مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

از مزرعه


از مزرعه که سومین رمان از چهار رمان نخست جان آپدایک(۲۰۰۹-۱۹۳۲) است نوعی معکوسِ اتوبیوگرافی است؛ به این معنا که به جای آن که زندگی گذشته ی نویسنده اش را بازنمایی کند، آینده ی او را پیش گویی کرده است.

این کتاب نخستین بار در ۱۹۶۵ منتشر شد. در آن زمان آپدایک با همسر نخست خود زندگی می کرد و از او سه فرزند داشت. نه سال پس از انتشار این داستان، او همسرش را ترک کرد و دو سال بعد در ۱۹۷۶ رسماَ از او جداشد. او در ۱۹۷۷ مجدداً ازدواج کرد. همسر دوم آپدایک از ازدواج قبلی خود سه فرزند داشت.

شخصیت اصلی از مزرعه مردی سی و چند ساله به اسم جوئی است که پس از جداشدن از همسر و سه فرزند خود و طی تشریفات طلاق رسمی، به تازگی با زنی به اسم پگی ازدواج کرده است. پگی از ازدواج قبلی خود پسری یازده ساله، باهوش و کتاب خوان به اسم ریچارد دارد. در شروع داستان که توسط جوئی روایت می شود او به اتفاق پگی و ریچارد در راه مزرعه ی محل اقامت مادر بیوه و تنهای خود است تا در درو کردن علفهای هرز مزرعه که بر اساس قانون می بایستی دو بار در هر تابستان کوتاه شوند به او کمک کند. پس از دیداری کوتاه  و تشریفاتی در مراسم عروسی، این نخستین ملاقات مادر جوئی با همسر جدید اوست و جوئی که می داند مادرش از ترک همسر اول و فرزندانش راضی نیست، نگران چگونگی برخورد او و پگی است: «... قبل از این که به حضور مادرم برسیم، غریزه ام حکم می کرد که با صدای بلند در موردش حرف بزنم، انگار می خواستم از همان لحظه، راه مطرح شدن حرف هایی را که می بایست ناگفته می ماندند، سد کنم.»

از مزرعه رمانی رئالیستی، کوتاه، درونگرایانه، کمابیش نمایش‌نامه‌ای، و با پیرنگی کم رنگ است که در طول مدت سه روز ـ به جز صحنه هایی معدود که در یکی از مهمترین آنها کشیش محل، در کلیسا متن کتاب مقدس در مورد آفرینش آدم و حوا و نسبت زن و مرد را تفسیر می کند ـ عمدتاَ در مزرعه ی مادری جوئی می گذرد.

شیوه ی روایت از مزرعه ساده و خطی است و داستان به لحاظ فضاسازی و شخصیت پردازی بسیار موفق است. شخصیت های محوری اثر همان چهار نفری هستند که گفته شد. دوست داشتنی ترین شخصیت داستان، پسر نوجوان، ریچارد است که حضور موثرش فضای سنگین و تنش آلود داستان را تعدیل می کند و به سایر شخصیت های آن و خواننده مجال تنفس می دهد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                                     

مشخصات کتاب: از مزرعه، جان آپدایک، ترجمه ی سهیل سمی، نشر ققنوس.

همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها


همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها، اثر رضا قاسمی، که برای رعایت اختصار به آن همنوایی خواهم گفت، داستانی از ادبیات مهاجرت و در ژانری است که می‌شود به آن گفت ژانر راوی مرده، یا مرده‌ی قصه‌گو. راوی داستان مرد ایرانی مهاجر، بدون نام و مقتولی است که در یک اتاق در طبقه‌ی زیر شیروانی یک مجموعه‌ی اجاره‌ای در پاریس زندگی می کند و پس از مرگ در کالبد سگی به اسم گابیک به زندگی باز می‌گردد. صاحب گابیک، مالک مجموعه‌ی محل زندگی راوی، اریک فرانسوا اشمیت است که از مبارزین آزادی خواه قدیمی است. ساکنین اتاقهای دیگر طبقه‌ی زیر شیروانی، عمدتاَ ایرانیان مهاجرند و به همین دلیل فضای این طبقه آکنده از بوی پیاز داغ و بحث سیاسی است.

همنوایی متشکل از چندین خط داستانی مختلف و مجزا است. ماجراهای پس از مرگ راوی به اقتضای شرایط، در فضایی سوررئال اتفاق می‌افتند که عمده‌ترین عناصر آن دو مرد بازجو به اسامی «فاوست مورنائو» و «مرد سرخ‌پوست» هستند که به تناوب مرئی و نامرئی می‌شوند. در مقابل، فضای  ماجراهای پیش از مرگ راوی، به جز استثنائاتی مثل عدم انعکاس تصویر او در آینه، رئالیستی است. راوی علاوه بر ویژگی فقدان تصویر در آینه، دچار بیماری‌های وقفه‌ی زمانی و خود‌‌ویرانگری است.

زمان در همنوایی غیر خطی و رفت و برگشتی است و داستان  در اواخر کتاب (انتهای بخش چهارمِ فصل آخر) به همان نقطه شروع باز می‌گردد. کتاب پنج فصل با نام دارد که هرکدام به چند بخش با شماره تقسیم می‌شود. در شروع دلهره آور داستان، راویِ مضطرب «مثل اسبی که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد» سر آسیمه از طبقه‌ی ششم که در آن ساکن است به طبقه‌ی چهارم می‌شتابد و زنگ در آپارتمان صاحب خانه را می‌فشارد.

 از ویژگی های جالب تکنیکی همنوایی، استفاده متفاوت نویسنده از تکنیک پست مدرنِ نویسنده‌ی در حال نگارش داستان است. در شیوه‌ی مرسوم استفاده از این تکنیک، این نویسنده است که حاکم بر  روند داستان است؛ اما در همنوایی به عکس، این داستان است که بر سرنوشت نویسنده مسلط است.

از میان عناصر شکلی داستان، همنوایی در تصویر سازی، نمادپردازی، و انتخاب زاویه دید مناسب اثری قوی است؛ اما ـ شاید به دلیل تمرکز زیاد رضا قاسمی بر این عناصر و به ویژه بر دو عنصر اول ـ در شخصیت پردازی، زمینه سازی و پیرنگ، کمتر موفق است. برای مثال دلایل قتل راوی، انگیزه‌ی قاتل، و سکوت و انفعال راوی و همسایگان او در قبال حادثه‌ی هشدار دهنده‌ای  که پیش از ماجرای قتل اتفاق می‌افتد، چندان قانع کننده به نظر نمی‌رسند. علاوه بر این‌ها همنوایی نقطه‌ی ضعف جدی دیگری هم دارد که فراوان و گاه با حساسیت و عصبانیت مورد انتقاد قرار گرفته و آن ایرادات متعدد و بارز زبانی و دستور زبانی است.

رضا قاسمی اهل موسیقی است و صدا علاوه بر انعکاس در اسم کتاب، در طول داستان عاملی اساسی در تمیز و تعریف چیزها و اتفاقات است.

همنوایی نخست در سال ۱۹۹۶ در آمریکا و سپس در سال ۱۳۸۰ در ایران به چاپ رسید و در همان سال برنده‌ی بهترین رمان اول جایزه‌ی هوشنگ گلشیری و بهترین رمان سال  منتقدین مطبوعات شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این یادداشت در مجله ادبیات ما منتشر شده است. 

قلب شکارچی تنها


قلب شکارچی تنها چندان شخصیت های پرتعداد و رنگارنگی دارد، چنان موضوعات گسترده‌ی اجتماعی و سیاسی را شامل می‌شود، و مهم تر از همه آنقدر خوب و حرفه‌ای نوشته شده که اگر در سن بیست و سه سالگی نویسنده‌اش، کارسن مک کالرز(در سال ۱۹۴۰) منتشر نشده بود، نمی‌شد باور کرد که اثر نویسنده‌ای چنان جوان باشد.

قلب شکارچی تنها در اواخر ده‌ی سی قرن بیستم در شهر کوچکی در جنوب آمریکا می گذرد. زمینه‌ی تاریخی داستان که مقارن دوران حکمرانی نازی ها بر آلمان است کمابیش از اهمیت برخوردار است اما مکان آن چندان مورد تاکید نیست.

شخصیت اصلی بسیار جذاب و فراموش نشدنی قلب شکارچی تنها مرد کر و لالی است به اسم جان سینگر و داستان در کنار او چهار شخصیت محوری دارد؛ یک کمونیست دائم الخمر به اسم جیک بلانت؛ یک پزشک سیاهپوست انسان دوست و روشنفکرِ باز هم کمونیست به اسم مدی کاپلند؛ یک مرد صاحب کافه ی کم حرف و کنجکاو به اسم بیف برانون؛ و دختر نوجوانی عاشق موسیقی به اسم میک کلی. وجه مشترک هر چهار شخصیت محوری و تم اصلی داستان، تنهایی است.

در شروع کتاب سینگر با دوست کر و لال خود آنتوناپولوس هم خانه است. کمی بعد ـ پیش از پایان فصل اولِ بخش اول ـ آنتوناپولوس به دلیل اختلالات روانی راهی تیمارستان می شود و سینگر پس از ده سال هم خانگی با او به اتاقی در یک مهمانخانه ی درب و داغان، که متعلق به خانواده‌ی میک کلی است نقل مکان می کند. سینگر غذایش را با برنامه ای ثابت در کافه ی نیویورک که صاحبش بیف برانون است می خورد و در همان کافه است که با جیک بلانت و دکتر کاپلند برخورد می کند. اولین برخورد جیک بلانت و سینگر جالب است؛ جیک بلانت مست و لایعقل مدتها با سینگر صحبت می کند بدون این که بداند او ناشنواست.

موتور محرک قلب شکارچی تنها، سینگر است. اشخاص محوری داستان با این باور که سینگر دارای قدرت ادراکی فوق العاده است کمابیش همزمان و به طور مجزا از یکدیگر وارد زندگی او می شوند. رابطه ی اشخاص محوری با سینگر تا پایان به صورت شعاعی باقی می‌ماند و آنها یا اساساَ برای تماس با یکدیگر اقدام نمی‌کنند و یا اگر همچون مورد جیک بلانت و دکتر کاپلند چنین می کنند، نتیجه ای فاجعه بار را برای طرف مقابل رقم می‌زنند.   

قلب شکارچی تنها توسط راوی دانای کل و به شکلی خطی روایت می‌شود و سه بخش دارد که هریک به چند فصل شماره‌دار تقسیم می‌شود. کوتاه ترین بخش کتاب، بخش پایانی است. این بخش چهار فصل کوتاه دارد که هر کدام به یکی از اشخاص محوری اختصاص دارد. مقیاس زمان در بخش های اول و دوم، ماه و فصل است اما در بخش آخر به پاره های یک روز؛ صبح، بعد از ظهر، غروب و شب تبدیل می‌شود. بخش سوم در صبح یک روز در ماه اوت۱۹۳۹ با دکتر کاپلند شروع می‌شود و در همان تاریخ، شب هنگام با بیف برانون پایان می‌پذیرد.

قلب شکارچی تنها در لیست صد رمان برتر انگلیسی زبان به انتخاب کتابخانه‌ی مدرن، در رده ی هفدهم و قبل از سلاخ خانه‌ی شماره پنج اثر کورت ونه گات قرار دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: قلب شکارچی تنها، کارسن مک کالرز، ترجمه ی شهرزاد لولاچی، نشر افق.

 

شمال


« آنچه سلین ترسم می کند واقعیت نیست. وهم و هذیانی است که واقعیت بر می انگیزد.» آندره ژید*

 

 شمال آخرین اثر منتشر شده در زمان حیات از لویی فردینان سلین(۱۹۶۱-۱۸۹۴) و دومین رمان از سه گانه ای است که در آن ها به ماجرای فرارش از فرانسه پس ازسقوط حکومت ویشی(در سال ۱۹۴۴) و تبعید خود خواسته اش به آلمان و دانمارک و به زندان افتادنش در آنجا می پردازد. دو اثر دیگر از این سه گانه قصر به قصر و ریگادون اند که اولی توسط مهدی سحابی به فارسی برگردانده شده است.

سلین در زمان نوشتن شمال شصت و چند ساله است. این را در همان اولین سطرهای داستان می گوید. دو سه صفحه بعد و پس از آن که هشدار می دهد که نباید دست کم اش گرفت به سال ۱۹۴۴ می رود؛ زمانی که او به همراه همسرش لی لی، گربه شان به بر و یک دوست هنرپیشه به اسم لاویگ به تازگی از پاریس که به تصرف نیروهای فرانسه ی آزاد در آمده به بادن بادن در آلمان گریخته اند که هنوز تحت سلطه ی نازی هاست.

شمال مطابق معمول کارهای سلین، به خصوص آخرین کارهای او، شلوغ و سر سام آور است؛ با روایتی بدون پیرنگ و از هم گسیخته، و در قالب جملاتی کوتاه و فاقد انسجام که در میان سه نقطه ها و علامتهای تعجب فراوان ریخته شده اند.**

سلین در چندین جای شمال در باره ی شیوه ی روایتش توضیح داده است:

« به من خرده نگیرید از این این همه نابسامان و پس و پیش می نویسم و پایان را پیش از آغاز می آورم!... نکته ی باریکتر از موی قضیه در همین جاست، چون این تنها حقیقت است که اهمیت دارد!... حقیقتی که شما خود را در آن خواهید یافت! من هم خودم را به خوبی در آن یافته ام!...کافی است کمی حسن نیت داشته باشید، همین و بس!...برای دیدن  یک تابلوی نقاشی امروزی هم ناگزیرید کمی به خود زحمت دهید!...» ۲۱

« خدا کند شما شیرازه ی داستان را از دست ندهید، آن هم به شیوه ای که من دارم [ آن را] پیش می برم... پس و پیش و معوج و گاه از قلم افتادن برخی چیزها! ... اوف! گیج و گم شدن در لحظه ها، آدم ها و سالها... به هر رو نتیجه ی دست اندازی من به رویدادها همین سمساری و آشفته بازاری ست که می بینید... »۵۵

شمال همه ی ویژگی هایی که سلین به آنها شناخته شده را در خود جمع دارد، از جمله دست انداختن و توهین به خواننده :

« به راستی شما با این همه که می نویسم سرگرم می شوید؟ با این همه روایت های خشک و بی روح و یکنواخت از آدم های مسخ شده؟ آن هم به هنگامی که این همه سرگرمی دارید؟... به سادگی پای تلویزیون می نشینید و همراه با جامی که بالا می اندازید چشم  به برنامه های سرگرم کننده می دوزید...

... به راستی با این همه برنامه دیگر جریمه شدن و خواندن اجباری آنچه من می نویسم دلچسب نیست... به هر رو [به] جهنم که وقت دارید یا نه؟»۲۵۹

سلین در شمال  به شکلی بسیار گذراعشق را پاس می دارد گرچه به قول خودش« پانصد میلیون سال است که شکم و زیر شکم همه چیزمان شده و عشق از شماره ی انگشتان فراتر نمی رود.» و استثنائاَ آینده ای خوش را برای اروپا پیش بینی می کند؛ آینده ای که سالهاست تحقق یافته است:« اما شما دوباره پاریس را می بینید... مطمئن باشید!... و برلن و پاریس را در کمتر از یک ساعت خواهید پیمود!... این نوید پیشرفت فرداست!... پس از پایان جنگ!... با تنها یک واحد پولی و با هواپیما!... یک ساعت!... دیگر به گذرنامه هم هیچ نیازی نخواهد بود!»۲۸۹

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*مقدمه ی مرگ قسطی.

** این پست حاوی مطلبی در باره شیوه ی استفاده ی سلین از سه نقطه است.

مشخصات کتاب: شمال، لویی فردینان سلین، ترجمه ی محمود سلطانیه، انتشارات جامی، چاپ اول، ۱۳۹۲.


عامه پسند


شاعر ونویسنده ی آمریکایی، یا چنان که مشهوراست، لس آنجلسی، چارلز بوکفسکی (۱۹۹۴ـ۱۹۲۰)، در عمرهفتاد و چهار ساله خود بارها با مرگ چهره به چهره شده است؛ در سی و پنج سالگی در اثر خونریزی حاد معده در شرف مرگ بوده است، در چهل و یک سالگی اقدام به خودکشی کرده است، در شصت و هشت سالگی گرفتار بیماری مرگبار سل شده است، در هفتاد و سه سالگی به سرطان خون مبتلا شده است، و نهایتا بر اثر ابتلا به بیماری ذات الریه به دنبال ضعف جسمانی ناشی از سرطان در گذشته است.

 در تعداد زیادی از اشعار بوکفسکی مرگ حضوری پررنگ دارد. او شعری دارد به اسم "مرگ سیگار برگ مرا می کشد"* که سروده ی اواخر عمر او است. در شروع شعر، بوکفسکی مست و پاتیل است؛ چنان که اغلب بود؛ ساعت از نیمه شب گذشته است؛ رادیو آهنگی از چایکوفسکی را پخش می کند، و مرگ در اتاق او قدم می زند. بوکفسکی زمانی که درسال ۱۹۶۹ پس از ۱۱ سال، کار در اداره پست را رها کرد تا نویسنده ای تمام وقت شود، به دوست و مترجم آلمانی آثارش نوشته بود: «دو راه داشتم، در اداره ی پست بمانم و دیوانه بشوم و یا نویسنده بشوم و گرسنگی بکشم. انتخاب من گرسنگی بود.» او در شعرش از آن روزها یاد می کند و از گرسنگی کشیدنش در راه هنر می گوید و اینکه تنها در پی "نوشتن کلمه" بوده است نه شهرت و ثروت. مرگ حوصله اش از رجزخوانی های بوکفسکی سر می رود؛ از کنار او می گذرد و تهدید می کند که به چنگش خواهد آورد. بوکفسکی در کمال خونسردی به مرگ می گوید باشد رفیق ولی اکنون لبی تر کنیم. او مرگ را می فریبد تا به قول خودش پنج دقیقه ی لعنتی بیشتر به دست آورد.

عامه پسند را بوکفسکی در هنگام ابتلا به سرطان خون و درهمان دقایق لعنتی ای نوشته که  در شعر خود گفته است. شخصیت اصلی و راوی داستان کارگاه خصوصی ای است به نام نیکی بلان، و یکی از اشخاص محوری داستان مرگ است. نیکی بلان چنان شباهتهای واضح و غیر قابل صرف نظری به بوکفسکی دارد که می توان گفت بدل پلیسی خود او است. اما مرگ، آشنای قدیمی بوکفسکی، او نه تنها چنان که معمول است مردی کریه و مهیب و داس به دست نیست، بلکه کاملاَ عکس آن است:

« گفتم: «بفرمایید بنشینید خانم.»

نشست و پاهایش را روی هم انداخت.

نزدیک بود چشم هایم از حدقه بپرند بیرون.

گفتم:«از دیدنتان خوشحالم خانم.»

«این جوری به من زل نزن، چیزی نیست که تا حالا ندیده باشی.»

«در این مورد اشتباه می کنید خانم. می شه  اسم تون رو بپرسم؟»

« بانوی مرگ» »۱۳

مرگ برای نیکی بلان که مدت هاست از بیکاری مگس می پراند، و چند ماهی است که نتوانسته اجاره ی دفترکار خود را بپردازد، سفارش جالبی دارد؛ دستگیری نویسنده فرانسوی مشهور مورد علاقه ی بوکفسکی، لویی فردینان سلین، که سالها پیش از زمان داستان در گذشته است.

با سفارش مرگ شانس به نیکی بلان روی خوش نشان می دهد. هنوز او سفارش اول را به انجام نرسانده سه سفارش دیگر هم دریافت می کند:

ـ پیدا کردن گنجشک قرمز.

ـ اثبات خیانت یک زن به شوهرش.

ـ کم کردن شر یک زن زیبای فضایی از سر مدیر یک موسسه کفن و دفن.

نیکی بلان چنان که گفتم شباهتهای زیادی به بوکفسکی دارد. بلان همچون بوکفسکی نوشنده ای حرفه ای است؛ همانند او معتاد به شرط بندی روی اسب است؛ همچون او چندین زندگی زناشویی ناموفق را پشت سر گذاشته و از همه جالب تر، در طول مدت چند هفته ای داستان، چنان که چندین بار در طول عمر بوکفسکی اتفاق افتاده، بارها در آخرین لحظات توسط بانوی مرگ از مرگ حتمی نجات می یابد.

 با توجه به شباهت های نیکی بلان به بوکفسکی و آگاهی او از ابتلایش به سرطان در زمان نوشتن عامه پسند ـ که آخرین اثری است که از او در زمان حیاتش منتشر شده ـ می شود گفت این کتاب، که برخی آن را بهترین رمان او می دانند، سوگ نامه ی خود نوشت نویسنده است؛ نویسنده ای صاحب سبک که در کارنامه ی شگفت انگیز خود بیش از هزار شعر، صدها داستان کوتاه و شش رمان دارد و با این وجود بر سنگ قبرش این جمله نقش بسته است: « تلاش نکنید.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این یادداشت در مجله ادبیات ما منتشر شده است. 

* منبع: http://absurdpain.com

 مشخصات کتاب: عامه پسند، اثر چارلز بوکفسکی، ترجمه ی پیمان خاکسار،چاپ نشر چشمه.