مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

نقطه‌ی امگا


داستان

نقطه‌ی امگا اثر به تازگی ترجمه شده به فارسی از نویسنده‌ی سرشناس آمریکایی دان دلیلو، رمانی است کوتاه و فلسفی با ساختاری خاص، شامل یک درآمد و به قرینه ی آن یک موخره‌ی به هم مرتبط و یک بخش نسبتاَ مستقل چهار فصلی میانی*. در مقدمه و موخره که گمنامی و گمنامی۲ نام دارند مردی بدون نام در حال تماشای اثری مفهومی ‌به اسم روانی در۲۴ ساعت است که با کش آوردن فیلم روانی اثر آلفرد هیچکاک و نمایش آن در۲۴ ساعت ساخته شده است. مدت فیلم اصلی ۱۰۸ دقیقه است؛ به این ترتیب زمان در روانی در۲۴ ساعت حدود یک سیزدهم زمان واقعی است.

 ساعت کار گالری محدود است و هر روز بخشی از اثر نمایش داده می شود. در اطاق نمایش جایی برای نشستن وجود ندارد. مرد گمنام در هر شش روز نمایش اثر به گالری مراجعه می‌کند و ساعتهای متوالی جلوی پرده و گاه پشت آن می‌ایستد و فیلم را ( اگر بشود چنین اسمی‌ بر آن نهاد) به دقت تماشا می‌کند. روانی در۲۴ ساعت بازدید کنندگان محدودی دارد که سه نفر از آنها به ترتیب ایفای نقش در بخش میانی، مرد دانشمند هفتاد‌و‌چند ساله‌ای به اسم ریچارد الستر، یک مرد فیلمساز جوان، و دختر الستر، جسی ‌هستند.

الستر که در دوره‌ی جنگ عراق از مشاورین وزارت دفاع آمریکا بوده، اکنون برای خلاصی از دست جراید و جلسات بحث و گفتگو، به خانه‌ی قدیمی خود در بیابانی بی آب و علف و عاری از هرگونه نشانه حیات پناه آورده است؛ جایی که در آن زمان همچون فیلم روانی در۲۴ ساعت کند و دیرگذر است. تنها اثر حضور انسان در چشم انداز وسیع و خالی اطراف خانه‌ی الستر، شیارهای باقیمانده از حفاری‌های دیرینه شناسی است. همسر اول الستر زمین شناس بوده و خانه بنا به میل او در این محل خریداره شده است.

راوی گمنامی‌ها دانای کل است، اما بخش میانی توسط فیلمساز روایت می‌شود. فیلمساز میهمان ریچارد الستر در خانه  بیابانی است. او قصد دارد مستندی در باره‌ی الستر و نقش او در جنگ بسازد؛ مستندی که در آن که در آن: « نه از صندلی چرمی‌راحتی  خبری هست و نه از نورهای گرم یا قفسه‌ی پر از کتاب در پس زمینه. فقط یک مرد جلوی یک دیوار**. آن مرد تمام تجربیاتش را تعریف می‌کند، یعنی هر چیزی که به ذهنش می‌رسد، شخصیت‌ها، نظریه‌ها، جزئیات، احساسات ... صدای پرسش از پس زمینه هم نداریم. زیرنویس اخبار و نظرات آدمهای دیگر را هم نداریم. دوربین هم عوض نمی‌شود.»۴۱

الستر و فیلمساز چند روزی را بدون آن که کاری برای ساخت مستند انجام دهند به خوردن و نوشیدن و گپ زدن می گذرانند تا آن که جسی پا به خانه می گذارد و با ورود خود ریتم و حال و هوای بخش میانی را تغییر می دهد. جسی را مادرش برای دورکردن او از مرد مشکوکی که اخیراَ با وی آشنا شده نزد پدر فرستاده است.

نقطه‌ی امگا

نقطه‌ی امگا که دان دلیلو آن را به عنوان اسم کتاب برگزیده نام نظریه ای فلسفی ـ عرفانی از کشیش ، زمین شناس و دیرینه شناس فرانسوی، پیر تیلارد دو شاردن (۱۹۵۵- ۱۸۸۸) است. اجمال این نظریه این است که تکامل روندی جبری است از ماده‌ی بی جان شروع، و به پیچیدگی روانی و ذهنی منتهی می‌گردد. ظهور انسان هوشمند سرآغاز عصر جدیدی است؛ عصری که در پیشرفت خود از طریق انتقال ایده‌ها و تجارب میان انسانها سبب پدید آمدن گونه ای از آگاهی جمعی خواهد شد که نهایتاَ لایه‌های آن زمین را در بر خواهد گرفت. اسم این لایه‌ی آگاهی، نوسفر(Noosphere) یا جان سپهر است. تیلارد معتقد است روند گسترش و پیجیده تر شدن آگاهی به سوی نقطه‌ی اوجی به نام نقطه‌ی امگاست.

چشم انداز بیابانی و عاری از نشانه‌های حیات اطراف خانه‌ی الستر(که‌ یادآور اتاق نمایش خالی روانی در۲۴ ساعت است)، زمین شناس بودن همسر اول او، آثار اکتشافات دیرینه شناسی در اطراف خانه و ... همگی  با نظریه‌ی  نقطه‌ی امگا مرتبط اند. الستر بر مبنای این نظریه، یا در ادامه‌ی آن، نظریه بدبینانه ای را مطرح می‌کند که بر آن اساس انسان معاصر به نقطه‌ی امگا رسیده و از این پس مسیر آمده را به سوی ماده‌ی بی جان اولیه باز خواهد گشت: « ما توده ایم. یک جمعیت. گروهی فکر می‌کنیم. در دسته‌های نظامی‌سفر می‌کنیم. دسته‌های نظامی‌که ژن‌های نابودی خودشان را حمل می‌کنند. یک بمب هیچ وقت کافی نیست. تکنولوژی اوضاع را تیره نشان می‌دهد و همین جاست که بالادستی‌ها نقشه‌ی جنگ‌ها را می‌کشند. درون گرایی از اینجا شروع می‌شود. پدر تیلارد این را می‌دانست. نقطه‌ی امگا. جهشی از بیولوژی خودمان. این سئوال را از خودت بپرس. مگر مجبوریم همیشه انسان بمانیم؟ آگاهی مصرف شده. دوباره بر می‌گردیم  به حا لت غیر آلی ماده.»۸۱ 

                                                                                 شهریور۱۳۹۲

 

* ساختار نقطه امگا با هایکو مقایسه شده است. ازهایکو در چند جای بخش میانی اسم برده می شود از جمله در این گفته ی قابل تأمل الستر در باره ی جنگ: « یک هایکو هیچ معنایی بیشتر از آن چیزی که می گوید، ندارد. برکه ای در تابستان، برگی در باد. شعور بشری موجود در طبیعت. پاسخی است به همه ی مقولات در تعداد مشخصی مصرع و تعداد هجاهای از پیش تعیین شده. من هم یک جنگ هایکو مانند می خواستم. جنگی که از سه خط بیشتر نباشد. این هم چیزی نبود که ربطی  به استراتژی خاصی داشته باشد یا از سر اجبار باشد. فقط دلم می خواست یک مشت ایده را به وسیله ی مسایل زودگذر به هم ربط  بدهم. این جوهره ی یک هایکو است... در جنگ همه چیز زودگذر است. یک چیزی را می بینی و همان موقع باید آماده باشی که ناپدید شدنش را هم ببینی.»۵۲

** این وضعیت با وضعیت مرد گمنام در اتاق نمایش قابل مقایسه است.

مشخصات کتاب: نقطه امگا، دان دلیلو، ترجمه‌ی کیهان بهمنی، انتشارات روزنه. چاپ اول.

پیش‎روی


آثار داستانی دکتروف نوعاَ بر پس زمینههای تاریخی نوشته شدهاند؛ یا به قول جان آپدایک «در اعصار ماضی به دنبال سرپناهی هستند  تا درسایه‎‎ی آن جای پایشان را محکم کنند»*؛ اما پیشروی که آخرین اثر ترجمه شده به فارسی از او است به معنای دقیق آن، رمانی تاریخی است.

بستر تاریخی پیشروی سالهای پایانی جنگ داخلی آمریکا است. درماه مارس ۱۸۶۴ آبراهام لینکلن ژنرال گرانت را با اختیارات کامل به سمت فرماندهی کل ارتشهای اتحاد(شمال) منصوب نمود. گرانت ژنرال شرمن را به سمت فرماندهی کل ارتشهای اتحاد در غرب و جنوب گمارد و بلافاصله نقشهی کارساز جنگی خود را به اجرا گذاشت که عبارت بود از حملهی همزمان به ارتش تحت فرماندهی ژنرال لی در شرق توسط خود او، و به ارتش جانسون در غرب توسط شرمن. براساس طرح گرانت، شرمن با حمله به سمت شرق باعث ایجاد شکاف در نیروهای جنوب میشد و حملات خود را تا رسیدن به اقیانوس اطلس پی میگرفت و سپس با تغییر جهت به سمت شمال تا تسلیم و یکسره شدن کار نیروهای جنوب به پیشروی ادامه میداد.

دکتروف پیشروی را از جایی شروع میکند که شرمن، با بیش از شصت هزار نیروی تحت امر خود، در ایالت جورجیا دست به پیشروی میزند، و در جایی تمام میکند که قوای جنوب، همزمان با ترور آبراهام لینکلن، تسلیم میشوند و جنگ خاتمه میابد. داستان به جز استثنائاتیاندک** توسط دانای کل روایت میشود و به اقتضای شرایط جنگی شروعی طوفانی دارد: « ساعت پنج صبح یک نفر میکوبید به در و فریاد میزد، شوهرش جان، از بستر بیرون جهید و تفنگش را برداشت، و در همان حین روسکو از اتاق پشت خانه پیدایش شد که پاهای برهنهاش بوم بوم  میکرد: متی با عجله ردایش را میپوشید، ذهنش آمادهی پذیرفتن اعلان جنگ بود، اما دلش به درد آمد از این که جنگ بالاخره از راه رسید ...»

دکتروف در مصاحبه ای که به ضمیمهی کتاب آمده است در توصیف عملیات نظامی شرمن مطلبی دارد که حاوی طرح خلاصه شده و فشردهی پیشروی است: « پیشروی شرمن فقط یک کارزار نظامی ویرانگر نبود، عین داسی بود که کل فرهنگ ما را از ریشه درو کرد. هزاران فراری سیاه و سفید به پیشروی او پیوستند. واقعیت جدید، بودنی جدید شکل گرفت، یک جهان شناور. همه چیز واژگون شد، ثبات و امنیت از آن مردمانی بود که در حرکت بودند، نه آنان که در زمینهاشان زندگی میکردند. هویت ها عوض شد. چیزی شبیه این، نه قبل و نه بعد از جنگ، هرگز در این قاره رخ نداده است، شاید فقط توفان کاترینا.»

اشخاص خیالی و واقعیِ پیشروی پر تعداداند و داستان به تناوب بین آنها رفت و آمد میکند. بعضی از این اشخاص، همانند متی، و دختر خواندهی دورگهی سیاه و سفید او پرل که از محوریترین و در عین حال جذاب ترین چهرههای داستان است، در شروع کتاب ظاهر میشوند و تا پایان باقی میمانند، و برخی دیگرهمزمان یا دیرتر وارد و زودتر یا در پایان از آن خارج میشوند.

ساختار پیشروی همچون شاهکار دکتروف رگتایم، قطعه قطعه و موزائیکی، و البته کمتر از آن متنوع و رنگارنگ است. قطعات پیشروی شامل آدمها و اتفاقاتی است که در اطراف حادثهی محوری داستان، که همان پیشروی شرمن است، به نحوی بسیار ماهرانه سازمان یافتهاند.

جان آپدایک دربخشی دیگر از همان نوشته ای که در ابتدا از آن نقل قول شد، در باره ی  پیش روی گفته است: « هنگام خواندن هر رمان تاریخی همواره این دغدغه پس ذهن خواننده هست که اگر قرار بر تاریخ خواندن است و آگاهی از ماوقع، چرا کتابی دست نگیریم که تاریخ بی واسطه است و شرح ماوقع را بدون درگیر کردن تخیل در اختیارمان میگذارد. اما پیشروی به خوبی به این وسوسه جواب میدهد. در این رمان نوعی نور افشانی و وضوح بخشیدن به آشوبی تاریخی را میخوانیم، به شیوه ای که تنها از عهدهی داستان بر میآید.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   

* ضمیمه ی دوم کتاب.

** صفحه  ۱۲۹تا ۱۳۰ توسط متی و ۲۴۳ تا ۲۴۶ به وسیلهی امیلی تامپسن روایت میشود.

مشخصات کتاب: پیشروی، ترجمهی امیر احمدی آریان، انتشارات زاوش، چاپ اول،۱۳۹۲.

ماشین زمان


نویسنده‌ی دانشمند انگلیسی، هربرت جورج ولز، یکی از برجسته‌ترین چهره‌های داستان‌نویسی علمی تخیلی است و ماشین زمان یکی از مشهورترین آثار داستانی اوست.

ماشین زمان که ولز در مقدمه‌ی کلیات تاریخ از آن به عنوان «خیالات دور و دراز در باره‌ی سرنوشت آدمی» یاد می‌کند، نخستین بار در ۱۸۹۵منتشر شده است. در این خیالات دور و دراز، شخصیت اصلی کتاب که مردی ملقب به زمان‌پیما است با ماشین ساخته‌ی خود ابتدا به سال ۸۰۲۷۰۱ میلادی و سپس به چند میلیون سال بعد سفر می‌کند و در بازگشت به زمان حال، آنچه را که دیده است برای جمع کوچکی از دوستانش از جمله راوی داستان تعریف می‌کند.

سفر زمان‌پیما به آینده،به وقت زمان حال یک صبح تا غروب و به وقت آینده چند شبانه روز به طول می‌انجامد. زمان پیما پس از توقف ماشین در سال ۸۰۲۷۰۱ خود را در محوطه ای سرسبز میابد که مهمترین عنصر آن یک مجسمه‌ی ابوالهول عظیم از سنگ سفید با پایه‌ای از برنز است. در دور دست بناهایی غول‌پیکر با ایوانهای پر پیچ و خم به چشم می‌خورند که بعداَ معلوم می‌شود متروکه‌اند. زمان‌پیما کوتاه زمانی پس از فرود، خود را در میان آدمیان آینده میابد. قد آیندگان در حدود یک متر است. آنان موجوداتی زیبا، ظریف و خوش ترکیب‌اند که تن‌پوشهایی لطیف و رنگارنگ به تن و چیزی صندل مانند به پا دارند. رفتار مردمان آینده ظریف، دلپسند و کودکانه است. آنان به زبانی بسیار شیرین و آهنگین سخن می‌گویند که برای زمان پیما غیر قابل فهم است. آیندگان به صورت دست جمعی در دسته‌های کوچک زندگی می‌کنند و شبها در ساختمانهای  متروکه می‌خوابند. ظرافت مردان آینده و شباهت زیاد آنان به زنان، زمان‌پیما را به این نتیجه میرساند که آنان زندگی آسوده‌ای دارند که بی نیاز از نیروی عضلات مردانه است.

زمان پیما دنیای آینده را جایی بهشت‌گونه میابد که در آن مسئله افزایش جمعیت حل شده، « مغازه ، آگهی، ترافیک و آن گونه از سوداگری و بازرگانی که پیکره ی دنیای ما را می‌آفرینند» از میان رفته، و اثری از تلاش و دوندگی اقتصادی و اجتماعی دیده نمی‌شود. آیندگان نه در صدد چیرگی بر یکدیگرند و نه در تلاش اند تا طبیعت را تحت سلطه خود در‌آورند. آنان عادت گوشت خواری را از دست داده‌اند و از میوه‌های متنوعی تغذیه می کنند که طبیعت به وفور در دسترس آنان قرار می‍دهد. در نتیجه ی فقدان نیاز اجتماعی و سادگی رفع نیازهای مادی، هوشمندی و حساسیت آیندگان کاهش یافته است. تنها حساسیتی که در آنها دیده می شود نوعی هراس بیمار‌گونه از تاریکی است.

 آیندگانی را که زمان پیما شناسایی کرده و تلاش می‌کند تا به سرعت زبان آنها را در حد رفع نیازهای اولیه فرا بگیرد، خود را الوا می‌خوانند. زمان پیما کمی بعد درمیابد آینده جز الواها موجودات هوشمند دیگری هم دارد که مارلاک نامیده می‌‍شوند. مارلاک‌ها موجوداتی بد‌هیبت، چندش‌آور و ترسناک اند که در اعماق زمین زندگی می‌کنند و مناسبات عجیبی با الواها دارند. آنان موجوداتی ابزارمندند و در دنیای زیر زمینی خود تاسیسات عظیمی را  راهبری می‌کنند که هوا کش‌های چاه مانند و عمیق آن، اینجا و آنجا بر سطح زمین به چشم می‌خورد. مارلاک‌ها علت اصلی هراس الواها از تاریکی‌اند. آنان موجوداتی گوشت خوار و شب رواند که به شدت به روشنایی حساس‌اند و از آن می‌گریزند. مارلاک‌ها ماشین زمان را می‌ربایند و باعث دردسر‌های فراوانی برای زمان پیما می‌شوند.

زمان پیما برای درک مناسبات الوا‌ها و مارلاک‌ها به مقایسه ی آن با وضعیت اجتماعی روزگار ما می‌پردازد و نتیجه می‌گیرد کلید فهم موضوع در اختلافات بین کارفرمایان و کارگران در عصر حاضر نهفته است. او به طور خلاصه نتیجه می گیرد که گسترش رفاه بدون زحمت کارفرمایانِ روزگار ما، در دراز مدت باعث گردیده آنها به سستی و تن آسایی بگرایند. و به عکس، شرایط سخت کارگران در محیط های کار که به تدریج به زیر زمین انتقال یافته، آنان را به موجوداتی سخت‌کوش و زیرک بدل کرده که کارفرمایان سابق‌ را به منظور استفاده از آنان به عنوان منبع غذا پرورش می‌دهند.

ولز دانشمندی متعهد و خوش بین است و ماشین زمان، نقد پیشگویانه‌ی اوست بر جهان کنونی و مناسبات حاکم بر آن. ولز در تلاش برای نشان دادن کاستی‌ها و نواقص ‌شیوه‌ های کنونی زندگی گاه همچون در ماشین زمان ما را به سفری دور دراز به آینده ای خیالی می برد؛ و زمانی دیگر(در کلیات تاریخ) بلد راه مان می‌شود در سیر و سیاحت در گذشته: «در آن هنگام[ که به تاریخ نظر می کنیم] زندگی گویی با پیکاری به سوی بیداری راه می پیماید. از خلال میلیون‌ها سال و زندگی میلیاردها فرد زنده می گذرد تا به آشفتگی و سرگشتگی امروز که باز هم از امید سرشار است می‌رسد. آدمی را می‌بینیم که از آغازی پر رنج به دوران تعاون اجتماعی امروز گام می‌نهد. می‌بینیم که همه‌ی سازمان‌های اجتماعی رشد می‌‌کند و دگرگون می شود. امروز دگرگونی آنها با شتابی است بی سابقه. در برابر آدمیان پایانی است که علامت استفهامی بس بزرگ در کنارش پیدا شده. نگارنده[با تالیف کلیات تاریخ] کار راهنمایی را به عهده گرفته که خوانندگان را تا آخرین مرز زمان امروز برساند و بر لبه‌ی پرتگاه آینده در کنار خود نگاه دارد و در گوشش آهسته بگوید:« این است میراث ما.» »*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: ماشین زمان، اچ. جی. ولز، ترجمه ی عبدالحسین شریفیان، نشر چشمه، چاپ دوم:۱۳۸۸(چاپ اول۱۳۸۷).

 

* کلیات تاریخ، هربرت جورج ولز، ترجمه‌ی مسعود رجب‌نیا، ، انتشارات سروش، چاپ دوم: ۱۳۶۵(چاپ اول:۱۳۵۱، بنگاه ترجمه و نشر کتاب).

این یادداشت در مجله ادبیات ما منتشر شده است.

از مزرعه


از مزرعه که سومین رمان از چهار رمان نخست جان آپدایک(۲۰۰۹-۱۹۳۲) است نوعی معکوسِ اتوبیوگرافی است؛ به این معنا که به جای آن که زندگی گذشته ی نویسنده اش را بازنمایی کند، آینده ی او را پیش گویی کرده است.

این کتاب نخستین بار در ۱۹۶۵ منتشر شد. در آن زمان آپدایک با همسر نخست خود زندگی می کرد و از او سه فرزند داشت. نه سال پس از انتشار این داستان، او همسرش را ترک کرد و دو سال بعد در ۱۹۷۶ رسماَ از او جداشد. او در ۱۹۷۷ مجدداً ازدواج کرد. همسر دوم آپدایک از ازدواج قبلی خود سه فرزند داشت.

شخصیت اصلی از مزرعه مردی سی و چند ساله به اسم جوئی است که پس از جداشدن از همسر و سه فرزند خود و طی تشریفات طلاق رسمی، به تازگی با زنی به اسم پگی ازدواج کرده است. پگی از ازدواج قبلی خود پسری یازده ساله، باهوش و کتاب خوان به اسم ریچارد دارد. در شروع داستان که توسط جوئی روایت می شود او به اتفاق پگی و ریچارد در راه مزرعه ی محل اقامت مادر بیوه و تنهای خود است تا در درو کردن علفهای هرز مزرعه که بر اساس قانون می بایستی دو بار در هر تابستان کوتاه شوند به او کمک کند. پس از دیداری کوتاه  و تشریفاتی در مراسم عروسی، این نخستین ملاقات مادر جوئی با همسر جدید اوست و جوئی که می داند مادرش از ترک همسر اول و فرزندانش راضی نیست، نگران چگونگی برخورد او و پگی است: «... قبل از این که به حضور مادرم برسیم، غریزه ام حکم می کرد که با صدای بلند در موردش حرف بزنم، انگار می خواستم از همان لحظه، راه مطرح شدن حرف هایی را که می بایست ناگفته می ماندند، سد کنم.»

از مزرعه رمانی رئالیستی، کوتاه، درونگرایانه، کمابیش نمایش‌نامه‌ای، و با پیرنگی کم رنگ است که در طول مدت سه روز ـ به جز صحنه هایی معدود که در یکی از مهمترین آنها کشیش محل، در کلیسا متن کتاب مقدس در مورد آفرینش آدم و حوا و نسبت زن و مرد را تفسیر می کند ـ عمدتاَ در مزرعه ی مادری جوئی می گذرد.

شیوه ی روایت از مزرعه ساده و خطی است و داستان به لحاظ فضاسازی و شخصیت پردازی بسیار موفق است. شخصیت های محوری اثر همان چهار نفری هستند که گفته شد. دوست داشتنی ترین شخصیت داستان، پسر نوجوان، ریچارد است که حضور موثرش فضای سنگین و تنش آلود داستان را تعدیل می کند و به سایر شخصیت های آن و خواننده مجال تنفس می دهد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                                     

مشخصات کتاب: از مزرعه، جان آپدایک، ترجمه ی سهیل سمی، نشر ققنوس.

همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها


همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها، اثر رضا قاسمی، که برای رعایت اختصار به آن همنوایی خواهم گفت، داستانی از ادبیات مهاجرت و در ژانری است که می‌شود به آن گفت ژانر راوی مرده، یا مرده‌ی قصه‌گو. راوی داستان مرد ایرانی مهاجر، بدون نام و مقتولی است که در یک اتاق در طبقه‌ی زیر شیروانی یک مجموعه‌ی اجاره‌ای در پاریس زندگی می کند و پس از مرگ در کالبد سگی به اسم گابیک به زندگی باز می‌گردد. صاحب گابیک، مالک مجموعه‌ی محل زندگی راوی، اریک فرانسوا اشمیت است که از مبارزین آزادی خواه قدیمی است. ساکنین اتاقهای دیگر طبقه‌ی زیر شیروانی، عمدتاَ ایرانیان مهاجرند و به همین دلیل فضای این طبقه آکنده از بوی پیاز داغ و بحث سیاسی است.

همنوایی متشکل از چندین خط داستانی مختلف و مجزا است. ماجراهای پس از مرگ راوی به اقتضای شرایط، در فضایی سوررئال اتفاق می‌افتند که عمده‌ترین عناصر آن دو مرد بازجو به اسامی «فاوست مورنائو» و «مرد سرخ‌پوست» هستند که به تناوب مرئی و نامرئی می‌شوند. در مقابل، فضای  ماجراهای پیش از مرگ راوی، به جز استثنائاتی مثل عدم انعکاس تصویر او در آینه، رئالیستی است. راوی علاوه بر ویژگی فقدان تصویر در آینه، دچار بیماری‌های وقفه‌ی زمانی و خود‌‌ویرانگری است.

زمان در همنوایی غیر خطی و رفت و برگشتی است و داستان  در اواخر کتاب (انتهای بخش چهارمِ فصل آخر) به همان نقطه شروع باز می‌گردد. کتاب پنج فصل با نام دارد که هرکدام به چند بخش با شماره تقسیم می‌شود. در شروع دلهره آور داستان، راویِ مضطرب «مثل اسبی که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد» سر آسیمه از طبقه‌ی ششم که در آن ساکن است به طبقه‌ی چهارم می‌شتابد و زنگ در آپارتمان صاحب خانه را می‌فشارد.

 از ویژگی های جالب تکنیکی همنوایی، استفاده متفاوت نویسنده از تکنیک پست مدرنِ نویسنده‌ی در حال نگارش داستان است. در شیوه‌ی مرسوم استفاده از این تکنیک، این نویسنده است که حاکم بر  روند داستان است؛ اما در همنوایی به عکس، این داستان است که بر سرنوشت نویسنده مسلط است.

از میان عناصر شکلی داستان، همنوایی در تصویر سازی، نمادپردازی، و انتخاب زاویه دید مناسب اثری قوی است؛ اما ـ شاید به دلیل تمرکز زیاد رضا قاسمی بر این عناصر و به ویژه بر دو عنصر اول ـ در شخصیت پردازی، زمینه سازی و پیرنگ، کمتر موفق است. برای مثال دلایل قتل راوی، انگیزه‌ی قاتل، و سکوت و انفعال راوی و همسایگان او در قبال حادثه‌ی هشدار دهنده‌ای  که پیش از ماجرای قتل اتفاق می‌افتد، چندان قانع کننده به نظر نمی‌رسند. علاوه بر این‌ها همنوایی نقطه‌ی ضعف جدی دیگری هم دارد که فراوان و گاه با حساسیت و عصبانیت مورد انتقاد قرار گرفته و آن ایرادات متعدد و بارز زبانی و دستور زبانی است.

رضا قاسمی اهل موسیقی است و صدا علاوه بر انعکاس در اسم کتاب، در طول داستان عاملی اساسی در تمیز و تعریف چیزها و اتفاقات است.

همنوایی نخست در سال ۱۹۹۶ در آمریکا و سپس در سال ۱۳۸۰ در ایران به چاپ رسید و در همان سال برنده‌ی بهترین رمان اول جایزه‌ی هوشنگ گلشیری و بهترین رمان سال  منتقدین مطبوعات شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این یادداشت در مجله ادبیات ما منتشر شده است.