مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

قلب شکارچی تنها


قلب شکارچی تنها چندان شخصیت های پرتعداد و رنگارنگی دارد، چنان موضوعات گسترده‌ی اجتماعی و سیاسی را شامل می‌شود، و مهم تر از همه آنقدر خوب و حرفه‌ای نوشته شده که اگر در سن بیست و سه سالگی نویسنده‌اش، کارسن مک کالرز(در سال ۱۹۴۰) منتشر نشده بود، نمی‌شد باور کرد که اثر نویسنده‌ای چنان جوان باشد.

قلب شکارچی تنها در اواخر ده‌ی سی قرن بیستم در شهر کوچکی در جنوب آمریکا می گذرد. زمینه‌ی تاریخی داستان که مقارن دوران حکمرانی نازی ها بر آلمان است کمابیش از اهمیت برخوردار است اما مکان آن چندان مورد تاکید نیست.

شخصیت اصلی بسیار جذاب و فراموش نشدنی قلب شکارچی تنها مرد کر و لالی است به اسم جان سینگر و داستان در کنار او چهار شخصیت محوری دارد؛ یک کمونیست دائم الخمر به اسم جیک بلانت؛ یک پزشک سیاهپوست انسان دوست و روشنفکرِ باز هم کمونیست به اسم مدی کاپلند؛ یک مرد صاحب کافه ی کم حرف و کنجکاو به اسم بیف برانون؛ و دختر نوجوانی عاشق موسیقی به اسم میک کلی. وجه مشترک هر چهار شخصیت محوری و تم اصلی داستان، تنهایی است.

در شروع کتاب سینگر با دوست کر و لال خود آنتوناپولوس هم خانه است. کمی بعد ـ پیش از پایان فصل اولِ بخش اول ـ آنتوناپولوس به دلیل اختلالات روانی راهی تیمارستان می شود و سینگر پس از ده سال هم خانگی با او به اتاقی در یک مهمانخانه ی درب و داغان، که متعلق به خانواده‌ی میک کلی است نقل مکان می کند. سینگر غذایش را با برنامه ای ثابت در کافه ی نیویورک که صاحبش بیف برانون است می خورد و در همان کافه است که با جیک بلانت و دکتر کاپلند برخورد می کند. اولین برخورد جیک بلانت و سینگر جالب است؛ جیک بلانت مست و لایعقل مدتها با سینگر صحبت می کند بدون این که بداند او ناشنواست.

موتور محرک قلب شکارچی تنها، سینگر است. اشخاص محوری داستان با این باور که سینگر دارای قدرت ادراکی فوق العاده است کمابیش همزمان و به طور مجزا از یکدیگر وارد زندگی او می شوند. رابطه ی اشخاص محوری با سینگر تا پایان به صورت شعاعی باقی می‌ماند و آنها یا اساساَ برای تماس با یکدیگر اقدام نمی‌کنند و یا اگر همچون مورد جیک بلانت و دکتر کاپلند چنین می کنند، نتیجه ای فاجعه بار را برای طرف مقابل رقم می‌زنند.   

قلب شکارچی تنها توسط راوی دانای کل و به شکلی خطی روایت می‌شود و سه بخش دارد که هریک به چند فصل شماره‌دار تقسیم می‌شود. کوتاه ترین بخش کتاب، بخش پایانی است. این بخش چهار فصل کوتاه دارد که هر کدام به یکی از اشخاص محوری اختصاص دارد. مقیاس زمان در بخش های اول و دوم، ماه و فصل است اما در بخش آخر به پاره های یک روز؛ صبح، بعد از ظهر، غروب و شب تبدیل می‌شود. بخش سوم در صبح یک روز در ماه اوت۱۹۳۹ با دکتر کاپلند شروع می‌شود و در همان تاریخ، شب هنگام با بیف برانون پایان می‌پذیرد.

قلب شکارچی تنها در لیست صد رمان برتر انگلیسی زبان به انتخاب کتابخانه‌ی مدرن، در رده ی هفدهم و قبل از سلاخ خانه‌ی شماره پنج اثر کورت ونه گات قرار دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: قلب شکارچی تنها، کارسن مک کالرز، ترجمه ی شهرزاد لولاچی، نشر افق.

 

شمال


« آنچه سلین ترسم می کند واقعیت نیست. وهم و هذیانی است که واقعیت بر می انگیزد.» آندره ژید*

 

 شمال آخرین اثر منتشر شده در زمان حیات از لویی فردینان سلین(۱۹۶۱-۱۸۹۴) و دومین رمان از سه گانه ای است که در آن ها به ماجرای فرارش از فرانسه پس ازسقوط حکومت ویشی(در سال ۱۹۴۴) و تبعید خود خواسته اش به آلمان و دانمارک و به زندان افتادنش در آنجا می پردازد. دو اثر دیگر از این سه گانه قصر به قصر و ریگادون اند که اولی توسط مهدی سحابی به فارسی برگردانده شده است.

سلین در زمان نوشتن شمال شصت و چند ساله است. این را در همان اولین سطرهای داستان می گوید. دو سه صفحه بعد و پس از آن که هشدار می دهد که نباید دست کم اش گرفت به سال ۱۹۴۴ می رود؛ زمانی که او به همراه همسرش لی لی، گربه شان به بر و یک دوست هنرپیشه به اسم لاویگ به تازگی از پاریس که به تصرف نیروهای فرانسه ی آزاد در آمده به بادن بادن در آلمان گریخته اند که هنوز تحت سلطه ی نازی هاست.

شمال مطابق معمول کارهای سلین، به خصوص آخرین کارهای او، شلوغ و سر سام آور است؛ با روایتی بدون پیرنگ و از هم گسیخته، و در قالب جملاتی کوتاه و فاقد انسجام که در میان سه نقطه ها و علامتهای تعجب فراوان ریخته شده اند.**

سلین در چندین جای شمال در باره ی شیوه ی روایتش توضیح داده است:

« به من خرده نگیرید از این این همه نابسامان و پس و پیش می نویسم و پایان را پیش از آغاز می آورم!... نکته ی باریکتر از موی قضیه در همین جاست، چون این تنها حقیقت است که اهمیت دارد!... حقیقتی که شما خود را در آن خواهید یافت! من هم خودم را به خوبی در آن یافته ام!...کافی است کمی حسن نیت داشته باشید، همین و بس!...برای دیدن  یک تابلوی نقاشی امروزی هم ناگزیرید کمی به خود زحمت دهید!...» ۲۱

« خدا کند شما شیرازه ی داستان را از دست ندهید، آن هم به شیوه ای که من دارم [ آن را] پیش می برم... پس و پیش و معوج و گاه از قلم افتادن برخی چیزها! ... اوف! گیج و گم شدن در لحظه ها، آدم ها و سالها... به هر رو نتیجه ی دست اندازی من به رویدادها همین سمساری و آشفته بازاری ست که می بینید... »۵۵

شمال همه ی ویژگی هایی که سلین به آنها شناخته شده را در خود جمع دارد، از جمله دست انداختن و توهین به خواننده :

« به راستی شما با این همه که می نویسم سرگرم می شوید؟ با این همه روایت های خشک و بی روح و یکنواخت از آدم های مسخ شده؟ آن هم به هنگامی که این همه سرگرمی دارید؟... به سادگی پای تلویزیون می نشینید و همراه با جامی که بالا می اندازید چشم  به برنامه های سرگرم کننده می دوزید...

... به راستی با این همه برنامه دیگر جریمه شدن و خواندن اجباری آنچه من می نویسم دلچسب نیست... به هر رو [به] جهنم که وقت دارید یا نه؟»۲۵۹

سلین در شمال  به شکلی بسیار گذراعشق را پاس می دارد گرچه به قول خودش« پانصد میلیون سال است که شکم و زیر شکم همه چیزمان شده و عشق از شماره ی انگشتان فراتر نمی رود.» و استثنائاَ آینده ای خوش را برای اروپا پیش بینی می کند؛ آینده ای که سالهاست تحقق یافته است:« اما شما دوباره پاریس را می بینید... مطمئن باشید!... و برلن و پاریس را در کمتر از یک ساعت خواهید پیمود!... این نوید پیشرفت فرداست!... پس از پایان جنگ!... با تنها یک واحد پولی و با هواپیما!... یک ساعت!... دیگر به گذرنامه هم هیچ نیازی نخواهد بود!»۲۸۹

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مقدمه ی مرگ قسطی.

** این پست حاوی مطلبی در باره شیوه ی استفاده ی سلین از سه نقطه است.

مشخصات کتاب: شمال، لویی فردینان سلین، ترجمه ی محمود سلطانیه، انتشارات جامی، چاپ اول، ۱۳۹۲.


عامه پسند


شاعر ونویسنده ی آمریکایی، یا چنان که مشهوراست، لس آنجلسی، چارلز بوکفسکی (۱۹۹۴ـ۱۹۲۰)، در عمرهفتاد و چهار ساله خود بارها با مرگ چهره به چهره شده است؛ در سی و پنج سالگی در اثر خونریزی حاد معده در شرف مرگ بوده است، در چهل و یک سالگی اقدام به خودکشی کرده است، در شصت و هشت سالگی گرفتار بیماری مرگبار سل شده است، در هفتاد و سه سالگی به سرطان خون مبتلا شده است، و نهایتا بر اثر ابتلا به بیماری ذات الریه به دنبال ضعف جسمانی ناشی از سرطان در گذشته است.

 در تعداد زیادی از اشعار بوکفسکی مرگ حضوری پررنگ دارد. او شعری دارد به اسم "مرگ سیگار برگ مرا می کشد"* که سروده ی اواخر عمر او است. در شروع شعر، بوکفسکی مست و پاتیل است؛ چنان که اغلب بود؛ ساعت از نیمه شب گذشته است؛ رادیو آهنگی از چایکوفسکی را پخش می کند، و مرگ در اتاق او قدم می زند. بوکفسکی زمانی که درسال ۱۹۶۹ پس از ۱۱ سال، کار در اداره پست را رها کرد تا نویسنده ای تمام وقت شود، به دوست و مترجم آلمانی آثارش نوشته بود: «دو راه داشتم، در اداره ی پست بمانم و دیوانه بشوم و یا نویسنده بشوم و گرسنگی بکشم. انتخاب من گرسنگی بود.» او در شعرش از آن روزها یاد می کند و از گرسنگی کشیدنش در راه هنر می گوید و اینکه تنها در پی "نوشتن کلمه" بوده است نه شهرت و ثروت. مرگ حوصله اش از رجزخوانی های بوکفسکی سر می رود؛ از کنار او می گذرد و تهدید می کند که به چنگش خواهد آورد. بوکفسکی در کمال خونسردی به مرگ می گوید باشد رفیق ولی اکنون لبی تر کنیم. او مرگ را می فریبد تا به قول خودش پنج دقیقه ی لعنتی بیشتر به دست آورد.

عامه پسند را بوکفسکی در هنگام ابتلا به سرطان خون و درهمان دقایق لعنتی ای نوشته که  در شعر خود گفته است. شخصیت اصلی و راوی داستان کارگاه خصوصی ای است به نام نیکی بلان، و یکی از اشخاص محوری داستان مرگ است. نیکی بلان چنان شباهتهای واضح و غیر قابل صرف نظری به بوکفسکی دارد که می توان گفت بدل پلیسی خود او است. اما مرگ، آشنای قدیمی بوکفسکی، او نه تنها چنان که معمول است مردی کریه و مهیب و داس به دست نیست، بلکه کاملاَ عکس آن است:

« گفتم: «بفرمایید بنشینید خانم.»

نشست و پاهایش را روی هم انداخت.

نزدیک بود چشم هایم از حدقه بپرند بیرون.

گفتم:«از دیدنتان خوشحالم خانم.»

«این جوری به من زل نزن، چیزی نیست که تا حالا ندیده باشی.»

«در این مورد اشتباه می کنید خانم. می شه  اسم تون رو بپرسم؟»

« بانوی مرگ» »۱۳

مرگ برای نیکی بلان که مدت هاست از بیکاری مگس می پراند، و چند ماهی است که نتوانسته اجاره ی دفترکار خود را بپردازد، سفارش جالبی دارد؛ دستگیری نویسنده فرانسوی مشهور مورد علاقه ی بوکفسکی، لویی فردینان سلین، که سالها پیش از زمان داستان در گذشته است.

با سفارش مرگ شانس به نیکی بلان روی خوش نشان می دهد. هنوز او سفارش اول را به انجام نرسانده سه سفارش دیگر هم دریافت می کند:

ـ پیدا کردن گنجشک قرمز.

ـ اثبات خیانت یک زن به شوهرش.

ـ کم کردن شر یک زن زیبای فضایی از سر مدیر یک موسسه کفن و دفن.

نیکی بلان چنان که گفتم شباهتهای زیادی به بوکفسکی دارد. بلان همچون بوکفسکی نوشنده ای حرفه ای است؛ همانند او معتاد به شرط بندی روی اسب است؛ همچون او چندین زندگی زناشویی ناموفق را پشت سر گذاشته و از همه جالب تر، در طول مدت چند هفته ای داستان، چنان که چندین بار در طول عمر بوکفسکی اتفاق افتاده، بارها در آخرین لحظات توسط بانوی مرگ از مرگ حتمی نجات می یابد.

 با توجه به شباهت های نیکی بلان به بوکفسکی و آگاهی او از ابتلایش به سرطان در زمان نوشتن عامه پسند ـ که آخرین اثری است که از او در زمان حیاتش منتشر شده ـ می شود گفت این کتاب، که برخی آن را بهترین رمان او می دانند، سوگ نامه ی خود نوشت نویسنده است؛ نویسنده ای صاحب سبک که در کارنامه ی شگفت انگیز خود بیش از هزار شعر، صدها داستان کوتاه و شش رمان دارد و با این وجود بر سنگ قبرش این جمله نقش بسته است: « تلاش نکنید.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این یادداشت در مجله ادبیات ما منتشر شده است. 

* منبع: http://absurdpain.com

 مشخصات کتاب: عامه پسند، اثر چارلز بوکفسکی، ترجمه ی پیمان خاکسار،چاپ نشر چشمه.

منم کلودیوس


تاریخ حدود ۱۲۰۰ ساله‌ی رم، در حدود سال۷۵۰ پیش از میلاد مسیح  با رمولوس پایه گذار افسانه ای شهر رم آغاز و( شاخه‌ی اصلی آن، رم غربی) با رمولوسی دیگر، رمولوس آگوستوس، در سال ۴۷۶ میلادی خاتمه میابد.

تاریخ رم را از نظر شیوه حکومت به سه دوره‌ی پادشاهی (از تاسیس تا ۵۱۰ پیش از میلاد)، جمهوری (از ۵۱۰  تا ۲۷ پیش از میلاد) و امپراطوری (از۲۷ پیش از میلاد تا انقراض) تقسیم بندی می‌کنند. سال ۲۷ پیش از میلاد که سر آغاز عصر امپراتوری است زمانی است که سنای رم لقب الهی آگوست را به اکتاویا، فرزند خوانده ژول سزار اعطا نمود و با تمدید اختیارات موقت تفویض شده به وی در دوره جنگ‌های داخلی، راه را برای امپراطور شدن او هموار نمود و با این کار عملاَ به جمهوریت پایان داد.

سال‌های پایان جمهوری و آغاز امپراطوری، دوران اوج عظمت و شکوه رم است و حوادث همین دوره‌ی زمانی است که رابرت گریوز دست مایه‌ی نوشتن منم کلودیوس قرار داده است. منم کلودیوس که به عنوان رمانی تاریخی شناخته شده ـ و به همین اعتبار نیز به فهرست صد رمان برتر انگلیسی زبان قرن بیستم راه یافته است ـ در واقع نه یک رمان، بلکه  اثری تاریخی و شبه داستانی است که به سبک اتوبیوگرافی نوشته شده است. راوی منم کلودیوس، چهارمین امپراتور رم ، جانشین کالیگولای مقتول، تیبریوس کلودیوس سزار آگوستوس ژرمانیکوس، ملقب به «کلودیوس ابله» است.

ویل دورانت در تاریخ تمدن در مورد کلودیوس می‌گوید:« بلند و فربه بود و مویی سفید و چهره‌ای دوست داشتنی داشت، اما فلج اطفال و سایر امراض قالب او را تضعیف کرده بود. ساق پایش به طور خطرناکی لاغر بود و راه رفتن او را نامتعادل ساخته بود. سرش هنگام راه رفتن پس و پیش می‌رفت، غذای مقوی و شراب خوب را دوست می‌داشت و از نقرس در عذاب بود، اندکی لکنت داشت... خویشاوندان او را به صورت بیماری ضعیف العقل می‌دیدند. مادرش... هر وقت می‌خواست بر کند ذهنی کسی تاکید کند، او را «احمق تر از کلودیوس خودم» می‌نامید ... در تاریکی و ناشناسی دور از خطر زندگی می‌کرد و در قمار و کتاب و مشروب غرقه بود. عالم فقه اللغه و عتیقه شناس شد. هنر مذهب، علوم، فلسفه و حقوق باستان را آموخت. تواریخ اتروریا و کارتاژ و رم، رسائلی در باره ی تاس بازی و الفبا، نمایشنامه‌های کمدی به یونانی و یک جلد زندگی نامه ی شخصی تألیف کرد.»

تعریف ویل دورانت از کلودیوس همان تصویری است که رابرت گریوز از او به دست می‌دهد. کلودیوسِ رابرت گریوز به علاوه گرایشات جمهوری خواهانه دارد و از آنجایی که راوی کتاب است، محاسنش بیشتر، و نقائصش کمتر به چشم می‌آید.

کلودیوس روایت خود را در سن ۵۹ سالگی و در حالی شروع می‌کند که هشت سال است که به مقام امپراتوری رسیده است. کتاب در برگیرنده ی حوادث دوران سه امپراتور نخست؛ آگوست، تیبریوس و کالیگولا است و درجایی پایان می‌گیرد که اطرافیان کالیگولای مقتول از ترس شورش محافظان پر تعداد آلمانی او به کاخ هجوم می‌آورند، آنجا کلودیوس را میابند و با شعار « نابود باد جمهوری » و« زنده باد امپراتور کلودیوس»  تاج زرین کالیگولا را بر سرش  می‌گذارند.

 

منم کلودیوس اثری جذاب و آموزنده است و به ویژه به کار کسانی می‌آید که تاریخ را دوست دارند اما حوصله ی خواندن آن را در شکل تاریخ ندارند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مشخصات کتاب: منم کلودیوس، اثر رابرت گریوز، ترجمه ی فریدون مجلسی، انتشارات ناهید، چاپ دوم،۱۳۹۱. 

جاز


مشهور است که  تونی موریسون همانند فالکنر، و شاید تحت تاثیر او، داستانهایش را از جایی شروع می کند که خواننده از آن بی اطلاع است:

در دلبند:« ۱۲۴ کینه جو بود. پر از زهر کودکی شیرخواره. هم زنهای خانه این را می دانستند و هم بچه ها.»

در یک بخشش: « نترس ... با وجود کاری که انجام داده ام، گفته هایم آسیبی به تو نمی رساند.»

اما جاز شروع و به تبع آن ساختار متفاوتی دارد:

« او را می شناسم. با دسته ای پرنده در خیابان لینوکس زندگی می کرد. شوهرش را هم می شناسم. عاشق دختری هجده ساله شد. عشقش چنان عمیق و جن زده بود که هم غمگینش می کرد و هم شاد، طوری که عاقبت برای حفظ این احساس او را با تیر زد! وقتی همسرش – اسمش ویولت است – به مراسم تشییع جنازه رفت تا دخترک را ببیند و صورت بی جانش را ببرد، پرتش کردند روی زمین و از کلیسا بیرون انداختند. بعد، از میان آن همه برف دوید و وقتی به آپارتمانش رسید، پرنده ها را از قفس درآورد و از پنجره آزاد کرد؛ یا باید یخ می زدند یا پرواز می کردند. بین این پرنده ها طوطی ای هم بود که مدام می گفت: «دوستت دارم.» »

تونی موریسون در همین یک پاراگراف، پیرنگ داستان را به صورت خلاصه لو می دهد و در ادامه در  پنج ـ شش صفحه اول (تا انتهای پاراگراف اول صفحه ی ۱۵)، طرح کامل آن را هم بر ملا می کند.

در فیلم برداری فیلمهای سه بعدی از دوربینی با دو لنز استفاده می‌شود که هر کدام یک صحنه واحد را از زاویه‌ای متفاوت (ونزدیک به هم) فیلمبرداری می‌کند. ساختار روایی جاز چیزی شبیه فیلم برداری سه بعدی است.

جاز رمانی چند صدایی و غیر خطی است. راوی محوری جاز که از نوع راوی نامطمئن* است، همان است که داستان را شروع را می کند. علاوه بر او داستان چهار راوی شخصیت هم دارد؛ ویولت و جو، زن و شوهری که در پاراگراف اول معرفی می شوند، مقتول (دورکاس) و دوست او فلیس. روایت ها ی راوی های شخصیت از نوع محاوره ای اند و همانند عبارات نقل قولی تماماَ در داخل گیومه آمده اند.

موضوع اصلی و مرکزی جاز همان است که در پاراگراف اول آن خلاصه شده است. هر یک از راوی ها  از زاویه دید خاص خود و مستقل از دیگران  همان موضوع  را  تعریف می کند و حاصل کار داستانی چند بعدی ـ یا به قول صالح حسینی در مقدمه ی لردجیم، دارای حجم ـ  و بسیار جذاب و خواندنی است.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: جاز را دوست خوبم میله ی بدون پرچم به من توصیه کرد. از او بسیار ممنونم و خواندن نوشته ی بسیار قوی و خواندنی اش در باره آن را در این پست جداَ توصیه می کنم.

مشخصات کتاب: جاز، ترجمه ی سهیل سمی، نشر موسسه ی فرهنگی انتشاراتی آفرینه، چاپ اول،۱۳۷۹ .