
چقدر دیر بود چقدر دیر، رمان کافکایی غیر متعارف و بحث برانگیزی است از نویسنده ی اسکاتلندی، جیمز کلمن که جایزه ی بوکر سال 1944 را به خود اختصاص داده است.
شخصیت اصلی داستان مرد میانسالی است به اسم سامی. در شروع داستان او در یک باغچه از خواب بیدار می شود بدون این که به یاد بیاورد چطور از آنجا سر درآورده است. او همین که می تواند روی پاهایش بایستد در خیابان با چند پلیس درگیر و دستگیر می شود. در بازداشتگاه پلیس او بینایی خود را به طرزی ناگهانی از دست می دهد اما همانند گرگوار سامسا (شخصیت اصلی مسخ کافکا ) که بعد از تبدیل شدن به سوسک نگران این بود که چطور خودش را به موقع محل کارش برساند، سامی هم که شاید تشابه اسمش با سامسا اتفاقی نباشد، بدون این که هیچ مسئله ای با کوری خود داشته باشد تنها در این فکر است که بدون بینایی چطور راهش خود را به محل سکونتش پیدا کند.
چنین وضعیتی به قدر کافی غیر عادی هست، اما این همه ی ماجرای چقدر دیر بود... نیست. این داستان به لحاظ سبک، ساختار و زبان هم ویژگی هایی دارد که در جمع آن را به اثری سخت خوان و غیر معمول تبدیل کرده است:
1. شیوه ی روایت داستان ترکیبی است از تک گویی درونی و روایت دانای کل که بدون فاصله گذاری از پی یکدیگر می آیند و گاه تشخیصشان از یکدیگر به خصوص در شروع بخش ها آسان نیست.
2. سامی به عنوان راوی اصلی جز در چند صفحه ی اول در تمام طول داستان نابیناست و این چیزی نیست که ما به عنوان خواننده به آن عادت داشته باشیم.
3. زبان سامی (چنان که در داستان های جریان سیال ذهن معمول است) در مرحله ی پیش از گفتار و طبعاً فاقد عقلانیت و نظم و ترتیب زبان گفتاری است.
4. باز هم مطابق معمول داستان نویسی جریان سیال ذهن روایت سامی در اکثر موارد فاقد مخاطب مشخصی در خارج از ذهن اوست.
5. سامی عاشق ترانه است و برخی عواطف خود را با تکه پاره هایی از ترانه هایی بیان می کند که درک جایگاه آنها در منظومه ی فکری او حد اقل برای خواننده ی بی اطلاع از آنها تقریباً ناممکن است.
6. مدت زمان داستان به رغم حجم حدود چهارصد و پنجاه صفحه ای آن چند روز بیشتر نیست و مهمترین اتفاقات آن هم با معیار های معمول داستان نویسی اتفاقات مهمی نیستند. به عنوان نمونه یکی از اتفاقات عمده ی داستان این است که سامی دسته ی یک جارو را به کمک یکی از همسایگان رنگ سفید می زند و از آن به عنوان عصای نابینایان استفاده می کند.
7. فضای حاکم بر داستان فضایی کافکایی و گیج کننده است که آدم بینا هم در آن راه خود را گم می کند چه رسد به فردی نابینا آن هم از نوع تازه نابینا شده. سامی در تلاش برای بدست آوردن مستمری نابینایی با بوروکراسی مواجه می شود که دست کمی از بروکراسی که شخصیت اصلی بی گناه داستان محاکمه را به کام مرگ کشاند ندارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: چقدر دیر بود چقدر دیر، جیمز کلمن، ترجمه ی زهره مهرنیا، انتشارات نیماژ.

زن چپ دست داستان بلند تأمل برانگیزی است از پتر هانتکه.
شخصیت اصلی داستان زن متاهل جوانی دارای یک فرزند پسر است. همسرِ زن، مدیر شرکتی است که به جهت بازاریابی به سفر می رود. در شروع داستان بناست مرد از سفر فنلاند به کشورش، اتریش باز گردد. زن به پیشواز مرد می رود و آنها تصمیم می گیرند شب را در یک هتل بگذرانند. روز بعد در حالی که مرد از زندگی مشترکشان راضی است، زن بی مقدمه می گوید به او الهام شده که مرد تنهایش خواهد گذاشت و بنابر این از او می خواهد که تنهایش بگذارد. مرد بدون آن که چندان مقاومتی از خود نشان دهد پیشنهاد را می پذیرد و خانه را ترک می کند.
در واقع درون مایه ی اصلی زن چپ دست تنهایی و بیگانگی است. تفاوتی نمی کند که نسبت افراد با یکدیگر چیست. زن و شوهر، مادر و فرزند، معلم و شاگرد، رئیس و مرئوس و حتی عاشق و معشوق. آنها در هر حال تنها هستند و تنهایی شان از نوعی است که گویی هرکس پیرامون خود دیواری دارد و ارتباطش با دیگران حد اکثر در حد همجواری است. آنها نه همدیگر را می فهمند و نه تلاشی می کنند تا بفهمند. در شروع داستان پسر انشایش را با موضوع «چطور می تونم زندگی زیباتری مجسم کنم» را برای مادرش می خواند. پسر آرزو دارد در جزیره ای زندگی کند، از دوستانش چهار نفر بیشتر باقی نمانند و آدم ها و چیزهای ناشناس ناپدید شوند. اشخاص داستان حتی وقتی تنها نیستند دچار ترس از تنهایی اند و برای غلبه بر این ترس به استقبال آن می روند. تنها زن(ماریان) نیست که با در نظر گرفتن احتمال تنها شدن در آینده تصمیم می گیرد از هم اکنون تنها شود. رئیس سابق او نیز چنین کرده است. او که روابط خوبی با معشوقه ی زیبای جوان تر از خودش داشته از آنجایی که احتمال داده معشوقه ی مذکور روزی او را ترک کند تا به مرد جوان تری بپیوندد او را با خشونت از خود رانده است.
زن چپ دست داستان جذابی مینیمال با روایتی سرد و خنثی و پایانی تأثیرگذار و نمایش نامه ای است که می تواند شروع خوبی برای آشنایی با پیتر هانتکه و دنیای خاص داستانی او باشد. این داستان نسخه ای سینمایی باهمین نام به کارگردانی خود نویسنده و تهیه کنندگی ویم وندرس دارد که در جشنواره ی کن 1978 به نمایش در آمده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: زن چپ دست، پیتر هانتکه، ترجمه ی فرخ معینی، انتشارات فرهنگ جاوید.

بازی رومیزی با مهره های سفید و سیاه در ژاپن مرسوم است که احتمال می دهند یکی از قدیمی ترین بازی های نوع خود در جهان باشد. اسم بازی گو است و مثل بسیاری چیزهای دیگر از چین به ژاپن رسیده است. این بازی که بر صفحه ای شطرنجی با نوزده سطر و ستون بازی می شود در روند تکامل خود در ژاپن به درجه ی الوهی رسیده و متخصصین آن در نُه رتبه دسته بندی می شوند. بالاترین رتبه متعلق به کسی است که همه ی رقبای معاصر خود را برده باشد. لقب این فرد «میجین» است که در ترجمه ی انگلیسی به استاد بازی گو برگردانده شده است.
یاسوناری کاواباتا نویسنده ی مطرح و محبوب ژاپنی داستانی دارد به نام استاد که برگرفته از گزارش آخرین بازی استاد شوسایی، اَبَر قهرمان بازی گو است. گزارش را خود کاواباتا برای روزنامه ای تهیه کرده که حامی مالی مسابقه بوده است. داستان مصوّر به آرایش مهره ها در مراحل مختلف بازی و مزین به تفسیرهای جذاب و گاه هیجان انگیز کاواباتا از حرکت ها و موقعیت مهره هاست که برای فردی آشنا به بازی لطفی مضاعف دارد.
بازی در چهارده جلسه انجام می شود و با وقفه ای سه ماهه که علتش بیماری قلبی استاد بوده بیش از شش ماه به طول می انجامد. برخی قوانین حاکم بر بازی از جمله مجموع مدت زمان مجاز هر بازیکن برای انجام حرکت ها، به دلیل استثنایی بودن آن خاص بوده و تمامی مراحل بازی تحت نظارت تیمی حرفه ای انجام می شود.
استاد که آخرین نماینده ی شیوه ی اصیل بازی گو است به نسبت حریف جوان و مدعی خود بسیار سریع تر بازی می کند و برخلاف او در فاصله ی دو بازی متوالی به بازی ها و سرگرمی های دیگر مشغول می شود.
تفاوت استاد و رقیبش به این موارد محدود نمی شود. کاواباتا که به گواه اکثر آثارش حسی نوستالژیک نسبت به سنن رنگ باخته یا از بین رفته ی فرهنگی کشورش در دوره ی مدرن دارد، این دو را فراتر از دو حریف یک بازی به عنوان نماینده ی دو ژاپن کهن و اصیل، و مدرن و فاقد اصالت به تصویر کشیده است. مبارزه استاد در واقع نبرد بر سر حفظ اصالت است؛ نبردی که نتیجه ی آن در همان ابتدای داستان اعلام می شود و می توان آن را از آنچه بر ژاپن معاصر گذشته حدس زد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: استاد، یاسوناری کاواباتا، ترجمه ی مانی پارسا، فرهنگ نشر نو.

« رویدادهای مهم، خوب یا بد، روح مردان را تغییر نمی دهد بلکه آن را آشکار می کند...»
ایرن نمیروفسکی، سوئیت فرانسوی
سوئیت فرانسوی رمان شاخص ناتمامی است از ایرن نمیروفسکی. نمیروفسکی زاده ی کیف (1903) است. خانواده ی او که از یهودیان مرفه روسیه بودند پس از انقلاب اکتبر آن کشور را ترک می کنند و ساکن فرانسه می شوند. ایرن فارغ التحصیل رشته ی ادبیات از دانشگاه سوربن با درجه ی ممتاز است. او نخستین رمان خود را در سن هجده سالگی منتشر کرد و در بست و شش سالگی با انتشار رمان دیگرش داوید گولدر به شهرت دست یافت. او پس از انتشار چند اثر دیگر در سال 1941 و در حالی که فرانسه از سال قبل به اشغال آلمان نازی در آمده بود شروع به خلق شاهکار بلندپروازانه اش سوئیت فرانسوی می کند. داستان بناست شامل پنج بخش باشد. در ژوئیه ی 1942 او به اتهام یهودی بودن دستگیر و به اردوگاه آوشویتس اعزام می شود و اندکی بعد در آنجا به قتل می رسد. تا تا پیش از دستگیری او بخش های اول و دوم را اتمام رسانده است. ایرن متأهل و دارای دو فرزند دختر بود. شوهرش میشل در تلاش برای آزادی او خود نیز دستگیر شد و به قتل رسید اما فرزندانشان به نحوی معجزه آسا نجات یافتند و دست نوشته ی سوئیت فرانسوی را نیز نجات دادند.
سوئیت فرانسوی که برخی آن را با جنگ و صلح مقایسه کرده اند دارای دو بخش به ترتیب بلند و کوتاه است که هر یک دارای چند فصل با نام است. نام بخش نخست توفان در ماه ژوئن است. در شروع این بخش قوای آلمانی در آستانه ی اشغال پاریس اند. ساکنان وحشت زده شهر که اشخاص داستان از میان ایشان و به گونه ای انتخاب شده اند که نماینده ی همه ی آنان از هر قشر و طبقه و فرهنگ باشند سراسیمه و با هر وسیله ممکن پا به فرار می گذارند.
تمرکز سوئیت فرانسوی نه بر جنگ بلکه بر آثار آن بر مردم غیر نظامی است. در درآمد این یادداشت جمله ای از نمیروفسکی نقل شد که حاوی نگرشی به انسان است که بر کل داستان حاکم است. نگرشی مبنی بر این که حوادث خوب و بد روح ما را تغییر نمی دهند بلکه آن را عریان می کنند و در معرض دید قرار می دهند. جنگ در سوئیت فرانسوی چیزی از راه دور و در پس زمینه است. در پیش زمینه آدم هایی وحشت زده و درمانده را شاهدیم که در اثر ضربه ی وارده گویی به تنظیمات اولیه و غریزی خود بازگشته اند. بی جهت نیست که شخصیت جالب توجه فصل بیست بخش اول، گربه ی خانگی انتخاب شده که به رغم تربیت شهری خود همین که در طبیعت بکر روستایی قرار می گیرد تبدیل به شکارچی ترسناک و خون ریزی می شود که با فرو کردن پنجه ی خود در بافت نرم گوشت پرنده ای که شکار کرده و لیسیدن خون او به اوج لذت می رسد.
خانواده ی پریکان که داستان با آنها شروع می شود خانواده ای اشرافی و ثروتمند با فرزندان زیاد اند. وقتی خبر قریب الوقوع بودن سقوط پاریس می رسد بنا می شود آنها به سرعت، حداقل اثاث مورد نیاز را جمع کنند و عازم محلی امن شوند. پریکان مادر به رغم اضطراب موجود سفر را یک روز به تعویق می اندازد تا ملافه های مورد علاقه اش خشک و اطو شوند. امّا همین خانم پریکان وقتی در میانه ی راه شهر محل اقامت موقت شان دچار حریق ناشی از انفجار می شود برحسب غریزه چنان در نقش مادری خود فرو می رود که فقط و فقط در فکر نجات فرزندان خویش است و تنها زمانی متوجه جا گذاشتن پدر بزرگ مریض و علیل خانواده در معرض حریق می شود که به قدر کافی فرزندانش را از خطر دور کرده است.
دیگر اشخاص داستان هم ازقاعده ی عمل به غریزه در موقعیت اضطراری مستثنی نیستند. هنرشناس مبادی آداب برای نجات خود و اشیای مورد علاقه اش دست به دزدی بنزین می زند، کودکان بزهکار کشیش سرپرست موقت خود را به قتل می رسانند، گرسنه ها دست به سرقت می زنند و خلاصه این که همه کس جز استثنائاتی کمیاب در تلاش اند تا ولو به قیمت نابودی دیگران خود را نجات دهند. دو تن از استثنائات که از بخش اول داستان به بخش دوم راه پیدا می کنند آقا و خانم میشو هستند. این دو، زن و شوهری میانسال و هر دو کارمند بانکی واحدند. میشوها پسر جوانی دارند که عازم جبهه شده و خبری از او در دست نیست. آن دو به دستور رئیس خود، پاریس را ترک می کنند تا در شعبه ی بانک در شهر تور به او و دیگر کارمندان منتخب بپیوندند. میشوها آدم هایی ساده و به لحاظ مالی ضعیف اما از جهت روحی غنی اند. آن دو مثل دیگران در جریان مهاجرت متحمل سختی های فراوان می شوند و در باز گشت به پاریس از کار اخراج می شوند. دیالوگ زن و شوهر پس از مواجه شدن با خبر از دست دادن شغل و در آمد خود به قدر کافی گویای میزان عزت نفس ایشان است:
« ـ تو خیلی عجیبی، موریس. با بدبین ترین و نومید ترین مردم سرو کار داشته ای و در عین حال بدبخت نیستی. می خواهم بگویم که باطناً چنین احساسی نداری! اشتباه می کنم؟
ـ نه.
ـ آخر بگو چه چیزی مایه ی تسلی توست؟
....
ـ اطمینانی که به آزادی درونی ام دارم، به این سرمایه ی گرانبهای تغییر ناپذیر که از دست دادن یا نگه داشتنش فقط به خودم بستگی دار.»
بخش دوم داستان چه به لحاظ موقعیت و چه از نظر اشخاص آن بخشی مجزا است. از معدود اشتراکات بین دو بخش چنان که گفته شد خانم و آقای میشو هستند که در بخش دوم نقشی حاشیه ای دارند.
اسم بخش دوم «dolce» است که از اصطلاحات موسیقی و به معنای اجرا با بیانی آرام و لطیف است.
مکان این بخش شهرکی به اسم بوسی در مرز فرانسه ی اشغالی و قلمرو ویشی است. در شروع این بخش بوسی برای بار سوم شاهد حضور نظامیان آلمانی است. آلمانی ها علاوه بر اشغال املاک و ابنیه ی خالی، در خانه های مردم محلی مستقر می شوند. به هر خانه یک نفر می رسد که درجه و رتبه اش نسبت مستقیم با وضعیت خانه ی میزبان دارد. در بخش دوم خبری از عملیات نظامی نیست.
نیروی حاکم بر بخش دوم عادت است. مردم محلی کم کم به حضور قوای اشغالگر عادت می کنند و بین آنان مراودات مالی و عاطفی شکل می گیرد. شخصیت محوری عمده ی این بخش زن جوانی به اسم لوسیل آنژلیه است که به اتفاق مادر شوهر خود در ملک اربابی خانوادگی همسرش زندگی می کند. همسر لوسیل در دوردست ها در اسارت آلمانی هاست. به همین سبب مادر شوهر، چشم دیدن آلمانی ها را ندارد. آلمانی سهم آنژلیه ها برعکس شوهر عیاش و بد دهن لوسیل، مردی بسیار خوش تیپ، مؤدب، با فرهنگ و اهل موسیقی است. مناسبات لوسیل و افسر آلمانی که موضوع اصلی بخش دوم است خود داستانی جذاب و پرکشش با پایانی فوق العاده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: سوئیت فرانسوی، ایرن نمیروفسکی، ترجمه ی مهستی بحرینی، انتشارات نیلوفر.

انزجار که عنوان فرعی آن توماس برنهارد در سان سالوادور است رمان کوتاهی است از نویسنده ی اهل السالوادور، اوراسیو کاستیانوس مویا.
این داستان اثری به شدت انتقادی است که بنا به قول نویسنده اش با تقلید از نثر ویژه و مضامین آثار توماس برنهارد نوشته شده تا با استفاده از ظرفیت های آن، خرده حسابهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اش را با وطن و هم وطنان خود تسویه کند.
شخصیت اصلی داستان، ادگاردو، استاد تاریخی اهل السالوادور و ساکن کاناداست. او که از همه چیز کشور خود بی زار است بنابر قولی که به مادر خود داده برای تشییع جنازه ی وی پس از سالها به شهر زادگاهش سان سالوادور مراجعه می کند. ادگاردو در مراسم تشییع، دوستی قدیمی را می بیند و او را به کافه ای دعوت می کند. در شروع داستان آنها در کافه نشسته اند و ادگاردو رشته ی سخن را به دست می گیرد و آن را رها نمی کند تا حدود شصت صفحه ی بعد داستان به انتها می رسد. در واقع کل داستان تک گویی پر از طنز و اغراقِ یک جا و یک نوبتی ـ و مثل آثار برنهارت یک تکه و در یک پاراگرافِ ـ وگا، خطاب به دوست خویش است.
زمان روایت حدود دو ساعت است. کافه ی محل داستان تنها جایی در کل سان سالوادور است که وگا رغبت می کند به آنجا پا بگذارد؛ آن هم نه به مدتی طولانی بلکه در حدفاصل ساعت پنج تا هفت عصر و پیش از آن که هم وطنانش هجوم بیاورند و آنجا را با حضور گروه های راک به دیوانه خانه تبدیل کنند.
در صورتی که میزان بر آورده شدن منظور یک هنرمند از خلق اثرش را معیاری برای سنجش میزان موفقیت آن بپذیریم، انزجار بنابر توضیح نویسنده در یادداشت ضمیمه ی کتاب اثری بسیار موفقیت آمیز محسوب می شود چرا که پس از انتشار، مادر وی را به مرگ تهدید کرده اند و خود او هم از ترس جانش مجبور به پذیرش تبعیدی خودخواسته برای بقیه ی عمر شده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: انزجار، اوراسیو کاستیانوس مویا، ترجمه ی حسین ترکمن نژاد، نشر خوب.