن است پس از طی دوران نقاهتِ پس از خودکشی ناموفق در سه ماه قبل، به سر کار خود که یک ایستگاه درجه چندم راه آهن است باز می گردد. علت خودکشی هرما شکست در نخستین تجربه ی معاشرت جنسی است و این نخستین حادثه ی کلیدی حذف شده در ترجمه است.
هرما به مجرد بازگشت به کار، در جریان اتفاقی عجیب قرار می گیرد که در غیبت او در ایستگاه رخ داده است. هرما همکار نترس و بی کله ای دارد به اسم آقای هوبیچکا. هوبیچکا چند وقت پیش در اقدامی عجیب و جنجال برانگیز یک شب با تلگرافچی ایستگاه، ویرجینیا خلوت کرده و پیش یا پس از ماجرایی که احتمالأ در داستان وجود دارد ولی در ترجمه حذف شده، تمام مهرهای ایستگاه را( با تغییر نسبت به متن اصلی) بر روی دست ویرجینیا زده است.
موفقیت حسادت برانگیز هوبیچکا در ارتباطش با ویرجینیا و بی تفاوتی آشکارش نسبت به تبعات ناگواری که این امر می تواند بر سوابق حرفه ای اش بگذارد او را در نظر هرما تبدیل به یک قهرمان می کند؛ قهرمانی که از قضا پهلوان عرصه ی دیگری به جز فتوحات جنسی نیز هست.
گفتن ادامه ی ماجرا و حادثه ی کلیدی دیگری که ترجمه ی فارسی از روی آن پریده داستان را لو خواهد داد. همین قدر می شود گفت که حادثه ی حذف شده که با کمک هوبیچکا رخ می دهد، قرینه ی مثبت حادثه ی منجر به خودکشی هرما در ابتدای داستان است و تاثیری بسزا بر او و سرنوشتش بر جای می گذارد.
نظارت دقیق قطارها اثری است که هرابال با آن به شهرت رسیده و حاصل تجربیات شخصی مستقیم او در شغل کارگری راه آهن و مسئولیت خط و راهنمایی قطارهاست. اقتباس سینمایی نظارت دقیق قطارها در سال ۱۹۶۸ در چهلمین دوره ی اسکار جایزه بهترین فیلم زبان خارجی را از آن خود کرده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: نظارت دقیق قطارها، بهومیل هرابال، ترجمه عدنان غریفی، نشر افراز، چاپ دوم، ۱۳۹۲.

تصویر یک زن اثر نویسندهی صاحب سبک و نظریه پرداز انگلیسی ـ آمریکایی، هنری جیمز( ۱۹۱۶ـ۱۸۴۳ ) که پس از ۴۲ سال بار دیگر به فارسی منتشر شده است، یکی از شاخصترین آثار جیمز و یکی از سرآغازها در تاریخ رمان است.
شخصیت اصلی داستان چنان که از اسم آن برمیآید یک زن است؛ زنی جوان به اسم ایزابل آرچر. ایزابل دخترآمریکاییِ معصوم و جذابیاست که بنا به پیشنهاد خالهی خود خانم تاچت، و تحت حمایت او، از آمریکا به انگلستان میآید. جیمز داستان را ـ که ۵۴ فصل دارد وترجمه فارسی آن قریب ۸۰۰ صفحه است ـ در انگلستان و در محوطهی چمن وسیع خانهی خالهی ایزابل شروع میکند. حاضرین در صحنه سه نفرند که هرسه نقشی تعیین کننده در زندگی ایزابل ایفا خواهند کرد؛ شوهر خالهی ایزابل آقای تاچت، پسر خاله بیمار و دوست داشتنی او رالف، و دوست خانوادگی تاچتها، لرد واربرتنِ سی و پنج سالهی جذاب، مجرد و بسیار ثروتمند.
خانم تاچت پیش از این تلگرافی از آمریکا فرستاده به این مضمون:« مهمانخانه عوض، خیلی بد، منشی بیتربیت، آدرس اینجا. دختر خواهر برداشتم، پارسال مرد، میرویم اروپا، دو خواهرند، کاملاً مستقل.»
جیمز با مهارتی مثال زدنی در فصل اول صحنه را برای حضور ایزابل آماده میکند تا او در فصل دوم به شکلی بسیار حساب شده و تاثیر گذار پا به داستان بگذارد. ایزابل در آستانهی بزرگ خانه ظاهر میشود، سگ رالف او راترک میکند و به نزد ایزابل میدود، رالف ایزابل را میبیند؛ دختری بلند قامت که لباسی سیاه به تن دارد و در نظر اول خوشگل به نظر میرسد. چند لحظه بعد توجه آقای تاچت به ایزابل جلب میشود، او میپرسد آن زن غریبه کیست؟ ولرد واربرتون که در فصل قبل از تلگراف خانم تاچت اطلاع حاصل کرده میگوید:« شاید خواهر زادهی خانمتان باشد، یعنی همان دختر خانم مستقل. از رفتاری که با سگ میکند، به نظرم خودش است.» پیش از پایان فصل دوم رالف میخواهد بداند آیا مادرش ایزابل را به فرزندی اختیار کرده؟ ایزابل در واکنش میگوید داوطلب فرزندی کسی نیست و میآفزاید «من به آزادی خودم خیلی علاقه مندم.»
جیمز در فصل سوم و چهارم زمان را به عقب میبرد. در فصل سوم از ملاقات خانم تاچت و ایزابل در آمریکا میگوید؛ از فوت پدر ایزابل که به تازگی اتفاق افتاده، و از این که ارثیهی ناچیزی به ایزابل رسیده است که خود از میزان آن بیاطلاع است، و در فصل چهارم در طرحی سریع خانوادهی ایزابل که شامل دو خواهر بزرگتر از اوست را معرفی میکند. ملاقات خاله و خواهرزاده در کتابخانهی خانهی اجدادی ایزابل انجام میشود؛ جایی که از دوران کودکی همواره مکان مورد علاقهی ایزابل در آن خانه بوده است. خانم تاچت صحنهی ملاقات خود با ایزابل را این گونه توصیف میکند:« من او را در یک خانهی قدیمیدر آلبنی پیدا کردم، که در یک روز بارانی در اتاق غم انگیزی نشسته بود و کتاب قطوری میخواند و خودش را به سر حد مرگ خسته و ملول میکرد.»۶۷
کتابخانه و کتاب قطور تداعی کنندهی اندیشه و تفکر است. به اینترتیب جیمز که در فصلهای اول و دوم ایزابل را دختری مستقل و آزاد معرفی کرده، در فصل سوم میآفزاید که او فردی متفکر و عمیق است.
تا پایان فصل پنجم زمینه لازم برای معرفی ایزابل فراهم شده است. در فصل ششم او مستقیماً به خواننده معرفی میشود:« ایزابل آرچر دختری بود که فرضیههای فراوانی داشت؛ قوهی تخیلش بیاندازه فعال بود. سرنوشتش این بود که از اکثر همگنانش فکری ظریفتر داشته باشد... این نکته را میتوان بیدرنگ تاکید کرد که ایزابل بسیار مستعد ارتکاب به گناه خودبینی بود؛ غالباً حیطهی وجود خود را با خوشنودی بیمورد بررسی میکرد، عادت داشت با کمترین دلیل تصور کند حق با اوست؛ و گاه به گاه از خود تجلیل میکرد... افکار ایزابل کلاف درهمیاز خطوط محو و مبهم بود که قضاوت اشخاص صلاحیت دار آن را اصلاح نکرده بود... دختر میل سیری ناپذیری داشت به این که نسبت به خودش خوش گمان باشد. فرضیه اش این بود که فقط با این شرط زندگی ارزش زیستن دارد.»
جیمز کمیبعد در ادامهی معرفی ایزابل از یکی دیگر اشخاص محوری داستان، دوست ایزابل، هنریتا استاک پل اسم میبرد و سپس به نظریات ایزابل در مورد ازدواج میپردازد:« در فهرست نظریات او راجع به ازدواج، این عقیدهی متقن وجود داشت که زیاد فکر کردن در بارهی ازدواج کار مردم عامیاست. از ته قلب دعا میکرد که دچار شور و اشتیاق در بارهی این موضوع نشود؛ معتقد بود که زن باید، جز در صورت منتهای درماندگی و ضعف، بتواند با خودش زندگی کند، و بدون مصاحبت یک شخص کمابیش خشن از جنس مخالف، خوشبختی کاملاً امکان پذیر است.»
تا اینجای داستان جیمز شخصیت اصلی داستانش را ساخته است. باقی میماند سه مسئله:
ا. تامین نیرو برای پیش بردن داستان.
۲. پرداختن شخصیت ایزابل.
و۳. تعیین سرنوشت او.
نیروی محرک داستان مسئلهی ازدواج ایزابل است و همین مسئله است که او را در طول داستان، که مدت زمان شش سال را در بر میگیرد، صیقل خواهد داد و خواهد پرداخت. به طور خلاصه ایزابل در بدو ورود به انگلستان به دو خواستگار پروپا قرص خود، لرد واربرتون و گاسپار گودوود(که یکی دیگر از اشخاص محوری داستان است) پاسخ منفی میدهد؛ ارثیهی کلانی از شوهر خالهاش به او میرسد؛ به سفر میرود، در ایتالیا به دام مردی مرموز و فرصتطلب و معشوقهی سابق او، آقای آسموند و خانم مرل میافتد و تن به ازدواجی عجیب و باورنکردنی میدهد.
و سرنوشت ایزابل؟ در باره اش خواهیم گفت، اما پیش از آن خوب است از فرصتی طلایی استفاده کنیم که عادت هنری جیمز به مقدمه نوشتن بر داستانهایش در اختیار ما گذاشته است و به اهمیت تاریخی تصویر یک زن بپردازیم.
جیمز در مقدمهی روشنگرانهای که سالها پس از نخستین انتشار تصویر یک زن (در۱۸۸۱) بر آن نوشته، میگوید این اثر بنایی است از نظر معماری درست، که بعد از اثر دیگر او سفیران(یا سفرا) که سالها بعد نوشته شده، مناسبترین اثر اوست. جیمز در همان مقدمه به تفصیل توضیح میدهد که تصویر یک زن چگونه پدید آمده است و تصریح میکند که تمام مصالح او برای ساختن بنای منظم و وسیعِ تصویر یک زن، ایده، یا به قول او تصویر یک زن جوان بوده است که سرنوشت خود را تحقیر میکند. جیمز این پرسش را که با مصالحی چنین اندک، چگونه میتوان بنایی به وسعت و عظمت تصویر یک زن ساخت ، این گونه مطرح میکند : «اصولاً موضوع داستان تا چه حد میتواند لاغر باشد و نشکند؟» و در تکمیل پرسش خود یاد آور میشود که «روزانه میلیونها دختر گستاخ، هوشمند و غیر هوشمند سرنوشت خود را تحقیر میکنند و کدام در بر روی سرنوشت احتمالیشان باز است که ما در باره اش هیاهو کنیم؟ ... گرفتاری آگاهانه[من] تدارک هیاهویی بود در بارهی ایزابل آرچر.»
راه حل جیمز برای تدارک هیاهویی عظیم در بارهی زنی بسیار ظریف به گونه ای که او اهمیت خود را در تمامیت داستان حفظ کند چنین بوده است:« به خود گفتم: مرکز موضوع را آگاهیهای خود زن جوان قرار بده، آن وقت به آن مشکل زیبا و دلچسبیکه در جستجوی[راه حلش] هستی میرسی ... در توجه او به آن چه خودش نیست اندازه نگهدار ولی الزاماً روابط را محدود مکن... به آگاهیهای همراهان قهرمانت ، مخصوصاً همراهان مرد تکیه مکن. فقط آن میزان توجه که به کار قهرمانانت میآید، بدانها مبذول کن...»
یاد آوری این نکته ضروری است که آثار پر ارج جیمز از جمله تصویر یک زن در زمانهای آفریده شده اند که رمان تحت تاثیر دو مکتب اصلی داستان حادثه ای و پر ماجرا، که بعدها رابرت لویی استیونسن خالق دکتر جکیل و آقایهاید به چهرهی شاخص آن تبدیل شد، و داستان اجتماعی، که برجسته ترین نمایندهی آن امیل زولای ناتورالیست بود قرار داشت. داستانهای جیمز تا پیش از تصویر یک زن کمابیش تحت تاثیر بالزاک نوشته شده اند. رودریکهادسون که شاخصترین اثر جیمز پیش از انتشار تصویر یک زن است رمانی سنتی با رنگ و بوی حادثه ای است که در آن به تفصیل به جزئیات پرداخته میشود و همه چیز آن واضح ومنطقی است. اما در تصویر یک زن چنان که جیمز به درستی گفته است موضوع اصلی نه از جنس حادثه، بلکه از جنس آگاهی است.
تصویر یک زن را اگر بشود خلاصه کرد باید گفت داستان آگاه شدن تدریجی ایزابل است. نقطهی اوج این آگاهی در فصل ۴۲ اتفاق میآفتد که جیمز از پیش با تمهیداتی از جمله پرش از روی موضوع ازدواج ایزابل و جلو بردن داستان به مدت حدود سه سال، تدارک آن را دیده است. در این فصل درخشان که به نظر برخی منتقدین و جیمزشناسان بهترین قطعه در میان آثار اوست*، ایزابل در اتاق نشیمن نشسته و خود را تسلیم اندیشههایش کرده است. خدمتکاری وارد میشود تا به آتش شومینه سرکشی کند. ایزابل به او دستور میدهد که شمعهای تازه بیاورد و بعد برود و بخوابد. ایزابل تا پاسی از شب و مدتها پس از خاموش شدن آتش بیدار میماند و گذشته را مرور میکند. همهی اتفاقات فصل ۴۲ و بخش زیادی از اتفاقات مهم در سراسر داستان از درون ذهن آرچر روایت می شود.
این شیوه ی روایت که امروزه در داستان نویسی امری عادی به نظر میرسد را نخستین بار هنری جمیز در تصویر یک زن در مقیاسی وسیع مورد استفاده قرارداده است و از همین روست که این اثر به عنوان یکی از سرآغازها در تاریخ رمان شناخته می شود.
اما برگردیم به سرنوشت ایزابل. هنری جیمز شهرت دارد که به شخصیت افراد داستانهایش اهمیت می دهد و نه سرنوشت آنها؛ و وقتی شخصیت شان را به طور کامل پروراند آنها را به دست خواننده می سپارد تا هر سرنوشتی را که مایل است برای آنها تصور کند**. جیمز در پایان داستان ایزابل را که به کمال رسیده رها می کند تا خواننده خود هر سرنوشتی را که می پسندد برای او خلق کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نسل قلم شماره ۷۷، هنری جیمز، تونی تنر، ترجمهی لیدا نصرتی.انتشارات کهکشان.
**همان، به نقل از ویلیام دین هاولز.
مشخصات کتاب: تصویر یک زن، هنری جیمز، ترجمهی مجید مسعودی، انتشارات نیلوفر، چاپ دوم: زمستان ۱۳۹۰( چاپ اول: ۱۳۴۸).
این یادداشت در مجله ی ادبیات ما منتشر شده است.