
از میان آثار پرشمار جان اشتاین بک، که خوشبختانه بیشتر آنها به فارسی ترجمه و منتشر شده اند، سه رمان در فهرست ۱۰۰۱ کتابی که باید پیش از مردن خواند حضور دارد؛ خوشههای خشم، موشها و آدمها و راستهی کنسرو سازی. خوشه های خشم و موشها و آدمها به دفعات به فارسی ترجمه و چاپ شدهاند و فارسی خوانها به خوبی با آنها آشنا هستند؛ اما راستهی کنسروسازی چه؟
راستهی کنسروسازی که پس از قریب چهل سال از انتشار نخست آن در ایران، مجدداَ به فارسی ترجمه و چاپ شده است،*رمانی است نسبتاَ کوتاه و بسیار شیرین و جذاب با روایتی ساده و خطی که حول و حوش ماجرای قدردانی دار و دستهای ولگرد به اسم مک و رفقا از داک، صاحب یک آزمایشگاه و فروشگاه موجودات دریایی درمحلهای واقعی به اسم راسته کنسروسازی در شهرساحلی مونتری کالیفرنیا میگذرد.
راستهی کنسروسازی چنان که در مقدمه ی داستان آمده «مکانی است شاعرانه، متعفن، گوشخراش، پرنور، آهنگین، اعتیادآور، احساسبرانگیز و رویایی... از حلبی و آهن و زنگار و تراشهی چوب، سنگ فرشهای لبپر و خرابههای علف پوش و نیزارهای انبوه، کنسروسازیهای ساردین با دیوارهای آهن کرکره، کافه و رستوران و خواروبار فروشیهای درهم وبرهم و آزمایشگاه و مسافرخانه»، و از همه مهمتر با آدمهایی «هم ناجنس و هم خوش دل.»، و چنان که خواهیم دید بیشتر خوش دل تا ناجنس است.
هر صبح که کشتیهای صید ساردین به ساحل باز میگردند، «سوت کنسروسازیها به صدا در میآید و زن و مرد از سراسر شهر به سرعت لباس میپوشند و دواندوان روانهی راستهی کنسروسازی میشوند تا به سر کار برسند. سپس ماشینهای مجلل بالا شهریها به پایین شهر میآورند: سرپرستها، حسابداران و مالکانی که در دفتر کارشان ناپدید میشوند. سپس نوبت ایتالیاییها و چینیها و لهستانیهای بینوا میشود، زنان و مردانی ملبس به شلوار و روپوش پلاستیکی و پیش بندهای مشمایی؛ دواندوان سر میرسند تا ماهیها را پاک و تکه و بستهبندی و طبخ و کنسرو کنند.از تمامی خیابان صدای هیاهو و فریاد و جیغ و تق تق میآید و در این حال نهرهای نقره فام ماهی از داخل قایقها به بیرون سرازیر میشود ... در کنسرو سازیها صدای هیاهو تق تق و جیر جیر میآید تا آخرین ماهی پاک و تکه و طبخ و کنسرو شود و آن گاه سوت ها دوباره جیغ میکشند و ... زنان و مردان خیس و بدبو و خسته، متفرق میشوند... و به شهر بر میگردند و آن گاه راستهی کنسروسازی میماند و خودش ـ ساکت و سحر آمیز.»
شخصیتهای محوری داستان با آن که ساکن راستهی کنسروسازی اند (جز یکی دو نفر از جمع مک و رفقا، آن هم به طور موقت) مستقیماَ کاری با ساردین و کنسرو ندارند. پس از اشاره ای گذرا به اسامی بعضی از اشخاص محوری، داستان درمقدمه، فصل اول با معرفی خوارروبار فروشی لی چانگ و خود او شروع میشود:« خواروبار فروشی لی چانگ در عین نامرتبی، جنسهای جوری داشت. کوچک و درهم و برهم بود اما آدم میتوانست در همان چهار دیواری تمامی مایحتاج زندگی و رفاهش را بیابد...خواروبار فروشی موقع خروس خوان باز میکرد و نمیبست تا وقتی آخرین ولگرد خیابان سکهی ده سنتی اش را خرج میکرد یا سرش را زمین میگذاشت.»
و اما خود لی چانگ. او«بیش از خوارو بارفروش چینی است. یعنی باید باشد. شاید هم شریری است که به گرد نیکی به تعادل در آمده و معلق مانده است ـ سیارهای آسیایی که تحت جاذبهی لائوتسه در مدار قرار گرفته و نیروی گریز از مرکز چرتکه و صندوق او را از لائوتسه دور نگه داشته است.»۱۸
آدمهای بعدی که معرفی میشوند مک و رفقا هستند که میشود آنها را موجودیتی واحد به حساب آورد. آنها آدمهای بیپول و بیکسیاند که از دنیا چیزی نمیخواهند جز آب و غذا و خوشنودی که گه گاه به آن میرسند و ذره ذره از آن لذت میبرند. مک و رفقا هم به گرد مدار خودشان میچرخند و در دنیایی که: ببرهای زخمیحکمرانی میکنند، نره گاوهای مجروح دور میچرخند، شغالهای کور پی مردارند؛ آنها محتاطانه با ببرها سر سفره مینشینند و گوسالههای وحشی را مورد تفقد قرار میدهند و خرده نانها را جمع میکنند تا به مرغان دریایی بدهند. مک و رفقا «در میان بشکههای بزرگ زنگ زدهی خرابهی کنار فروشگاه زندگی می کردند. به عبارت دیگر وقتی هوا شرجی بود در بشکه زندگی میکردند، اما موقعی که هوا خوب بود زیر سایهی درخت سرو سیاهی در انتهای خرابه به سر میبردند.» تا آن که دست تصادف آنها را در یک انبار قدیمی پودر ماهی معروف به «مسافرخانه و کبابخانهی پالاس» اسکان می دهد.
شخصیت مهم دیگر داستان خانم دورا فلود است. او که شغلش در ترجمهی جدید به دلایلی قابل فهم به صاحب و مدیر یک رستوران تغییر یافته« خانمیاست پنجاه ساله که به لطف موهبت کاردانی و صداقت، نیکوکاری و واقع بینی مسلم، مورد احترام عاقلان، باسوادان و مهربانان قرار گرفته است. ضمناَ به همان نسبت مورد نفرت کانون خواهران[ یا بانوان] متأهلی است که شوهرانشان برای آشپزخانهی خانه [ که در اصل خانه است و هیچ ارتباطی هم با آش و آشپزی و رستوران ندارد] احترام قائلاند اما علاقهی زیادی به آنجا ندارند.»
آخرین شخصیت محوری راستهی کنسروسازی و در واقع مهمترین آنها، داک، همان صاحب آزمایشگاه و فروشگاه موجودات دریایی است. داک در فصل پنجم معرفی میشود. او مردی ذاتاَ آرام و مهربان است. در مواقع لزوم هر جنبنده ای را میتواند بکشد، اما حاضر نیست از سر خرسندی حتی احساسی را جریجه دار کند.« طی چند سال داک چنان خودش را در راستهی کنسروسازی جا انداخت که حتی تصورش را هم نمیکرد. او استاد فلسفه و دانش و هنر آنجا محسوب میشد... ذهنش هیچ محدوده ای نمیشناخت... با کودکان هم صحبت میشد و حرفهایش آن قدر پر مغز بود که آنها هم میفهمیدند... مثل خرگوش بی قرار بود و در عین حال آرامشی درونی داشت.» مهم ترین ویژگی داک این است که هرکس او را میشناسد به نوعی مدیون اوست و هر که از او یاد میکند به خودش میگوید« باید کاری برایش بکنم.»
مک و رفقا هم با خودشان فکر کردهاند مدیون محبتهای داکاند و باید کاری برای او بکنند و همین موضوع است که چنان که پیش از این گفته شد داستان در اطراف آن میگذرد.
اشتاین بک داک را بر اساس شخصیت دوست خود اِد ریکِتز ساخته و کتاب را نیز به او تقدیم کرده است که «میداند چرا و باید.»**اشتاین بک و ریکتز زمانی در یک آزمایشگاه زیستشناسی دریایی شریک بودند و عقاید اشتاین بک در بارهی یگانگی کل حیات، تحت تاثیر ریکتز شکل گرفته است. این دو معتقد بودند آنچه در آبگیری پیدا میکنند، که نمونه آن به زیبایی هرچه تمام تر در فصل شش راستهی کنسروسازی به تصویر کشیده شده، «دنیایی در زیر یک سنگ است، الگویی کوچک از کل کاینات... آنان میگفتند همه چیز یک چیز است و یک چیز همه چیز؛ پلانکتونهای شفاف و درخشان بر سطح دریا، سیارات چرخان، و کل کاینات منبسط شونده، همگی با ریسمان نرم و انعطاف پذیر زمان به هم گره خوردهاند.»***
اشتاین بک در سلسله مراتب هستی جایگاه ویژه ای را برای انسان قائل است و شخصیت آدمهای داستانهایش از جمله راستهی کنسروسازی را بر اساس همین شأن و جایگاه میسازد. او معتقد است انسان «در میان جانوران با پذیرفتن مسئولیت نیکی کردن در حق دیگران خود را متمایز و منفرد ساخته است. فقط اوست که این انگیزه را برای فراتر رفتن از خود دارد، یعنی میتواند به سوی نوعدوستی پیش برود. این معجزهی فاجعه بار آگاهی است که انسان را باز آفریده است.»****
داک وقتی آنفلوانزا در شهر فراگیر میشود یک هفتهی تمام از خواب و استراحت خود میزند و با وجود آنکه اجازهی طبابت ندارد از هیچ کمکی به بیماران درمانده فروگذار نمیکند و گفتنی است که دورا خانم و کارکنان او هم برای کمک پاتیلهای بزرگ سوپ را بارمیگذارند و قابلمههای سوپ را به خانهی بیماران میبرند.
همدلی که اشتاین بک با شخصیتهای ظاهراَ منفی راستهی کنسروسازی نظیر لورا خانم و کارکنان او و آدمهای میخواره و لاابالی مثل مک و رفقا نشان میدهد به هیچ رو اتفاقی نیست. او « میخواهد به ما یاد آور شود که پس از آن که قرنهای متمادی زهد فروشی را بامکر و زرنگی... در فلسفه مان ترکیب کردیم و بدان نام پیشرفت دادیم، اکنون لازم است که تمام استنباطات خود را از اخلاق با بزرگواری و سلامت عقل، مورد بررسی قراردهیم.»*****
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: راستهی کنسروسازی، ترجمهی مهرداد وثوقی، انتشارات مروارید، چاپ اول، ۱۳۹۱.
* راستهی کنسروسازی پیش از این در سال ۱۳۴۴ با ترجمهی سیروس طاهباز به فارسی منتشر شده است. اسم کتاب در ترجمهی طاهباز "راستهی کنسروسازان" است و خوب بود در ترجمهی جدید به آن اشاره میشد.
** تقدیم نامهی کتاب در ترجمهی طاهباز آمده ولی در ترجمهی وثوقی نیامده است.
*** نسل قلم شمارهی۵۸،جان اشتاین بک، جیمز گری، ترجمهی حشمت کامرانی.
**** همان.
***** همان.

آن انرایت نویسنده ی معاصر ایرلندی در ایران با گردهمایی شناخته می شود. گردهمایی رمانی نسبتاَ کوتاه با روایتی تلخ و در هم شکسته است که توسط زنِ راوی/ نویسندهی افسردهای به اسم ورونیکا روایت می شود. لیام، برادر محبوب ورونیکا خود را در دریا غرق کرده است و از آن پس «داستان ها، خیالبافی های شبانه و داوریها و حکم های ناگهانی که مثل تخم ماهی زیاد و غیر مطمئن روی هم ریخته اند» به ذهن ورونیکا هجوم آورده اند و تعادل روانی او را برهم زده اند.
ورونیکا داستان را از ماجرایی آزاردهنده شروع می کند که احتمالاَ در هشت یا نه سالگی او در خانه ی مادربزرگش برای لیام اتفاق افتاده است. او از هیچ چیز مطمئن نیست و به همین سبب در اثنای تشریفات به خاکسپاری لیام، گوشه و کنار خانه ی پدری که محل گردهمایی اعضای خانواده ی پرتعداد او( شامل دوازده خواهر و برادر که تعدادی از آنها پیش از زمان داستان مرده اند) است، را در پی یافتن سرنخهایی قانع کننده جستجو می کند.
گردهمایی سی و نه فصل دارد که عدد سن ورونیکا است و ماجراهایی پراکنده را از ملاقات مادر بزرگ ورونیکا با مردی به اسم لامبرت ناگنت در سالن پذیرایی یک هتل در سال ۱۹۲۵)که به نظر ورونیکا همچون گناه نخست در الهیات مسیحی حاوی بذر مرگ برادرش در چندین دهه پیش از تولد او بوده(، تا کمی پس از به خاکسپاری لیام را در بر می گیرد.
تقویم گردهمایی نکته ای جالب دارد. ورونیکا در ابتدای فصل شش می گوید:« از زمانی که لیام فوت کرد، شیوه زندگی من این گونه شد. همه مدت شب بیدار می ماندم. یا می نوشتم یا در اتاق قدم می زدم... این خانه را هشت سال پیش، یعنی در ۱۹۹۰ خریدیم.» از این گفته چنین به نظر می رسد زمان رخ دادن ماجراهای داستان، سال ۱۹۹۸ یا کمی پیش از آن است . این در حالی است که خود انرایت در مصاحبه ای در این مورد گفته است: « من در پایان نگارش رمان مشکلی نداشتم. ولی در حین نوشتن کتاب، نمودارهای زیادی روی دیوار آویزان کرده بودم و در کامپیوترم فایل های زیادی داشتم که در آنها جزئیات همه سنین آورده شده بود. در اواخر رمان بودم که متوجه شدم سالی که ماجرای داستانم در آن می گذرد سال ۲۰۰۵ نیست بلکه سال ۲۰۰۱ است. بنابراین به نمودار های روی دیوار نگاهی انداختم و پنج سال کارم را عقب کشیدم.»*
فهمیدن زمان روایت گردهمایی از سر درآوردن از تقویم آن هم دشوارتر است. برای مثال در شروع کتاب ورونیکا روایت را پس از مرگ لیام در زمان حال شروع می کند، اما در پاراگراف بعد، از او به گونه ای سخن می گوید که گویی در سنین کودکی است و هنوز زنده است:« برادرم لیام عاشق پرنده ها ست و مانند همه ی پسر بچه ها، عاشق استخوان جانورهای مرده است.»
گردهایی در سال ۲۰۰۷جایزه معتبر من بوکر را برده است. رئیس هیئت داوران بوکر در باره گردهمایی گفته است این کتاب نگاهی بی دریغ به خانواده ای محزون در ناملایمات زندگی است؛ داستانی تلخ اما قابل وقوع که خواننده را شگفت زده خواهد کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: گردهمایی، آن انرایت، ترجمه ی کیومرث پارسای، نشر روزگار.

نقطهی امگا اثر به تازگی ترجمه شده به فارسی از نویسندهی سرشناس آمریکایی دان دلیلو، رمانی است کوتاه و فلسفی با ساختاری خاص، شامل یک درآمد و به قرینه ی آن یک موخرهی به هم مرتبط و یک بخش نسبتاَ مستقل چهار فصلی میانی. در مقدمه و موخره که گمنامی و گمنامی۲ نام دارند مردی بدون نام در حال تماشای اثری مفهومی به اسم روانی در۲۴ ساعت است که با کش آوردن فیلم روانی اثر آلفرد هیچکاک و نمایش آن در۲۴ ساعت ساخته شده است. مدت فیلم اصلی ۱۰۸ دقیقه است؛ به این ترتیب زمان در روانی در۲۴ ساعت حدود یک سیزدهم زمان واقعی است.
ساعت کار گالری محدود است و هر روز بخشی از اثر نمایش داده می شود. در اطاق نمایش جایی برای نشستن وجود ندارد. مرد گمنام در هر شش روز نمایش اثر به گالری مراجعه میکند و ساعتهای متوالی جلوی پرده و گاه پشت آن میایستد و فیلم را ( اگر بشود چنین اسمی بر آن نهاد) به دقت تماشا میکند. روانی در۲۴ ساعت بازدید کنندگان محدودی دارد که سه نفر از آنها به ترتیب ایفای نقش در بخش میانی، مرد دانشمند هفتادوچند سالهای به اسم ریچارد الستر، یک مرد فیلمساز جوان، و دختر الستر، جسی هستند.
الستر که در دورهی جنگ عراق از مشاورین وزارت دفاع آمریکا بوده، اکنون برای خلاصی از دست جراید و جلسات بحث و گفتگو، به خانهی قدیمی خود در بیابانی بی آب و علف و عاری از هرگونه نشانه حیات پناه آورده است؛ جایی که در آن زمان همچون فیلم روانی در۲۴ ساعت کند و دیرگذر است. تنها اثر حضور انسان در چشم انداز وسیع و خالی اطراف خانهی الستر، شیارهای باقیمانده از حفاریهای دیرینه شناسی است. همسر اول الستر زمین شناس بوده و خانه بنا به میل او در این محل خریداره شده است.
راوی گمنامیها دانای کل است، اما بخش میانی توسط فیلمساز روایت میشود. فیلمساز میهمان ریچارد الستر در خانه بیابانی است. او قصد دارد مستندی در بارهی الستر و نقش او در جنگ بسازد؛ مستندی که در آن که در آن: « نه از صندلی چرمیراحتی خبری هست و نه از نورهای گرم یا قفسهی پر از کتاب در پس زمینه. فقط یک مرد جلوی یک دیوار*. آن مرد تمام تجربیاتش را تعریف میکند، یعنی هر چیزی که به ذهنش میرسد، شخصیتها، نظریهها، جزئیات، احساسات ... صدای پرسش از پس زمینه هم نداریم. زیرنویس اخبار و نظرات آدمهای دیگر را هم نداریم. دوربین هم عوض نمیشود.»۴۱
الستر و فیلمساز چند روزی را بدون آن که کاری برای ساخت مستند انجام دهند به خوردن و نوشیدن و گپ زدن می گذرانند تا آن که جسی پا به خانه می گذارد و با ورود خود ریتم و حال و هوای بخش میانی را تغییر می دهد. جسی را مادرش برای دورکردن او از مرد مشکوکی که اخیراَ با وی آشنا شده نزد پدر فرستاده است.
نقطهی امگا که دان دلیلو آن را به عنوان اسم کتاب برگزیده نام نظریه ای فلسفی ـ عرفانی از کشیش ، زمین شناس و دیرینه شناس فرانسوی، پیر تیلارد دو شاردن (۱۹۵۵- ۱۸۸۸) است. اجمال این نظریه این است که تکامل روندی جبری است از مادهی بی جان شروع، و به پیچیدگی روانی و ذهنی منتهی میگردد. ظهور انسان هوشمند سرآغاز عصر جدیدی است؛ عصری که در پیشرفت خود از طریق انتقال ایدهها و تجارب میان انسانها سبب پدید آمدن گونه ای از آگاهی جمعی خواهد شد که نهایتاَ لایههای آن زمین را در بر خواهد گرفت. اسم این لایهی آگاهی، نوسفر(Noosphere) یا جان سپهر است. تیلارد معتقد است روند گسترش و پیجیده تر شدن آگاهی به سوی نقطهی اوجی به نام نقطهی امگاست.
چشم انداز بیابانی و عاری از نشانههای حیات اطراف خانهی الستر(که یادآور اتاق نمایش خالی روانی در۲۴ ساعت است)، زمین شناس بودن همسر اول او، آثار اکتشافات دیرینه شناسی در اطراف خانه و ... همگی با نظریهی نقطهی امگا مرتبط اند. الستر بر مبنای این نظریه، یا در ادامهی آن، نظریه بدبینانه ای را مطرح میکند که بر آن اساس انسان معاصر به نقطهی امگا رسیده و از این پس مسیر آمده را به سوی مادهی بی جان اولیه باز خواهد گشت: « ما توده ایم. یک جمعیت. گروهی فکر میکنیم. در دستههای نظامیسفر میکنیم. دستههای نظامیکه ژنهای نابودی خودشان را حمل میکنند. یک بمب هیچ وقت کافی نیست. تکنولوژی اوضاع را تیره نشان میدهد و همین جاست که بالادستیها نقشهی جنگها را میکشند. درون گرایی از اینجا شروع میشود. پدر تیلارد این را میدانست. نقطهی امگا. جهشی از بیولوژی خودمان. این سئوال را از خودت بپرس. مگر مجبوریم همیشه انسان بمانیم؟ آگاهی مصرف شده. دوباره بر میگردیم به حا لت غیر آلی ماده.»۸۱
ساختار نقطه امگا با هایکو مقایسه شده است. ازهایکو در چند جای بخش میانی اسم برده می شود از جمله در این گفته ی قابل تأمل الستر در باره ی جنگ: « یک هایکو هیچ معنایی بیشتر از آن چیزی که می گوید، ندارد. برکه ای در تابستان، برگی در باد. شعور بشری موجود در طبیعت. پاسخی است به همه ی مقولات در تعداد مشخصی مصرع و تعداد هجاهای از پیش تعیین شده. من هم یک جنگ هایکو مانند می خواستم. جنگی که از سه خط بیشتر نباشد. این هم چیزی نبود که ربطی به استراتژی خاصی داشته باشد یا از سر اجبار باشد. فقط دلم می خواست یک مشت ایده را به وسیله ی مسایل زودگذر به هم ربط بدهم. این جوهره ی یک هایکو است... در جنگ همه چیز زودگذر است. یک چیزی را می بینی و همان موقع باید آماده باشی که ناپدید شدنش را هم ببینی.»۵۲
_________________________________________________
** این وضعیت با وضعیت مرد گمنام در اتاق نمایش قابل مقایسه است.
مشخصات کتاب: نقطه امگا، دان دلیلو، ترجمهی کیهان بهمنی، انتشارات روزنه. چاپ اول.

آثار داستانی دکتروف نوعاَ بر پس زمینههای تاریخی نوشته شدهاند؛ یا به قول جان آپدایک «در اعصار ماضی به دنبال سرپناهی هستند تا درسایهی آن جای پایشان را محکم کنند»*؛ اما پیشروی که آخرین اثر ترجمه شده به فارسی از او است به معنای دقیق آن، رمانی تاریخی است.
بستر تاریخی پیشروی سالهای پایانی جنگ داخلی آمریکا است. درماه مارس ۱۸۶۴ آبراهام لینکلن ژنرال گرانت را با اختیارات کامل به سمت فرماندهی کل ارتشهای اتحاد(شمال) منصوب نمود. گرانت ژنرال شرمن را به سمت فرماندهی کل ارتشهای اتحاد در غرب و جنوب گمارد و بلافاصله نقشهی کارساز جنگی خود را به اجرا گذاشت که عبارت بود از حملهی همزمان به ارتش تحت فرماندهی ژنرال لی در شرق توسط خود او، و به ارتش جانسون در غرب توسط شرمن. براساس طرح گرانت، شرمن با حمله به سمت شرق باعث ایجاد شکاف در نیروهای جنوب میشد و حملات خود را تا رسیدن به اقیانوس اطلس پی میگرفت و سپس با تغییر جهت به سمت شمال تا تسلیم و یکسره شدن کار نیروهای جنوب به پیشروی ادامه میداد.
دکتروف پیشروی را از جایی شروع میکند که شرمن، با بیش از شصت هزار نیروی تحت امر خود، در ایالت جورجیا دست به پیشروی میزند، و در جایی تمام میکند که قوای جنوب، همزمان با ترور آبراهام لینکلن، تسلیم میشوند و جنگ خاتمه میابد. داستان به جز استثنائاتیاندک** توسط دانای کل روایت میشود و به اقتضای شرایط جنگی شروعی طوفانی دارد: « ساعت پنج صبح یک نفر میکوبید به در و فریاد میزد، شوهرش جان، از بستر بیرون جهید و تفنگش را برداشت، و در همان حین روسکو از اتاق پشت خانه پیدایش شد که پاهای برهنهاش بوم بوم میکرد: متی با عجله ردایش را میپوشید، ذهنش آمادهی پذیرفتن اعلان جنگ بود، اما دلش به درد آمد از این که جنگ بالاخره از راه رسید ...»
دکتروف در مصاحبه ای که به ضمیمهی کتاب آمده است در توصیف عملیات نظامی شرمن مطلبی دارد که حاوی طرح خلاصه شده و فشردهی پیشروی است: « پیشروی شرمن فقط یک کارزار نظامی ویرانگر نبود، عین داسی بود که کل فرهنگ ما را از ریشه درو کرد. هزاران فراری سیاه و سفید به پیشروی او پیوستند. واقعیت جدید، بودنی جدید شکل گرفت، یک جهان شناور. همه چیز واژگون شد، ثبات و امنیت از آن مردمانی بود که در حرکت بودند، نه آنان که در زمینهاشان زندگی میکردند. هویت ها عوض شد. چیزی شبیه این، نه قبل و نه بعد از جنگ، هرگز در این قاره رخ نداده است، شاید فقط توفان کاترینا.»
اشخاص خیالی و واقعیِ پیشروی پر تعداداند و داستان به تناوب بین آنها رفت و آمد میکند. بعضی از این اشخاص، همانند متی، و دختر خواندهی دورگهی سیاه و سفید او پرل که از محوریترین و در عین حال جذاب ترین چهرههای داستان است، در شروع کتاب ظاهر میشوند و تا پایان باقی میمانند، و برخی دیگرهمزمان یا دیرتر وارد و زودتر یا در پایان از آن خارج میشوند.
ساختار پیشروی همچون شاهکار دکتروف رگتایم، قطعه قطعه و موزائیکی، و البته کمتر از آن متنوع و رنگارنگ است. قطعات پیشروی شامل آدمها و اتفاقاتی است که در اطراف حادثهی محوری داستان، که همان پیشروی شرمن است، به نحوی بسیار ماهرانه سازمان یافتهاند.
جان آپدایک دربخشی دیگر از همان نوشته ای که در ابتدا از آن نقل قول شد، در باره ی پیش روی گفته است: « هنگام خواندن هر رمان تاریخی همواره این دغدغه پس ذهن خواننده هست که اگر قرار بر تاریخ خواندن است و آگاهی از ماوقع، چرا کتابی دست نگیریم که تاریخ بی واسطه است و شرح ماوقع را بدون درگیر کردن تخیل در اختیارمان میگذارد. اما پیشروی به خوبی به این وسوسه جواب میدهد. در این رمان نوعی نور افشانی و وضوح بخشیدن به آشوبی تاریخی را میخوانیم، به شیوه ای که تنها از عهدهی داستان بر میآید.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ضمیمه ی دوم کتاب.
** صفحه ۱۲۹تا ۱۳۰ توسط متی و ۲۴۳ تا ۲۴۶ به وسیلهی امیلی تامپسن روایت میشود.
مشخصات کتاب: پیشروی، ترجمهی امیر احمدی آریان، انتشارات زاوش، چاپ اول،۱۳۹۲.

نویسندهی دانشمند انگلیسی، هربرت جورج ولز، یکی از برجستهترین چهرههای داستاننویسی علمی تخیلی است و ماشین زمان یکی از مشهورترین آثار داستانی اوست.
ماشین زمان که ولز در مقدمهی کلیات تاریخ از آن به عنوان «خیالات دور و دراز در بارهی سرنوشت آدمی» یاد میکند، نخستین بار در ۱۸۹۵منتشر شده است. در این خیالات دور و دراز، شخصیت اصلی کتاب که مردی ملقب به زمانپیما است با ماشین ساختهی خود ابتدا به سال ۸۰۲۷۰۱ میلادی و سپس به چند میلیون سال بعد سفر میکند و در بازگشت به زمان حال، آنچه را که دیده است برای جمع کوچکی از دوستانش از جمله راوی داستان تعریف میکند.
سفر زمانپیما به آینده،به وقت زمان حال یک صبح تا غروب و به وقت آینده چند شبانه روز به طول میانجامد. زمان پیما پس از توقف ماشین در سال ۸۰۲۷۰۱ خود را در محوطه ای سرسبز میابد که مهمترین عنصر آن یک مجسمهی ابوالهول عظیم از سنگ سفید با پایهای از برنز است. در دور دست بناهایی غولپیکر با ایوانهای پر پیچ و خم به چشم میخورند که بعداَ معلوم میشود متروکهاند. زمانپیما کوتاه زمانی پس از فرود، خود را در میان آدمیان آینده میابد. قد آیندگان در حدود یک متر است. آنان موجوداتی زیبا، ظریف و خوش ترکیباند که تنپوشهایی لطیف و رنگارنگ به تن و چیزی صندل مانند به پا دارند. رفتار مردمان آینده ظریف، دلپسند و کودکانه است. آنان به زبانی بسیار شیرین و آهنگین سخن میگویند که برای زمان پیما غیر قابل فهم است. آیندگان به صورت دست جمعی در دستههای کوچک زندگی میکنند و شبها در ساختمانهای متروکه میخوابند. ظرافت مردان آینده و شباهت زیاد آنان به زنان، زمانپیما را به این نتیجه میرساند که آنان زندگی آسودهای دارند که بی نیاز از نیروی عضلات مردانه است.
زمان پیما دنیای آینده را جایی بهشتگونه میابد که در آن مسئله افزایش جمعیت حل شده، « مغازه ، آگهی، ترافیک و آن گونه از سوداگری و بازرگانی که پیکره ی دنیای ما را میآفرینند» از میان رفته، و اثری از تلاش و دوندگی اقتصادی و اجتماعی دیده نمیشود. آیندگان نه در صدد چیرگی بر یکدیگرند و نه در تلاش اند تا طبیعت را تحت سلطه خود درآورند. آنان عادت گوشت خواری را از دست دادهاند و از میوههای متنوعی تغذیه می کنند که طبیعت به وفور در دسترس آنان قرار میدهد. در نتیجه ی فقدان نیاز اجتماعی و سادگی رفع نیازهای مادی، هوشمندی و حساسیت آیندگان کاهش یافته است. تنها حساسیتی که در آنها دیده می شود نوعی هراس بیمارگونه از تاریکی است.
آیندگانی را که زمان پیما شناسایی کرده و تلاش میکند تا به سرعت زبان آنها را در حد رفع نیازهای اولیه فرا بگیرد، خود را الوا میخوانند. زمان پیما کمی بعد درمیابد آینده جز الواها موجودات هوشمند دیگری هم دارد که مارلاک نامیده میشوند. مارلاکها موجوداتی بدهیبت، چندشآور و ترسناک اند که در اعماق زمین زندگی میکنند و مناسبات عجیبی با الواها دارند. آنان موجوداتی ابزارمندند و در دنیای زیر زمینی خود تاسیسات عظیمی را راهبری میکنند که هوا کشهای چاه مانند و عمیق آن، اینجا و آنجا بر سطح زمین به چشم میخورد. مارلاکها علت اصلی هراس الواها از تاریکیاند. آنان موجوداتی گوشت خوار و شب رواند که به شدت به روشنایی حساساند و از آن میگریزند. مارلاکها ماشین زمان را میربایند و باعث دردسرهای فراوانی برای زمان پیما میشوند.
زمان پیما برای درک مناسبات الواها و مارلاکها به مقایسه ی آن با وضعیت اجتماعی روزگار ما میپردازد و نتیجه میگیرد کلید فهم موضوع در اختلافات بین کارفرمایان و کارگران در عصر حاضر نهفته است. او به طور خلاصه نتیجه می گیرد که گسترش رفاه بدون زحمت کارفرمایانِ روزگار ما، در دراز مدت باعث گردیده آنها به سستی و تن آسایی بگرایند. و به عکس، شرایط سخت کارگران در محیط های کار که به تدریج به زیر زمین انتقال یافته، آنان را به موجوداتی سختکوش و زیرک بدل کرده که کارفرمایان سابق را به منظور استفاده از آنان به عنوان منبع غذا پرورش میدهند.
ولز دانشمندی متعهد و خوش بین است و ماشین زمان، نقد پیشگویانهی اوست بر جهان کنونی و مناسبات حاکم بر آن. ولز در تلاش برای نشان دادن کاستیها و نواقص شیوه های کنونی زندگی گاه همچون در ماشین زمان ما را به سفری دور دراز به آینده ای خیالی می برد؛ و زمانی دیگر(در کلیات تاریخ) بلد راه مان میشود در سیر و سیاحت در گذشته: «در آن هنگام[ که به تاریخ نظر می کنیم] زندگی گویی با پیکاری به سوی بیداری راه می پیماید. از خلال میلیونها سال و زندگی میلیاردها فرد زنده می گذرد تا به آشفتگی و سرگشتگی امروز که باز هم از امید سرشار است میرسد. آدمی را میبینیم که از آغازی پر رنج به دوران تعاون اجتماعی امروز گام مینهد. میبینیم که همهی سازمانهای اجتماعی رشد میکند و دگرگون می شود. امروز دگرگونی آنها با شتابی است بی سابقه. در برابر آدمیان پایانی است که علامت استفهامی بس بزرگ در کنارش پیدا شده. نگارنده[با تالیف کلیات تاریخ] کار راهنمایی را به عهده گرفته که خوانندگان را تا آخرین مرز زمان امروز برساند و بر لبهی پرتگاه آینده در کنار خود نگاه دارد و در گوشش آهسته بگوید:« این است میراث ما.» »*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: ماشین زمان، اچ. جی. ولز، ترجمه ی عبدالحسین شریفیان، نشر چشمه، چاپ دوم:۱۳۸۸(چاپ اول۱۳۸۷).
* کلیات تاریخ، هربرت جورج ولز، ترجمهی مسعود رجبنیا، ، انتشارات سروش، چاپ دوم: ۱۳۶۵(چاپ اول:۱۳۵۱، بنگاه ترجمه و نشر کتاب).
این یادداشت در مجله ادبیات ما منتشر شده است.