
ریگودون آخرین کتاب از سه گانه ی شمال، قصر به قصر و همین کتاب است؛ مجموعه ای که سلین در آن به آوارگی خود، همسرش لی لی و گربه شان، بِبِر پس از فروپاشی حکومت ویشی در 1944 تا حضورش در دانمارک و حبس و تبعیدش در آنجا می پردازد. سلین ریگودون را در سالهای 1960 و 1961 نوشته و در غروب روز به اتمام رساندن آن در گذشته است.
داستان در دو زمان حال و گذشته می گذرد و هر دو در زمان با سلینی مواجهیم که به آخر خط رسیده است؛ گرچه دشوار است تصور کرد پس از «سفر به انتهای شب» که مربوط به خیلی پیش از این زمان است نیز او جز در آخر خط بوده باشد.
در زمان حال داستان که علاوه بر حدود هشتاد صفحه ی نخست در طول کتاب پراکنده است ، سلین در کشورش چهره ای منفور و مغضوب است که با انواع توهین ها و مزاحمت ها روبروست. نسل جوان که او آن را نسلی لوس و بی مزه و مطلقاً احمق می داند او را نمی شناسد و سرش گرم فیلم های آبکی خودش است و نسل قدیم یا از او بیزار است، یا می ترسد که تأییدش کند. حداکثر لطف قدیمی ها این است که به او توصیه کنند به هر طریق ممکن خودش را به چپ ها وصل کند تا بلکه گناهان پیشینش بخشیده یا نادیده گرفته شود. سلین که مدل خودش پیشنهاد اخیر را جدی گرفته یادش می آید که سفر به انتهای شب پیش از جنگ و در زمان استالین به روسی ترجمه و در شوروی وقت منتشر شده است. او که پس از جنگ تمام اموال و دارایی ها از جمله نسخ ترجمه ی آثارش به غارت رفته به هر دری می زند تا یک نسخه از آن ترجمه ی را به دست بیاورد و در این راه تا آنجا پیش می رود که درخواستش را برای آندره گرومیکو وزیر خارجه ی وقت شوروی می فرستد اما از هیچ کدام از اقداماتش طرفی نمی بندد.
در زمان گذشته چنان که گفته شد او ، همسرش و گربه شان ( و تا نیمه های داستان دوستشان، لاویگ) در زیر حملات شدید هوایی در صددند تا هر طور که شده آلمانِ واپسین روزهای جنگ را پشت سر بگذارند و خود را به دانمارک برسانند که سلین پیش از جنگ در آنجا مبالغی را در یکی از بانک ها پس انداز کرده است. آنان با ژنده پاره های بر تن و شکم گرسنه در زیر بمباران شدید نیروی هوایی بریتانیا دائما در حال عوض کردن قطارند. سلین که در اثر دیگرش، معرکه، نشان داده بود استاد توصیف صحنه های بمباران است در جایی از ریگودون و در اثنای یکی از بمباران ها پاره آجری به سرش اصابت می کند. این حادثه مشاعر او را مختل می کند و امکانی بی نظیر در اختیارش می گذرد تا برخی از به یادماندنی ترین توصیفاتش از ویرانی های بمباران ها یی را بنویسد که ابعاد وحشتناک و آثار غیر قابل تصورش می تواند دستمایه ی خلق سوررئالیستی ترین تابلوهای نقاشی قرار بگیرد.
طنز سیاه سلین پس از حادثه ی پاره آجر، به طنزی هوش ربا تبدیل می شود و حضور تعداد زیادی کودک عقب مانده که قادر به سخن گفتن نیستند و مسئولیت نگهداری از آن ها به گردن او و همسرش می افتد، آن را به اوجی بی نظیر می رساند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: ریگودون، لویی فردینان سلین، ترجمه ی افتخار نبوی نژاد، انتشارات فرهنگ جاوید.

شخصیت اصلی و راوی داستان مرد معلّمی در آستانه ی بازنشستگی است به اسم دِل پارسونز؛ متولد آمریکا و تبعه ی کانادا که ماجرای حدود شش هفته از زندگی خود در سن پانزده سالگی اش را روایت می کند؛ شش هفته ای که زندگی او و خانواده اش را زیر و رو کرده است. خانواده ی پارسونز شامل پدری است با سابقه ی خدمت در نیروی هوایی آمریکا که با درجه ی کاپیتانی خود را پیش از موعد باز نشسته کرده، مادر معلّمی با ریشه های یهودی و علاقه مند به نویسندگی و شاعری، راوی، و خواهر دوقلویش برنر که شش دقیقه پیش از او به دنیا آمده امّا به دلیل تفاوت زمان و روند بلوغ بین دختران و پسران، سالها از او بزرگتر به نظر می رسد. در حالی که علایق دِل به زنبورداری، یادگیری شطرنج و رفتن به کالج محدود می شود، برنر علایق پیچیده ای دارد و نقشه ی فرار از خانه را در سر می پروراند.
زمان داستان به جز بخش کوتاه پایانی، سال 1960، مکان آن آمریکا و کانادا و درون مایه ی آن ، موضوع مورد علاقه ی خاص نویسنده؛ بحران خانوادگی و گذر از نوجوانی است.
داستان شروعی بسیار کنجکاوی برانگیزدارد که اثرش تا پایان در ذهن خواننده باقی می ماند: «بگذارید قبل از هر چیز از ماجرای دزدی پدر و مادرم برایتان بگویم. داستان قتل ها را که پس از آن اتفاق افتاد بعداً تعریف خواهم کرد.»
مناسبات پدر و مادر راوی به خصوص از سوی مادر که امیدهای بزررگتری برای آینده ی خود داشته، چندان گرم و صمیمانه نیست. زندگی خانواده ی پارسونز به دلیل خدمت پدر در پایگاه های مختلف هوایی در شهرها و شهرک های مختلف گذشته است. در زمان شروع داستان آنان در شهرکی کوچک ساکن اند و به دلیل خلق و خوی مادر، دوستی و معاشرتی با همسایگان ندارند. پدر که آدمی شوخ طبع و آسان گیر است پس از خروج از نیروی هوایی مشاغل مختلفی را امتحان می کند که در هیچیک موفق نیست و در نهایت وارد کاری می شود به ظاهر ساده اما در واقع خطر ناک که پس از شکست در آن راه پس و پیش را بر خود بسته می بیند و ناچار تصمیم به سرقت بانک با همدستی همسرش می گیرد. در ماجراهای پس از سرقت، دِل با برنامه ریزی مادرش جهت اجتناب از اقامت اجباری در مراکز کودکان بی سرپرست سر از کانادا در می آورد و خواهرش که پیش از این نیز به فکر فرار از خانه بود به شهری دیگر در آمریکا می گریزد.
از جالب ترین اشخاص داستان مرد سرخپوستی شکارچی و راهنمای شکار است که دِل در کانادا به او سپرده می شود و مدتی را در دل طبیعت استان ساسکاچوان به عنوان دستیار در کنار او به سر می برد.
کانادا به رغم مدت زمان کوتاه داستان اصلی آن رمانِ حجیمی حدود پانصد صفحه ای است. از تقسیم شماره ی صفحات کتاب بر زمان حدود شش هفته ای آن روشن می شود که داستان ریتمی کند دارد. با این وجود کانادا به هیچ وجه داستانی کشدار و خسته کننده نیست. طولانی شدن و تفصیل ماجراهای داستان دو دلیل عمده دارد؛ نخست راوی نامطمئن آن، که نه تنها از پشت پرده ی ماجراها بی اطلاع است بلکه به دلیل سن کم خود در زمان وقوع ماجراها از تجربه ی کافی برای بسط و تعمیم اتفاقات و نتیجه گیری از آنها ناتوان است و از این رو برای فهم چرایی بلای مهیبی که بر سرش آوار شده ناگزیر به طور مکرر به شواهد پراکنده ی گذشته رجوع می کند. و دوّم؛ او در حین روایت علاوه بر تلاش برای باز آفرینی هرچه دقیق تر گذشته، همزمان مشغول تفکر و معنایابی در آن خصوص نیز هست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: کانادا، ریچارد فورد، ترجمه ی آرش خوش صفا، انتشارات روزگار.
پی نوشت : ترجمه ی حاضر نیازمند بازنگری و ویرایش جدی است.

اطلس ابر رمانی متفاوت و تحسین برانگیز است از نویسنده ی معاصر انگلیسی، دیوید میچل.
از جمله تفاوت های جالب توجه این رمان نسبتاً حجیم این است که فاقد شخصیت اصلی به معنی معمول آن است؛ دارای هیچ یک از سه وحدت ارسطویی(زمان، مکان و موضوع) نیست؛ درچند ژانر نوشته شده که از آن جمله اند: واقع گرایانه، اجتماعی، علمی ـ تخیلی از نوع پادآرمانشهری(دیستو پیایی) و کاراگاهی یا معمایی، و ساختار روایی و زمان بندی خاصی دارد که از بارزترین ویژگی های آن است.
اطلس ابر شامل شش روایت جداگانه در یازده فصل است. فصل های هفتم تا یازدهم به ترتیبی که خواهد آمد، ادامه ی فصل های اول تا پنجم هستند و در این بین فصل ششم که بی جهت در میانه ی داستان قرار نگرفته، فصلی یگانه و کلیدی است.
اسم داستان برگرفته از قطعه ای موسیقی، ساخته ی شخصیت اصلی فصل های دوم و دهم، رابرت فروبیشتر است که ساختار آن کلید فهم ساختار روایی داستان است. فروبیشتر موسیقی دان جوان انگلیسی است که به دلیل بدهی ناشی از قمار به بلژیک می گریزد و آنجا نزد موسیقی دانی بسیار مشهور مشغول کار می شود. قالب فصل های یادشده نامه نگارانه است و کل روایت هر دو فصل نامه هایی یک سویه ی فروبیشر به دوستش سیکس اسمیت است که از اشخاص محوری فصل سوم است. قطعه ی ساخته ی فروبیشتر که او مطمئن نیست به عنوان اثری انقلابی در یادها باقی خواهد ماند یا نوعی جنگولک بازی قلمداد خواهد شد، یک« شش نوازی» بدیع برای پیانو، کلارینت، ویلن سل، فلوت، ابوا و ویلن است که هریک در زبانِ کلید و گام و رنگ خود نواخته می شوند. در قسمت اول هر تک نوازی با تک نوازی بعدی قطع می شود و در قسمت دوم هر مداخله به صورت عکس تکرار می شود. ساختار روایی داستان عینأ با ساختار قطعه ی یادشده مطابقت دارد؛ روایت ها ی شش گانه ی داستان هر یک راوی، قالب، لحن و سبک خاص خود را دارد؛ هر روایت روایت پیش از خود را قطع می کند؛ روایت مرکزی داستان روایت ششم است و تکرارها ی بعد از ششمین روایت به ترتیبِ قرینه یا معکوس با زمان بندی زیر است:
فصل یک: «روزنوشته های آدام اِوینگ از اوقیانوس آرام جنوبی» ـ گذشته ی خیلی دور، حدود نیمه ی قرن نوزدهم.
فصل دو: «نامه های زیدلگم» ـ گذشته ی دور، اوایل دهه ی سی قرن بیستم.
فصل سه: « نیمه عمرها» ـ گذشته نزدیک، دهه هفتاد قرن بیستم .
فصل چهار: « مصائب شوم تیموتی کاوندیش» ـ گذشته ی خیلی نزدیک، اوایل قرن بیست و یکم است.
فصل پنج:« اوریسون ِ سانمی ـ 451»ـ آینده، حدود اوایل قرن22.
فصل شش: « گذر گاه سلوشا و باقی اتفاقات» ـ آینده ی خیلی دور.
ادامه ی داستان چنان که گفته شد پنج فصل است که روایت آنها ادامه ی فصل های اول تا پنجم و به ترتیب قرینه است یعنی فصل هفتم ادامه ی پنجم؛ هشتم، ادامه ی چهارم و به همین ترتیب تا یازدهم است که ادامه ی فصل نخست است و این بدان معناست که اطلس ابرها از نظر زمانی داستانی مداربسته است که در انتها به ابتدا باز می گردد.
میچل چه در مورد تاریخ و انسان قائل به دور و تکرار است. در مورد تاریخ: « باورهایی که توسط معلمه های سرخانه، مدارس و حکومت ها در سرت فرو کرده اند را بیرون بریز. تا حقایق محو ناشدنی وجودت را بیابی. روم باز هم دچار زوال و سقوط خواهد شد، کورتس باری دیگر تنوشتیتلان را به خاک و خون خواهد کشاند و در آینده باز هم اوینگ(شخصیت اصلی فصول اول و آخر) سوار کشتی می شود...» و در مورد انسان*:« زمان نمی تواند به این چرخه نفوذ کند. ما آن قدرها مرده نمی مانیم. به محض آن که لوگرم مرا رها کند، تولد بعدی ام صورت می گیرد و قلبم به ضربان می افتد. سیزده سال بعد دوباره همدیگر را گرشام خواهیم دید، ده سال بعد از آن من به این اتاق برخواهم گشت، همین تفنگ را در دست خواهم گرفت، همین نامه را خواهم نوشت و قاطعیت تصمیمم هم به بی عیب و نقصی شش نوازی ام خواهد بود...»
موضوع محوری داستان اسارت انسان چه در شکل بدوی بردگی و چه به شیوه ی مدرن آن است. در زمان فصل نخست (نیمه ی قرن نوزده) هنوز برده داری در آمریکا لغو نشده است. در این فصل ریشه های برداری تا روزگار انسان های بدوی پی گرفته می شود. قالب این فصل یادداشت نگاری روزانه و شخصیت اصلی آن مرد میانسالی آمریکایی است به اسم آدام اِوینگ. اوینگ محضر دار است و برای انجام کاری وصیت نامه ای از کالیفرنیا که در اوج تب طلاست به استرالیا سفر کرده است. در بازگشت از مأموریت، کشتی که اروینگ با آن عازم است دچار مشکلی می شود و آنان ناگزیر تا انجام تعمیرات لازم در جزیره ای از مجمع الجزایر چاتامِ نیوزلند(در داستان چتهم) لنگر می اندازد. آدام مردی سلیم النفس و آزادمنش است. او در مدت اقامت در جزیره با داستان مائوری های مهاجر به جزیره آشنا می شود. مائوری ها که همانند دیگر مردمان پولینزیایی تا قرن شانزدهم و هجوم استعمارگران غربی در دوره ی پارینه سنگی می زیستند چند نسل قبل از زمان این فصل به شکلی گسترده به چاتام هجوم می آورند و در آنجا مردمان بومی صلح طلب جزایر را می کشند و به اسارت می گیرند و نظریات نژادی خود را اشاعه می دهند که بر آن اساس آنان قوم برترند و حضور ایشان در جزیره به خیلی قدیم تر از زمان واقعی آن باز می گردد.**
فصل پنجم و دهم، «اوریسونِ سانمی ـ 451» فصلی پیشگویانه و چنان که گفته شد مربوط به آینده ای در حدود اوایل قرن بیست و دو است. اوریسونِ مذکور در اسم فصل، نوعی موبایل پیشرفته ی تخم مرغی شکل است و سانمی شخصیت اصلی دوست داشتنی این فصل است. در زمان این دو فصل، گونه ای برده داری مدرن شکل گرفته که دو نمود متفاوت دارد. گونه ی آشکار تر بردگی مربوط به آدم ـ ربات هایی است که از طریق دستکاری ژنتیکی و شبیه سازی( به شکلی که یادآور «دنیای قشنگ نو» اثر آلدوس هاکسلی است) برای کارهایی ویژه خلق شده اند. برای مثال گونه ای با پوست مقاوم در برابر شعله ی آتش، برای شغل آتش نشانی، و گونه ای دیگر با عضلات بسیار قوی برای کار در معادن. سانمی، گونه ای مؤنث است که برای کار در یک رستوران زنجیره ای ژن ریزی شده است.
امّا نوع کمتر آشکار برده داری، فرایندی است که از چند قرن قبل آغاز شده و به قول هربرت مارکوزه، انسان معاصر را تبدیل به« چیزی» کرده که« چیزهای دیگر» را مصرف می کند. در زمان سانمی دموکراسی یا مردم سالاری جای خود را به «کورپو کراسی» به معنی شرکت سالاری داده است. چنان که از این اسم پیداست در زمان سانمی دولت ها جای خود را به شرکت های غول آسای انحصاری داده اند و به تبع آن انسان ها به جای «شهروند» تبدیل به «مشتری» شده اند. در این فصل ها با توجه به انحصاری بودن تولید، اسم های خاص کالاها تبدیل به اسم عام شده اند. برای مثال به فیلم می گویند دیزنی و دوربین، نیکون؛ تلویزیون، سونی؛ سیگار، مارلبرو؛ ماشین، فورد و موبایل اوریسون نامیده می شود. در آینده ی داستان انسان های نوع ما که از آنها به عنوان نژاده یاد می شود مصرف کنندگانی اند که در بخش های کوچکی از زمین با مرکزیت سئول زندگی می کنند، چرا که بقیه ی کره ی زمین به دلیل انواع خرابکاری های بشر غیر قابل سکونت شده و بسیاری از آدم ها از بین رفته اند. توصیف سانمی از روزگار ما تفاوت دو دنیای حال و آینده را به خوبی نشان می دهد:« آن روزها(یعنی زمان ما) انسان ها با بالارفتن سن شان خمیده و زشت می شدند: هیچ داروی ترمیمی در کار نبوده. نژاده های مسن در زندان های مخصوص سالمندان منتظر مرگ می شدند: نه حیات ثابتی در کار بوده و نه اوتانازیومی. دلارها( که در زمان سانمی تنها پول رایج است) به شکل تکه های کوچک کاغذ دست به دست می گشته اند و تنها مصنوعات موجود، احشامی رنجور و نزار بوده. گرچه شرکت سالاری در حال ظهور بوده و طبقه ی اجتماعی افراد بر اساس میزان دلار و به طرزی عجیب ، میزان ملانین پوست شان تعیین می شده.»
سانمی از وقتی به خاطر می آورد به همراه هم نوعان خود در زیر یک سرپوش عظیم شیشه ای پیشخدمت رستورانی به اسم عمومی پاپا سانگ است. سانمی و دیگر پیشخدمت ها حق خروج از سرپوش را ندارند. خروج از آنجا به منزله ی شورشی جنایت کارانه تلقی می شود که مجازات آن مرگ است. پیشخدمت ها که به گونه ای ژن ریزی شده اند که بیست ساعت در شبانه روز کار کنند، انرژی خود را از نوشیدنی می گیرند که به آن سوپ می گویند. آن ها با افزایش سنوات کاری خود ستاره هایی دریافت می کنند و در نهایت با دریافت دوازده ستاره بازنشسته می شوند و فرض بر این است که برای گذراندن بازنشستگی توسط پاپا سانگ به جزیره ای بهشت گونه اعزام می شوند؛ فرضی که در جریان داستان واقعیتی هولناک عدم صحت آن را به سانمی اثبات می کند. سانمی که شاهد شورش یکی از هم نوعان خود است اندک اندک شروع به تغییر می کند و به طریقی از زیر سرپوش خارج می شود و پا به دنیای نژاده ها می گذارد. او در پایان طغیان اتحادیه ای که دشمن اصلی شرکت سالاری معرفی می شود دستگیر می شود و فصل های او در قالب مصاحبه ای است که یک مأمور بایگان پیش از اجرای حکم با او انجام می دهد. مصاحبه ی سانمی بر روی اوریسونی ضبط می شود که از فصل ششم یعنی نقطه ی اوج داستان سر در می آورد.
از اینشتین نقل شده که گفته است نمی داند جنگ جهانی سوم چگونه جنگی خواهد بود، امّا یقین دارد که در جنگ جهانی چهارم انسان ها با چوب و چماق به جان هم خواهند افتاد. در فصل ششم پیش بینی اینشتین به وقوع پیوسته است. اکثر اعقاب مردمان نسل سانمی از بین رفته اند و بازماندگان اندک انسان ها عمدتأ در هاوایی و به شکل قبیله ای زندگی می کنند.
شخصیت اصلی و راوی فصل ششم مرد جوانی به اسم زاکری است. قبیله ی زاکری از طریق دامداری و کشاورزی روزگار می گذراند و دائمأ نگران هجوم قبیله ی مهاجم کوناها است. زاکری بزچران است و کونا ها در کودکی در ماجرای که او خود شاهدش بوده پدرش را به قتل رسانده و برادرش را به اسارت گرفته اند. تنها تماس قبیله ی ذاکری و قبایل همجوار با دنیای خارج، از طریق کشتی بزرگی است که به فواصلی معین از مبدأی ناشناخته برای انجام معاملاتی به شکل تهاتری به هاوایی می آید. سرنشینان کشتی در یکی از سفرهای خود به هاوایی پیشنهاد می دهند تا زنی از ایشان به اسم مرونیم مدتی را در میان قبیله ی زاکری بگذراند. مردمان جزیره به شکلی مبهم می دانند که از اسلاف آدمیان متمدنی اند که نابود شده اند. آنان به رغم مهمان نوازی ذاتی شان نگران پذیرفتن مرونیم هستند و او را به خانواده ی زاکری حواله می دهند. زاکری به مرونیم مشکوک است و فکر می کند سرنشینان کشتی قصد شناسایی وضعیت هاوایی و تصرف آن را دارند.
رابطه ی زاکری با مرونیم رابطه ای پر فراز و فرود است. او در تجسسی که در وسایل مرونیم می کند اوریسونِ سانمی را می یابد بدون آن که بداند چیست و تصویری سه بعدی از سانمی را می بیند بدون آن که بداند مربوط به خدای مورد پرستش قبیله ی اوست. قالب فصل شسم قصه گویی زاکری برای بچّه هاست. در پایان این فصل پر ماجرا و شگفت انگیز، اوریسونِ تخم مرغی به پسر زاکری به ارث رسیده است:« همون جور که بابا تعریف می کرد اگه اون تخم مرغو تو دستات گرم کنی، شبح یه دختر قشنگ ظاهر می شه و به زبون پیشینیان حرف می زنه که هیشکی از کسایی که حالا زنده ست معنی حرفاشو نمی فهمه، نه. این نبوغی نیست که بشه ازش استفاده ای کرد، چون نه کوناهای بحر پیما رو می کشه و نه شکم های خالی رو پر می کنه، اما بعضی شبا قوم و خویشا و برادرام شبح دختر رو بیدار می کنن و سو سو زدنش رو تماشا می کنن. اون قشنگه و کوچیکترا رو شگفت زده می کنه.
چند لحظه بشینو
دستاتو نیگه دار. ببین.»
اشخاص اصلی بقیه ی فصل ها که و ارتباط آنها با اشخاص فصول یادشده از این قرارند:
فصل های سوم و نهم: زن خبرنگار جوانی به اسم لوئیزا ری که در گیر ماجرای دانشمندی می شود که دوست طرف نامه نگاری شخصیت اصلی فصل های دوم و نهم است.
فصل های چهارم و هشتم: مرد ناشر مسنی به اسم تیموتی کاوندیش که به شکلی تصادفی داستان لوئیزا ری را میابد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: اطلس ابر، دیوید میچل، ترجمه ی علی منصوری، نشر روزگار.
* تأثیر دریای حاصلخیزی، اثر یوکیو می شیما بر اطلس ابر آشکار است و همانند آن داستان در اینجا هم اشخاصی به فواصل چند نسل داریم که خال یا ماه گرفتگی به شکلی مشخص بر بدن خود دارند.
** دانشمند برجسته ی معاصر، جرد دایموند مطالعات گسترده ای در خصوص مردمان پولینزی انجام داده که حاصل آن در دو اثر ارزشمند او، «اسلحه، میکروب، فولاد» و «دنیا تا دیروز» است که هر دو به فارسی ترجمه شده اند.
پی نوشت: ترجمه ی حاضر اطلس ابر به رغم آن که به چاپ هفتم رسیده دارای اشتباهات متعدد از انواع مختلف است. در صورتی که ناشر یا مترجم محترم مایل باشند نسخه ی خودم که آن را تا حدود زیادی غلط گیری کرده ام در اختیار ایشان قرار خواهم داد و در هر حال توصیه می کنم کتاب برای چاپ های بعد به شکل حرفه ای ویراستاری شود.

رمان کوتاه بازنده از آثار شاخص نویسنده ی جنجالی اتریشی، توماس برنهارد است که آثارش را در زمره ی برترین دست آوردهای قرن بیستم و خودش را به عنوان یکی از برجسته ترین نویسندگان آلمانی زبان پس از جنگ دوم جهانی می شناسند.
برنهارد به ویژه مشهور است که داستان هایش را بدون هرگونه بخش بندی به صورت یک تکه و تنها در یک پاراگراف می نویسد. بازنده نیز به جز چند سطر نخست، بیش از صد و بیست صفحه تک گویی درونی یک تکه و پرتکرارِ راوی شخصیتی بدون نام، در یک پاراگراف است.
شخصیت اصلی بازنده مردی است به اسم ورتهایمر. داستان علاوه بر او و راوی شخصیت دیگری هم دارد که شخصی واقعی است و بر اساس داستان نبوغش بر تمام زندگی ورتهایمر و راوی سایه می اندازد. او نوازنده ی برجسته ی پیانو، گلن گولد است که به نظر می رسد در نظر برنهارد مصداق بالاترین سطح، و کمال مطلق در هنر است. در شروع داستان گلن گولد در سن پنجاه و یک سالگی(در واقعیت در پنجاه سالگی) پشت پیانو سکته کرده و درگذشته و اندکی بعد ورتهایمر به زندگی خود خاتمه داده است.
زمان روایت پس از مرگ گلن گولد و ورتهایمر و زمان داستان سی و چند سال به شکلی غیر خطی (از نوع رفت و برگشتی) و مداربسته است که در انتها به ابتدا باز می گردد.
در شروع داستان گلن گولد که اصلاً کانادایی است در جوانی برای گذراندن دوره ای به اتریش و به هنرستان موسیقی می آید که ورتهایمر و راوی در آنجا تحت نظر یکی از برجسته ترین اساتید پیانو مشغول تحصیل اند. او از همان ابتدا چنان قدرت شگرفی در نواختن آثار باخ(واریاسیون های گلدبرگ) با پیانو نشان می دهد که راوی و ورتهایمر را که از قضا هر دو افرادی با استعدادند از امکان دسترسی به چنان سطحی از مهارت ناامید و نتیجتاً از ادامه ی تحصیل موسیقی منصرف می کند. پس از آن ورتهایمر به دنبال علوم انسانی می رود و راوی فلسفه را بر می گزیند. بازنده لقبی است که گلن گولد در همان اوایل آشنایی به ورتهایمرر می دهد و یکی از وسواس های فکری راوی این است که آیا دادن همین لقب، در تبدیل شدن ورتهایمر به یک بازنده مؤثر نبوده است؟
هر سه شخص محوری داستان متعلق به خانواده هایی ثروتمندند و مرفه ترین ایشان ورتهایمر است که از قضا ناراضی ترین آنان هم هست. «او از پدر، مادر و خواهرش نفرت داشت و آنها را به دلیل بدبختی هایش ملامت می کرد... پیوسته به یادشان می آورد که آنها او را درون این ماشین هولناک هستی قی کرده بودند تا همچون یک تفاله لت و پار شده از اعماق آن به بیرون فواره کند.»
ورتهایمر پس از مرگ پدر و مادرش به نوعی خواهر خود را به اسارت می گیرد و وقتی او بالاخره تصمیم می گیرد یوغ برادر را با ازدواج از گردن باز کند در اندوهی عمیق غرق می شود.
داستان در واقع جستجوی راوی در گذشته ی ورتهامیر و از آن رهگذر گذشته ی خویش است. او که می داند دوستش سالیان سال خاطرات و تأملات خود را یادداشت می کرده، پس از شرکت در مراسم تشییع او به شهر محل اقامتش می آید و نا امیدانه سعی می کند به یادداشت های او که حجمش را هزاران صفحه تخمین می زند دست پیدا کند.
گفته شد که بازنده روایتی پر تکرار است. بارزترین تکرار در داستان مربوط به استفاده ی چند صد باره ی راوی از عبارت« می اندیشم» است. این عبارت اثر روایی خاص خود را دارد که ضمن ایجاد احساس عدم قطعیت و یاد آوری این نکته به خواننده که اندیشه های راوی، اندیشه های کنونی و نه گذشته ی اوست، هر بار داستان را از سطح زمان رخ دادهای آن به سطح زمان روایت(یا زمان حال) باز می گرداند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: بازنده، توماس برنهارد، ترجمه ی عبداله جمنی، انتشارات نوای مکتوب.
پی نوشت: مشهور است که برنهارد فردی منزوی و چنان هموطن ستیز بود که وصیت کرد آثارش پس از مرگ در اتریش چاپ نشود. ضدیت او با کشورش در این داستا ن نمودی بارز دارد.

هیچ چیز تصادفی نیست مجموعه ی صدو هشتاد و نه داستان کوتاه و خیلی کوتاه است از نویسنده، مجری تلویزیون، منتقد ادبی و روزنامه نگار آلمانی، الکه هایدن رایش.
داستان های مجموعه زندگی نامه ای و به تعبیری از جنس زندگی اند و در زبان اصلی به ترتیب حروف الفبا تنظیم شده اند، به جز دو استثنا که اولین و آخرین آنها است. اسم اولین داستان پرنده، بخور است. در این داستان که بی علت در اول کتاب نیامده، نویسنده قصه ی مادر بزرگ سخت گیر و سخت کوش خود را تعریف می کند که تنها جمله ی «پرنده، بخور یا بمیر!» از او در خاطره ها باقی مانده است. او این جمله را به پرنده ای بیمار و نحیف گفته است، چرا که کار دشوار مزرعه به وی این فرصت و امکان را نمی داده تا از موجودی شکننده و بیمار مراقبت کند. راوی در ادمه از مادرش، پائولا می گوید که اهل دور ریختن گذشته است. او که به شکلی افراطی معتقد است تنها باید به آینده نظر داشت، سازی را که خواهر مرحومش برای او به ارث گذاشته بود دور می اندازد چرا که نواختنش را نمی داند. پائولا در کودکیِ راوی هیچ یک از کار دستی های او را نگه نمی دارد و هنگامی که او در سیزده سالگی از تعطیلات به خانه برمی گردد هیچ کدام از اسباب بازی ها و کتاب های کودکانه اش را نمیابد چرا که مادر معتقد است او دیگر بزرگ شده و فرصتی برای لوس بازی های کودکانه نخواهد داشت. نویسنده امّا گویی همچون مارسل پروست معتقد است ما انسان ها چیزی نیستیم جز حاصل جمع خاطراتمان؛ زمان حال ما حاصل جمع گذشته مان است و فقط مالک آن چیزی هستیم که به یادش می آوریم، نه آن چه از یاد برده ایم. او درست به عکس پائولا همه چیز را جمع می کند؛ عکس ها، نقاشی ها، نامه ها، یادگاری ها، یادبودها، و همین خرده ریزهاست که دست مایه او در نوشتن داستان های مجموعه اند که به قول منتقدی، اعلامیه ای شگفت انگیز است در باره ی عشق به زندگی با تمام تراژدی ها و زیبایی های آن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: هیچ چیز تصادفی نیست، الکه هایدن رایش، ترجمه ی پریسا قندهاری، نشر ثالث.