
آدم زیادی پدیده ای تمام روسی است که گریبایدوف، پوشکین و لرمانتوف از او سخن گفته اند. این پدیده امّا توسط تورگنیف و با رمان کوتاهش، یادداشت های آدم زیادی ساخته و پرداخته و تبدیل به یک تیپ شد؛ تیپی که مارشال برمن در تجربه ی مدرنیته این گونه توصیفش کرده است:« به لحاظ دماغی غنی و با استعداد ولی محروم از اراده و عزم لازم برای کار و عمل». آدم زیادی را قدری بعد از تورگنیف، داستایفسکی در سن پترزبورگ در یک زیر زمین یافت و او را دست مایه ی خلق داستان معروفش، یادداشت های زیرزمین قرار داد.
آدم زیادی داستان تورگنیف مرد سی ساله ای است به اسم چولکاتورین. او آدم مریضی رو به موت است و داستانش با این جمله شروع می شود: « طبیب همین الآن از پیشم رفت.*». دکتر پیش از رفتن به چولکاتورین اطلاع داده که به زودی ( تاحدود دو هفته ی دیگر)خواهد مرد.
چولکاتورین که می داند حدود دو هفته بیشتر به پایان عمرش باقی نمانده تصمیم می گیرد به مرور زندگی خود بپردازد. او به صورت فشرده کودکی تا جوانی خود را مرور می کند و می رسد به جایی که به قول خودش بهترین کلمه را برای توصیف خودش اختراع می کند: «زیادی».
« آدم ها بد، خوب، عاقل، ابله، دلچسب یا زننده هستند، اما زیادی نیستند... جهان بدون این انسان ها هم می تواند سر کند... شکی نیست اما بی فایده بودن مشخصه ی اصلی و وجه تمایز آنان نیست و زمانی که از آنان سخن می گویید ، «زیادی» نخستین صفتی نیست که بر زبانتان جاری می شود. ولی من... در باره ی من حرف دیگری نمی توان زد: زیادی ام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامه ام، همین و بس. ظاهراً طبیعت برنامه ای برای حیات من نداشته و در نتیجه با من مانند میهمانی سرزده و ناخوانده رفتارکرده است».
چولکاتورین پس از آن که اثبات کرد آدمی زیادی است در تکمیل ادعایش به مهمترین اتفاق زندگی خود می پردازد. او چند سال پیش برای انجام کاری بسیار پیش پا افتاده شش ماه را در شهرستانی بدقواره و دورافتاده با هشتصد نفر جمعیت مقیم می شود. آنحا ناچار به خانه ی آژوگین می رود که از متمولین منطقه است. آژو گین و همسرش هیچ بهره ای از زیبایی نبرده اند اما دختری دارند به اسم یلیزاوتا کریولونا که بسیار زیبا و شاداب است و چولکاتورین از همان دیدار نخست به او دل می بازد.
چولکاتورین درست پیش از شرح ماجرای سفرش اعلام می کند که خود را از نعمت هوش بی بهره نمی داند حتی گاه افکار نسبتاً جالبی به ذهنش خطور می کند، اما از آنجا که زیادی است، درونش کلون کوچکی دارد که راه را بر بیان افکارش می بندد چرا که پیشاپیش می داند ایده هایش را به ناشکیل ترین شکل ممکن به زبان خواهد آورد.
رفت و آمدهای چولکاتورین به خانه ی آژوگین ادامه پیدا می کند و در این اثنا از او دعوت می شود تا در گردشی خارج از شهر آنها را همراهی کند. در گردش موقعیتی ایجاد می شود که چولکاتورین و یلیزاوتا از دیگران جدا شوند. صحنه که تورگنیف آن را به زیبایی طراحی کرده مهیاست تا چولکاتورین مانند هر مرد عاشقی در آن موقعیت عشقش را ابراز کند. اما از آنجایی که او اساساً آدمی زیادی است سکوت می کند و در اوهام خود غرق می شود و بد تر از آن، وقتی اشک یلیزاوتا در می آید مطلب را مطابق میل خود تفسیر می کند و آن را به حساب عشق متقابل او به خود می گذارد و به این ترتیب به اوج قله ی عشق یک طرفه صعود می کند.
تورگنیف اما می داند کجا و چطور باید ضربه ی بیدار کننده را به ناقهرمان داستانش وارد کند. او در تمهید این کار شاهزاده ای صاحب همه نوع کمالات را به صحنه می آورد و ترتیبی می دهد که هر آدم غیر زیادی می فهمد باید دست و پایش را جمع کند و از بازی خارج شود. چولکاتورین اما توهماتش را ترک نمی کند و بازی را آنقدر ادامه می دهد تا هیچ جای تردیدی برای خواننده باقی نگذارد که آدم زیادی هیچ چیزش شبیه آدمیزاد نیست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: یادداشت های آدم زیادی، ایوان تورگنیف، ترجمه ی بابک شهاب، انتشارات وال.
* تصادفی نیست که یادداشت های زیرزمین داستایفسکی با این جمله شروع می شود:« من آدم مریضی هستم...»

تنهایی هولناک مکسول سیم رمان پیکارسکی روانکاوانه و اجتماعی است از جاناتان کو.
محل داستان انگلستان و استرالیا و شخصیت اصلی و راوی عمده ی آن مرد چهل و هفت ساله ای دچار افسردگی عمیق است به اسم مکسول سیم ملقب به مکس. در درآمد داستان به تاریخ مارس 2009 آمده که پلیس حین گشت زنی در شبی برفی او را در ماشینی در کنار جاده نیمه برهنه و در آستانه مرگ در اثر سرما یافته است. در صندوق عقب خودرو دو جعبه حاوی دویست مسواک و کیفی پر از کارت پستال پیدا شده است.
داستان پس از درآمد مذکور در یک رستوران در سیدنی آغاز می شود. همسر مکس، کرولاین به همراه دخترشان لوسی به تازگی او را ترک کرده اند. مکس کارمند بخش کالاهای مرجوعی در یک فروشگاه بزرگ بوده و در زمان شروع داستان به دیل ابتلا به افسردگی در مرخصی استعلاجی است. پدر مکس که از اشخاص محوری داستان است ساکن سیدنی است. کرولاین به منظور کمک به کاهش افسردگی مکس ترتیب سفر او به استرالیا به منظور دیدار پدرش را داده است. در رستوران توجه مکس با حسرت به مادر و دختری چینی جلب می شود که به نظر می رسد با یکدیگر روابطی صمیمانه دارند؛ صمیمیتی که مکس نه در مقام فرزند با پدر خود تجربه کرده و نه به عنوان پدر با دخترش داشته است.
سفر مکس موفقیت آمیز نیست و نمی تواند یخ بین پدر و پسر را آب کند. در پایان سفر، پدر از مکس می خواهد تا در بازگشت به انگلستان به خانه ی متروکه ی سابق او برود و پوشه ای آبی رنگ را بیابد و برایش به سیدنی بفرستد.
پرواز مکس به لندن دو مرحله ای است. در مسیر سیدنی به سنگاپور او با مردی تاجر که در صندلی کناری او نشسته آشنا می شود و در تمام طول سفر از ماجرای زندگی ناکام خود با او می گوید. مرد تاجر که به نحوی طنز آمیز گویی تحمل شنیدن مصائب بی شمار زندگی مکس را نداشته در پایان مرحله ی نخست سفر دچار حمله ی قلبی می شود و می میرد.
در فرودگاه سنگاپور مکس با دختر جوان زیبایی به اسم پنی آشنا می شود که کارش ضبط صداهای فرودگاه برای فروش به آقایان مشتری ویژه ای است که قصد فریب همسران خود را دارند.
پنی در مسیر لندن باعث آشنا شدن مکس با سرگذشت کروهرست می شود. او دریانوردی آماتور بوده که در سال 1968 در یک مسابقه ی دریایی دور دنیا شرکت کرده است. کروهرست که رقبایی به مراتب حرفه ای تر از خود داشته کمی بعد از آغاز سفر متوجه می شود که امکان ادامه ی مسابفه را ندارد ولی به دلیل ترس از آبرو ریزی و ورشکستگی مالی متعاقب آن چنین وانمود می کند که در حال ادامه ی سفر است اما در نهایت تصمیم به خود کشی می گیرد.
مکس در بازگشت به کشورش پیشنهاد ویزیتوری یک شرکت تولید مسواک های دوست دار محیط زیست که دسته شان از چوب و مویشان از موی گراز است را می پذیرد و داوطلب شرکت در مسابقه ای می شود که آن شرکت برای سفر به چهار گوشه ی بریتانیا ترتیب داده است. شرکت کنندگان از ماشین های تویوتای مجهز به سیستم ردیاب ماهواره ای استفاده می کنند و هر کدام زودتر به مقصد برسند و مسواک هایشان را بفروشند برنده خواهند بود.
صدای سیستم رهیاب صدای زنی است که مکس اسمش را اما می گذارد و برای فرار از تنهایی مطلق خود در طول سفر با او وارد گفتگو می شود:
« بگو ببینم اما چند وقت است که همدیگر را می شناسیم؟
ـ در همین جاده به مسیر خود ادامه دهید.
یادت نیست؟ خب جالب است بدانی هموز سه روز هم نشده است.
ـ دویست یارد جلوتر به چپ بپیچید.»
از اسم داستان و آنچه تا کنون آمد می توان دریافت که مسئله ی اصلی داستان تنهایی آدم ها ست. جاناتان کو توجه ما را به این نکته ی بسیار حائز اهمیت جلب می کند که هر چه وسایل ارتباطی گسترش پیدا کرده ، آدمها تنها تر شده اند. مکس ناتوان از برقراری ارتباطی رضایت بخش واقعی با کارولین در تمام دوران زندگی مشترک با او پس از جدایی با اسم زنانه ای مستعار به عضویت گروهی اینترنتی در می آید که کارولین از اعضای آن است و به طور خصوصی و از طریق ایمیل با او وارد نامه نگاری می شود و از این طریق به شناختی از او می رسد که تماماً برایش تازگی دارد.
او که گویی سرگذشت کروهرست را باز سازی می کند از برنامه ی اولیه سفر تجاری خود منحرف می شود و در سفری اودیسه وار که بیشتر درونی است تا جغرافیایی و بیرونی به بازشناسی گذشته ی خانوادگی و شخصی خود می پردازد. داستان پایان غیر منتظره ای دارد که در آن زن چینی و دخترش نقشی فراتر از انتظار ایفا می کنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: تنهایی هولناک مکسول سیم، جاناتان کو، ترجمه ی اشکان دانشمند، نشر نیماژ.

خالق وزارت درد، دوبراوکا اوگرشیج، تا پیش از تجزیه ی یوگوسلاوی نویسنده ای بود ساکن زاگرب که ادبیات روس خوانده بود و در دانشگاه نظریه ی ادبی تدریس می کرد. پس از جنگ های داخلی و تشکیل کشور کرواسی حاضر نشد هویت یوگوسلاوش را به کروات تغییر بدهد(به قول خودش هویت چیزی نیست که با تغییر گذرنامه عوض شود). او به دلیل مواضع انتقادی اش نسبت به ناسیونالیسم نوظهور کروات در زادگاهش انگ دشمن مردم، جادوگر و خائن خورد و ناگزیر به جلای وطن شد. وزارت درد از رمان های شاخص اوست که سالها پس از مهاجرت هنوز به زبان کروات می نویسد و مدتهاست به چهره ای جهانی تبدیل شده است.
شخصیت اصلی و راوی داستان زن جوانی اهل یوگوسلاوی سابق است به اسم تانیا لوتسیچ. او همانند نویسنده، کشورش را ترک کرده و در آمستردام زندگی می کند. همسرش گوران او را به تازگی ترک کرده و به دنبال رویاهای خود به ژاپن رفته است.
تعداد زیادی از اهالی یوگوسلاوی سابق به آمستردام پناه آورده اند. آنها به هر ترتیبی که هست گلیم خودشان را از آب می کشند. بیشترشان تنیس بازی می کنند؛ اصطلاحی که برای نظافت خانه های مردم به کار می برند. تعدادی در رستورانها ظرف می شورند، یکی در بازار آکاردئون می زند و دیگری در دفتر پست نامه ها را دسته بندی می کند. اما پر درآمدترین کاری که بدون داشتن مجوز انجام می دهند در وزارت درد است. وزارت درد اصطلاحی است که برای صنعت سکس به کار می برند و از جمله شامل تولید لباس های سادو مازوخیستی از تکه های چرم و لاستیک و پلاستیک است.
پناهندگان یوگوسلاو علاوه بر مشکلات و مسائل عام پناهندگی ، مشکلی مخصوص به خود دارند؛ آنها اهل کشوری اند که دیگر وجود خارجی ندارد! آنها از کشور سابق شان با اسامی مثل یوگا، تیتولند و تایتانیک یاد می کنند و در درون جماعت خود به دسته های مجزای صرب، کروات، اسلونیایی، بوسنیایی و مقدونی ها تقسیم می شوند.
کمی پس از آن که گوران تانیا را ترک می کند، تانیا نامه ای از یک دوست دریافت می کند که در آن پیشنهاد شده برای دو ترم در دانشگاه آمستردام به عنوان مربی زبان صربو کرواتی مشغول کار شود. او پیشنهاد را می پذیرد و به آپارتمانی که دانشگاه در اختیارش گذاشته نقل مکان می کند. دانشجویان دوره عمدتاً اهل یوگوسلاوی سابق اند که حضورشان در دانشگاه فرصتی است تا مدت اقامتشان در هلند را تمدید کنند. آنها ضمناً از قومیت های مختلفند که در جنگ داخلی با یکدیگر درگیر بوده اند و حتی در یک مورد پدر یکی از آنان که بوسنیایی است به دست صرب ها کشته شده است.
شاگردان ابتدا تانیا را پروفسور صدا می کنند اما کمی بعد از لقب رفیق استفاده می کنند که یادآور گذشته ی سوسیالیستی آنهاست. تانیا در شروع دوره با شناختی که از شرایط شاگردانش دارد به آنها اطمینان می دهد که به همگی شان نمرات بالا خواهد داد و در پاسخ یکی از آنها که میخواهد بداند برای گذراندن دوره چه کاری باید بکنند می گوید هیچ کار! او حتی به یکی از شاگردان اجازه می دهد تا در کلاس حاضر نشود. او آگاه است که شاگردانش تمایلی به یادگیری ادبیات سرزمین هایی ندارند که از آنها اخراج شده یا گریخته اند.
مسئله یوگوسلاوهای سابق فقط این نیست که سرزمینشان به چند کشور تجزیه شده، زبان آنها نیز که پیش از این با عنوان صربو ـ کرواتی از آن یاد می شد اکنون به سه زبان مختلف صربی، کرواتی و بوسنیایی تقسیم شده است. تانیا این تعریف رایج را قبول دارد که زبان گویشی است که یک ارتش از آن پشتیبانی می کند و بر آن اساس معتقد است صربی، کرواتی و بوسنیایی به معنای دقیق زبان هایی مستقل نیستند چرا که نه توسط ارتشی رسمی بلکه به وسیله ی نیروهای شبه نظامی پشتیبانی می شوند. این زبان ها اما اندک اندک ارتش های خود و لغت نامه های خود را ساختند و جالب است که برای مثال نان را به سه اسم مختلف نامیدند اما واژه ی مرگ در هر سه یکسان باقی ماند.
شاگردان کلاس آزادند تا هرچه که خواستند را به زبان سابق صربو کرواتی بنویسند و در کلاس بخوانند. اما تانیا به شکلی ظریف و غیر مستقیم آنان را به سمت نوشتن از خاطرات یوگوسلاوشان سوق می دهد. ارزیابی تانیا از عملکرد کلاسش کاملاً مثبت است اما نظر رئیس گروه به عکس کاملاً منفی است. او به تانیا تذکر می دهد که کلاس هایش را به جلسات گروه درمانی تبدیل کرده و وقتی با مقاومت تانیا روبرو می شود به او می گوید شاگردانش از نداشتن برنامه ی درسی به او شکایت کرده اند.
تانیا که احساس می کند به او خیانت شده ترم بعد، چنان تغییر رویه می دهد که همه ی شاگردان را متعجب و معذب می کند. رویه ی جدید واکنش های مختلفی را میان شاگردان بر می انگیزد و نتایجی را به دنبال می آورد که زندگی او را به مسیری دیگر می اندازد.
وزارت درد اثری جذابی عمیق و خوش ساخت و فرصتی کم نظیر برای درک بهتر ابعاد روانی و اجتماعی مهاجرت و به ویژه تأثیر آن بر هویت فردی و جمعی مهاجرین است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: وزارت درد، دوبراوکا اوگرشیچ، ترجمه ی نسرین طباطبایی، نشر نو.

مالیخولیای مقاومت داستان آخر الزمانی مطرحی است از نویسنده ی مجارستانی برنده ی جایزه ی نوبل ادبی 2025، لسلو کراسنا هورکایی.
مدت زمان داستان شانزده روز، تاریخ آن نامعلوم و مکان رخدادهای اصلی آن شهری کوچک و بی نام در کشور مجارستان است. در شروع دلهره آور داستان که مقدمه ی دلهره ی بزرگتر مرتبط با ماجرای اصلی است، زن مسنی به اسم پلاف در حال بازگشت به شهر محل اقامت خود، داخل یک قطار مسافری در وضعیتی عجیب احساس می کند توسط مرد قلچماقی روستایی مورد تهدید قرار گرفته است. خانم پلاف شب هنگام با ترس و لرز به شهر می رسد و نگران از این که مورد تعقیب قرار بگیرد راهی خانه ی خود می شود. وضعیت شهرِ زمستانی یخ زده غیر عادی است. همه جا تاریک است، اینجا و آنجا زباله ها در معابر انباشته شده و آگهی به چشم می خورد که از آمدن یک سیرک و نمایش بزرگترین نهنگ جهان خبر می دهد.
شهر در آستانه ی تحولی است که زنی به اسم استر در آن نقشی اساسی ایفا می کند. خانم استر از شوهر موسیقی دان برجسته اش که نام فامیلش را از او وام گرفته جدا شده و در شروع ماجرا با رئیس پلیس گردن کلفت و الکلی شهر رابطه دارد. خانم استر در شب ورود پلاف به شهر او را با حضور خود در خانه اش غافلگیر می کند. او که گویی وضعیت غیر عادی شهر را خود برنامه ریزی کرده معتقد است زمانه در حال عوض شدن به جامعه ای جستوجوگرتر، صادق تر و بازتر است که می تواند کنایه ای به تغییرات سیاسی مجارستان در آستانه ی فروپاشی شوروی و بلوک شرق باشد.
خانم پلاف پسری الکلی و خل مزاج دارد به اسم والوشکا. والوشکا که به نوعی پستچی شهر است و در اوقات فراغت نمایش اجرام فلکی را با مشارکت حضار در یک کافه اجرا می کند، با آقای استر هم خانه و به نوعی خدمت گزار اوست. خانم استر قصد دارد در تحولات روزهای آتی از آقای استر استفاده کند و انتظار دارد والوشکا او را به این کار راضی کند.
مالیخولیای مقاومت اثری استعاری است. نمایش اجرام فلکی استعاره ای است که به استعاره ای دیگر راه می برد. آقای استر در منزل پیانویی دارد که کوک آن را تغییر می دهد و در نتیجه اجرای باخ را که مورد علاقه ی اوست به چیزی ناهنجار تبدیل می کند. فیثاغورث معتقد بود نسبت فاصله زمین از خورشید، ستارگان قابل رویت و جرم های آسمانی که به دور زمین می چرخند با فواصل موسیقایی یکی است. بر پایه ی این فرضیه حرکت اجرام آسمانی صدایی تولید می کند که دارای هارمونی یا هماهنگی است. این صدای کیهانی بر فواصل موسیقی استوار است و آهنگ هستی، نوعی نظم یا هارمونی را در جهان آشکار می کند.
وضعیت شهر با حضور سیرک از کوک یا مدار معمول خود خارج می شود. روستاییانی که ظاهراً برای تماشای نهنگ غول پیکر(که خود می تواند استعاره ای از لویاتان باشد که هابز در اثر مشهورش در فلسفه ی سیاسی، پیکر بندی جوامع را به آن تشبیه کرده است) آمده اند، ظاهراً به رهبری یکی از اعضای سیرک، ملقب به شاهزاده شهر را به آشوب می کشند. شاهزاده فردی غیر مجار است و برای گفتگو با دیگران از مترجم استفاده می کند. او که در داستان حضوری سایه وار دارد به نحوی رهبر شورش است. خانم استر در این میان نقشی تعیین کننده ایفا می کند و به کمک نظامیان شورش را سرکوب می کند و البته که در این بین دیگر اشخاص محوری داستان هر یک نقشی ایفا می کنند و سرنوشتی در انتظار آنهاست.
مالیخولیای مقاومت داستان سوررئالی پوچ گرایانه با شیوه ی نگارشی شبیه به آثار برنهارد، یک تکه و عمدتاً بدون پاراگراف بندی و با جملاتی تو درتو و بسیار مطول و سخت خوان است که بحث و تفسیرهای فراوانی را برانگیخته است. کارگردان معروف مجار، بلا تار، بر اساس این داستان فیلمی با عنوان هارمونی های ورکمایستر ساخته است که نماهایی از آن به عنوان جداکننده ی فصول داستان در کتاب آمده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: مالیخولیای مقاومت، لسلو کراسنا هورکایی، ترجمه ی علی معصومی، نشر ژرف.

آنچه با خود حمل می کردند داستان ضد جنگ شاخصی است از نویسنده ی آمریکایی، تیم اوبراین.
ساختار اثر چیزی است بین رمان و مجموعه داستانی با راوی نویسنده ای واحد و شخصیت های مشترک که در سه زمان جداگانه ی پیش، در اثنا و پس از جنگ ویتنام می گذرد.
راوی داستان در زمان روایت نویسنده ای چهل و سه ساله، متأهل و دارای یک فرزند دختر نوجوان است. او در زمان آغاز جنگ با رتبه ی ممتاز از دانشگاهی معتبر فارغ التحصیل می شود و به طور قطع قصد ندارد وارد جنگ شود و چنان در این تصمیم جدی است که تا آستانه ی ترک کشورش و مهاجرت به آمریکا پیش می رود. یکی از وجوه امتیاز داستان جهان بینی حاکم برآن به ویژه در مورد واقعیت، حافظه و خیر وشر است. صحنه ای که راوی در آن از تصمیم خود برای ترک کشورش منصرف می شود و نهایتاً سر از جنگ در می آورد صحنه ای است که با اندکی تغییر می توانست به نتیجه ای متفاوت بیانجامد. نویسنده در این صحنه و در جای جای داستان به خواننده نشان می دهد که واقعیت جهان و ما چیزی سخت و صلب نیست و گاه اهمیتش از واقعیت داستانهایی که برای خود می سازیم کمتر است. به علاوه مرز بین خیر و شر غالبأ چنان ناشفاف است که فرد باکوچکترین محرکی می تواند از یک سوی آن به سوی دیگر بلغزد.
داستان در زمان حضور راوی در جنگ و با معرفی ستوان یکم جیمی کراس آغاز می شود. جیمی کراس فرمانده ی دسته ای است که راوی در آن عضویت دارد. جیمی کراس در کوله پشتی خود در کنار چیزهای دیگر نامه هایی از دختری به نام مارتا حمل می کند. نامه ها از دید راوی از نوع عاشقانه نیستند اما کراس آنها را با نیت عاشقانه بودن و همچون چیزی مقدس نگاه می دارد و در هر فرصتی در وضعیتی مناسک گونه آنها را می خواند و به خیال فرو می رود. آنچه با خود حمل می کردند، اسمی غیر متعارف برای یک داستان است اما از همان صفحات نخست علت انتخاب آن بر خواننده آشکار می شود. شاید به نظر برسد به جای آن می شد گفت آنچه همراه داشتند یا چیزی خلاصه تر، اما صفحات زیادی از داستان به ذکر سلاح و مهمات، تجهیزات و وسایلی اختصاص دارد که یک سرباز ضرورتاً با خود حمل می کند و تنها در موقعیتی از این ضرورت معاف می شود که جنازه اش برای انتقال به پشت جبهه توسط هم قطارانش حمل می شود.
داستان دارای بیست و یک فصل با نام و فاقد ترتیب زمانی و از این جهت شبیه به وضعیت حافظه در یادآوری گذشته است که برحسب تداعی های مختلف در زمان پس و پیش می رود. در اصل هم راوی در زمان روایت در حال یاد آوری و نوشتن خاطرات خویش است. بیشتر فصل های داستان به خاطرات راوی از جنگ اختصاص دارد. از دیگر نقاط قوت داستان که در کشور زادگاه نویسنده مخالفت هایی را برانگیخت، نمایش جنگ به گونه ی کاری عبث و بی معنی و فاقد هرگونه جنبه ی مثبت و قهرمانی است:« مردها کشته می شدند و می مردند چون خجالت می کشیدند که نمیرند. همین نکته بیش از هر چیز آنها را به جنگ می کشاند، نه چیزی سازنده و نه رویاهای شکوه و افتخار، فقط اجتناب از شرمندگی. می مردند تا از شرمندگی نمیرند.». بر اساس چنین نگرشی می توان فهمید که چرا در یکی از عمده ترین ماجراهای جنگی داستان یکی از افراد دسته در هوای بارانی و در منطقه ای که سیلاب بی امان آن را فراگرفته اندک اندک در باتلاق متعفنی از گل و لای و فاضلاب انسانی فرو می رود و ناپدید می شود و در آن حال همرزم همراه او که ناخواسته باعث مرگش شده نگران گم شدن عکس دوست دختر خود است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مشخصات کتاب: آنچه با خود حمل می کردند، تیم اوبراین، ترجمه ی علی معصومی، انتشارات ققنوس.