مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.
مدادسیاه

مدادسیاه

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آزاد است.

اتحادیه ی ابلهان


« وقتی نابغه ای حقیقی در دنیا پیدا می شود می توانید اورا از این نشانه بشناسید: تمام ابلهان علیهش متحد می شوند» جاناتان سوئیفت، افتتاحیه ی اتحادیه ابلهان.

 

از میان تعریف های متنوعی که در باره ی اتحادیه ی ابلهان اثر نویسنده آمریکایی جان کندی تول در منابعی مثل ویکی پدیا و آمازون و بعضی مقالات فارسی موجود در وب آمده و آن چه مترجم کتاب، پیمان خاکسار درمقدمه از قول دیگران آورده یا خود گفته، تنها چیزی که با اطمینان می توانم تکرار کنم این گفته ی خاکسار است که اتحادیه ابلهان یکی از بامزه ترین کتاب های تاریخ ادبیات است.

 اتحادیه ابلهان در واقع نه یک داستان واحد، بلکه مجموعه ای از یک داستان اصلی و چند داستان فرعی و مستقل از یکدیگر است که درساختاری شبه سینمایی* در یک یا چند نقطه با یکدیگر و با داستان اصلی تلاقی می کنند. هر کدام از داستانها  اشخاص اصلی و محوری خود، ماجراهای خود و پایان خود را دارد.

زمانِ اتحادیه ابلهان چند روز در اوایل نیمه ی دوم قرن بیستم و مکان آن شهر نیورلئان، زادگاه نویسنده است. شخصیت اصلی داستانِ اصلی ایگنیشس رایلی است؛ همان شخصی که عمدتاَ گفته می شود اتحادیه ابلهان داستان او است. ایگنیشس جوانی سی و چند ساله، بسیار تنومند، فوق لیسانس متخصص قرون وسطی، منزوی و بیکاره است. مهمترین مشغله ی ذهنی ایگنیشس بعد از نگرانی دائمی او از بهم خوردن تنظیم دریچه های بالا و پایین تخلیهِ گاز معده، نجات جهان از ابتلائات دوران مدرن از طریق احیای شیوه ی زندگی و ارزشهای از دست رفته ی قرون وسطی است. 

 کتاب ( و من عمداَ نمی گویم داستان) با ایگنیشس شروع می شود؛ البته نه با خود او بلکه با کلاه شکاری سبز رنگش که از اجزای جدایی ناپذیر او است. ایگنیشس جلوی یک فروشگاه ـ که اکنون مجسمه ی برنزی او در آنجا نصب شده ـ ایستاده و منتظر مادرش، خانم ایرن رایلی است. در حالی که ایگنیشس در انتظار مادر خود مشغول تاملات سیاسی در باب دستگاههای سکه ای بیس بال است، پلیس مخفی ای به اسم مانکوزو به او نزدیک می شود و از او گواهی نامه می خواهد. ایگنشس از این که در شهر نیورلئان که به قول او پایتخت فسق و فجور دنیای متمدن است و به قمار بازها و بدکاره ها و عورت نماها و دجال ها و الکلی ها و کودک نوازها و معتادها و... مشهور است، پلیس همه را ول کرده و مزاحم او شده که بی آزار در یک گوشه منتظر مادرش ایستاده، عصبانی و با مانکوزو درگیر می شود. پیرمردی به اسم کلود روبیشا از شاهدان ماجرا به نفع ایگنشس دخالت می کند و اوضاع به هم می ریزد. مادر ایگنیشس خانم رایلی بعد از حضور در صحنه با استفاده از فرصتی که درگیری پلیس با پیر مرد ایجاد کرده است به اتفاق او از مهلکه به یک کافه شبانه به اسم شب شادی می گریزند.

 پلیس پیرمرد را دستگیر می کند و به پاسگاه می برد. در پاسگاه پیر مرد به مرد جوان سیاه پوستی به اسم جونز بر می خورد که به جرم ولگردی دستگیر شده و شخصیت اصلیِ یکی از داستان های فرعی است.

در بازگشت از کافه به خانه، خانم رایلی مست و پاتیل پشت فرمان می نشیند و ماشین را به یک ساختمان می کوبد. بالکن ساختمان در اثر برخورد ماشین با ستون نگهدارنده آن( که در ترجمه یا شاید هم در اصل گفته شده تیرنگهدارنده) فرو می ریزد. صاحب خانه علیه خانم رایلی طرح دعوا و ادعای خسارت می کند و خانم رایلی برای تامین مبلغ خسارت، شاه پسر فیلسوف مشرب و انزوا طلب خود را همچون حسن کچل قصه ی معروف خودمان در پی کار راهی خیابان می کند.

خارج شدن ایگنیشس (که به قول خودش یک نابهنگامی، و خطایی تاریخی است) از خانه، اتفاقاتی را رقم می زند که به درد ساخت یک فیلم کمدی سفر با ماشین زمان به آینده می خورد. ایگنیشس در جستجوی کار از بخش اداری یک کارخانه تولید شلوار سر در می آورد که مالک آن آقای لوی شخصیت اصلی یکی دیگر از داستانهای فرعی است.

سه داستانی که گفتم  نه همه ی داستانهای اتحادیه ابلهان بلکه با اهمیت ترین آنها هستند. کتاب داستانهای فرعی دیگری هم دارد که کم حجم ترین آنها داستان دکتر تاک، استاد سابق ایگنیشس در دانشگاه است.

 همه ی داستانهای اتحادیه ابلهان در اواخر کتاب (در پایان فصل دوازدهم) در اثر یک اتفاق  که سوژه ی جراید می شود، یا به تبع آن اتفاق به یکدیگر مرتبط می شوند. اتفاق مورد نظر نقطه عطف همه ی داستانها و از قضا نقطه ی آغاز افول کتاب است که مهم ترین نقطه ی ضعفش پایان غیر منتظره و سرهم بندی شده آن است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مشخصات کتاب: اتحادیه ابلهان، جان کندی تول، ترجمه ی پیمان خاکسار،نشر چشمه.


نام من سرخ


توماس مان در جایی گفته است شاعران و نویسندگان در اصل چیز دیگری هستند. آنها  نقاشان، طراحان، مجسمه سازان، معماران و خدا می داند چه چیزهای دیگر رانده شده اند. او می افزاید تا جایی که به خودش مربوط است، اصلش موسیقیدان است.

 اورهان پاموک نویسنده سر شناس و نوبلیست ترک اصلش نقاش است و شاهکار او نام من سرخ علاوه بر جذابیتهای ساختاری و روایی فراوانی که دارد، یکی از نقاشانه ترین رمانها، و شاید نقاشانه ترینِ همه ی آنها است.

نام من سرخ داستان نگارگری(مینیاتور)عثمانی است در آغاز دوران افول آن (به دلیل گسترش شیوه های نو پدید نقاشی غربی) در اواخر قرن دهم هجری قمری. از آنجایی که نگارگری عثمانی زیرمجموعه ی بلافصل نگارگری ایرانی است، نام من سرخ پر است از اسامی استادان مکتبهای مختلف نگارگری ایرانی از هرات و تبریز تا قزوین و شیراز و اصفهان و در راس همه ی آنها کمال الدین بهزاد استاد مسلم نگارگری از مکتب هرات.

نگارگری ایرانی در طول تاریخ سیصد ساله ی آن(از قرن هشتم تا یازدهم هجری) عمدتاَ در خدمت تصویر سازی کتاب و بیش از همه مصور سازی شاهکارهای ادبی منظوم بوده است و به همین دلیل نام من سرخ در کنار نامهای نگارگران ایرانی پر است از اسامی شاعران ایرانی و شاهکارهای آنها، و عمدتاَ شاهنامه، خمسه، خسرو شیرین، لیلی و مجنون و بوستان.

 در این دوره ی زمانی کار تولید کتاب های مصور چه در ایران و چه در عثمانی غالباَ در کارگاههای تحت حمایت شاهان و امیران و به صورت جمعی انجام می شده و علاوه بر نگار گری شامل تذهیب، خطاطی و جلد سازی بوده است.

حوادث نام من سرخ در طی چند روز در آخرین سال قرن دهم هجری در استانبول اتفاق می افتند. پادشاه عثمانی سفارش یک کتاب را برای اهدا کردن به دوک ونیز به مناسبت آغاز سال ۱۰۰۰ هجری به هنرمند و هنرشناسی ملقب به شوهرعمه می دهد. شوهرعمه از جمع هنرمندان نقاشخانه ی دربار سه تن بهترین نقاشان ملقب به زیتون، پروانه و لک لک و بهترین تذهیب کار(ظریف افندی) را به خدمت می گیرد تا تصاویر کتاب را تهیه  کنند.

 کتاب سفارش داده شد از دو جهت استثنایی است؛ اول آن که قرار نیست در نقاشخانه ی دربار که تحت سرپرستی استاد عثمان (ملقب به نقاش عثمان، برجسته ترین چهره ی نگارگری عثمانی) است تهیه شود. و دوم؛ سبک کار قرار نیست شیوه ی رسمی و رایج نگارگری باشد. پادشاه عثمانی می خواهد به دوک ونیز ثابت کند نقاشان دربار او می توانند به خوبیِ بهترین اساتید غربی، به سبک آنان نقاشی کنند.

تفاوت نگارگری ایرانی ـ عثمانی و نقاشی معاصر آن در غرب ( یعنی مکتب رنسانس ) در چیست؟ در خلاصه ترین تعریف نگار گری ایرانی ـ عثمانی کمال گرا است، در حالی که نقاشی رنسانس طبیعت گرا است. روش نگارگری ایرانی ـ عثمانی مبتنی بر چکیده نگاری، و معطوف به نمونه آفرینی آرمانی است. در مقابل نقاشی رنسانس  در پی انطباق هر چه بیشتر با واقعیت از طریق کاربست پرسپکتیو، سایه روشن و نمایش حداکثری جزئیات است.

نقاشی غربی در عثمانی در بین دو گروهِ نقاشان و متدینین با مخالفت جدی روبرواست. مخالفان، نقاشی غربی را زننده و کفر آمیز می دانند و همین مخالفت ها است که حوادث نام من سرخ را رقم می زند. اولین حادثه ی نام من سرخ قتل یکی از هنرمندانی است که روی کتاب سفارشی شاه کار می کنند.

نام من سرخ رمانی محاوره ای است که مستقماَ برای خواننده روایت می شود. بعضی از ویژگی های نوعاَ پست مدرن و گاه استثناییِ رواییِ نام من سرخ اینها هستند:

۱. تعداد بسیار زیاد راوی؛ نام من سرخ اگر درست شمرده باشم بیست راوی دارد که  گاه تنها یک فصل و غالباَ بیش از یک فصل را روایت می کنند. من به یاد ندارم تا به حال داستانی با این تعداد راوی خوانده باشم.

۲. تنوع استثنایی راوی ها؛ نام من سرخ همه نوع راوی ای دارد؛ آدمهای زنده و مرده، جانوران، اشیا، مقولاتی مثل مرگ، و ازهمه جالب تر رنگ، رنگ سرخ، که نام کتاب بر گرفته از آن است.

۳. هرکدام از راوی ها ی نام من سرخ  لحن و دیگر ویژگی های کلامی مخصوص به خود را دارند.

۴. از تمهیدات ویژه روایی نام من سرخ این است که در آن راوی ها نوعاَ می دانند جز روایت آنها روایتهای دیگری هم درکار است و از جمع  روایتها  داستانی در حال پدید آمدن است.

۵. در مواردی جالب یک راوی ممکن است بداند که مای خواننده پیش از او از کدام راوی دیگر چه چیز شنیده ایم: «... راستش امروز یه کم بفهمی نفهمی به استر مشکوک شدم، نکنه نامه هایی رو که به کارا می نویسم اول می بره پیش حسن؟... می دونم که شما می دونین استر این کار رو می کنه یا نه، حالا نمی شه راستش رو به من هم بگین؟»۲۴۳

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: اورهان پاموک اطلاعات وسیعی در مورد نقاشی دارد و در جایی گفته است تا پیش از دانشگاه رویای او نقاش شدن بوده است. 

مشخصات کتاب من: نام من سرخ، ترجمه ی عین اله غریب، نشر چشمه، چاپ سوم،۱۳۹۰.

پوست


پوست اثر نویسنده و روزنامه نگار شهیر ایتالیایی کورتزیو مالاپارته رمانی است  تاریخی و مستند در باره ی ایتالیای درگیر در جنگ دوم جهانی، با نگاهی متفاوت و گاه در تضاد با دیدگاههای رایج  در باره ی جنگ و برندگان و بازندگان آن.

مالاپارته که خود راوی داستان است در جریان جنگ سالهای ۱۹۴۳ تا ۱۹۴۵ در خاک ایتالیا، که با ورود متفقین به ناپل آغاز شد و نهایتا به سقوط و اعدام موسیلینی در میلان انجامید، رابط پارتیزانهای بومی مخالف حکومت فاشیستی و نیروهای آمریکایی بوده است. او کتاب را در اقدامی حساسیت برانگیز به رفقای نظامی خود در آن سالها، سرهنگ هنری کومینگ و همه ی سربازان خوب و شجاع و نجیب آمریکایی،  تقدیم کرده است که بیهوده برای آزادی اروپا مردند.

داستان در ناپل که به تازگی به تصرف متفقین درآمده و در حال دست و پنجه نرم کردن با طاعون است شروع می شود و مالاپارته از همان نخستین صفحات با اظهاراتی عجیب که به طنز پهلو می زند نشان می دهد که نگاه خاص خود را به جنگ دارد. او می گوید باختن یک جنگ دشوار تر از بردن آن است. همه می توانند یک جنگ را ببرند اما همه قادر به باختنش نیستند و می پرسد آیا متفقین می توانند مدعی باشند که مردم ناپل را از اسارت حکومت فاشیستی موسیلینی آزاد کرده اند و در عین حال آنان را در جنگ شکست داده و مغلوب کرده اند؟ و از این مقدمات نتیجه می گیرد نباید مردم ناپل را مقصر دانست که با رفتن موسیلینی و آلمانیها ی حامی او و آمدن نیروهای عمدتاَ آمریکایی متفقین خود را نه آزاد شده احساس می کنند و نه مغلوب.

مالاپارته مصرانه تلاش می کند به ما بفهماند مناسبات واقعی فاتح و شکست خورده در جنگ همیشه آن چیزی نیست که در نگاه اول به نظر می رسد. او برای مثال نشان می دهد که گاه این فاتحان اند که به اسارت در می آیند و همچون بردگان خرید و فروش می شوند و نه شکست خوردگان :

« سیاه[منظور سرباز سیاه پوست آمریکایی است] متوجه نبود پسر بچه ای[اهل ناپل] که دستش را گرفته... هرچند یک بار عوض می شد. ( وقتی پسر بچه ای black خود را به دیگری می فروخت دست سیاه را در دست خریدار می گذاشت و در میان جمعیت گم می شد). قیمت سیاه ... به دست و دل بازی و راحت خرج کردن و اشتهایش در خوردن و آشامیدن و طرز لبخند و سیگار روشن کردن و به زن نگاه کردنش بستگی داشت...

واضح است که برای سربازان سیاه پوست آمریکایی که جنگ را فتح کرده و بعنوان فاتح در ناپل پیاده شده بودند شرافتمندانه نبود که چون بردگان بیچاره ای خرید و فروش شوند. ولی هزار سال است که در ناپل این چیزها رخ می دهد. همان چیزی است که به سر نورمان ها و آنژوها و آراگون ها و شارل هشتم پادشاه فرانسه و حتی گاریبالدی و حتی موسولینی آمده است.»۳۳

از دیگر دیدگاههای جالب مالاپارته که بی ارتباط با نام کتاب هم نیست (و من در پایان در باره اش خواهم گفت) تفاوتی است که او بین جنگ برای نمردن و جنگ برای زنده ماندن قائل است. او می گوید ملل اروپا در زمان اشغال و قبل از آزاد شدن با سربلندی ای شکوهمند رنج می برد. با سربلندی برای نمردن می جنگید و انسان وقتی برای نمردن می جنگد در واقع برای نجات روح خود می جنگد و به همین سبب به شریف ترین و پاک ترین جوهر زندگی و به شرافت و آزادی وجدان چنگ می زند. ولی پس از آزاد شدن آدمها مجبورند برای زنده ماندن بجنگند یعنی برای نجات جسم خود. در چنین جنگی انسان به هر پستی و ذلتی، حتی خود فروشی، تن می دهد.۵۵ 

سبک و ساختار

پوست ساختاری اپیزودیک دارد و فاقد پیرنگ است. داستان شامل دوازده فصل با نام و مستقل از یکدیگر است. زبان کتاب در سراسر آن زبانی بسیار احساسی و پرشور و از این جهت کم نظیر و مثال زدنی است. با آن که پوست رمانی روایی و مکالمه ای است اما در جای جای آن توصیفاتی قوی، ناب و شاعرانه به خصوص از محیط جغرافیایی و طبیعت کارسازی شده که حال و هوای داستان را تغییر می دهد و خشونت ناشی از روایت جنگ و مصایب آن را تعدیل می کند.

پوست علاوه بر اینها اثری روشنفکرانه و سخت خوان است. کثرت و تنوع  گفتگوها و مجادلادتی که به هر مناسبت و در هر موقعیتی بین مالاپارته و دوستان و همراهان او در می گیرد، به سبب دامنه وسیع معلومات آنها، کتاب را به اثری دایرة المعارفی و دشوار تبدیل کرده است*.

ترس جان یا پوست

پوست نخستین بار( و تا جایی که می دانم همان یک بار) در سال ۱۳۴۳ با نام ترس جان به فارسی چاپ شده است. ترجمه ی کتاب از زبان ایتالیایی کار نقاش و مجسمه ساز مشهور، بهمن محصص است.

نام پوست که محصص آن را بنا به توصیه ی جلال آل احمد تغییر داده است بر گرفته از یکی از اساسی ترین مباحث داستان است. مالاپارته در آن بحث، پوست را به معنای تن و در مقابل روح و جان به کار برده است. او معتقد است آن چه وی و هم نسلان اروپایی اش را به قول خودش به مشتی گوشت گندیده بدل کرده این است که آنها به جای تلاش برای نجات روح و جان خود در پی نجات پوست و پیکر خویش اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* مقدار زیادی از گفتگوها در متن به زبان غیر اصلی(و در ترجمه به غیر فارسی) آمده است. با وجود آن که این که  ترجمه ی این گفتگوها در زیر نویس ها آمده،  رجوع  به آنها  در خواندن وقفه ایجاد می کند. به علاوه در کتاب ارجاعات فراوانی به خارج از متن وجود دارد که در ترجمه توضیح داده نشده اند. 

 

ابریشم


ابریشم  داستانی است قصه وار و استیلیزه* اثر آلساندرو باریکو که چندی پیش در باره ی داستان دیگر او، نووه چنتو نوشتم.

شخصیت اصلی داستان مردی است به اسم هروه ژونکور اهل شهر کوچکی در فرانسه به اسم لاویه دیو. زمان داستان سال ۱۸۶۱است. زمانی که: «...فلوبر داشت سالامبو را می نوشت؛ روشنایی چراغ برق هنوز فرضیه ای بود و آبراهام لینکلن در آن سوی اقیانوس، دست به کار جنگی بود که هیچ گاه پایان آن را نمی دید.»۹هروه ژونکور همسری دارد به نام هلن.

شغل هروه ژونکور خرید و فروش کرم ابریشم است. البته نه خود کرم ابریشم بلکه تخم های ریز آن. اصلی ترین منابع در آمد اهالی لاویه دیو تولید ابریشم است. صنعت ابریشم را مردی به اسم بالدابیو به لاویه دیو آورده است. بالدابیو که از اشخاص محوری داستان و جذاب ترین آنها است؛ مردی است همه چیز دان با گذشته ای نا شناخته:

« بالدابیو مردی بود که بیست سال پیش به آبادی آمده بود. یکراست دفتر کار شهردار را هدف گرفته بود، بدون اطلاع قبلی، داخل شده بود، روی میز تحریرش شالی ابریشمی به رنگ غروب نهاده و از او پرسیده بود.

ـ می دانید این چیه؟

ـ متاعی زنانه.

ـ اشتباه می کنید متاعی ست مردانه: پول.»۱۹

شهردار می دهد بالدابیو را از شهرداری بیرون بیاندازند. بالدابیو می رود یک کارگاه ابریشم تابی می سازد، یک نوغانخانه، و یک کلیسای کوچک و هفت ماه بعد با سی هزار فرانک در مشت به دفتر شهردار بر می گردد:

« ـ می دانید اینها چی اند؟

ـ پول.

ـ اشتباه می کنید اینها سند این است که شما کودنید.»۲۰

زمانی که بیماری همه گیری پرورش کرم ابریشم در اروپا را تهدید می کند هروه ژونکور برای تهیه تخم های سالم راه سوریه و مصر را در پیش می گیرد و وقتی که بیماری مصر و سوریه را هم درگیر می کند به پیشنهاد بالداابیو او راهی ژاپن در انتهای جهان می شود؛ جایی که پارچه  ابریشمی آن از ظرافت زیاد بی وزن است و مجازات خارج کردن تخم کرم ابریشم از آنجا مرگ است.

هروه ژونکور در ژاپن با مردی مرموز به اسم هاراکه ئی وارد معامله می شود و نزد او زن جوانی اروپایی را میابد و دلبسته ی او می شود.

در سفر بعد به ژاپن هروه ژونکور یادداشتی به خط ژاپنی از زن جوان دریافت می کند. او در بازگشت به فرانسه با راهنمایی بالدابیو یادداشت را برای خواندن نزد زن مشهور ژاپنی ای در پاریس می برد. یادداشت حاوی این جمله است:« برگردید یا این که خواهم مرد.»

سفر آخر هروه ژونکور به ژاپن زمانی انجام می شود که این کشور درگیر جنگ است. او موفق به دیدار زن جوان نمی شود اما چندی پس از آن در لاویه دیو نامه ای به خط ژاپنی دریافت می کند. نامه رازی بسیار مهم و اساسی را در خود دارد که یاد آور آن ضرب المثل بسیار مشهور خودمان " یار در خانه و ما گرد جهان می گشتیم" است.

ابریشم کتاب کم حجمی است که به دلیل صفحه آرایی  متناسب با فصل های خیلی کوتاه و پر تعداد آن حجیم تر از آن چه هست دیده می شود. داستان بافتی ظریف و به نظر برخی منتقدین  ساختاری موسیقی گونه دارد.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* استیلیزاسیون درمباحث نقاشی زیاد کاربرد دارد و در فارسی با چکیده نگاری معادل سازی شده است. در ادبیات شاید بشود چکیده نویسی یا گزیده نویسی را به عنوان معادل آن به کار برد.

پی نوشت: کتاب من ترجمه طاهر نوکنده و چاپ انتشارات نیلوفر است. انتشارات بهجت هم ابریشم را با ترجمه ی دل آرا قهرمان به چاپ رسانده است و بر اساس همین ترجمه یک نسخه ی صوتی از کتاب با اجرای سیما واعظ منتشر شده است.

کوه جادو


ماجرای نوشته شدن کوه جادو توسط  توماس مان بر می گردد به مدت سه هفته اقامت او در یک آسایشگاه کوهستانی در داووس سوئیس، در ارتفاعات آلپ به سال ۱۹۱۲. توماس مان که برای ملاقات همسر بیمارش به آسایشگاه رفته بود پس از چند روز اقامت در آنجا دچار زکام می شود و به اتفاق همسرش نزد دکتر معالج او می رود. دکتر پس از معاینه بیماری او را خطر ناک تشخیص می دهد و توصیه می کند برای شش ماه در آسایشگاه بستری شود. آقای نویسنده توصیه ی پزشک را نمی پذیرد و از آنجا می گریزد تا به قول خودش کوه جادو را بنویسد و در آن جوان ها را از مخاطرات چنین مکان هایی آگاه کند. دست مایه ی اولیه ی توماس مان برای نوشتن کوه جادو همان تجربه ی سه هفته ای است.

 کوه جادو به گفته ی خالق آن (در سخنرانی ای که در مقدمه ی کتاب آمده) در طرح اولیه قرار بوده داستانی کوتاه، سبک و سرگرم کننده باشد اما در حین نوشتن  به رمانی  بسیار حجیم با حدود هزار صفحه  تبدیل شده است.

نام شخصیت اصلی کوه جادو هانس کاستورپ است. کاستورپ مرد جوان و ـ به قول نویسنده ـ ساده ای است در آستانه ورود به شغل مهندسی کشتی سازی. کاستورپ که اهل و مقیم شهر پست و هموار هامبورگ است همچون توماس مان برای مدت سه هفته به عیادت یک بیمار( پسر خاله ای به اسم یوآخیم تسیمسن) به آسایشگاهی در داووس می رود و همانند او در آنجا احساس کسالت می کند. پزشک آسایشگاه به کاستورپ توصیه می کند برای مدتی در آنجا تحت مراقبت باشد. کاستورپ پیشنهاد پزشک را می پذیرد و اقامت او در آسایشگاه هفت سال به طول می انجامد.

 چطور می شود سه هفته به هفت سال تبدیل شود؟ منظورم از این پرسش هر دو معنای آن است؛ یعنی چطور می شود اقامتی اختیاری در یک آسایشگاه از سه هفته به هفت سال تبدیل شود؟ و چطور می شود از تجربه ای سه هفته ای رمانی نوشت که مدت زمان آن هفت سال است؟

 پاسخ پرسش اول را توماس مان در همان اولین صفحات داستان در خلال گفتگوی دو پسر خاله می دهد، آنجا که یوآخیم به کاستورپ می گوید سه هفته برای شما ساکنین آن پایین زمانی طولانی است، برای ما بالایی ها( در ارتفاع دو هزار متری ) تقریباَ هیچ نیست.

زمان اصلی ترین عنصر در کوه جادو است. توماس مان خود ـ در همان مقدمه ـ گفته است این اثر در هر دو مفهوم آن رمانِ زمان است: یکی تاریخی است، چرا که به یک دوران خاص، اروپای پیش از جنگ اول جهانی، می پردازد و بر بعضی جنبه های آن نقطه پایان می گذارد و دیگر آن که زمان خود موضوع آن است.

زمان چگونه می تواند موضوع یک داستان باشد؟ توماس مان در ابتدای فصل هفتم کتاب با عنوان گردش در ساحل، ابتدا این پرسش را طرح و سپس به تفصیل به آن پاسخ می دهد. او در آنجا رمان را با موسیقی مقایسه می کند(من نظیر این کار را در این پست با موضوع زمان در رمان انجام داده ام) و می گوید موسیقی و داستان در زمانی که شنیدن اولی و خواندن دومی نیازمند آنند ـ ومن آن را زمان تحقق اثر نامیده ام ـ شبیه اند، اما داستان زمان دومی هم دارد که زمان محتوای آن است و می تواند از زمین تا آسمان با زمان اول تفاوت کند:« یک قطعه ی موسیقی با نام «والس پنج دقیقه ای» پنج دقیقه طول می کشد ـ ارتباط آن با زمان همین و بس. ولی یک داستان با محتوایی به طول پنج دقیقه ممکن است به نیروی وسواسی خارق العاده در توصیف بی کم و کاست این پنج دقیقه خود هزار برابر آن به طول انجامد.»

در جمله ی اخیر مطلبی است که پاسخی است به سئوال دوم بالا و کلیدی است برای شناخت شیوه ی داستان نویسی توماس مان. در مقابل آن گروه از نویسندگانی که به داشتن قوه تخیل قوی شهرت دارند، توماس مان معروف است به این که مشاهده گری بسیار دقیق و توصیف کننده ای ـ چنان که خود گفته است فوق العاده وسواسی ـ  و بسیار توانا است.*  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

* هنری میلر که از گروه نویسندگان تخیلی و شیفته ی متافیزیک و در شهرت نویسندگی در مراتبی پایین تر از توماس مان است در مقاله ای با عنوان تاملاتی بر نویسندگی که در مجموعه ی شیطان در بهشت با ترجمه ی مشترک بهاءالدین خرمشاهی و نازی عظیما آمده می گوید: «من کارم را با جد و جهد بسیار از آزمودن سبک و تکنیک نویسندگانی که می ستودم و می پرستیدم آغاز کردم: نیچه، داستایفسکی، هامسون و حتی توماس مان که امروز او را رد می کنم، چرا که او را صنعتگری ماهر، خشت زن، کله خر یا یابویی با استعداد می دانم.»

مشخصات کتاب: کوه جادو، توماس مان، ترجمه حسن نکو روح، انتشارات نگاه .